حركت به سمت عصر ظهور
حركت به سمت عصر ظهور
گفت و گو با استاد ميرباقرى
افول مكاتب دستساز بشر، در كنار تحولات بزرگ سياسى اجتماعى در عرصه بينالملل، نگاه همه صاحب نظران سياسى و اجتماعى را متوجه عصرى كرده است كه «عصر ظهور» نام دارد. عصرى كه انفجار دانش را يكى از شاخصههاى آن مىخوانند و هر انديشمندى به فراخور جهانبينى خود، تفسيرى خاص از آن ارائه مىدهد.
تصوير دورنمايى كه حجةالاسلام ميرباقرى از «عصر ظهور» و «جامعه مهدوى» ارائه مىدهد، مبتنى بر بينشى است كه در آن «نقش ولايت ولى خدا در تحقق اهداف تاريخى نقشى اساسى و محورى است». با هم تصوير جامعه مهدوى و جايگاه ولىالله الاعظم را در اين جامعه پى مىگيريم.
تصوير شما از جامعه مهدوى عليهالسلام بر اساس معارف اسلامى چيست و به اختصار بيان بفرماييد چه نسبتى با جامعه جهانى دارد؟
ميرباقرى: ويژگى اصلى كه براى جامعه مهدوى در معارف اسلامى و حتى ساير اديان بدان اشاره شده، ظهور ولايت الهى بر روى زمين است. آثار و پيامدهاى اين ولايت عبارتند از: تحقق عدالت، امنيت و حتى تحقق رفاه عمومى. بنابراين، دورنماى جامعه مهدوى در معارف اسلامى اين است كه در آن جامعه اولاً معنويت جزء اركان اساسى جامعه است و اصولاً جامعه مهدوى بر محور عبوديت و بندگى خداى متعال شكل گرفته است و ثانياً در پرتو اين معنويت و عبوديت در جامعه، عدالت و رفاه محقق مىشود. معدل و جامع همه اينها اين است كه و جود امام عصر عليهالسلام به ظهور تجلى پيدا مىكند. يكى ديگر از ويژگىهاى عصر ظهور، تجلى ولايت ولىالله است؛ زيرا اساساً چيزى در عرض ولايت ولى خدا بر روى زمين وجود ندارد. بنابراين، وقتى ولايت حضرت بقيةالله عليهالسلام محقق مىشود و نفوس بشرى آن ولايت را مىپذيرند و مناسبات اجتماعى بر محور آن ولايت شكل مىگيرد، طبيعى است معنويت، عدالت، رفاه و امنيت در قالبهاى خاصى كه متناسب با همان جريان نور هستند، محقق مىشود؛ زيرا شكلگيرى همه مناسبات بشرى، بر محور تقواست؛ نه بر محور هوى و به تعبير ديگر بر محور ولايت ولى الله است و نه بر محور اولياى طاغوت و بنابراين، جريان عبوديت تحقق پيدا مىكند؛ نه جريان استكبار.
حالا اگر ما اين را نقطه معدل جامعه مهدوى بدانيم، چه تناسبى با جامعه جهانى كنونى دارد؟ اگر ما وجهه غالب تمدن مادى را در جهان مىبينيم و آن رگهها و لايههاى معنوى را كه در جهان تحقق پيدا مىكند، ناديده بگيريم، اين دو حركت، دو حركت متفاوت است كه يكى به سمت توسعه فرهنگ مادى و ديگرى به سمت توسعه فرهنگ عبوديت و بندگى خداى متعال است. گرچه در جامعه جهانى موعود هم وعده به عدالت، رفاه و امنيت داده مىشود، ولى تفاوت ماهوى بين اين دو نوع وعده وجود دارد. عدالتى كه در جامعه مهدوى است، ماهيتاً متفاوت با عدالت نظام سرمايهدارى است. هرچند در جامعه سرمايهدارى، مناسبات توسعه سرمايه را عدالت بدانند و قوانينى را كه براى مناسبات توسعه سرمايهدارى به ثبت جوامع بينالمللى رسيده، مبدأ تحقق عدالت بدانند، ولى حقيقت اين است كه اين قوانين، قوانين عادلانهاى نيستند؛ زيرا انسان را به نفع امكان تغيير مىدهند. در جامعه مهدوى، عدالتى متناسب با عبوديت و توسعه قرب است. به تعبير ديگر، هرگاه مناسبات ولايت خداى متعال در جامعهاى اجبارى شد و همه روابط اجتماعى متناسب با بندگى خداى متعال شكل گرفت، در چنين جامعهاى، عدالت تحقق پيدا كرده است. بر اين اساس، ممكن است بر حسب ظاهر، آرمانهاى مشتركى مانند عدالت، امنيت و رفاه تعريف شوند؛ ولى ماهيتاً اين آرمانها در جامعه مهدوى با آرمانهايى كه در جامعه جهانى كنونى، بشر به آنها دعوت مىشود، متفاوت هستند.
با توجه به اين كه جامعه جهانى حضرت در همين دوره معاصر شكل خواهد گرفت و اصلاحات و تحولات عظيم اجتماعى در همين دوره معاصر واقع خواهد شد، طى اين مسير يعنى آغاز و ادامه تحولات عظيم بشرى در جهت جامعه جهانى مهدوى را چگونه مىدانيد و به تعبير ديگر، آيا جامعه مهدوى به صورت جهش و معجزهآسا شكل مىگيرد و يا به دنبال طى يك فرايند تكاملى تحقق مىيابد؟
ميرباقرى: يك عده معتقدند كه در جامعه مهدوى جهشى اتفاق مىافتد؛ اما عدهاى مىگويند بايد يك حركت طبيعى به سمت ظهور طى شود. آن چه در تأييد انديشه معتقدان به حركت طبيعى به نظر مىرسد، اين است كه ظاهراً آن چه كه در عصر ظهور اتفاق مىافتد، يك امر مستند به عوامل ظاهرى باشد؛ يعنى عصر ظهور، يك پديده معجزهوارى نيست كه هيچ قواعد طبيعى در آن مراعات نشود و به نظر نمىرسد كه چنين امرى، دفعى اتفاق بيفتد. گرچه ممكن است حركات معجزه آسايى نيز اتفاق بيفتد، ولى جهتگيرى كلى اين حركات و همه عوامل آن، يك مسير طبيعى را طى مىكند. بنابراين، از يك سو جامعه جهانى، تمدن مادى و دستگاه استكبار، بايد به نقطه اوج خودش برسد و بالاترين حد اقتدار خود را پيدا كند و وعدهاى كه در طول تاريخ بشريت داده شده، به نقطه پايانى خودش برسد و در عين حال، چون بافت دستگاه ابليس با فطرت انسان سازگار نيست، طبيعتاً يك نوع ناهماهنگى بين اقتضائات فطرى انسان و اين تمدن تحقق پيدا مىكند و اين باعث مىشود كه در نقطه اوج خودش به يك نارضايتى عمومى بشر از تمدن موجود منتهى گردد. اين يك مسير طبيعى است و همان چيزى است كه الان در جهان به چشم مىخورد، يعنى تمدن استكبارى توانسته به نقطه اوج خودش برسد و حتى توانسته است به بسياى از ايدههايى كه در ذهن داشته، لباس تحقق بپوشاند. مهم اين است كه الان مشاهده مىكنيم كه يك نارضايتى عمومى از باطن جامعه بشرى نسبت به وضعيت مديريت كنونى عالم در حال شكلگيرى است و حتى در مهد خود اين تمدن هم چنين چيزى در حال ظهور است.
اين امرى است كه به نظر مىرسد يك روالى را طى مىكند و در نگاه عادى نيز مىبينيم كه كاملاً مستند به اسباب و عوامل ظاهرى است.
بنابراين، نارضايتى از دستگاه ابليس و تمدن مادى، در نقطه اوج تمدن مادى شكل مىگيرد و اقتضائات معنوى هم در جامعه بشرى ظهور مىكند؛ به گونهاى كه اقتضائات فطرى بشر نيز در جامعه آخرالزمان تدريجاً ظهور مىكند؛ زيرا بشر براى بيش از طبيعت آفريده شده است و ميل به طبيعت، يك امر متناسب با فطرت انسان نيست و طبيعى است كه اين امر باعث مىشود تإ؛ّّس يك حركت باطنى از لابههاى عميق فطرت بشر آغاز شود كه اين هم ظاهرش در قالب يك امر طبيعى است و به تعبير ديگر، گرايش به معنويت و يك حيات طيبه در وجدان عمومى بشر شكل مىگيرد.
نكتهاى كه لازم است بدان توجه شود، اين است كه ميان اين تحولات و جامعهاى كه در آن حيات طيبه ظهور پيدا مىكند و ولايت ولى الله پديدار مىگردد و همه مناسبات آن بر محور عدل و عبوديت است، تفاوتهاى اساسى وجود دارد.
حال آن جامعه چگونه تحقق پيدا مىكند؟ آن جامعه جز با ظهور خاص ولايت ولىالله، تحقق يافتنى نيست و طبيعتاً فاصله جدى و پرشتابى بين اين دو مرحله وجود دارد كه تحقق اين مرحله با يك حركت عادى و در عين حال با سرعت فوقالعاده، همراه خواهد بود. اين كه در روايات آمده است كه كار حضرت به صورت دفعى اصلاح مىشود، يعنى براساس محاسبات عادى، فاصله جامعه جهانى با آن نقطه، فاصله فراوانى است؛ ولى گويى تاريخ بايك شتاب مواجه مىشود و پديدهها با سرعت زيادى اتفاق مىافتند. در روايات غيبت حضرت با غيبت حضرت يوسف صديق عليه السلام از جهات مختلفى تشبيه شده است. به عنوان نمونه، حضرت يوسف عليهالسلام در بين مردم بود؛ اما مردم، او و شخيصت او را نمىشناختند و حتى برادران ايشان او را مىديدند؛ ولى او را نمىشناختند. يكى از نكاتى كه در روايات در باب تشبيه غيبت حضرت به غيبت حضرت يوسف آمده، اين است كه امر حضرت يوسف عليهالسلام، دفعى اصلاح شد؛ زيرا حضرت يوسف عليهالسلام سالها در زندان به سر برده بود و حتى مراحلى پيش آمده بود تا بيرون آمدن حضرت از زندان، مسيرى طبيعى را طى كند. اين مطلب در قرآن آمده است كه همسلولى حضرت يوسف عليهالسلام - كه ساقى دربار بود - خوابى ديد و حضرت خواب او را تعبير كرد و گفت: تو مجدداً ساقى دربار مىشوى و آن گاه قرار بر اين شد كه وقتى ساقى دربار شد، ماجراى يوسف را با عزيز مصر در ميان بگذارد؛ ولى اين ماجرا به فراموشى سپرده شد و سالهاى متمادى حضرت يوسف عليهالسلام در زندان ماندند. وقتى بنا شد كار حضرت اصلاح شود، عوامل به گونهاى شكل گرفت كه قبلاً قابل تصوير نبود؛ يعنى ابتدا عزيز مصر خوابى ديد كه خوابگزارها از تعبير آن عاجز شدند و فقط حضرت يوسف عليهالسلام خواب را تعبير كرد و عزيز مصر از اين تعبير خواب متوجه شد كه حقيقتى دراين شخص وجود دارد. از اين رو، او را خواست و او در پاسخ گفت: ابتدا بايد ماجراى زندانى شدن من روشن شود تا معلوم شود كه خيانتى در ميان نبوده است. اين بود كه همه ماجرا شفاف شد و حضرت يوسف عليهالسلام با رفع همه آن اتهامها - كه به واسطه آنها زندانى شده بود - باعزت از زندان بيرون آمد و بالاخره خزانهدار مصر شد و بعد تدريجاً اين خزانهدارى به اقتدار و ولايت حضرت منتهى شد.
بنابراين، اين يك حركتى بود كه به طور طبيعى قابل پيشبينى نبود؛ ولى به سرعت و با يك عاملى كه شكل غيرطبيعى نداشت، امّا اين مسير طولانى را با سرعت طى مىكرد، انجام شد و اين، يك امر طبيعى نيست؛ گرچه ظاهرش هم ظاهر غيرعادى نيست. بنابراين، فرق است بين اين كه ظاهر حادثه غيرمتعارف باشد و يا اين كه حادثه شتاب بردارد و عوامل بيرونى در سرعت حادثه دخالت كنند. پديده ظهور، مسيرى است طبيعى كه بسيارى از مراحل آن باشتاب طى مىشود و پس از ظهور ديگر حقايق - كه حقايق فوقالعادهاى هستند - مستند به خود ولايت حضرت مىباشند و براى حضرت، زمينههاى پذيرش عمومى در جهان فراهم مىشود و آن زمينهها هم پرشتاب محقق مىشود.
پس از تحقق انقلاب جهانى حضرت، حوادث بسيار عظيمى به دست تواناى آن حضرت اتفاق مىافتد و جامعه بشرى هم به سرعت به پذيرش آن حوادث روى مىآورد.
چگونه حركت معنوى جامعه بشرى به مرحلهاى مىرسد كه جامعه آمادگى پذيرش ولايت حضرت را به نحو كامل پيدا مىكند؟
ميرباقرى: براساس نگاه فلسفه تاريخى، گرچه ارادههاى انسانى در تحقق حركتهاى تاريخى مؤثرند، يعنى خداوند متعال، انسان را مجبور نيافريده است و جبر مطلق بر رفتار انسانها حاكم نيست، اما نقش اساسى از ناحيه آن دستگاه مديريت و ولايتى است كه بر تاريخ اعمال مىشود و تاريخ را به سمت آن نقطه مطلوب سير مىدهد. بنابراين، نقش ولايت ولى خدا در تحقق اهداف تاريخى، نقشى اساسى و محورى است. اساس جامعه آرمانى، با عبادت و سجود خود ولىالله اعظم شكل مىگيرد و سرانجام شدت و عظمت عبادت ايشان و غلبه روح عبادت ايشان بر استكبار ابليس است كه آن حوادث مهم تاريخى شكل مىگيرد. بنابراين، نمىتوان نقش محورى براى ارادههاى بشرى در تحقق پديدههاى عظيمى مانند پديده ظهور قائل شد؛ اما طبيعى است كه در جامعه بشرى، يك حركتى به سمت پذيرش توحيد و معنويت اتفاق مىافتد و فطرتهاى بشرى در نقطه اوج اقتدار تمدن مادى، به وسيله يك جريان ولايتى، نورانى مىشوند و گرايش به سمت توحيد و نور حاصل مىشود و تركيب اين دو، يعنى جريان ولايت و جريان پذيرش است كه عصر ظهور را محقق مىكند و عامل اصلى هم جريان ولايت ولى خداست.
نقطه آغازين تحولاتى كه براساس نگاه فلسفه تاريخى منتهى به عصر ظهور مىشود، چيست و نقش انقلاب اسلامى در آن چگونه است؟
ميرباقرى: هر چند اين بحث به يك مقدمات جدى و دقيقتر و حتى تحقيقات جامع كتابخانهاى وميدانى نيازمند است، اما بعيد نيست كه «انقلاب اسلامى» سرآغاز احياى نوين معنويت در عالم باشد. اگر از منظر فلسفه تاريخى، جريان رنسانس و انقلاب اسلامى راتحليل كنيم، بايد بگوييم كه همان طورى كه رنسانس، آغاز غروب معنويت است، «انقلاب اسلامى» سرآغاز ظهور مجدد معنويت در جهان است و يك تحول و هنگامهاى است كه از لايههاى عميق و باطنى عالم به سمت يك تحول جدى و بنيادى اتفاق مىافتد. هر چند نمىتوان همه ابعاد آن را مورد بحث قرار داد، امّا به طور كلى در طول اين 25 سال، يك تحول جدى اتفاق افتاده كه پرچمداران تمدن مادى، مدعى جنگ چهارمى هستند كه يك سوى آن تمدن اسلامى و سوى ديگرش تمدن غرب و به تعبيرى ايدئولوژى غالب اين تمدن، پس از رنسانس است. پس از رنسانس، از درون تمدن مادى، ايدئولوژىهاى مختلفى ظهور كرده است كه ايدئولوژى غالب آن با تمدن اسلامى مواجه مىشود. اين خيزش جدى كه در طول يك ربع قرن در جهان اتفاق افتاده است و معادلات متفكران غرب را به هم زده است؛ در شرايطى كم احساس مىشد ديگر معنويت غروب كرده و چيزى به عنوان معنويت و تمدنهاى معنوى در برابر تمدن غرب، قدرت مقاومت ندارد. اين حركتى كه اتفاق افتاده، نتيجهاش بعد از يك ربع قرن، اين است كه اين زمان براى حوادث تاريخى، بسيار كوتاه است. اين تمدن با يك رقيب جدى در بيرون خودش مواجه شده است و اين همه آرايش قدرت در مقابل اسلام، از آثار همين احساس مقابله است؛ پس پيداست كه يك تحول جدى در حال وقوع است. تحولى كه دنياى غرب با آن همه سيطره فرهنگى كه پيدا كرده بود، به خصوص در دوره رشد علوم، ارتباطات و رسانههاى خبرى و فرهنگى، مجبور مىشود كه در مقابل آن آرايش نظامى ترتيب دهد. اين علامت اين است كه يك رقيب جدى به ميدان آمده است كه از نظر فرهنگى، به سادگى مقهور تمدن غرب نمىشود. آنان معتقدند كه اين تمدن داراى فرهنگى است كه مىتواند فرهنگ غالب باشد و مىخواهند با سركوب نظامى هم كه شده، اين تمدن را سركوب كنند.
بنابراين، مىتوان انقلاب اسلامى را نقطه آغازين براى يك تحول از باطن عالم به سمت احياى معنويت و پذيرش آن پس از غروب معنويت بعد از رنسانس دانست؛ دورهاى كه در آن رابطه بشر با آسمان قطع شده بود و بشر به نقطهاى رسيده بود كه احساس مىكرد مستغنى از آموزههاى معنوى و روحانى است. بنابراين، انقلاب اسلامى مىتواند يكى از نقطههاى اصلى تحول باشد. اما اين كه چه مراحلى بايد طى شود تا ما به عصر ظهور برسيم، محتاج به بررسىهاى دقيقترى است؛ ولى به نظر مىرسد كه شتاب جدى در حوادث اتفاق افتاده است كه اين اقتضاى رشد ارتباطات و سرعت ارتباطات نيز مىباشد و به همان ميزانى كه فناورى سرعت پيدا كرده است، حوادث آخرالزمان نيز سرعت پيدا مىكنند.
ابعاد و ويژگىهاى جامعه مهدوى كدامند تا بتوانيم آن جامعه را الگوى جامعه خودمان قرار بدهيم و متناسب با آن جامعه آرمانى، حركت جامعه خودمان را آسيبشناسى كنيم؟
ميرباقرى: مىدانيد كه براى اين كار، لازم است ابتدا دكترين جامعه مهدويت را تبيين نماييم؛ يعنى ابتدا جامعه آرمانى حضرت را ترسيم كنيم و فاصلهاى را كه جامعه كنونى بشرى و به ويژه جامعه تشيع با آن نقطه مطلوب دارد، به خوبى ترسيم كنيم و آن گاه براى حركت عالم به سمت عصر ظهور، برنامهريزى نماييم كه اين رسالت فعلى ماست. بايد توجه داشته باشيم كه همه آن كارهايى كه ما انجام مىدهيم، مقدمات تحقق آن حادثه بزرگ است. بنابراين، ما محتاج اين هستيم كه ابتدا همه ابعاد آن تمدن را شناسايى كنيم و آنگاه، جامعه خود را طراحى نماييم و فعل و انفعالاتى را كه بايد اتفاق بيفتد، با يك طراحى دقيق، ساماندهى كنيم.
به نظر شما آيا تمدن آرمانى حضرت قابل شناسايى است؟
ميرباقرى: به نظر مىرسد كه همه ابعاد آن تمدن هم در دسترس ما نيست؛ يعنى واقعاً تاريخ پس از رسيدن به يك مرحله تكامل حقيقى، خودش طعم عصر ظهور را مىچشد. اگر ما عصر ظهور را عصر بدانيم، عصرى است كه بشر ذائقهاش به حدى رشد مىكند كه مىتواند حلاوت و شيرينى ايمان را به صورت جمعى بچشد و تلخ كامىهايى كه بشر در گذشته به خاطر تعلق به دنيا داشته است، به پايان مىرسد. در روايات ما آمده است كه بر شما حرام است كه حلاوت ايمان را بچشيد؛ مگر اين كه فارغ از دنيا شويد.براساس نگاه فلسفه تاريخى، گرچه ارادههاى انسانى در تحقق حركتهاى تاريخى مؤثرند، يعنى خداوند متعال، انسان را مجبور نيافريده است و جبر مطلق بر رفتار انسانها حاكم نيست، اما نقش اساسى از ناحيه آن دستگاه مديريت و ولايتى است كه بر تاريخ اعمال مىشود و تاريخ را به سمت آن نقطه مطلوب سير مىدهد. بنابراين، نقش ولايت ولى خدا در تحقق اهداف تاريخى، نقشى اساسى و محورى است. مادامى كه جانهاى شما تعلق به دنيا دارد، آمادگى چشيدن آن شيرينىها و حلاوتهاى معنوى را ندارد. بنابراين، اگر ما آن عصر را عصرى بدانيم كه بشر توحيد را مىچشد و ظرفيتى در بشر پيدا مىشود كه مىتواند حلاوتهاى معنوى را درك كند. ما يك فاصله جدى با جامعه موعود داريم و به نظر مىرسد كه بسيارى از حوادثى كه اتفاق مىافتد تا بشر به آن نقطه برسد، حوادثى است كه پس از ظهور خود حضرت اتفاق مىافتد و به وسيله تصرّفاتى است كه حضرت انجام مىدهد و ولايتى است كه بر جامعه بشرى اعمال مىفرمايد و اين پس از آن است كه جامعه بشرى سرپرستى حضرت را قبول مىكند و به تعبيرى، اين ولايت حضرت است كه تدريجاً بشريت را از ظلمات به سمت نور مىبرد تا به آن نقطه مطلوب برساند؛ اما در عين حال علائمى وجود دارد كه مىتوانيم بر اساس آن علائم، وضعيت كنونى و مختصات آن را شناسايى كنيم تا متوجه شويم كه چه فاصلهاى وجود دارد و چه اقداماتى بايد انجام بدهيم و اين، مشروط به تحقيقات جدى و پردامنهاى است تا بر اساس آن، طرح جامعى تهيه كنيم.
به نظر شما شاخه اصلى و ديگر ويژگىهاى جامعه مهدوى كدام است تا از اين طريق بتوانيم وضعيت كنونى خودمان را معين كنيم و مشخص كنيم كه واقعاً نظام اسلامى با چه مشكلاتى - در سطح داخلى و بينالمللى - مواجه است؟
ميرباقرى: به نظر مىرسد كه هنوز هم ما با اين مسئلهاى كه شما مىفرماييد، فاصله داريم. يك بحث اين است كه آيا حكومت حضرت، يك حكومت بسيط است و يا يك حكومت پيچيده؟ من در اين زمينه به نقطه روشنى نرسيدهام. در اين زمينه نظرات مختلفى وجود دارد؛ بعضى معتقدند كه جامعه آرمانى حضرت، جامعهاى است كه بشر به قبل از صنعت بازگشت مىكند و زندگى بشر به زندگى ساده و بسيط ماقبل بر مىگردد؛ يعنى معتقدند آن چه تا قبل از صنعت اتفاق افتاده است، جهتگيرى كلى آن از طرف انبيا بوده است و با بافت فطرت انسان و جهان هماهنگ بوده است و تصرفاتى كه بشر در اين مسير براى جريان ارضا و نياز پس از رنسانس كرده است - به خصوص در دوره انقلاب صنعتى - جريانى است كه با فطرت انسان و جهان هماهنگ نيست. لذا پيشنهاد مىدهند كه ما به يك جامعه بسيط بازگرديم؛ زيرا جامعه مهدوى، جامعهاى است كه شكل زندگى بشر در آن بسيار ساده است.
دورنماى ديگرى كه وجود دارد، اين است كه ما به جامعهاى مىرسيم كه عقلانيت بشر در ساماندهى معاش، يك عقلانيت معنوى مىشود؛ مانند اين كه در يك مقايسهاى مىگوييد: مردمسالارى دينى؛ يعنى مىخواهيد بگوييد كه ما دو نوع عقلانيت داريم؛ يك عقلانيت غيردينى و يك عقلانيت متعبد و معنوى و عقلانيت معنوى، مبناى توليد ساز و كارهاى مديريت جامعه - كه ممكن است پيچيده باشد - قرار مىگيرد. همه اين ساز و كارها، ساز و كارهاى نورانى هستند كه جريان نور و هدايت در آنها جارى است و نتيجه اين ساز و كارها هم يك تمدن با سرعت، دقت و انضباط است كه روح اين تمدن، عبوديت و بندگى خداى متعال است. بنابراين، ما اگر چنين چيزى را بپذيريم، يكى از فاصلههاى جدى ما با آن تمدن، عقلانيت دينى است. عقلانيتى كه ما در ايجاد ارتباط بين آموزههاى دين، وحى و معاش خودمان داريم، يك عقلانيت بسيط است؛ اما عقلانيتى كه بتواند مبناى ساماندهى همه شئون بشر به شكل هماهنگ، بر محور عبوديت خداى متعال باشد و بتوان بر اساس آن عقلانيت، حتى تجارب و علوم پيچيده و فناورىهايى را هماهنگ كرد تا همه اين علوم پيچيده و فناورىها، ابزارى براى هماهنگ سازى معيشت بشر بر محور قرب، عبوديت و بندگى خداى متعال و به تعبيرى بر محور ولايت ولىالله باشد، يك عقلانيت بسيط نيست. بنابراين، بر اساس اين نگاه، يكى از كمبودهايى كه در دنيانى كنونى جامعه بشرى، حتى در فرهنگ ديندارى خود شيعه هست، يك عقلانيت جامع دينى است كه بتواند هماهنگسازى امور و شئون معيشت بشر را بر محور عبوديت و بندگى خداى متعال و به تعبيرى بر محور ولايت ولى خدا شكل بدهد. بنابراين، ما بايد اين فاصله را طى كنيم و به سمت رشد عقلانيت معنوى حركت كنيم. بعضى معتقدند كه بشر تا عقلانيت معنوى را تجربه نكند - به گونهاى كه در مقابل اين عقلانيت پيچيده سكولار بتواند ساز و كارهاى جديدى را پيش روى خود قرار بدهد تا از سرعت، دقت و انضباط برخوردار شود - زمينههاى ظهور فراهم نمىشود.
سطح فكر و انديشه جامعه در هنگام ظهور چگونه است؟
ميرباقرى: به نظر مىرسد در عصر ظهور بشريت به نقطهاى مىرسد كه علم در آن جامعه كمال پيدا مىكند و اقتدار بشر رشد مىيابد و حتى اقتدار در معيشت و بهرهورى و تمتّع بشر رشد پيدا مىكند. انسانى كه تحت ولايت ولى خداست، ديگر ذائقه او ذائقه مادى نيست تا دنبال توسعه ابتهاج در دنيا باشد؛ بلكه او به دنبال قرب و كامجويى معنوى در جهان است و حتى معيشت او نيز بستر معنويت و ابتهاج معنوى مىشود.
بنابراين ما اگر در آن عصر مناسبات پيچيدهاى داشته باشيم كه حاكم بر معيشت بشر باشد، همه آهنگ ابتهاجات معنوى دارد. آن چه مسلم است، اين است كه در آن عصر، حركت به سمت توسعه ابتهاجات مادى نيست؛ البته نه اين كه رفاه مادى شكل نمىگيرد؛ بلكه مفهوم رفاه و تلقى بشر از رفاه تغيير مىيابد و رفاه را به معنى راحتى و تنپرورى نمىدانند. مسيرى كه انسان را در عبوديت خداى متعال همراهى مىكند و بندگى در آن آسان مىشود. اين، نوعى ديگر از رفاه است كه مؤمن به راحتى مىتواند به ذائقه معنوى خودش برسد و قرب را تلقى كند. بنابراين، با تحقق چنين چيزى؛ تمدن، ماهيت جديدى پيدا مىكند كه اين ماهيت تمدن كنونى و اين پيچيدگىها در آن نيست؛ اما آيا واقعاً تمدن عصر ظهور، تمدنى بسيط وساده است يا تمدنى پيچيده؟ به گمان من اطلاعات بشر در آن دوره، اعم از اطلاعات عقلى، حسى و روحى است؛ يعنى بشر به اسماء باطنى و كلمات باطنى را ه پيدا مىكند و آن چه كه به عنوان اسماء باطنى به حساب مىآيند و در اختيار اولياى خداست، به خاطر ارتقاى معنويت، در جامعه مهدوى در اختيار عموم شيعيان قرار مىگيرد.
همان گونه كه ما الان به يك نظام اطلاعات حسى و تجربى دست يافتهايم، در آن زمان نيز نظامى از اطلاعات باطنى پيدا مىشود كه همه انسانها واجد همه آن اطلاعات نيستند؛ ولى جامعه بشرى واجد همه آن اطلاعات است و به تبع آن كارآيى فوقالعادهاى هم پيدا مىكند؛ همان گونه كه در بهشت كه مرتبه كامل تحقق ولايت ولى خداست، مؤمنان اقتدار خاصى پيدا مىكنند؛ «لهم فيها ما يشاؤون» و در واقع مشيت آنها براى دستيابى به مطلوبيتهايشان كافى است. بنابراين، چنين اراده مهيمن و مسلطى تحت ولايت ولى خدا پيدا مىكنند؛ البته اين در شرايطى است كه «مشيّت» هم شكل گرفته است و ديگر تحت هوى عمل نمىكنند. دست يابى به آن لايههاى اقتدار براى كسانى ممكن است كه اراده آنها آهنگ عبوديت و بندگى دارد والّا آن حقايق باطنى در اختيار همه قرار نمىگيرد. بنابراين، بىترديد انسانها تحت ولايت ولى خدا به نقطههاى جديد از اقتدار، تسلط و اشراف مىرسند اقتدارى كه در دورههاى قبل از آن بشر اصلاً آن را تجربه نكرده است. آن چه در اختيار بشر قرار گرفته است، لايههاى ظاهرى اقتدار است و اين اقتدار هم همراه با تقوا و معنويت است و اصلاً بدون دستيابى به تقوا، راهى به سوى اقتدار نيست؛ اما در عين اين كه اقتدار فوقالعادهاى اتفاق مىافتد و لايههايى از علوم باطنى، عمومى و فراگير مىشود و در اختيار بشريت قرار مىگيرد، در عين حال مسلم است كه اين اقتدار در مسير توسعه كنونى - يعنى توسعه و پيچيدگىهايى كه در مسير توسعه ارضاى مادى است - حركت نمىكند؛ بلكه آهنگ آن آهنگ عبوديت و قرب است؛ همان گونه كه در بهشت، آن لذت، امنيت و رفاهى كه هست، قابل مقايسه با دنيا نيست؛ «ولا يمسهم فيها نسب و لا لهوف». بشر هيچ رنجى در بهشت ندارد؛ چون محيط ولايت است و در آن محيط، انسان به جايى مىرسد كه خودش هم ولايت جزئى پيدا مىكند.
با اين حال كه همه اينها مقصود است، اما در آن جامعه مطلوب، شكل بهرهورى از اين قدرت، و ماهيت اين قدرت به گونهاى است كه بشر را به سمت قرب دعوت مىكند. اين دورنمايى است كه اجمالاً قابل تصور است؛ اما اين كه ما واقعاً بتوانيم تصور روشنى از آن تمدن ترسيم كنيم، كار دشوارى است. آرمانها روشن است؛ عدالت، رفاه و امنيت وجود دارد. معنويت رشد پيدا مىكند؛ بشر اقتدار معنوى پيدا مىكند؛ علوم باطنى ظهور پيدا مىكنند و در عين حال، اين به معنى حذف علوم عقلى و حسى نيست و علوم باطنى مقدم بر علوم عقلى و حسى مىشوند و معرفتهايى كه در دسترس بشر نبوده است تا راه را براى توسعه عبوديت فراهم كند، بسترش پيدا مىشود؛ اما اگر ما بخواهيم نماى روشنى بدهيم كه واقعاً ساختار آن تمدن چيست شايد هنوز زود باشد و يا لااقل محتاج به يك تحقيقات جدى و پردامنهاى است.
با توجه به اين كه شايد بزرگترين و مؤثرترين عامل در تمدنها علوم باشد و اكنون سير علم و تكنولوژى تمدن غرب است كه پيشگام بسط تمدن در غرب به شمار مىرود، به نظر شما رابطه تمدن الهى كه به دست امام گسترش مىيابد با علم چگونه است؟ همچنين حديثى را كه مىفرمايد: 25 درجه از 27 درجه علم، در زمان امام عليهالسلام به بشر عرضه مىشود، توضيح دهيد؟
ميرباقرى: در اين كه علم، طريق تحقق تمدن ماست، ترديدى نيست. بنابراين، تمدن حضرت باعلومى كه در آن زمان بسط و گسترش پيدا مىكند، ارتباط دارد و حتماً يك تمدن آرمانى و يك نظام اطلاعاتى و علمى و به تعبير ديگر، يك فرهنگ آرمانى هم خواهد داشت؛ اما سؤال اين است كه چه نسبتى بين آن علوم و اين علوم هست و آيا معنى گسترش علوم اين است كه همين علومى كه در دنياى معاصر و جود دارد و ابزارى براى دستيابى به ساز و كارهاى تمدن است، در آن دوره نيز به كار خواهد گرفته شد؟ در اين زمينه، دو نگاه وجود دارد؛ يك نگاه معتقد است كه علوم كنونى، علوم حقّى است و كارآمدىهايى كه در اختيار بشر مىگذارد، كارآمدىهاى مثبتى است؛ هر چند كه بعضى از اين اقتدار، سوءاستفاده كردهاند و در بعضى از موارد، استفادههاى ضد اخلاقى از علم كردهاند؛ ولى در ذات علم، ارتباط با آرمان اخلاقى خاصى وجود ندارد؛ بلكه كارآمدى و اقتدارى در اختيار بشر قرار مىدهد كه مىتواند در اختيار ارزشهاى آرمانى انبيا قرار بگيرد. بنابراين، اين علوم، يك گام به سمت جامعه مهدوى است؛ يعنى بشر به نقطهاى از اقتدار مىرسد كه مىتواند بر پايه اين اقتدار، جامعه جهانى موعود را بنا نهد. در جامعه جهانى، آن چه ما بدان احتياج داريم، سرعت ارتباط، دقت و انضباط ارتباط و اقتدارى است كه بتوان بر اساس آن، يك نظام جهانى هماهنگ را استوار كرد و اينها، رهآورد همين علومى هستند كه به ويژه پس از رنسانس توليد شده است؛ گرچه كاربردهاى غلط هم داشتهاند كه ما بايد جلوى آن كاربردهاى غلط را بگيريم.
بنابراين، معتقدند كه رشد و توسعه اين علوم، به سمت عصر ظهور است و در عصر ظهور هم اين علوم پيشرفت خواهد كرد و حتى گاهى برخى آن دسته از روايتهايى را كه بعضى از خصوصيات عصر ظهور را بيان مىكند، به همين ابزار و اطلاعات جديد تعبير مىكنند. در روايات آمده است كه حضرت در آن واحد با همه جهان صحبت مىكند و اين را به ابزار رسانهاى جديد تعبير مىكنند و نيز اگر در بعضى از روايات داريم كه شيعيان حضرت، هر كجا هستند با ولى خودشان ارتباط برقرار مىكنند و مىتوانند ولىّ خودشان را مشاهده كنند، باز اين را به ابزار ارتباطى جديدى كه از طريق توسعه فناورى در اختيار بشر قرار گرفته است، تعبير مىكنند؛ اما به نظر مىرسد كه اين يك نگاه تنگ و محدود است. شايد نگاه صحيح اين باشد كه اين علوم، مجموعه و منظومهاش را مورد دقت قرار دهيم و نگاه روشمند به آن داشته باشيم و فرآيند رشدش را مورد مطالعه قرار بدهيم و منحنى رشدش را ترسيم كنيم. اين علوم، علومى هستند كه در خدمت توسعه معنويت و عبوديت قرار نمىگيرند؛ بلكه ابزارى در مسير توسعه تمدن مادى و نيز توسعه نياز مادى و ارضاى آن هستند. بنابراين، اگر ما اين تحليل را نسبت به علم داشته باشيم كه يك بحث عميق و پردامنهاى است و اين جا هم جاى بررسى آن نيست، قاعدتاً اين علوم، علومى نيستند كه در خدمت آرمانهاى حضرت قرار بگيرند و فناورىهاى موجود هم آن چنان نيستند كه بستر تحقق جامعه مهدوى را فراهم كنند. بنابراين، ما اگر در جامعه مهدوى به علوم و فناورىهايى نياز داشته باشيم، غير از علوم و فناورىهاى فعلى هستند.
اين تفاوت از چه نظر است و علوم و فناورى كنونى داراى چه ويژگىهايى است كه در بستر آن زمان، ناكارآمد جلوه مىكند؟
ميرباقرى: كاربرد غالب اين علوم، در جهت توسعه ماديت و توسعه بهرهورى غيرالهى از دنياست و به تعبير ديگر، اين علوم و فنون، علوم و فنون سكولار هستند و به راحتى هم در خدمت آرمانهاى معنوى قرار نمىگيرند. براى استفاده از علوم و فناورىها چه بايد كرد؟ آيا اين علوم و فنون، بايد در علومى جديد منحل گردد كه بنابراين، ما در آن دوره، چنين چيزى نخواهيم داشت. اين يك نگاه بسيار محدودى به اقتدار حضرت و جريان ولايت حضرت است كه ما بخواهيم اقتدار و سازوكارهاى حضرت را با همين ابزار تعريف كنيم. من گاهى مىبينم كه بعضى روايات را به تلويزيون و يا ابزار ارتباطى جديد، مانند تلفن همراه و امثال آن تعبير مىكنند.
در يك روايتى حضرت مىفرمايد:
«كلّما اوهام فيكم و المعانى و هو المصنوع لكم و مردود عليكم؛ آنچه را كه شما مىسازيد، ساخته اوهام شما هستند و مردود عليكم».
حضرت در توضيح مىفرمايد: مورچه دو شاخك دارد و خيال مىكند كه خدا هم كارهايش را با شاخك تنظيم مىكند و چون ابزار ارتباط و كنترل خودش، شاخك است، خيال مىكند هر كسى كه بخواهد كارى انجام بدهد، با شاخك است؛ منتهى براى خداى متعال، شاخكهاى بزرگى را ترسيم مىكند. به نظر من، چون خود اينها محدود هستند و تحت اِشراف اين ابزار قرار دارند، خيال مىكنند كه حضرت هم با اين ابزار، بايد كار خودش را پيش ببرد؛ در حالى كه اين ابزار، مرتبه نازلهاى از سيطره بر طبيعت هستند و محصول علوم ضعيف بشرند. در بهشت، همين ارتباطات با همين اقتدارهاست؛ ولى اين تكنولوژى نيست. در بهشت كه نمىتوان گفت برخوردار از تكنولوژى آخرالزمان است؛ در حالى كه همه آن سرعتها و ارتباطها در يك مقياس بسيار بالاترى حضور دارند. بنابراين، اين كه ما دست حضرت را ببنديم و اقتدار حضرت را به همين كار آمدىهايى كه علم و تكنولوژى مدرن در اختيار بشر قرار داده است، مقيد كنيم، ناشى از عدم درك ظرفيت ولىالله و ولايت و رهبرى ايشان است. رهبرى امام زمان عليهالسلام، بشر را به نقطه اقتدار و سامان جديد مىرساند كه در آن جا اصلاً معلوم نيست كه نياز به اين علوم و فناوى باشد؛ در عين اين كه اقتدار هست. بنابراين، ما در عصر ظهور، توسعه علوم و كارآمدى و اقتدار و بهرهورى داريم ؛ ولى آهنگ بهرهورى آن با آهنگ قرب است و نه با ابزارى كه تا زمانهاى ديگرى به وسيله آن پيشرفت محقق مىشد. اقتدار بشر براى دستيابى به آن آرمانها در آن زمان، با سرعت و انضباط، رشد پيدا مىكند؛ ولى طبيعى است كه علوم و فناورىهاى متناسب خودش را مىطلبد.
اگر در روايات ما آمده كه علوم در عصر ظهور حضرت بسط پيدا مىكند و تا قبل از ظهور، دو حرف از بيست و هفت حرف علم بسط پيدا كرده، بيست و پنج حرف آن در عصر ظهور تجلى پيدا مىكند، معلوم نيست كه مقصود از علم، اصطلاحى باشد كه ما در باب علم داريم؛ علوم در ادبيات قرآن و روايات، معانى خاصى دارند. اين كه در روايات ما آمده است كه فقط آن چه از طريق اهلبيت جارى مىشود، علم است و ما بقى علم نيست و در روايات متعددى اين معنا آمده است، شايد مربوط به علوم ابزار عبوديت و بندگى خداى متعال است. علوم و معارف، علومى هستند كه نسبت به حضرت حق، خوف و خشيت مىآورد. پس حقايق و ابزار باطنى عالم در عصر ظهور تجلى پيدا مىكند و ديگر معلوم نيست كه همين معارف در عصر ظهور بسط پيدا كند. اين كه مىگويم معلوم نيست، به اين دليل است كه نمىخواهم قضاوت جدى نسبت به كتاب و سنت داشته باشم و الاّ شايد آن طرف نيز اطمينان داشته باشد كه آن علوم، ربطى به اين فناورى مادى ندارد و اين كه آمده است كه در دوره ظهور، 25 حرف علم تجلى پيدا مىكند؛ خود اين مطلب هم گوياى اين است كه فضاى ديگرى غير از اين علوم به وجود خواهد آمد. بنابراين، نمىتوان اين علوم را با علوم عصر ظهور مقايسه نمود. غير از اين كه اين علوم و فناورىها، ابزار توسعه تمدن مادى و توسعه پرستش دنيا نيز هستند و در جهت توسعه معنويت كاربرى جدى ندارند.
البته اين بحث، يك بحث پردامنهاى است كه آيا ما علم دينى و غيردينى داريم و علم پس از رنسانس - كه وجهه غالب علوم كنونى است - علم ضددينى و غيردينى است يا علمى است كه در جهت اهداف دينى نيز به كار برده مىشود؟ يك نگاه كه شايد نگاه صوابى هم باشد، اين است كه اين علوم و ابزار و فناورىهايى كه بعد از رنسانس شكل گرفتهاند، ابزارى در جهت توسعه پرستش مادى هستند و كاربرى در جهت آرمانهاى الهى ندارند. بنابراين، با اين نگاه، قطعاً در جامعه مطلوب حضرت، اين علوم و فناورىها نه حضور دارند و نه توسعه خواهند يافت؛ اما از آن جا كه گسترش عبوديت اتفاق مىافتد، گسترش علوم نيز حتمى است و معيشت بشر هم در خدمت گسترش عبوديت قرار مىگيرد. من فكر مىكنم اصلاً آن شاخصههايى كه در جامعه مهدوى وجود دارد، مشابه شاخصههايى است كه در بهشت وجود دارد؛ يعنى جامعهاى كه ولايت الهى در آن ظهور پيدا مىكند، اصلاً قابل مقايسه بااين دنيا نيست و مقياسهاى آن، مقياسهاى ديگرى است و اين تلقىهايى كه ما داريم، با آن واقعيتها فاصله جدى دارد. در عين اين كه انسانها در بهشت غرق در نعمت هستند و تنعّماتى در اختيار آنهاست كه در دنيا قابل درك نيست؛ اما بااين حال، مناسبات آن دنيا ربطى به اين دنيا ندارد و در عصر ظهور نيز همين گونه است. تجليات ولايت ولى الله در عرصه علوم و معارف كه اقتدار بشر را بالا مىبرد، سنخ ديگرى است كه توسعه تقرب و راهيابى به توسعه بندگى را فراهم مىكند. بنابراين، توسعه اقتدار و توسعه علوم هست؛ ولى سنخ آن علوم با اين علوم متفاوت است.
به نظر شما فرد و جامعه منتظر، داراى چه ويژگىهايى بايد باشد تا بتوانيم عنوان منتظر را بر آنها اطلاق كنيم؟
ميرباقرى: به نظر مىرسد جامعه شيعه از همان آغاز حركت خودش با آرمان ميل به مهدويت همراه بودهاست و مسير حركت كلى خودش را ترسيم مىكرده و دائماً از نظر كمى و كيفى رو به پيش بوده است؛ اما كيفيت عملكرد، در جهت حركت به سمت ظهور، متناسب با مراحل تاريخى فرق مىكند. گاهى جامعه تشيع در حال شكلگيرى و توسعه است؛ مانند دوران پس از سقيفه كه دورانى است كه رجعت معنوى اتفاق افتاده است و وجود مقدس اميرالمؤمنين عليهالسلام از نو جامعه تشيع را ايجاد كرد. اين اقدامات، با ايده عصر ظهور انجام مىگيرد؛ يعنى شيعه در آن دوره اقتدار دستگاه سقيفه و خلافت بنىاميه و بنىعباس، فقط با آرمانهاى عصر ظهور توانسته حيات خود را حفظ كند؛ اما در عين حال، اقدامات و سازوكارهايى كه به كار گرفته مىشود، متناسب با همان مراحل است. در يك مرحلهاى، روايات فراوانى از ائمه عليهمالسلام تأكيد مىكنند كه شيعيان ما به ديدار هم بروند و معارف ما را براى هم نقل كنند و اين «نقل حديث»، احياى امر ماست و اين احياى امر هم مىتواند احياى امر امامت و ولايت در باطن خود شيعه و هم احياى امر ولايت در جامعه شيعه باشد. روشن است كه در اين مرحله، حركت جامعه شيعى به سمت عصر ظهور، در نقطه آغازين خودش است كه بايد ارتباطات اجتماعى شيعه شكل بگيرد و معارف بسط پيدا كند. طبيعى است كه اين نحوه موضعگيرى، با دورهاى كه بر روى اين معارف، حدود هزار و چند سال كار شده و آن گاه تبديل به فرهنگ شيعه شده است و سپس شيعه كمكم به دوره صفويه رسيده كه پادشاهى شيعه در آن دوره شكل گرفته است - و نه حكومت دينى - تفاوت دارد.
سرانجام جامعه تشيع به مرزى از بلوغ مىرسد كه مىخواهد حكومتى دينى بر محور «ولايت فقيه» داشته باشد و پيداست كه در اين دوره، سازوكارى كه بايد به كار گرفته شود تا جامعه مسير خود را به سمت جامعه مهدوى طى كند، سازوكار حكومتى است. بنابراين، هميشه آرمان ظهور، پيش روى جامعه شيعه بوده است و اين هم تأثيرى جدى در حركت عمومى شيعه و ثبات و پايدارى و ماندگارى آن در تاريخ و بلكه رو به پيش بودن آن داشته است و اين همان چيزى است كه بعضى از به اصطلاح تئوريسينهاى غرب گفته و حتى اخيراً نيز تكرار كردهاند كه شيعه دو سر دارد؛ يك سر سبز و يك سر سرخ؛ يعنى توجه به عاشورا و سيدالشهدا عليهالسلام و وجود مقدس امام زمان عليهالسلام و اين يك واقعيت است كه شيعه با همين شور و حرارتى كه از عاشوراى امام حسين عليهالسلام گرفته است و با توجه به آن جامعه مطلوبى كه منظور نظرش بوده است، به حركت خودش ادامه داده است و اين دو ركن بودهاند كه در بقاى تشيع، نقش مهمى ايفا كردهاند؛ ولى حتماً بايد هم به صورت فردى و هم به صورت جمعى اين حركت دائماً اصلاح و بهينه شود و به خصوص در دورهاى كه ما به اقتدار رسيدهايم و توانستهايم حكومتى داشته باشيم، طبيعتاً دراين مرحله، ساماندهى ملى و ارتباطات جهانى و بينالمللى ما بايد به گونهاى باشد كه بتواند بستر را براى عنصر ظهور فراهم كند.
بنابراين، ما در حوزه زندگى فردى بايد به سمتى حركت كنيم كه خودمان را وقف آرمانهاى ولى خدا كنيم و معنى انسان منتظر هم همين است. معدل ويژگىهاى انسان فقط اين است كه «الحابس نفسه عليها» يعنى نفس خودش را بر ولى خدا حبس كرده است و خودش را وقف تحقق آرمان ولى خدا كرده است. اين انسان در هر كجاى تاريخ كه ايستاده باشد، در جبهه حضرت و سرباز حضرت است.
به عبارتى ديگر، بايد فانى در امام زمان عليهالسلام و انگيزه و آرمانهاى ولى خدا باشد؟
ميرباقرى: بله، انسان منتظر، دلداده به ولى و آرمانهاى ولىاش است. آرمانهاى ولىاش را كه در دعوت انبيا و روايات آمده، به خوبى شناخته است. در فرازهاى پايانى دعاى ندبه آمده است: «اين بقيةالله التى لاتخلو من العترة الهادية اين المعدّ لقطع دابر الظلمة». از اين جا آرمانهاى حضرت مورد توجه قرار گرفته است. انسانى كه واقعاً شيفته اين آرمانهاست و قلبش براى تحقق آن آرمانها مىتپد و در كنار دلدادگى به حضرت و آرمانهاى حضرت، معرفت به آرمانهاى او دارد، اميد تحقق آن آرمانها را هم دارد و مأيوس نيست كه اين جامعه جهانى - كه غرق در تاريكى و ظلمت و ظلم و جور است - به آن نقطه مطلوب و آرمانى برسد؛ بلكه اميدوار است و يقين دارد كه دست هدايت الهى، حركت عالم را به سمت عصر ظهور و تحقق ولايت اولياى الهى هدايت مىكند. بنابراين، نگاه او به تاريخ، نگاهى مثبت است و ربوبيت خداى متعال را ربوبيت مثبتى مىبيند كه ظلم و جور در آن دوران، گذراست و به سمت تحقق عدالت است؛ پس از اين اميد، طبيعى است انسان دلداده به يك هدف و انسانى كه آرمانهاى او آرمانهاى معينى هستند و اميدوار به تحقق آن آرمانهاست، اقدام مىكند؛ آن هم به گونهاى كه خودش را وقف تحقق آن آرمانها مىكند. ويژگى ديگرى كه بايد در انسان منتظر تحقق پيدا كند، «صبورى» است كه اين صبورى، خودش ابعادى دارد. اولاً هر انسان منتظر، بايد حليم باشد و بداند كه تحقق اين هدف بزرگ، زمان خودش را مىطلبد و به تعبيرى مستعجل نباشد؛ «هلك المستعجلون». آنهايى كه مىخواهند عجله كنند و حادثه را پيش از زمان خودش محقق كنند، در واقع تحقق حادثه را به تأخير مىاندازند و آفت ايجاد مىكنند و هم خودشان هلاك مىشوند و هم در تحقق هدف، خلل ايجاد مىكنند. يك ميوه تا برسد، شش ماه زمان مىبرد و يك كودك ممكن است تحمل نداشته باشد و شكوفه آن را از بين ببرد يا هنوز ميوه رشد نكرده و دوره برداشت آن نرسيده ،آن را بچيند و طبيعى است كه او ميوه را تلف كرده است؛ ولى يك باغبانى كه مىداند رسيدن اين ميوه زمان خودش رامى برد، اين زمان را با صبورى تحمل مىكند و در هر مرحله، به گونهاى خاص مراقبت مىكند تا ميوه برسد. حضرت چون اين حركت را رهبرى مىكند و دقيقاً مىداند كه اين حركت عظيم چه قدر زمان مىبرد، واقعاً بر مراحل تحقق آن صبور است. با اين كه اين دوران طولانى بر حضرت بسيار سنگين است و يكى از مصيبتهاى عظيم حضرت كه در بعضى از روايات به آن اشاره شده است، همين طولانى شدن آن وعده است؛ ولى حضرت راضى و صابر است.
بُعد ديگر صبورى، حادثههاى سنگينى است كه در پيش رو قرار دارد؛ به خصوص قبل از تحقق ظهور و براى شيعه، بلاهاى عظيمى است كه اينها بهايى است كه شيعه بايد براى تحقق ظهور بپردازد و اين مطلب به خوبى از روايات استفاده مىشود. در قرآن آمده است: «و لنبلونّكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرين» كه در روايات به حوادثى كه براى مؤمنين قبل از ظهور و قرب ظهور اتفاق مىافتد، تفسير شده است. بنابراين، صبورى يكى از عوامل لازم براى ايجاد تحقق ظهور است. در مناطق گرمسيرى براى اين كه ميوههاى تابستانى برسد، بايد گرماى فوقالعادهاى تحقق پيدا كند؛ زيرا آن گرما براى رسيدن ميوهها لازم است. بنابراين، اگر مىخواهيم اين ميوه برسد، بايد اين گرما را تحمل كنيم تا اين درخت به ثمر بنشيند. بنابراين، رنجهاى قبل از ظهور، بايد تحمل شود و اين يكى ديگر از خصوصيات منتظر است.
خصوصيت ديگرى كه بايد در انسان منتظر تحقق پيدا كند، «بصيرت» نسبت به شرايط و علائم است. انسانى كه آرمانهاى حضرت را مىخواهد و اميدوار به تحقق آنهاست و خودش را وقف آن آرمانها مىكند؛ «الحابس نفسه عليها»، نفسش را براى ولىاش حبس كرده است و فقط مىخواهد در عالم، اهداف ولىاش را پىجويى كند و هيچ هدف ديگرى ندارد. او بايد بصير باشد و علامات مراحل را شناسايى كند تا وظايف خودش را در هر مرحله بر اساس خصوصيات همان مرحله طراحى كند. پس انسان منتظر، انسان آرمان خواهى است كه دلداده آرمانهاى حضرت و بصير نسبت به حركت تاريخ به سمت قرب ظهور است و دقيقاً مراحل را شناسايى مىكند و در هر مرحلهاى كه هست، نقشى كه در همان مرحله بايد انجام بدهد، با صبورى و پاىمردى انجام مىدهد و رنجهاى طولانى شدن غيبت و بلاهايى را كه بهاى تحقق ظهور هستند، به راحتى تحمل مىكند. «جامعه منتظر» هم جامعهاى است كه بايد اينگونه باشد؛ يعنى جامعه همانگونه كه افرادش آن حالات را بايد داشته باشند، بايد «اصبروا و صابروا و رابطوا...» باشد؛ يعنى هم خودشان صبر كنند و هم جامعهپردازى آنها، يك جامعهپردازى باشد كه به سمت قرب ظهور حركت كند و ارتباط با ولى، محور