علامه طباطبايى
"وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كمااستخلف الذين من قبلهم..."
ظاهر اينكه آيه در اينجا قرار گرفته اين است كه در ذيل آيات سابق سوره نازل شدهباشد، و چون سوره مدنى است، و در مكه و قبل از هجرت نازل نشده، اين آيه نيز مدنى است،همچنان كه سياقش و مخصوصا سياق ذيلش اين احتمال را تاييد مىكند.
در نتيجه اين آيه وعده جميل و زيبايى استبراى مؤمنين كه عمل صالح هم دارند، به آنان وعده مىدهد كه به زودى جامعه صالحى مخصوص به خودشان برايشان درستمىكند و زمين را در اختيارشان مىگذارد و دينشان را در زمين متمكن مىسازد، و امنيت راجاىگزين ترسى كه داشتند مىكند، امنيتى كه ديگر از منافقين و كيد آنان، و از كفار وجلوگيريهايشان بيمى نداشته باشند، خداى را آزادانه عبادت كنند، و چيزى را شريك او قرارندهند.
پس در جمله"وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات"كلمه"من"تبعيضىخواهد بود نه بيانى، و خطاب در آن، به عموم مسلمين است كه در ميان آنان، هم منافق هستو هم مؤمن، و مؤمنين ايشان نيز دو طايفهاند، يكى كسانى كه عمل صالح مىكنند، و گروهديگر آنان كه عمل صالح ندارند، ولى وعدهاى كه در آن آمده مخصوص كسانى است كه همايمان داشته باشند و هم اعمالشان صالح باشد و بس.
و در جمله"ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم"دو احتمالهست، يكى اينكه مراد از استخلاف اين باشد كه خداى تعالى به ايشان خلافتى الهى نظيرخلافت آدم و داوود و سليمان داده باشد، همچنان كه درباره خلافت آدم فرمود: "انى جاعلفى الارض خليفة" (1) و درباره داوود فرموده: "انا جعلناك خليفة فى الارض" (2) و دربارهسليمان فرموده: "و ورث سليمان داود" (3) كه اگر مراد از خلافت اين باشد، قهرا خلفاى قبل ازايشان خلفاى خدا، يعنى انبياى او و اوليايش خواهد بود، و ليكن به دليلى كه مىآيد ايناحتمال بعيد است.
احتمال دوم اينكه مراد از"خلافت"ارث دادن زمين به ايشان و مسلط كردن آنان برزمين باشد، همچنان كه در اين معنا فرموده: "ان الارض لله يورثها من يشاء من عباده، والعاقبة للمتقين" (4) و نيز فرموده: "ان الارض يرثها عبادى الصالحون" (5) كه بنابر اين احتمال،مراد از خلفاى قبل از ايشان مؤمنين از امتهاى گذشته خواهد بود، كه خدا كفار و منافقين آنها راهلاك كرد، و مؤمنين خالص ايشان را نجات داد، مانند قوم نوح و هود و صالح و شعيب، همچنان كه در آيه"و قال الذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا فاوحى اليهمربهم لنهلكن الظالمين، و لنسكننكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامى و خافوعيد" (6) است و اينان كسانى هستند كه خود را براى خدا خالص كردند و خدا نجاتشان داد، و درنتيجه جامعه صالحى تشكيل داده و در آن زندگى كردند، تا آنكه مهلتشان طول كشيده، دلهايشان قساوت يافت.
اما قول كسى (7) كه گفته: مراد از مستخلفين قبل از ايشان، بنى اسرائيل است كه خدابعد از هلاك كردن فرعون و لشگريانش سر زمين مصر و شام را به ايشان ارث داده، و در آنمكنتشان داد، همچنان كه درباره آنان فرمود: "و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فىالارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض" (8) حرف صحيحى نيست.
زيرا آيه مورد بحث از مردمى خبر مىدهد كه بعد از ارث بردن زمين، اجتماعى صالحتشكيل دادند و قوم بنى اسرائيل بعد از نجاتشان از فرعون و لشگرش، هرگز از كفر و نفاق و فسقخالص نگشتند، و مصداق"الذين آمنوا و عملوا الصالحات" نشدند، و به نص قرآن كريم درآياتى بسيار هرگز و در هيچ دورهاى چنين روزى به خود نديدند، و با اينكه اجتماع ايشانهمواره از كفار و منافقين و صالحان و طالحان متشكل مىشده، ديگر معنا ندارد كه استخلافايشان را مثل بزند براى استخلاف"الذين آمنوا و عملوا الصالحات".
و اگر مراد از تشبيه اصل استخلاف ايشان، به استخلاف خلفاى قبل از ايشان - كهفرضا بنى اسرائيل باشند چه خوب و چه بد - بوده باشد، در اين صورت احتياجى نبود كهمجتمع اسرائيلى را پيش بكشد، و به آنان تشبيه كند و حال آنكه امتهاى موجود در زمان نزولآيه و قبل از آن بسيار قوىتر و پرجمعيتتر از بنى اسرائيل بودند مانند روم و فارس و كلده و غيرايشان، همچنان كه در آيه"اذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح" (9) و آيه"اذ جعلكم خلفاء منبعد عاد" (10) بدون هيچ تشبيهى اين امت را جانشينان امتهاى قبل دانست، و حتى كفار ازاين امت را هم خلفاى اقوام پيشين خواند و فرمود: "و هو الذى جعلكم خلائف الارض" (11) و نيزفرمود: "هو الذى جعلكم خلائف فى الارض فمن كفر فعليه كفره" (12) .
حال اگر بگويى چرا جايز نباشد كه تشبيه در آيه مورد بحث، تشبيه به بنى اسرائيلباشد؟آنگاه حق اين مجتمع صالح را با جمله بعدىاش اداء نموده و بفرمايد: "ليمكنن لهمدينهم..."؟در جواب مىگوييم: بله، اشكالى ندارد، جز اينكه همان طور كه گفتيم، بنابر اينديگر وجهى ندارد كه امت اسلام از ميان همه امم تنها جانشين بنى اسرائيل باشند، وجانشينى اين امت تنها به جانشينى بنى اسرائيل تشبيه گردد.
"و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم"تمكين هر چيزى بر قرار كردن آن است درمكان و اين كنايه است از ثبات آن چيز، و زوال و اضطراب و تزلزلناپذيرى آن، به طورى كهاگر اثرى داشته باشد هيچ مانعى جلوى تاثير آن را نگيرد و در آيه مورد بحث تمكين دين عبارتاست از اينكه: آن را در جامعه مورد عمل قرار دهد، يعنى هيچ كفرى جلوگيرش نشود، و امرشرا سبك نشمارند، اصول معارفش مورد اعتقاد همه باشد، درباره آن اختلاف و تخاصمىنباشد، و اين حكم را خداى سبحان در چند جاى از كلامش كرده كه اختلاف مختلفين درامر دين علت و منشاى جز طغيان ندارد، مانند اين آيه"و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ماجائتهم البينات بغيا بينهم" (13) .
و مراد از دين ايشان، آن دينى كه برايشان پسنديده، دين اسلام است.و اگر دين را بهايشان اضافه كرد، از باب احترام بود و نيز از اين جهتبود كه دين مقتضاى فطرت خود آنان بود.
و جمله"و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا"مانند جمله"و ليمكنن لهم"عطف استبرجمله"ليستخلفنهم"و اصل معنا"ليبدلن خوفهم امنا"بوده، به طور سادهتر اينكه در واقع بايدمىفرمود"ترس ايشان را مبدل به امنيت كرديم"ولى فرموده"ايشان را بعد از ترس، مبدل بهامنيت كرديم"و تبديل را به خود آنان نسبت داد، حالا يا از باب مجاز عقلى است، و يا آنكه مضاف را چون معلوم بوده حذف كرده، زيرا جمله"من بعد خوفهم"مىفهماند كه آن محذوفخوف، و تقدير"ليبدلن خوفهم"بوده، و يا آنكه از اين باب نبوده، بلكه كلمه"امنا"به معناىآمنين بوده كه در اين صورت معنا اين مىشود كه: خدا ايشانرا بعد از ترسشان مبدل كرد به ايمنانو به هر حال، مراد از خوف آن ترسى است كه مؤمنين صدر اسلام از كفار و منافقينداشتند.
و جمله"يعبدوننى لا يشركون بى شيئا"را اگر بخواهيم با سياق آيات بهتر وفقدهيم، بايد حال از ضمير در جمله"ليبدلنهم" بگيريم، كه معنا چنين مىشود: "خدا ترسايشان را مبدل به امنيت كرد، در حالى كه ايشان مرا پرستش كنند، و چيزى شريك منندانند".
و اگر در اين آيه التفاتى از غيبت"يبدلنهم"به تكلم"مرا عبادت كنند"بكار برده وجمله"يعبدوننى"را با جمله"چيزى را شريك من ندانند"تاكيد كرده، و كلمه"شيئا"رانكره آورده، كه خود دلالت مىكند بر نفى شريك به طور اطلاق، همه اين نكات حكممىكند بر اينكه مراد از عبادت، خداپرستى خالص است، به طورى كه هيچ شائبهاى ازشرك - چه شرك جلى و چه شرك خفى - در آن راه نداشته باشد، و خلاصه معنا اين مىشودكه خدا مجتمع آنان را مجتمعى ايمن مىسازد، تا در آن جز خدا هيچ چيز ديگرى پرستشنشود، و هيچ ربى غير از خدا قائل نباشند.
و كلمه"ذلك"در جمله"و من كفر بعد ذلك"به طورى كه سياق شهادت مىدهداشاره استبه موعود، بنابر اين، مناسبتر آن است كه كلمه"كفر"را به معناى كفران، و درمقابل شكر بدانيم، و چنين معنا كنيم كه: "و هر كس كفران كند و خدا را شكر نگويد، وبعد از تحقق اين وعده عوض شكر با كفر و نفاق و ساير گناهان مهلكه، كفران نعمت كند، چنين كسانى كاملا در فسقند"و فسق هم عبارت است از بيرون شدن از زى بندگى.
مفسرين در اين آيه شريفه اختلافاتى شديد و زيادى دارند.
بعضى (14) گفتهاند: درباره اصحاب رسول خدا(ص)نازل شده، و خداوعدهاى را كه به ايشان داد منجز كرد، و زمين را در اختيار ايشان قرار داد، و دين ايشان راتمكين داد، و ترس ايشان را مبدل به امنيت كرد، آرى بعد از در گذشت رسول خدا(ص)در ايام خلفاى راشدين، اسلام را پيش برد، و عزت داد، و در نتيجه آن ترسى كهمسلمين از كفار و منافقين داشتند، از ميان برفت.
و مراد از استخلاف ايشان استخلاف خلفاى چهارگانه بعد از رسول خدا(ص)، و يا تنها خلفاى سهگانه اول است، و اگر استخلاف را به همه نسبت داده، بااينكه همه مسلمين خليفه نبودند، و خلافت مختص به سه و يا چهار نفر بود، از قبيل نسبتدادن چيزى است كه مخصوص به بعض استبه همه، مثل اينكه مىگويند: بنى فلان كشتهشدند، با اينكه بعضى از آنان كشته شدند.
بعضى (15) ديگر گفتهاند كه: اين آيه شامل عموم امت محمد(ص)مىشود، و مراد از استخلاف امت وى و تمكين دين ايشان و تبديل خوفشان به امنيت ايناست كه زمين را به ايشان ارث داد، آنچنانكه به امتهاى قبل از اسلام ارث داد.
و يا مراد استخلاف خلفاى بعد از رسول خدا(ص)، و تمكين اسلام وشكست دادن دشمنان دين مىباشد، كه خداى تعالى بعد از رحلت آن جناب وعده خود را وفاكرد، و اسلام و مسلمين را يارى نموده، شهرها و اقطار عالم براى آنان فتح شد.
بنابر اين دو قول، آيه شريفه از پيشگويىهاى قرآن خواهد بود، چون خبر از امورى دادهكه هنوز در عالم تحقق نيافته، و حتى آن روز اميدش هم نمىرفت.
بعضى (16) ديگر گفتهاند: اين آيه مربوط به مهدى موعود(ع)است، كه اخبارمتواتر از ظهورش خبر داده، و فرموده كه: زمين را پر از عدل و داد مىكند همان طور كه پر ازظلم و جور شده باشد، و مراد از"الذين آمنوا و عملوا الصالحات"رسول خدا(ص)و ائمه اهل بيت او(ع)است.
ولى آنچه از سياق آيه شريفه به نظر مىرسد صرف نظر از مسامحههايى كه چه بسابعضى از مفسرين در تفسير آيات قرآنى دارند، اين است كه بدون شك آيه شريفه دربارهبعضى از افراد امت است نه همه امت و نه اشخاص معينى از امت، و اين افراد عبارتند ازكسانى كه مصداق"الذين آمنوا و عملوا الصالحات"بوده باشند، و آيه نص در اين معنا است، و هيچ دليلى نه در الفاظ آيه و نه از عقل كه دلالت كند بر اينكه مقصود از آنان تنها صحابهرسول خدا، و يا خود رسول خدا(ص)و ائمه اهل بيت(ع)مىباشدنيست، و نيز هيچ دليلى نيستبر اينكه مراد از"الذين"عموم امتبوده، و اگر وعده در آيهمتوجه به طايفه مخصوصى از ايشان شده به خاطر صرف احترام از آنان يا عنايتبيشتر به آنانبوده باشد، زيرا همه اين حرفها سخنانى خود ساخته و بى دليل است.
و مراد از استخلاف آنان در زمين نظير استخلاف نياكان و امم گذشته اين است كهاجتماعى صالح از آنان تشكيل دهد، كه زمين را ارث ببرند، آن طور كه نياكان و امم گذشتهصاحبان قوت و شوكت ارث بردند، و اين استخلاف قائم به مجتمع صالح ايشان است، نه بهافراد معينى از ايشان، همچنان كه در امتهاى قبل از ايشان قائم به مجتمع بود.
و اما اينكه مراد از آن، خلافت الهى به معناى ولايت و سلطنت الهى، نظير سلطنتداوود و سليمان و يوسف(ع)بوده باشد، بسيار بعيد است، چون از قرآن كريم بعيداست كه از انبياء به عبارت"الذين من قبلهم"تعبير فرمايد، و اين تعبير به همين لفظ و يا بهمعناى آن در بيش از پنجاه مورد در قرآن كريم آمده، و در هيچ جا مقصود از آن انبياى گذشتهنبوده، با اينكه گفتگو درباره انبياى گذشته در قرآن كريم بسيار آمده، بله در بعضى موارد بهعبارت"رسل من قبلك"يا"رسل من قبلى"يا نظير اينها با اضافه كلمه قبل به ضمير راجع بهرسول خدا(ص)آمده است.
و مراد از تمكين دين مرضى آنان در زمين - همان طور كه گذشت - اين است كه دينپسنديده ايشان را پاى بر جا بدارد، به طورى كه اختلافشان در اصول، و سهلانگارىهايشاندر اجراى احكام، و عمل به فروع آن، دين آنان را متزلزل نسازد، و همواره اجتماعشان از لكه نفاقپاك باشد.
و مراد از تبديل خوفشان به امنيت اين است كه امنيت و سلام بر مجتمع آنان سايهبيفكند، به طورى كه نه از دشمنان داخلى بر دين و دنياى خود بترسند، و نه از دشمنانخارجى، نه از دشمنى علنى، و نه پنهانى.
و اينكه بعضى (17) از مفسرين گفتهاند: "مراد تنها ترس از دشمنان خارجى است، همچنان كه همه ترس مسلمانان صدر اول از كفار و مشركين بود، كه مىخواستند نور خدا راخاموش ساخته و دعوت حقه دين را باطل سازند"حرف صحيحى نيست، و دليلى بر گفتارخود ندارند، چون لفظ آيه مطلق است، و هيچ قرينهاى كه مدعاى آنان را اثبات كند در آننيست، علاوه بر اين آيه شريفه در مقام امتنان است، و اين چه منتى است كه خدا بر جامعهاىبگذارد كه دشمن خارجى را بر آنان مسلط نكرده، در حالى كه داخل آن جامعه را فساد احاطهكرده باشد، و از هر سو بلاهاى گوناگون آن جامعه را تهديد كند، نه امنيتى در جان خود داشتهباشند، و نه در عرض و نه در مال، تنها قدرت حاكمه بر آن اجتماع حريت داشته، و طبقهستمگر در رفاه و پيشرفتباشند؟.
و مرادش از اينكه فرمود: "خداى را عبادت مىكنند و چيزى را شريك اونمىگيرند"همان معنايى است كه لفظ به طور حقيقتبر آن دلالت كند، و آن عبارت است ازاينكه اخلاص در عبادت عموميت پيدا كند و بنيان هر كرامتى غير از كرامت تقوى منهدمگردد.
آنچه از همه مطالب بر آمد اين شد كه خداى سبحان به كسانى كه ايمان آورده و عملصالح انجام مىدهند، وعده مىدهد كه به زودى جامعهاى برايشان تكوين مىكند كه جامعهبه تمام معنا صالح باشد، و از لكه ننگ كفر و نفاق و فسق پاك باشد، زمين را ارث برد و درعقايد افراد آن و اعمالشان جز دين حق، چيزى حاكم نباشد، ايمن زندگى كنند، ترسى ازدشمن داخلى يا خارجى نداشته باشند، از كيد نيرنگ بازان، و ظلم ستمگران و زورگويىزورگويان آزاد باشند.
و اين مجتمع طيب و طاهر با صفاتى كه از فضيلت و قداست دارد هرگز تاكنون دردنيا منعقد نشده، و دنيا از روزى كه پيامبر(ص)مبعوث به رسالت گشته تاكنون، چنين جامعهاى به خود نديده، ناگزير اگر مصداقى پيدا كند، در روزگار مهدى(ع)خواهد بود، چون اخبار متواترى كه از رسول خدا(ص)و ائمه اهل بيت(ع)در خصوصيات آن جناب وارد شده از انعقاد چنين جامعهاى خبر مىدهد، البته اين درصورتى است كه روى سخن در آيه را متوجه مجتمع صالح بدانيم، نه تنها حضرت مهدى(ع).
خواهيد گفت: طبق اين نظريه چه معنا دارد كه روى سخن را در زمان نزول آيه به"الذين آمنوا و عملوا الصالحات"كند در حالى كه مهدى(ع)آن روز نبود، (نهخودش بود و نه يكى از اهل زمانش).
در پاسخ مىگوييم: اين سؤال ناشى از اين است كه پرسش كننده ميان خطابهاىفردى با خطابهاى اجتماعى خلط كرده، چون خطاب دو جور ممكن است متوجه اشخاصشود، يكى اينكه اشخاصى را مورد خطابى قرار دهند، بدين جهت كه خصوصيات خود آنانمورد نظر است، ديگر اينكه همان اشخاص را مورد خطاب قرار بدهند، اما نه از اين جهت كهشخص خود آنان مورد نظر باشد، بلكه از اين جهت كه جمعيتى هستند داراى صفاتى معين، در صورت اول خطاب از مخاطبين به غير مخاطبين متوجه نمىشود.و شامل آنها نمىگردد، نهوعدهاش و نه وعيدش و نه هيچ چيز ديگرش، و در قسم دوم اصلا اشخاص دخالتى ندارند، خطاب متوجه دارندگان صفات كذايى است، كه در اين صورت به ديگران نيز متوجه مىشود.
در آيه شريفه خطاب از قبيل خطابهاى دوم است، كه بيانش گذشت و اغلبخطابهاى قرآنى كه يا مؤمنين را مخاطب كرده، و يا كفار را از اين قبيل است، و همچنينخطابهايى كه متضمن بدگويى از اهل كتاب و مخصوصا يهود است، از اين قبيل است، بهمخاطبين بدگويى مىكند به اينكه نياكان و اجداد چند پشت قبل ايشان چنين و چنانكردند، و همچنين خطابهاى متوجه به مشركين كه شما بوديد كه چنين و چنان كرديد، بهاينكه اسلاف آنان بودند، نه خود آنان، پس معلوم مىشود كه روى سخن با دارندگان فلانصفات زشت است.
و مخصوصا از اين قبيل است وعدهاى كه به يهود داده و فرموده: "فاذا جاء وعد الآخرةليسوؤا وجوهكم" (18) كه وعده داده شدگان تا زمان تحقق آن وعده و پيشگويى زنده نماندند، ودر عين حال روى سخن با يهود عصر نزول است، كه شما چنين و چنان مىشويد.
و نظير آن وعده در گفتار ذى القرنين است، كه بنا به حكايت قرآن كريم گفت: "فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا" (19) .
و نيز وعدهاى كه به مردم داده كه قيامت قيام مىكند و بساط حيات دنيوى به وسيلهنفخه صور بر چيده مىشود، چنانكه فرمود: "ثقلت فى السموات و الارض لا تاتيكم الا بغتة" (20) كه مؤمنين صالح را به عنوان اينكه مؤمن و صالحند وعدهاى داده، كه اشخاص حاضر در زماننزول آن را نديدند و مردند، ولى همين كه در آخرين روز از روزگار دنيا افرادى صالح و مؤمنشاهد نفخه صور مىشوند، مجوز اين شده كه اين وعده را به همه صالحان مؤمن در همه اعصار، و مخصوصا افراد حاضر در زمان نزول بدهد.
پس حق مطلب اين است كه اگر واقعا بخواهيم حق معناى آيه را به آن بدهيم(و همهتعصبات را كنار بگذاريم)آيه شريفه جز با اجتماعى كه به وسيله ظهور مهدى(ع)بهزودى منعقد مىشود قابل انطباق با هيچ مجتمعى نيست.
و اما اگر پاى مسامحه و سهل انگارى در تفسير مفردات و جملات آن راهدهيم، آن وقت ممكن استبگوييم مراد از استخلاف"الذين آمنوا و عملوا الصالحات"استخلاف همه امت است، (نه همان طور كه گفتيم دستهاى مخصوص)، آن وقت در جواباينكه همه امت مصداق"الذين آمنوا و عملوا الصالحات"نيستند، بگوييم اين از باب تغليباست، كه از آن باب به شمس و قمر مىگوييم: شمسين، (دو آفتاب)يا قمرين(دو ماه)و ياپاسخى نظير آن بدهيم.
و مراد از تمكين دينشان، آن دين كه برايشان پسنديده، اين بگيريم كه آنان را در دنيامعروف به امت اسلام مىكند، و دين اسلام را دين ايشان مىداند، هر چند كه هفتاد و سهفرقه شوند، و هر فرقهاى فرق ديگر را كافر بداند، و بعضى خون بعضى ديگر را مباح بشمارد، وعرض و مال او را حلال بداند.
و مراد از تبديل خوف ايشان به امنيت، و اينكه خدا را بپرستند و چيزى را شريك اونگيرند اين باشد كه خدا اسلام را عزت و شوكت دهد، و بر معظم معموره زمين گسترده كند، در معظم معموره زمين آزادانه نماز و روزه و حج انجام شود، هر چند كه از ميان خود آنانامنيت رختبر بسته باشد، و حق و حقيقتبا سكنه آنها خدا حافظى كرده باشد.
كه در اين صورت موعود به اين وعده امت، و مراد از استخلاف، ايشان عزت و شوكتىاست كه بعد از هجرت رسول خدا(ص)و بعد از رحلت آن جناب نصيبمسلمين شد، ولى اگر معنا اين باشد باز وجهى نيست كه تنها شامل زمان خلفاى راشدينباشد، بلكه بعد از آنان را نيز تا زمان انحطاط خلافت اسلامى شامل مىشود.
خوب، اين وجهى است كه مىتوان براى آيه تصور كرد، و اما تطبيق آيه با دورهخلفاى راشدين و يا سه نفر اول و يا تنها دوره على(ع)هيچ وجهى ندارد.
پىنوشتها:
(1)مىخواهم در زمين خليفهاى قرار دهم.سوره بقره، آيه 30.
(2)ما تو را خليفهاى در زمين قرار داديم.سوره ص، آيه 26.
(3)سوره نمل، آيه 16.
(4)زمين از آن خدا است، به هر كس از بندگانش بخواهد آن را ارث مىدهد، و سر انجام از آنپرهيزگاران است.سوره اعراف، آيه 128.
(5)زمين را بندگان صالح من ارث مىبرند.سوره انبياء، آيه 105.
(6)كسانى كه كافر شدند به رسولان خود گفتند: به طور مسلم شما را از سر زمين خود بيرونمىكنيم، مگر آنكه به كيش ما برگرديد، پس پروردگارشان به ايشان وحى فرستاد كه به طور قطعستمكاران را هلاك خواهيم كرد، و بعد از ايشان شما را در زمين سكونتخواهيم داد، اين روش ما استنسبتبه كسى كه از مقام من بترسد، و از عذاب من بهراسد. سوره ابراهيم، آيه 14.
(7)روح المعانى، ج 18، ص 203.
(8)اراده كرديم بر كسانى كه در زمين به دست كفار ضعيف شدند، منت نهيم، و ايشان راپيشوايان و وارثان نموده، و در زمين مكنت دهيم.سوره قصص، آيات 5 و 6.
(9)چنانكه شما را خليفه بعد از قوم نوح قرار داد.سوره اعراف، آيه 69.
(10)چنانكه شما را خلفاى بعد از قوم عاد قرار داد.سوره اعراف، آيه 74.
(11)خدا كسى است كه شما را خليفههاى زمين قرار داد.سوره انعام، آيه 165.
(12)او كسى است كه شما را خليفههاى زمين قرار داد پس هر كس كفر بورزد كفرش عليه خود اواست.سوره فاطر، آيه 39.
(13)در اين دين اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه معجزات و بيناتى بر صحت و حقانيت آنچه بهسويشان آمد قائم شد.و اين به خاطر ستمگرى و سر پيچى از دين بود.سوره بقره، آيه 213.
(14)تفسير كشاف، ج 3، ص 252.
(15 و 16)مجمع البيان، ج 7، ص 152.
(17)كشاف، ج 3، ص 251.
(18)سوره اسراء، آيه 7.
(19)پس چون وعده پروردگارم برسد، خدا آن را ويران مىكند، و وعده پروردگار من حق است.سوره كهف، آيه 98.
(20)قيامت چه سنگين است در آسمانها و زمين، و به سر وقتشما نمىآيد مگر ناگهانى.سورهاعراف، آيه 187.
كتاب: ترجمه الميزان، ج 15، ص 208