تعليم و تربيت، جايگاه و عملكرد آن

اسماعيل شفيعى سروستانى

تعليم و تربيت پيش از آنكه متكفل آبادانى جهان باشد، خانه دل و كاشانه نگاه آدمى را ويران مى‏سازد و ديگر بار بر خرابه‏هاى آن بنايى نو برمى‏كشد. بنايى كه ساختار آن با معمارى پيشين متفاوت است. از اين رو نمى‏توان جايگاه آن را در راستاى ديگر سازمانهاى اجتماعى، مدنى و حتى سياسى قرار داد. زيرا اينها خود تحت‏تاثير نظام تعليم و تربيت دگرگون مى‏شوند.

جا دارد كه سؤال شود كه چگونه طى سيصد، چهارصد سال اخير اين همه جهان و ملتهاى ساكن بر پهنه آن دگرگون شده‏اند؟ چرا ديگر بويى از تاريخ گذشته، فرهنگ گذشته و انسان گذشته به مشام نمى‏رسد؟ چه چيز باعث اين همه تغيير در رفتار آدمى، شهر او، خانه او، پوشاك او و بالاخره خورد و خوراك او شده است؟ همه آنچه كه ذكر آن رفت تابعى از رفتار و خواست انسانند و انسان خود تنها در كارگاه تعليم و تربيت‏شكل مى‏گيرد.

بويژه كه تربيت دوران خردسالى، بتدريج قلب و ذهن كودكان را به شكل دلخواه مربيان و معلمان درمى‏آورد و از آن پس هيچ كس را ياراى رهايى از آموخته‏هاى پيشين كه چونان نقشى بر پهنه سنگ حك شده‏اند نيست.

تربيت‏يافتگان نظامهاى آموزش و پرورش خود بازتابى از همه دريافتهاى رسمى و غيررسمى كارگزاران آن نظام‏اند، خواه اين دريافتها به وسيله مربيان و معلمان آموزش داده شود و خواه در كتابها مضبوط باشد. از اين رو براى دگرگون ساختن يك ملت هيچ راهى سريعتر، ساده‏تر و هموارتر از دگرگون ساختن نظام تعليمى و تربيتى آن ملت نيست. و به اين ترتيب نسلها شكل مى‏گيرند و بسان مربيان خود و متاثر از تعليماتشان به عالم و آدم مى‏نگرند. بر پهنه شهرها جارى مى‏شوند و جهان خاكى را مطابق آرمانها، الگوها و دريافتهاى پذيرفته شده‏شان دگرگون مى‏سازند. به همين دليل است كه عرض كرده‏ام جايگاه تعليم و تربيت‏بس رفيعتر از جايگاه همه مناسبات و معاملات مدنى و فرهنگى به حساب مى‏آيد. متغيرى كه آرام‏آرام همه امور را تابع خود مى‏سازد. از همين رو همواره نظام اجتماعى، نظام اقتصادى، شهرسازى، معمارى، نظام سياسى و ديگر مناسبات جمعى اقوام تابع نظام تعليمى و تربيتى ويژه‏اى است كه در ميان قومى پذيرفته شده است.

هيهات، اگر بدون تبيين اهداف غايى امر تعليم و تربيت‏به صورت منتشر اقدام به تعليم آدمى شود و يا اينكه يك نظام فرهنگى و تربيتى نادانسته مجموعه‏اى از اهداف متناقض را بر نظام تعليمى و تربيتى ملتى تحميل نمايد; نتيجه و محصول كار جز خلق گروههايى از مردان و زنان سرگشته، بى‏هدف و منفعل در برابر حوادث و وقايع زندگى نخواهد بود. مردمانى كه زيست منفعل و حيات بى‏سرانجام آنها را در دره پوچى وى‏ترديد بعد از روشن شدن اهداف تربيت انسان بر مبناى دريافتهاى كلى و معنى زندگى تبيين شده به وسيله بزرگان اهل نظر و برنامه‏ريزى صحيح امكان لازم براى تحقق آن اهداف فراهم مى‏آورد و شكى در اين نيست كه برنامه‏ريز و طراح نيز خود نيازمند باورى قلبى درباره آن تفكر و نظام نظرى است و به عبارتى مى‏بايست‏خود تربيت‏شده‏اى باشد كه با همه وقوف و آگاهى براى تحقق اهداف و آرمان مكتب تربيتى اقدام به برنامه‏ريزى كند تا از اين مجرا، دسترسى به آن اهداف سهلتر و سريعتر صورت گيرد.

پر واضح است كه يك برنامه‏ريز در برنامه‏ريزى، همواره، حفظ اصول اعتقادى مكتب و نظام ارزشى، فرهنگى را سرلوحه كار خويش قرار مى‏دهد. ضمن آنكه پيش‏بينى لازم براى دفع جريانهاى اخلالگر مزاحم و يا عامل انحراف را به عمل مى‏آورد.

بايد پرسيد: آيا برنامه‏ريزى براى اهداف تعليمى و تربيتى در كشور ما از صدر مشروطيت‏بر مبناى درستى استوار بوده يا خير؟

بيش از يكصد سال از عمر تحول بزرگ فرهنگى صدر مشروطيت مى‏گذرد. در واقع اين مقطع تاريخى را نقطه عطف بزرگى در حيات فرهنگى و مدنى ايران اسلامى به حساب آورد. زمانى كه فرهنگ و تمدن مغرب‏زمين، در بستر مناسب و فراهم خود دويستمين سالگرد خود را پشت‏سر مى‏نهاد امكان تلاقى و نزديكى غرب و ايران فراهم شد.

انسان غربى، در ميان همه مناسبات مدنى خود، الگويى از نظام اخلاقى و اعتقادى پيروان مكتب اومانيسم (اصالت انسان) را جلوه‏گر مى‏ساخت و با رويگردانى از همه وجوه نظام اعتقادى و باورهاى مذهبى مسيحيت همه صحنه‏ها را درمى‏نورديد.

اين آشنايى بسرعت جمعى از ايرانيان را مشتاق ديدار از غرب كرد. بى‏آنكه هيچ شناختى از اصول، مرام و باورهاى آن سامان داشته باشد.

آنها تنها دستاوردهاى مادى تمدن غرب و پاره‏اى از اخلاقيات آن را ديده و واله و شيدا شده بودند، چنانكه، گردانندگان نظام سياسى وقت نيز، بى‏آنكه كمترين شناختى از غرب و ماهيت آن داشته باشند درباره امرى تصميم گرفتند كه به هيچ وجه صلاحيت لازم را درباره‏اش نداشتند. زيرا، چنانكه ذكر آن رفت، همواره، نظام اجتماعى سياسى تابعى از نظام تعليمى و تربيتى و به تبع آن نظام فكرى و نظرى است. اما اين بار قاعده عكس شده بود. پيش از آنكه «نظام نظرى و يا مردان اهل نظر» درباره تربيت انسان و نظام اجتماعى و مدنى موردنيازش اعلام راى كنند، سردمداران دستگاه اجرايى تصميم خويش را گرفته بودند. از اين رو مى‏بينيم كه نابخردانه سطح ارزش نظام اجرايى و مادى فراتر از سطح نظام فرهنگى و اعتقادى قرار گرفت. نتيجه اين امر معلوم بود:

«در پى اين غفلت، بنا به انفعالى كه در برابر فرهنگ و مدنيت غرب به آنها دست داده بود شاگردان برگزيده نظام سياسى وقت‏براى فراگرفتن علوم به فرنگ رفتند و با خود نظام تعليم و تربيتى مدون غربى را وارد ساختند. نظامى كه پيشاپيش اهداف و مقاصدش در دستگاه فكرى علماء مغرب‏زمين تعريف شده بود.»

روشن بود كه از ميان اين نظام «انسان دينى‏» بيرون نمى‏آمد. چرا كه آن نظام را هيچ نسبتى با دين نبود بلكه در ذات خود ناقض دين به شمار مى‏آمد. غرب اساس نظر خود را بر امانيسم استوار ساخته بود تا خود را ازلاص كند. اما سردمداران نظام سياسى و اجتماعى ايران بر آن بودند كه با مسلمان كردن اين ديو زين بر گرده آن نهاده و سوارى گيرند.

بايد دانست كه بسط تاريخى باورها و اخلاق غربى در ميان جامعه مسلمان ايرانى، از همين جا نشات مى‏گرفت. البته سهل‏انگارى علماى دينى و غفلت آنان را در اين ميان نبايد ناديده انگاشت. اين امر در سير تكوينى خود، همه حوزه‏هاى مدنى و فرهنگى را درنورديد تا جايى كه موفق شد باقيمانده علوم دينى و درسهاى اخلاق مذهبى را در خود مستحيل ساخته و جزيى از خود كند.

بدينگونه بود كه ميراث‏دار انسانهايى شديم كه بسان غربيان به عالم مى‏نگريستند. بسان آنان امور معيشتى و مدنى خود را سامان مى‏دادند و چونان موجودى دوزيست پاره‏اى از اعمال و تكاليف مذهبى را هم به اميد رسيدن به رستگارى به جا مى‏آوردند.

اين عوامل باعث‏شد كه آنان هيچ گاه نتوانند معضلات فرهنگى و مدنى خود را حل كنند.

اين روند تا دهه‏هاى پنجاه و شصت‏خورشيدى ادامه يافت اگرچه هر از چندى در ميان آثار قلمى خود را سرزنش كرديم كه چرا صاحب خرد غربى نيستيم و يا چرا صاحب مردان و زنان اهل ديانت نشديم و يا چرا در امور مدنى و معيشتى چنان تاب غرب شده‏ايم كه از هويت‏حقيقى پيشينيان دور افتاده‏ايم؟

طى همين دوران، نويسندگان و منتقدان بسيارى ، به مطالعه اوضاع و احوال حيات فرهنگى ملتهاى مسلمان و از جمله ايرانيان پرداختند و با ديدى نقدگونه وضعيت انفعالى عارض شده بر حيات اخلاقى و مادى‏د و حتى نسخه‏هايى را نيز براى اصلاح اوضاع و بهبود اندام بيمارى كه مرض، بسيارى از نسوج او را در خود گرفته بود عرضه داشتند.

نويسندگانى چون جلال آل‏احمد در «غرب‏زدگى‏» و دكتر على شريعتى در آثار خود، رگه‏هايى از واماندگى فرهنگى را آشكار ساختند و حتى توصيه‏هايى براى خروج از اين وضعيت عرضه داشتند اما، هر يك از آنان، وجهى از مدنيت‏حاكم غربى و يا وجوهى از بافت فرهنگى آن را مورد مؤاخذه و بازپرسى قرار دادند و با ادغام مجموعه‏اى از دريافتها و راه‏حلها (كه بسيارى از آن طرق خود برگرفته از نظام مدنى و فرهنگى مغرب‏زمين نيز بودند)، طريقى را براى خروج از آشفتگى مدنى و فرهنگى ملت‏خود اعلام داشتند غافل از آنكه، خانه از پاى‏بست ويران بود و اصلاح پاره‏اى از امور مدنى (مانند ماشين‏زدگى مورد بحث جلال آل‏احمد) نمى‏توانست ملتى را كه در سه وجه «عقيدتى، فرهنگى و مدنى‏» دچار بيمارى شده بود و همه ساختار نظرى و اخلاقى و عملى حيات خود را از نظام غربى اخذ مى‏كرد روى به صلاح آورد.

انقلاب اسلامى نيز با همه عظمتش نمى‏توانست پيش از تحقق «انقلاب فرهنگى‏» و در انداختن طرحى نو در نظام تعليم و تربيت، موفق به نجات مسلمين از بند واماندگى و انفعال فرهنگى شود. اين انقلاب فرهنگى نيز چنانكه پيش از اين در مقالات مختلف اعلام داشته‏ام. نيازمند مطالعه فرهنگى جامع بود.

به اختصار عرض خواهم كرد كه: انقلاب فرهنگى چيست و اگر رخ دهد چه تغييراتى در امور حاصل مى‏شود؟

انقلاب فرهنگى، همه امور فرهنگى، مدنى مبتلا به يك ملت را تحت‏تاثير خود دچار دگرگونى بنيادين مى‏كند و اساس تعاريف را در هم مى‏ريزد. و از آنجا كه اين مباحث ويژه انسان، همواره از پرسش درباره انسان آغاز مى‏شود و از خلقتش، فلسفه بودنش و غايتى كه انتظار او را مى‏كشد و نوع نسبتى كه با طبيعت پيرامونش برقرار مى‏كند. همه چيز واسپس اين تعريف، جايگاه و نقش خويش را پيدا مى‏كند. تنها كافى است كه انسان را داراى «شانى‏» اين جهانى و مادى بدانيد، تا بتوانيد مناسب با شانش درباره نحوه بودن او در زمين و زندگيش تعريف عرضه كنيد و برايش موازين ارزشى وضع كنيد. برعكس اگر به او شان «الهى‏» بدهيد و حياتش را در عرصه زمين موقتى و كوتاه اعلام كنيد از آن پس همه مناسبات او در صحنه‏هاى اجتماعى، اقتصادى، تربيتى، سياسى و ... رنگ ديگرى به خود مى‏گيرد.

پر واضح است كه همه نظامنامه‏هاى اخلاقى و بايد و نبايدها نيز از لابلاى همين تعاريف خارج مى‏شوند. چه، واضعان آن نظامهاى اخلاقى و ارزشى، مبتنى بر نوع شناخت و تعريفى كه از آدم، مبدا و غايت او عرضه داشته‏اند قائل به مجموعه‏اى از دستورالعملها شدند تا نحوه بودن و زيستن او را معلوم سازند.

با اين مقدمه مى‏توان اعلام داشت كه انقلاب فرهنگى، انقلاب در همه تعريفها، انقلاب در همه ديدگاهها، انقلاب در نحوه بودن و زيستن، انقلاب در نحوه سكنى گزيدن، انقلاب در نحوه تعليم دادن و تعليم گرفتن، انقلاب در نوع شناسايى پديده‏ها و بالاخره، انقلاب در تعريف آدم بود و تنها واسپس اينهمه هست كه فرهنگى نوين پاى مى‏گيرد و پايه‏هاى تمدنى ديگرگون استوار مى‏شود. مدنيتى مبتنى بر فرهنگ جديد.

عدم تحقق آن، بمنزله رجعت‏به وضع پيشين، تعاريف پيشين و نحوه بودن پيشين است. به واقع اين غفلت در درون خود نفى انقلاب را داراست. چه انقلاب تنها در اين امر خطير تماميت معنى خويش را بازمى‏يابد. حضرت امام خمينى (ره) مكررا اعلام مى‏داشتند: «فرهنگ استعمارى بايد جاى خود را به فرهنگ اسلامى بدهد» مفهوم انقلاب فرهنگى در اين كلام ايشان كاملا پيداست.

گاه تصور مى‏شود كه دگرگونى صورتها به منزله انقلاب فرهنگى است. غافل از اينكه دگرگونى در باطن امور و تعاريف خود عامل تغيير صورتها مى‏شود.

مشهور است كه در انقلاب كبير فرانسه، اصحاب دائرة‏المعارف (نخبگان علمى و فرهنگى اروپا) اثرى را خلق كردند و مبتنى بر اصول «امانيسم‏» در آن پايه‏هاى همه چيز را معلوم ساختند و حتى از گفتگو درباره روژ لب خانمها نيز كوتاهى نكردند.

دائرة‏المعارف بزرگ انقلاب فرانسه، نظامنامه‏اى بود كه وضع ملت مغرب‏زمين را بر اساس مذهب اومانيسم درباره همه امور عالم و آدم معلوم مى‏كرد.

اساس فرهنگ و تمدن غربى نيز بر شالوده‏هاى اين دائرة‏المعارف و آراء و علماى علوم نظريشان استوار شد.

تذكر اين نكته ضرورى است كه مراد از دائرة‏المعارف، اطلاعات عمومى رايج نيست. چه اولين بحث اين مجموعه كه به اسم دائرة‏المعارف عرضه مى‏شوند «اصول نظرى نويسندگان‏» است. بنابراين انقلاب فرهنگى، نه تنها تعاريف و مبانى نظرى بلكه شيوه و روشهاى دستيابى به پاسخها و شناسايى منابع نظرى براى مطالعه امور و حتى نوع طبقه‏بندى را هم دگرگون مى‏كند. از همين رو بلافاصله نظام مدرسى و تعليم و تربيتى را تحت‏تاثير قرار مى‏دهد. چه بسا كه واسپس مطالعات قوى و پذيرفته شده و مرسوم دانسته شود كه علوم رايج نيازمند نقد و بررسى و حتى طرد و نفى‏اند.

براى مثال بايد پرسيد:

- علومى چون روان‏شناسى، جامعه‏شناسى و... مبتنى بر كدام تعريف از انسان بنا نهاده شده‏اند؟

- بر اساس كدام اصول طبقه‏بندى شده‏اند؟

- چه تعريفى از علم، عقل، حكمت و... عرضه مى‏دارند؟

- چه روشى را برا شناسايى پديده‏ها و حتى انسان پيشنهاد مى‏كنند؟

- آيا مباحثى از اين دست كاملا مورد تاييد اصول و منابع نظرى دينى هستند؟

- و آيا اگر از طريق دين به مطالعه مى‏پرداختيم به همين تعاريف، شيوه‏ها و ديدگاهها مى‏رسيديم؟

سؤالاتى از اين دست در ابتداى حركت قطعا براى يك انقلاب فرهنگى مطرح‏اند و نيازمند پاسخ.

عدم دستيابى به پاسخهايى روشن، مجموعه‏اى از تناقضات را بر ذهن و زبان عارض مى‏كند. تناقضاتى كه به يك بحران مى‏انجامد. چرا كه همواره «فقدان تكيه‏گاهى محكم براى پاسخگويى به سؤالات اساسى‏» عامل بحران در امور فرهنگى و مدنى است و متاسفانه اين تناقضات در همين محدوده نمى‏ماند و دير يا زود جامعه انسانى را دچار بحران دهشتناك فرهنگى و اخلاقى مى‏كند. پاى‏بندى انسان بر مجموعه‏اى از اصول اخلاقى و ارزشى، نيازمند اعتقاد راسخى است كه او بايد درباره اصول داشته باشد. به عبارت ديگر: «اعتقاد راسخ است كه آدمى را به اصول اخلاقى و نظامنامه فرهنگى پايبند مى‏كند.» از اينروست كه نمى‏توان از انسانى كه در اصول اعتقادى دچار تزلزل، شك و ارتياب است انتظار پايبندى به اصول اخلاقى مبتنى بر اعتقادات را داشت. چه اودات، خود را از دست تقيدات اخلاقى، سنتها و فرهنگ برهاند.

تاكيد فراوان بر تحقيقى بودن اصول اعتقادى نيز ناشى از همين امر است.

بايد گفت مردان صاحب‏نظر و استواركنندگان پايه‏هاى نظرى اگرچه بى‏صدا، آرام و نامحسوس عمل مى‏كنند اما بهترين نقش را در دگرگونى جوامع عهده دارند. آنها بظاهر اهل عمل نيستند اما، همه مردان اهل عمل توان و نيرومندى خود را از آنان اخذ مى‏كنند و جوامعى كه خود را بى‏نياز از مردان اهل‏نظر بدانند سقوط و انحطاطشان حتمى است.

حال كه ارتباط ميان اعتقاد و اخلاق و فكر و فرهنگ معلوم شد بايد دانست كه همه اعمال متكى به اخلاق و ضمانت اخلاقى‏اند.

در واقع نظام فرهنگى و ارزشى، چونان معيار و خطكشى حد و مرز اعمال را معلوم مى‏سازند. نظام فرهنگى بايد و نبايدهاى معاملات اقتصادى و مالى را معلوم مى‏سازد و مجرى امور مالى عمل خود را بر آن اساس استوار مى‏كند و پا از محدوده پذيرفته شده خارج نمى‏كند.

نظام فرهنگى بايد و نبايدهاى معمارى و شهرسازى را معلوم مى‏سازد تا شهر و معمارى حافظ فرهنگ شود و انسانى خو گرفته و مانوس با همان فرهنگ بار آورد. مجرى امور شهرى و شهرسازى هم همه عمل خود را بر اساس آن نظام استوار مى‏كند و حدودش را پاس مى‏دارد.

نظام فرهنگى و ارزشى بايد و نبايدهاى پوشش را معلوم مى‏سازد و طراح و مجرى امر پوشش عمل خود را بر آن استوار مى‏كند تا جامعه در هر صورتش از نظام فرهنگى و ارزشى عدول نكند.

در واقع هر يك از اين امور آنگاه كه از نظامنامه واحد فرهنگى پيروى كنند خود مجسمه ارزشها الگوى فرهنگ و اخلاق پذيرفته شده و مورد تاييد اصول اعتقادى مى‏شوند و اين موضوع درباره همه امورات مربوط به انسان صادق است.

در اين ميان نظام تعليم و تربيت، وظيفه تبيين و آموزش اصول اعتقادى، نشر و تثبيت نظام فرهنگى و بالاخره سامان دادن به نظام عملى نونهالان را كه مردان و زنان آينده‏اند عهده‏دار مى‏شود.

حال اگر نظام تعليم و تربيت، در اصول اعتقادى از چند منبع نظرى تغذيه كند، مثلا در پاره‏اى از دروس اصول دينى را پذيرا شود و در پاره‏اى دروس اصول اعتقادى امانيسم غربى و بطور كلى در نظام فرهنگى به مقتضاى حال و مقال، نظام فرهنگى دينى و غربى را در هم آميزد و بالاخره به همين سياق امور عملى را سامان دهد، نتيجه معلوم است: «نشر بحران در ميان جامعه‏»

حال مى‏توان به اين پرسش جواب داد:

علت‏وجود بحران‏فرهنگى و مدنى در جامعه مسلمان ايرانى چيست؟

پاسخ روشن است. ما همواره متوجه امور مصداقى، عينى و خارجى مى‏شويم ولى از امور اصلى غافل مى‏مانيم. بحران در مسائل فكرى، نظرى ما را در مباحث فرهنگى و عملى دچار بحران مى‏كند.

ما تمايل شديدى به دوزيستى پيدا كرده‏ايم و در هر كجا به هواى دلمان سازى كوك مى‏كنيم و اين مساله‏اى است كه بايد در جايى بدان پرداخت و از شر بحران خلاص شد. وگرنه، بحران در عمل (كه در آخرين مرحله بروز مى‏كند و حكايت از مزمن بودن بيمارى دارد) جامعه را دچار تشتت، انحراف، سوء اخلاق، ابتذال، پوچى، بى‏سرانجامى و بالاخره روى كردن به فرهنگ و اخلاق بيگانه مى‏نمايد.