همسفر با خورشید


مریم‌ ضمانتي‌ یار


علي‌ اصغر با عصبانیت‌ از ركاب‌ ماشین‌ پایین‌ پرید و گفت‌: نه‌، گفتم‌ نه‌...
 محمود دست‌ او را گرفت‌ و گفت‌: آرام‌ باش‌ مرد! جان‌ این‌ همه‌ حاجي‌ را سپرده‌اند دست‌ من‌ و تو .علي‌ اصغر دستش‌ را از دست‌ محمود بیرون‌ كشید و پشت‌ به‌ محمود كرد و گفت‌:
 ـ اولاً جان‌ اینها دست‌ خداست‌، نه‌ دست‌ من‌. ثانیاً...
 بر گشت‌ و در چشمان‌ محمود خیره‌ شد: تو كه‌ شاهد بودي‌ من‌ از تهران‌ تا مكه‌ دراین‌ جاده‌ها چي‌ كشیدم‌. پشت‌ سر این‌ قافله‌ ماشین‌ خاك‌ خوردم‌ و دم‌ نزدم‌. در بیابان‌هاي‌ حجاز شن‌ به‌ چشم‌ و دهانم‌ ریخت‌. چیزي‌ نگفتم‌. امّا در راه‌ برگشت‌ مي‌خواهم‌ جلو باشم‌ .
 محمود دستي‌ به‌ موهاي‌
 غبارآلودش‌ كشید و گفت‌: خاك‌ اینجا هم‌ صفا دارد كه‌ روي‌ سر و صورت‌ ما بنشیند. لج‌ نكن‌ مرد! اگر از قافله‌ ماشین‌ها جدا شویم‌ و اتفاقي‌ برایمان‌ بیفتد، جواب‌ خانواده‌ این‌ همه‌ را چه‌ مي‌دهي‌ ؟اینها به‌ هزار امید به‌ حج‌ رفته‌اند، هنوز زیارت‌ كربلا را در پیش‌ دارند...
 ساك‌ سفرم‌ را برداشتم‌ و به‌ طرف‌ علي‌ اصغر و محمود رفتم‌. همه‌ مسافران‌ سوار شده‌ بودند جز مسافران‌ ماشین‌ ما كه‌ دور دو راننده‌ تهراني‌ حلقه‌ زده‌ بودند و هر كسي‌ چیزي‌ مي‌گفت‌. محمود كه‌ مرا دید قدمي‌ جلو گذاشت‌ و گفت‌: حاج‌ اسماعیل‌، تو بزرگ‌ و روحاني‌ این‌ كارواني‌. تو به‌ این‌ جوان‌ بگو دست‌ از این‌ كارش‌ بردارد. ما در راه‌ رفتن‌ به‌ مكه‌ با ماشین‌هاي‌ پلیس‌ حمایت‌ شدیم‌، حالا وقت‌ برگشتن‌، این‌ جوان‌ مي‌خواهد میان‌ بر بزند و از جمع‌ جدا شود.
 جلوتر رفتم‌. دستي‌ به‌ شانة‌
 علي‌ اصغر زدم‌ و گفتم‌ ببین‌ جوان‌ من‌ چهارده‌ سفر به‌ مكه‌ رفته‌ام‌. بار اولم‌ نیست‌. امّا تو براي‌ اولین‌ بار است‌ كه‌ پا به‌ این‌ بیابان‌ مي‌گذاري‌. راه‌ حجاز تا عراق‌ تماماً بیابان‌ و شنزار است‌. جاده‌ها هم‌، همه‌ خاكي‌ هستند و یك‌ طوفان‌ شن‌ كه‌ بیاید زمین‌ و آسمان‌ را به‌ هم‌ مي‌ریزد. اگر گم‌ شویم‌، نجاتمان‌ ممكن‌ نیست‌. خیلي‌ مسیر خطرناكي‌ است‌ .
 علي‌اصغر میان‌ هیاهوي‌ حاجیان‌ و راننده‌ها و بوق‌ ممتد اعلام‌ سوار شدن‌ و امر و نهي‌ پلیس‌ محافظ‌ كاروان‌، سر تكان‌ داد و انگار كه‌ اصلاً حرف‌هاي‌ مرا نشنیده‌ باشد به‌ طرف‌ ماشین‌ رفت‌ و گفت‌:
 ـ حاج‌ اسماعیل‌، احترامت‌ واجب‌ است‌، امّا همین‌ كه‌ گفتم‌. من‌ تمام‌ مسیر تهران‌ تا مكه‌ را خاك‌ خوردم‌. در برگشتن‌ به‌ تهران‌ مي‌خواهم‌ جلو باشم‌. آب‌ و گازوئیل‌ هم‌ به‌ قدر كافي‌ داریم‌. محمود هم‌ كه‌ راننده‌ خوبي‌ است‌، كمكم‌ مي‌كند. سوار شوید كه‌ برویم‌ و از بقیه‌ جلو بزنیم‌ .
 منتظر نماند تا من‌ بقیه‌ حرفم‌ را بزنم‌. همسفران‌ ما هم‌ كه‌ همه‌ اولین‌ باري‌ بود كه‌ به‌ این‌ سفر آمده‌ بودند، همراهیم‌ نكردند و سوار شدند. شوق‌ رسیدن‌ به‌ كربلا و بعد هم‌ برگشتن‌ به‌ وطن‌، بر اصرار علي‌اصغر، مهر تایید زد و وقتي‌ به‌ خود آمدم‌ كه‌ دیدم‌ تنها مسافر جا مانده‌ از ماشین‌ هستم‌. اینجا دیگر نمي‌توانستم‌ به‌ عنوان‌ روحاني‌ كاروان‌ حرفي‌ بزنم‌. در این‌ برهوت‌، من‌ هم‌ مسافري‌ بودم‌ كه‌ راننده‌ مرا به‌ سفر مي‌برد.
 بقیه‌ حاجیان‌ تحت‌ حمایت‌ پلیس‌ سوار شدند و یك‌ قافله‌ از ماشین‌هاي‌ حجاج‌، به‌ دنبال‌ هم‌ راه‌ افتاد و
 علي‌اصغر در آن‌ شلوغي‌ و ازدحام‌، دور زد و راهش‌ را به‌ سمت‌ بصره‌ كج‌ كرد تا به‌ قول‌ خودش‌ میان‌بر بزند و نگاه‌ من‌ از پنجره‌ غبار گرفته‌ ماشین‌ به‌ بیابان‌ پیش‌ رویمان‌ خیره‌ ماند.
   
 

سیاهي‌ شب‌، وهم‌انگیز، بر تمامي‌ دشت‌ سایه‌ انداخته‌ بود و سكوتي‌ سنگین‌ و دلهره‌ آور، فضاي‌ ماشین‌ را
 پر كرده‌ بود. تا چشم‌ كار مي‌كرد ظلمت‌ و تاریكي‌ بود ودر عمق‌ نگاه‌ همه‌ نگراني‌ موج‌ مي‌زد. علي‌اصغر وحشتزده‌ شده‌ بود و مرتب‌ مسیرش‌ را عوض‌ مي‌كرد. هر سي‌، چهل‌ كیلومتر كه‌ مي‌رفتیم‌ مي‌ایستاد، پیاده‌ مي‌شد و در ظلمت‌ شب‌ به‌ دنبال‌ نشانه‌ و نور امیدي‌ مي‌گشت‌، امّا هیچ‌ چیز جز دشت‌ و خاك‌ و تاریكي‌ نمي‌دید. ماشین‌ را براي‌ نماز خاموش‌ كرد. همه‌ به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كردند و من‌ هیچ‌ حرفي‌ براي‌ گفتن‌ نداشتم‌. محمود سكوت‌ سنگین‌ فضا را شكست‌ و گفت‌: حاج‌ اسماعیل‌ تو زیاد این‌ راه‌ را آمده‌اي‌ تكلیفمان‌ چیست‌؟ چه‌ باید بكنیم‌؟
 سعي‌ كردم‌ لحن‌ كلامم‌ بوي‌ شماتت‌ و سرزنش‌ ندهد، گفتم‌: من‌ كه‌ گفتم‌ از قافله‌ ماشین‌ها جدا شدن‌، دراین‌ بیابان‌ خیلي‌ خطرناك‌ است‌. دو شبانه‌ روز است‌ كه‌ سرگردان‌ فقط‌ دور خودمان‌ مي‌گردیم‌. علي‌اصغر پریشان‌ و آشفته‌ از پشت‌ فرمان‌ بلند شد و در راهروي‌ ماشین‌ به‌ طرف‌ صندلي‌ من‌ آمد و گفت‌: درست‌! ولي‌ حالا تكلیف‌ ما چیست‌؟
 گفتم‌: شاید از روي‌ ستاره‌ها بتوانم‌ بفهمم‌ كجا هستیم‌ .
 چشمان‌ نگران‌ علي‌ اصغر درخشید. دستم‌ را گرفت‌ و گفت‌: حاجي‌ پس‌ معطل‌ چي‌ هستي‌؟
 بلند شدم‌ و زیر نگاه‌ همسفرانم‌ كه‌ امیدوار شده‌ بودند از ماشین‌ پیاده‌ شدم‌. كمي‌ از ماشین‌ دور شدم‌ همه‌ منتظر و نگران‌ پیاده‌ شدند. من‌ ستاره‌ها را مي‌شناختم‌. چهارده‌ سفر گذشتن‌ از بیابان‌هاي‌ حجاز، مرا با آسمان‌ این‌ سرزمین‌ آشنا كرده‌ بود. علي‌اصغر در كور سوي‌ نور چراغ‌ ماشین‌ به‌ من‌ خیره‌ شده‌ بود. سرم‌ را بلند كردم‌ و به‌ آسمان‌ چشم‌ دوختم‌. دستم‌ را گرفت‌ و با التماس‌ گفت‌: حاجي‌ حرفي‌ بزن‌. دستش‌ از وحشت‌ مي‌لرزید. گفتم‌: ما... ما گم‌ شدیم‌ .
 محكم‌ با دست‌ به‌ پیشاني‌ اش‌ كوبید و گفت‌: نه‌... نه‌...
 گفتم‌: خیلي‌ از مسیر اصلي‌ دور شدیم‌. امشب‌ باید همین‌ جا بمانیم‌ تا بیش‌ از این‌ در تاریكي‌ دورخودمان‌ نگردیم‌. فردا بعد از نماز صبح‌
 راه‌ مي‌افتیم‌ و راه‌ آمده‌ را بر مي‌گردیم‌ .
 علي‌ اصغر توان‌ حرف‌ زدن‌ نداشت‌. از من‌ دور شد. محمود نگران‌ جلو آمد: چي‌ شد حاجي‌؟ گفتم‌: همان‌ كه‌ انتظارش‌ را داشتیم‌... ما گم‌ شدیم‌ .
 محمود هم‌ محكم‌ دو دستش‌ را بر سرش‌ زد و گفت‌: خاك‌ بر سر شدیم‌ حاجي‌... بیچاره‌ شدیم‌ حاجي‌... چقدر تو اصرار كردي‌، چقدر من‌ گفتم‌... گوش‌ نكرد .
 دستش‌ را گرفتم‌ و گفتم‌: سرزنش‌ آن‌ جوان‌ حالا دیگر بي‌فایده‌ است‌. باید به‌ فكر چاره‌ بود. فردا كه‌ آفتاب‌ طلوع‌ كند و ذخیره‌ آب‌ و گازوئیل‌ تمام‌ شود معني‌ گم‌ شدن‌ در بیابان‌ را مي‌فهمیم‌... بیا برویم‌ نمازمان‌ را بخوانیم‌. محمود پریشان‌ از من‌ دور شد و لحظه‌اي‌ نگذشت‌ كه‌ صداي‌ فریادش‌ در برهوت‌ شب‌، دل‌ همه‌ را فرو ریخت‌: گم‌ شدیم‌... ما تو این‌ بیابون‌ گم‌ شدیم‌...
 همهمه‌ در  جمع‌ افتاد. وحشت‌ در صداي‌ همه‌ موج‌ مي‌زد. همه‌ همصدا حرف‌ مي‌زدند و هیچكس‌ نمي‌توانست‌ این‌ جمع‌ را آرام‌ كند. به‌ طرف‌ آنها رفتم‌ و گفتم‌: آرام‌ باشین‌. شما زائران‌ و حاجیان‌ خانه‌ خدا هستید و بعد هم‌ زائر كربلا. خدا بزرگ‌ است‌. به‌ خدا توكل‌ كنید. همه‌ امشب‌ توي‌ ماشین‌ همین‌ جا مي‌خوابیم‌ تا فردا راه‌ آمده‌ را برگردیم‌ .
 علي‌اصغر در بیابان‌ از ما دور شده‌ و صداي‌ هق‌ هق‌ گریه‌اش‌ در میان‌ هیاهوي‌ حاجیان‌ گم‌ شده‌ بود.
   
 

تمام‌ شب‌ همه‌ در دلهره‌ و اضطراب‌ بیدار بودند و خواب‌ به‌ چشم‌ هیچكس‌ نیامد. نماز صبح‌مان‌ را كه‌ خواندیم‌ لقمه‌ ناني‌ كه‌ همراه‌ داشتیم‌ خوردیم‌ و راه‌ افتادیم‌. بیابان‌ شن‌ نرم‌ داشت‌، و شب‌، باد، شن‌ را روي‌ راه‌ آمده‌ ما ریخته‌ بود و اثري‌ از راه‌ نبود. تا چشم‌ كار مي‌كرد شن‌ بود وشن‌...
 تمام‌ روز سرگردان‌ و آشفته‌، زیر آفتاب‌ داغ‌ تابستان‌، دور خودمان‌ گشتیم‌. به‌ هر سمت‌ كه‌ مي‌رفتیم‌، جز بیابان‌ و افق‌ دور دست‌ چیزي‌ نمي‌دیدیم‌. شب‌ كه‌ از راه‌ رسید وحشتمان‌ از شب‌ قبل‌ بیشتر شده‌ بود. محمود قمقمة‌ آب‌ را خم‌ كرد. حتي‌ یك‌ قطره‌ از آن‌ هم‌ توي‌ دهانش‌ نچكید. حاج‌ احمد پیرمرد اهل‌ شاهرود كه‌ كمتر از ما توان‌ تحمل‌ داشت‌ با دیدن‌ قمقمه‌ خالي‌ محمود ناله‌ كرد: ما همین‌ جا مي‌میریم‌... آرزوي‌ دیدن‌ زن‌ و
 بچه‌مان‌ به‌ دلمان‌ مي‌ماند. علي‌اصغر عصبي‌ فریاد زد: بس‌ كن‌ حاجي‌! آیه‌ یأس‌ نخوان‌. حاج‌ رضا كه‌ جوان‌ بود و
 سرپا، بلندتر از علي‌اصغر فریاد زد: حق‌ داري‌ سر ما بیچاره‌ها داد بزني‌. همه‌ ما را به‌ كشتن‌ دادي‌؟ حاج‌ رسول‌ دست‌ حاج‌ رضا را گرفت‌ و گفت‌: آرام‌ باش‌ پدرجان‌. با داد و فریاد كه‌ به‌ جایي‌ نمي‌رسیم‌ . محمود بلند شد و گفت‌: حاجي‌ راست‌ مي‌گوید، آرام‌ باشید ببینیم‌ چه‌ خاكي‌ بر سرمان‌ باید بریزیم‌ . علي‌اصغر بي‌قرارتر از قبل‌ محكم‌ روي‌ فرمان‌ كوبید و گفت‌: از كجا مي‌دانستم‌ به‌ این‌ روز سیاه‌ مي‌افتیم‌ ؟
 حاج‌ احمد نالید: حاجي‌ كه‌ گفت‌: پیرمرد چهارده‌ سفر مكه‌ رفته‌، راه‌ را مي‌شناسد. به‌ تو گفت‌، گوش‌ نكردي‌. علي‌ اصغر نهیب‌ زد: پیرمرد احترام‌ خودت‌ را نگه‌ دار. نمك‌ به‌ زخم‌ مون‌....
 آمدم‌ بلند شوم‌ كه‌ آرامشان‌ كنم‌. ماشین‌ تكاني‌ خورد و ایستاد. با خاموش‌ شدن‌ صداي‌ ماشین‌ كه‌ نشان‌ مي‌داد گازوئیل‌ هم‌ تمام‌ شده‌ وحشت‌ همه‌ را در بر گرفت‌. تاریكي‌ شب‌
 وهم‌ آلوده‌تر شده‌ بود. همه‌ به‌ هم‌ نگاه‌ كردیم‌. در عمق‌ نگاه‌ هم‌، ترس‌ از مرگ‌ در بیابان‌ به‌ وحشت‌ و اضطراب‌ شب‌ قبل‌ افزوده‌ شده‌ بود. پیاده‌ شدیم‌. با تیمم‌ نمازمان‌ را خواندیم‌ و كنار ماشین‌ روي‌ شن‌ها نشستیم‌. كاري‌ از دست‌ هیچكس‌ ساخته‌ نبود. نه‌ یك‌ قطره‌ آب‌، نه‌ یك‌ قطره‌ گازوئیل‌ ، نه‌ یك‌ نشانه‌ و نه‌ یك‌ راهنما.
 علي‌اصغر نگاهش‌ را از همه‌ مي‌دزدید و سعي‌ مي‌كرد جداي‌ از بقیه‌ باشد. وقتي‌ همه‌ سوار بودیم‌ او پیاده‌ مي‌شد و وقتي‌ براي‌ نماز پیاده‌ مي‌شدیم‌، نمازش‌ را سریع‌ مي‌خواند و سوار مي‌شد. امّا دیگر مهم‌ نبود او باعث‌ این‌ سرگرداني‌ شده‌ بود. همه‌ به‌ مرگ‌ فكر مي‌كردیم‌. مرگي‌ كه‌ به‌ زودي‌ در اثر تشنگي‌ و گرماي‌ روز، آن‌ هم‌ روز تابستان‌ در بیابان‌هاي‌ حجاز به‌ سراغمان‌ مي‌آمد.
   


 هر چه‌ آفتاب‌ بیشتر روي‌ دشت‌ پهن‌ مي‌شد، بر شدت‌ عطش‌ ما هم‌ افزوده‌ مي‌شد. قمقمه‌ها و ظرف‌هاي‌ خالي‌ آب‌، هر كدام‌ گوشه‌اي‌ روي‌ خاك‌ افتاده‌ بودند و ماشین‌ هم‌ مثل‌ یك‌ تكه‌ آهن‌پاره‌ بي‌خاصیت‌، میان‌ بیابان‌ افتاده‌ بود. فقط‌ در پناه‌ سایه‌اش‌ مي‌توانستیم‌ از شدت‌ سوزش‌ پوستمان‌ در زیر آفتاب‌ در امان‌ بمانیم‌ . به‌ نزدیكي‌ ظهر كه‌ رسیدیم‌ آنها كه‌ مسن‌تر بودند مثل‌ حاج‌ احمد، بي‌رمق‌ افتادند و جوان‌ترها با آخرین‌ قدرت‌، تلاش‌ مي‌كردند تا بیهوش‌ نشوند. رنگ‌ همه‌ به‌ شدت‌ پریده‌ بود. با آخرین‌ رمق‌ سرپا نشستم‌ و رو به‌ دوستانم‌ گفتم‌:
 ـ من‌ این‌ بیابان‌ها را مي‌شناسم‌. سه‌ روز است‌ كه‌ سرگردانیم‌. نه‌ گذر كسي‌ به‌ این‌ برهوت‌ مي‌افتد و نه‌ كسي‌ از میان‌ آن‌ قافله‌ ماشین‌ها، متوجه‌ گم‌ شدن‌ ما شده‌ و اگر هم‌ شده‌ باشد هرگز به‌ دنبالمان‌ نمي‌آیند. چون‌ امیدي‌ به‌
 زنده‌ ماندن‌ ما ندارند. بیایید همه‌ دامان‌ امام‌ زمان‌ ،علیه‌ السلام‌، را بگیریم‌. این‌ را بدانید اگر او به‌ ما جواب‌ ندهد، مي‌میریم‌ و طعمه‌ حیوانات‌ وحشي‌ مي‌شویم‌ .
 همه‌ با سكوت‌ و چشمان‌ خیسِ اشك‌ به‌ من‌ خیره‌ شده‌ بودند. دهانم‌ خشك‌ و تلخ‌ شده‌ بود و با نهایت‌
 نا امیدي‌ حرف‌ مي‌زدم‌: بیایید تا قبل‌ از آنكه‌ از تشنگي‌ كاملاً بیهوش‌ شویم‌، هر كدام‌ براي‌ خودمان‌ یك‌ قبر بكنیم‌. اگر افتادیم‌ و دیگر نتوانستیم‌ بلند شویم‌، حداقل‌ خودمان‌ را به‌ قبرمان‌ برسانیم‌. باد شن‌ را روي‌ ما بریزد و خود به‌ خود مدفون‌ شویم‌ و به‌ چنگ‌ حیوانات‌ وحشي‌ بیابان‌ نیفتیم‌ .
 همه‌ به‌ هم‌ نگاه‌ كردند. نمي‌دانم‌ چرا این‌ حرف‌ها را زدم‌ و این‌ پیشنهاد رادادم‌. یعني‌ عمداً مرگ‌ دراین‌ بیابان‌ را پذیرفته‌ بودم‌؟ نمي‌دانم‌ هر چه‌ بود، بر زبانم‌ جاري‌ شد و همه‌ در نهایت‌ درماندگي‌ بي‌هیچ‌ اعتراضي‌ پذیرفتند. شن‌ نرم‌ بود و به‌ راحتي‌ هر كدام‌ به‌ دست‌ خودمان‌ قبرمان‌ را كندیم‌. نوزده‌ قبر در كنار هم‌. شن‌ دشت‌ از اشك‌ چشمانمان‌ خیس‌ شده‌ بود. صورت‌ بر خاك‌ گذاشته‌ بودیم‌ و انتظار مرگ‌ را
 مي‌كشیدیم‌. باد شن‌ را به‌ سر و صورتمان‌ مي‌ریخت‌ و لب‌هاي‌ خشك‌ و ترك‌ خورده‌مان‌ مزه‌ خاك‌ مي‌داد. علي‌ اصغر آشفته‌تر از بقیه‌ ضجه‌ مي‌زد. عذاب‌ وجدان‌ و پشیماني‌ از كاري‌ كه‌ كرده‌ بود، دردناك‌تر از عطش‌ و كندن‌ قبر خودش‌، آزارش‌ مي‌داد. هیچكس‌ حال‌ خودش‌ را نمي‌فهمید و در بیابان‌، باد صداي‌ گریه‌ و ضجه‌ حاجیان‌ گمشده‌ را با خود به‌ دور دست‌ها مي‌برد...
 قبرها را كه‌ حفر كردیم‌، هر كس‌ كنار قبري‌ كه‌ براي‌ خودش‌ كنده‌ بود، زانو زد و من‌ روضه‌ خواندم‌ و همه‌ گریه‌ كردیم‌ و هم‌ صداي‌ با هم‌ مولاي‌مان‌ امام‌ زمان‌ (ع‌) را صدا كردیم‌:
 یا فارس‌ الحجاز، یا ابا صالح‌ المهدي‌ ادركني‌...
 همه‌ در نهایت‌ استیصال‌ صدایش‌ مي‌كردیم‌. من‌ میان‌ گریه‌ و ناله‌ گفتم‌: فكر كنید چه‌ كار خیري‌ تا به‌ حال‌ براي‌ خدا كرده‌اید، خدا را به‌ آن‌ كار خیر قسم‌ بدهید. هر كس‌ حرفي‌ مي‌زد. امّا صداي‌ گریه‌ باعث‌ مي‌شد هیچكس‌ نفهمد دیگري‌ چه‌ مي‌گوید. گفتم‌ بیایید با خدا قرار بگذاریم‌ اگر از این‌ بیابان‌ نجات‌ پیدا كردیم‌، هر چه‌ را كه‌ همراهمان‌ هست‌ در راه‌ خدا ببخشیم‌ و بقیه‌ عمرمان‌ هم‌ اگر كسي‌ حاجتي‌ داشت‌ و از ما در خواستي‌ كرد، حاجتش‌ را برآورده‌ كنیم‌ .
 هر كس‌ با حالي‌ كه‌ داشت‌ با خدا عهدي‌ مي‌بست‌. كم‌ كم‌ حس‌ كردم‌ تحمل‌ این‌ همه‌ ضجه‌ و درماندگي‌ را ندارم‌ .به‌ زحمت‌ از جایم‌ بلند شدم‌ و به‌ راه‌ افتادم‌. كمي‌ دورتر از آنها، تپه‌اي‌ بود كه‌ پشت‌ آن‌، باد شن‌ را كنار زده‌ بود و گودال‌ كوچكي‌ به‌ وجود آمده‌ بود. به‌ آنجا رفتم‌ و در آن‌ گودال‌ زانو زدم‌. فقط‌ دلم‌ مي‌خواست‌ تنها باشم‌. من‌ به‌ آنها گفته‌ بودم‌ قبر خودشان‌ را بكنند. امّا در آن‌ لحظه‌ از قبري‌ كه‌ براي‌ خودم‌ كنده‌ بودم‌ وحشت‌ داشتم‌ و دلم‌ نمي‌خواست‌ آن‌ را ببینم‌. به‌ شن‌هاي‌ داغ‌ بیابان‌ چنگ‌ زدم‌ و ضجه‌ زدم‌: خدایا من‌ دلم‌ نمي‌خواهد اینجا بمیرم‌. دلم‌ مي‌خواهد به‌ وطنم‌ برگردم‌. خانواده‌ام‌ را دو باره‌ ببینم‌. یا امام‌ زمان‌! تو اگر اینجا به‌ داد ما نرسي‌ مي‌خواهي‌ كجا به‌ فریادمان‌ برسي‌؟ ما كه‌ داریم‌ در این‌ آفتاب‌ داغ‌ بیابان‌ از شدت‌ عطش‌ جان‌ مي‌دهیم‌. تو كه‌ فقط‌ ناجي‌ توي‌ كتاب‌ها و داستان‌ها نیستي‌. ناجي‌ آدم‌هایي‌ قدیمي‌. تو فقط‌ امام‌ زمانِ شیخ‌ مفید و مقدس‌ اردبیلي‌ و بحر العلوم‌ كه‌ نیستي‌. پس‌ ما چي‌؟ ما كه‌ با ماشین‌ بدون‌ گازوئیل‌، بدون‌ یك‌ قطره‌ آب‌ در این‌ برهوت‌ مانده‌ایم‌... پس‌ ما چي‌؟ تو امام‌ ما هم‌ هستي‌؟ تو
 فارس‌ الحجازي‌، امام‌ همه‌ شیعیان‌ ... دیگر صدایم‌ بالا نمي‌آمد. آنچه‌ مي‌گفتم‌ فقط‌ بر دلم‌ مي‌گذشت‌. زبانم‌ از شدت‌ عطش‌ به‌ كامم‌ چسبیده‌ بود و شن‌ دهانم‌ را تلخ‌ و بد مزه‌ كرده‌ بود صداي‌ ضجه‌ همسفرانم‌ دیگر به‌ گوش‌ نمي‌رسید. همه‌ گویي‌ بي‌حال‌ در قبرهایشان‌ افتاده‌ بودند. آفتاب‌ در نهایت‌ حرارت‌ بر سرمان‌ مي‌تابید و دشت‌، گسترده‌ و بي‌پایان‌، بي‌رحمانه‌ فقط‌ نگاهمان‌ مي‌كرد...

 در آن‌ لحظه‌، میان‌ گریه‌ و ضجه‌، ناگهان‌ مردي‌ را پیش‌ رویم‌ دیدم‌ كه‌ لباس‌ مردم‌ عرب‌ را پوشیده‌ بود و افسار هفت‌ شتر را در دست‌ داشت‌. دشت‌ آنقدر صاف‌ بود كه‌ یك‌ تكه‌ سنگ‌ را در فاصله‌ پنجاه‌ متري‌ مي‌دیدي‌، امّا این‌ مرد بلند قامت‌ و خوش‌ سیما با این‌ هفت‌ شتر از كجا آمده‌ بود و ناگهان‌ پیش‌ روي‌ من‌ ظاهر شده‌ بود؛ نفهمیدم‌. از خوشحالي‌ از جا پریدم‌. گریه‌ و زاري‌ به‌ كلي‌ یادم‌ رفت‌. جلو رفتم‌ و صورتش‌ را بوسیدم‌ .
 و چون‌ دیدم‌ لباس‌ عربي‌ پوشیده‌، به‌ عربي‌ هم‌ سلام‌ و احوالپرسي‌ كردم‌، فرمود: علیكم‌ السلام‌ و رحمة‌ الله‌ و بركاته‌. چهره‌اش‌ آنقدر زیبا بود كه‌ براي‌ لحظاتي‌ محو زیبایي‌ اش‌ شدم‌. وقتي‌ دید سكوت‌ كرده‌ام‌. فرمود: راه‌ را گم‌ كرده‌اید؟ گفتم‌: بله‌، فرمود: من‌ آمده‌ام‌ راه‌ را به‌ شما نشان‌ دهم‌ .
 دلم‌ از شادماني‌ لرزید. گفتم‌: ممنونیم‌ آقا. بفرمایید.
 پیش‌ روي‌ ما در انتهاي‌ افق‌ دو كوه‌ بود. با دست‌ به‌ كوه‌ها اشاره‌ كرد و فرمود: مستقیم‌ به‌ طرف‌ این‌ دو كوه‌ بروید و از وسط‌ آن‌ دو كوه‌ كه‌ بگذرید، راه‌ پیدا مي‌شود و طرف‌ چپ‌، جاده‌ را مي‌بینید. این‌ جاده‌ به‌ آبادي‌ ?جریه‌? مي‌رسد كه‌ مرز بین‌ حجاز و عراق‌ است‌. از آنجا هم‌ به‌ بصره‌ مي‌رسید و مي‌توانید به‌ كربلا بروید.
 هنوز نگفته‌ بودم‌ شما از كجا مي‌دانید كه‌ مقصد ما كربلاست‌ باز به‌ عربي‌ فرمود: نذري‌ هم‌ كرده‌اید درست‌ نیست‌. بي‌آنكه‌ بفهمم‌ این‌ مرد عرب‌ كه‌ تازه‌ از راه‌ رسیده‌، از كجا مي‌داند ما در این‌ بیابان‌ چه‌ نذر و عهدي‌ كرده‌ایم‌، فقط‌ پرسیدم‌ :چرا؟
 فرمود: آنچه‌ كه‌ بین‌ شما هست‌، قیمت‌ كنید و بنویسید، بعد كه‌ به‌ وطنتان‌ برگشتید، معادل‌ آن‌ مقدار را در راه‌ خدا انفاق‌ كنید. الان‌ نذر شما رجحان‌ ندارد و اگر آنچه‌ دارید، در راه‌ خدا بدهید، خودتان‌ معطل‌ مي‌مانید و باید تكدي‌ كنید و تكدي‌ هم‌ حرام‌ است‌. حالا برو رفقایت‌ را صدا كن‌ كه‌ همین‌ الان‌ راه‌ بیفتید كه‌ اول‌ مغرب‌ به‌ ?جریه‌? برسید...
 من‌ بدون‌ تعجب‌ و بهت‌، انگار كه‌ اصلاً مسئله‌ غریبي‌ نشنیده‌ام‌ سري‌ تكان‌ دادم‌ و دوستانم‌ را صدا كردم‌. در تمامي‌ مدتي‌ كه‌ من‌ با آقا حرف‌ مي‌زدم‌ آنها را مي‌دیدم‌ كه‌ هنوز گریه‌ مي‌كردند، امّا آنها ما را نمي‌دیدند وقتي‌ آقا اجازه‌ داد كه‌ صدایشان‌ كنم‌، آنها متوجه‌ ما شدند و تازه‌ ما را دیدند. همه‌ از جا بلند شدند و ناباورانه‌ آقا و قافله‌ شترها را نگاه‌ كردند. شادماني‌ یك‌ آن‌، جاي‌ اشك‌ و وحشت‌ را در چشمان‌ بهت‌زدة‌ دوستانم‌ گرفت‌. همه‌ به‌ طرف‌ ما آمدند. دورمان‌ جمع‌ شدند و هر كدام‌ جلو آمدند و سلام‌ كردند و دست‌ آقا را بوسیدند. آقا به‌ عربي‌ جواب‌ همه‌ را دادند و رو به‌ من‌ فرمود: سوار شوید. شما راه‌ را مي‌خواستید من‌ راه‌ را به‌ شما گفتم‌ .حالا بروید.
 حاج‌ محمد جلو آمد و به‌ من‌ گفت‌: ما راه‌ كه‌ بیفتیم‌ باز ماشین‌ در شن‌ فرو مي‌رود و دو باره‌ راه‌ را گم‌ مي‌كنیم‌. الان‌ هر چه‌ همراهمان‌ هست‌ و نذر كردیم‌ كه‌ آنها را در راه‌ خدا بدهیم‌، همه‌ را به‌ این‌ مرد عرب‌ مي‌دهیم‌ تا ما را راهنمایي‌ كند. بعد بقیه‌ آنچه‌ را برایمان‌ مي‌ماند در راه‌ خدا مي‌دهیم‌ .
 آقا حرف‌ حاج‌ محمد را شنید و رو به‌ من‌ فرمود: این‌ نذر درست‌ نیست‌ .
 من‌ به‌ فارسي‌ رو به‌ حاج‌ محمد گفتم‌ كه‌ اگر شما این‌ نذر را ادا كنید با
 چه‌ چیزي‌ به‌ كربلا مي‌روید و به‌ ایران‌ بر مي‌گردید؟
 نه‌ آنها و نه‌ من‌ هیچكدام‌ این‌ سوال‌ به‌ ذهنمان‌ نرسید این‌ مرد عرب‌ از كجا مي‌داند ما راهي‌ كربلا و بعد ایران‌ هستیم‌. حاج‌ محمد گفت‌: حرفي‌ نیست‌ ولي‌ صلاح‌ نیست‌ راه‌ بیفتیم‌. ما گم‌ مي‌شویم‌ .
 آقا ما را كه‌ مردد دید فرمود: من‌ مي‌دانم‌ پولي‌ كه‌ همراهتان‌ هست‌، براي‌ سفرتان‌  كافي‌ است‌، و گرنه‌ من‌ پول‌ هم‌ به‌ شما مي‌دادم‌. من‌ پول‌ لازم‌ ندارم‌ .
 نفهمیدیم‌ او از كجا مقدار پول‌ ما و خرج‌ ادامه‌ سفر را مي‌ دانست‌ فقط‌ فهمیدیم‌ كه‌ نمي‌توانیم‌ او را به‌ پول‌ قانع‌ كنیم‌ كه‌ تنهایمان‌ نگذارد. من‌ قرآن‌ كوچكي‌ در جیبم‌ داشتم‌. به‌ دلم‌ گذشت‌ اعراب‌ حجاز، خیلي‌ به‌ قرآن‌ عقیده‌ دارند. این‌ مرد عرب‌ هم‌ كه‌ پول‌ قبول‌ نمي‌كند. قرآن‌ را از جیبم‌ درآوردم‌ و گفتم‌: آقا من‌ شما را به‌ این‌ قرآن‌ قسم‌ مي‌دهم‌ كه‌ ما را تنها نگذارید و به‌ مقصد برسانید.
 فرمود: حالا كه‌ مرا به‌ قرآن‌ قسم‌ دادي‌، من‌ شما را مي‌رسانم‌.
 فریاد شادي‌ از همه‌ بلند شد. تمام‌ آن‌ وحشت‌ و اضطراب‌ از بین‌ رفته‌ بود و حضور او چنان‌ آرامشي‌ بر وجود همه‌ حاكم‌ كرده‌ بود كه‌ انگار اصلاً آن‌ همه‌ سختي‌ نكشیده‌ بودند و آماده‌ مردن‌ در قبرهایي‌ كه‌ حفر كرده‌ بودند، نبودند. چهره‌ها مثل‌ گل‌ شكفت‌ و همه‌ به‌ تكاپو افتادند تا هر چه‌ زودتر سوار شوند و از قبرها دور شویم‌. آقا فرمود: مقصر، علي‌ اصغر است‌. او برود عقب‌ و محمود پشت‌ فرمان‌ بنشیند.
 ما هیچكدام‌ از خودمان‌ و از یكدیگر نپرسیدیم‌ او از كجا اسم‌ راننده‌هاي‌ ما را مي‌دانست‌ و از كجا مي‌دانست‌
 علي‌اصغر مقصر بوده‌ و ما را به‌ این‌ بیابان‌ كشیده‌ است‌. تعجب‌ هم‌ نكردیم‌. انگار كه‌ امري‌ كاملاً عادي‌ بود. فرمود: تو هم‌ بنشین‌ و بگو همه‌ سوار شوند. من‌ هم‌ كنار تو مي‌نشینم‌ .
 به‌ دوستانم‌ گفتم‌ كه‌ سریع‌ هر چه‌ دارید جمع‌ كنید و سوار شوید. محمود هم‌ پشت‌ فرمان‌ بنشیند. آقا شترها را در بیابان‌ گذاشت‌ و آمد. مي‌دانستم‌ عرب‌ چقدر شترش‌ را دوست‌ دارد. امّا اصلاً به‌ فكرم‌ نگذشت‌ این‌ شترها را چطور در بیابان‌ به‌ امان‌ خدا رها كرد و همراه‌ ما آمد و روي‌ صندلي‌ ماشین‌ كنار من‌ نشست‌ و فرمود: به‌ محمود بگو راه‌ بیفتد.
 به‌ فارسي‌ به‌ محمود گفتم‌: راه‌ بیفت‌. امّا هیچكدام‌ یادمان‌ نبود ماشین‌ یك‌ قطره‌ گازوئیل‌ و آب‌ ندارد و محمود چطور ماشین‌ را روشن‌ كند. تا آقا فرمود بگو را بیفتد و من‌ به‌ او گفتم‌: آقا انگشت‌ سبابه‌ شان‌ را رو به‌ فرمان‌ تكان‌ داد و ماشین‌ روشن‌ شد و راه‌
 افتادیم‌.
 از پنجره‌ ماشین‌ همه‌ به‌ قبرهاي‌ حفر شده‌اي‌ كه‌ خالي‌ در بیابان‌ مانده‌ بود نگاه‌ كردیم‌. چشمان‌ همه‌ مي‌درخشید. از قبرها به‌ سرعت‌ دور شدیم‌ و خیلي‌ سریع‌ به‌ دو كوهي‌ كه‌ آقا نشاني‌ داده‌ بود رسیدیم‌. فرمود: گفتم‌ كه‌ دو تا كوه‌ مي‌بینید. این‌ هم‌ آن‌ دو تا كوه‌. حالا مستقیم‌ از وسط‌ دو كوه‌ رد شوید.
 فرموده‌ آقا را براي‌ محمود ترجمه‌ كردم‌ و او به‌ راهش‌ ادامه‌ داد. آرامش‌ به‌ جمع‌ برگشته‌ بود و همه‌ با آسودگي‌ خاطر به‌ پشتي‌ صندلي‌ شان‌ تكیه‌ داده‌ بودند و با هم‌ حرف‌ مي‌زدند.
 به‌ وسط‌ دو كوه‌ كه‌ رسیدیم‌ آقا فرمود: الان‌ اول‌ ظهر است‌. شیخ‌ اسماعیل‌ بگو راننده‌ بایستد تا من‌ نمازم‌ را بخوانم‌. شما هم‌ نمازتان‌ را بخوانید. غذا هم‌ هر كس‌ هر چه‌ دارد توي‌ ماشین‌ بخورد كه‌ برویم‌ و اول‌ مغرب‌ به‌ جریه‌ برسیم‌ .
 به‌ محمود گفتم‌ توقف‌ كند. ماشین‌ كه‌ ایستاد همه‌ پیاده‌ شدند. آقا هم‌ پیاده‌ شد و فرمود: آب‌ كه‌ ندارید؟ گفتم‌: نه‌. آقا به‌ بوته‌ خاري‌ كه‌ كمي‌ دورتر از ما بود اشاره‌ كرد و فرمود. آنجا چاهي‌ هست‌. بروید و آب‌ بردارید.
 ظرف‌هایتان‌ را پر از آب‌ كنید. توي‌ ماشین‌ هم‌ آب‌ بریزید. وضو بگیرید و بیایید. من‌ وضو دارم‌. مي‌روم‌ نماز بخوانم‌ تا شما بیایید و راه‌ بیفتیم‌ .
 گفتم‌: به‌ روي‌ چشم‌ و با دوستان‌ به‌ طرف‌ جایي‌ كه‌ آقا اشاره‌ كرده‌ بود رفتیم‌. چاه‌ فقط‌ یك‌ وجب‌ عمق‌ داشت‌.
 من‌ كه‌ سال‌ها این‌ بیابان‌ را طي‌ كرده‌ بودم‌ مي‌ددانستم‌ در خاك‌ حجاز باید 100 تا 200 متر حفر شود تا به‌ آب‌ برسیم‌. امّا آن‌ لحظه‌ این‌ سؤال‌ به‌ ذهنم‌ نرسید كه‌ در این‌ بیابان‌ این‌ چاه‌ با یك‌ وجب‌ عمق‌ چطور پر از آب‌ زلال‌ است‌. آب‌ آنقدر زلال‌ و پاك‌ بود كه‌ انگار هرگز باد، شن‌ این‌ بیابان‌ را در آن‌ نریخته‌ بود. ما كه‌ خیلي‌ تشنگي‌ كشیده‌ بودیم‌ همه‌ دور چاه‌ جمع‌ شدیم‌. آب‌ خوردیم‌. ظرف‌ها و ماشین‌ را هم‌ آب‌ كردیم‌. وضو هم‌ گرفتیم‌، امّا همچنان‌ این‌ یك‌ وجب‌ آب‌ گوارا سرجایش‌ بود و كم‌ نمي‌شد. آقا رو به‌ قبله‌ به‌ نماز ایستاده‌ بود و ما هم‌ رفتیم‌ و نمازمان‌ را خواندیم‌. بعد از نماز آقا فرمود: سوار شوید و هر چه‌ دارید در راه‌ بخورید. سوار شدیم‌. من‌ مقداري‌ آجیل‌ همراهم‌ بود. به‌ آقا تعارف‌ كردم‌. برنداشتند. امّا مقداري‌ نان‌ كه‌ با آرد تمیز در شاهرود پخته‌ بودیم‌ و همراهم‌ بود تعارف‌ كردم‌. آقا برداشت‌ امّا ندیدم‌ كه‌ بخورد. فرمود: بگو راه‌ بیفتد.
 محمود بدون‌ توجه‌ به‌ سوخت‌، ماشین‌ را روشن‌ كرد. حتي‌ به‌ عنوان‌ یك‌ راننده‌ كه‌ حواسش‌ به‌ طور طبیعي‌ باید به‌ سوخت‌ ماشین‌ باشد. آمپر گازوئیل‌ را نگاه‌ نكرد و با همان‌ حركت‌ انگشت‌ سبابه‌ آقا ماشین‌ مثل‌ قبل‌ راه‌ افتاد. كمي‌ كه‌ در جاده‌ پیش‌ رفتیم‌ سكوت‌ را شكستم‌ و گفتم‌: این‌ ملك‌ سعود كه‌ از هر زائر 1000 تومان‌ مي‌گیرد، چرا راه‌ را درست‌ نمي‌كند كه‌ زائران‌ مكه‌ راه‌ را گم‌ نكنند؟
 ایشان‌ به‌ عربي‌ فرمود: اینها نمي‌توانند شما را ببینند آن‌ وقت‌ برایتان‌ راه‌ درست‌ كنند؟
 ما باز هم‌ نفهمیدیم‌ اگر او عرب‌ سعودي‌ است‌ چرا این‌ طور حرف‌ مي‌زند. اعراب‌ سعودي‌ كه‌ ملك‌ سعود را خلیفة‌ المسلمین‌ مي‌دانند و اصلاً چطور من‌ جرات‌ كردم‌ از عرب‌ سعودي‌ این‌ سؤال‌ را بپرسم‌. زائران‌ همسفرمان‌ در آرامش‌ به‌ خواب‌ رفته‌ بودند و من‌ كه‌ خوابن‌ نمي‌آمد با آقا صحبت‌ مي‌كردم‌. صحبتمان‌ به‌ مقایسه‌ وضع‌ ایران‌ و عربستان‌ كشید. من‌ گفتم‌: در ایران‌ ما یك‌ بار هندوانه‌ 7 ریال‌ است‌ و در اینجا یك‌ گره‌ هندوانه‌ یك‌ ریال‌ است‌. در ایران‌ یك‌ بار انگور 7 ریال‌ است‌ و اینجا یك‌ كیلو انگور 7 ریال‌ است‌ .در ایران‌ ما نعمت‌ خیلي‌ زیاد است‌ .
 آقا فرمود: اینها همه‌ از بركات‌ ماست‌. اینها همه‌ از بركات‌ ائمه‌ است‌. بعد آقا شروع‌ كرد به‌ تعریف‌ كردن‌ از همدان‌ و كرمانشاه‌ و مشهد و تمجید از علماي‌ زنده‌ و متوفي‌ مثل‌ سید ابوالحسن‌ اصفهاني‌ و آخوند ملا
 معصومعلي‌ همداني‌ كه‌ آنها را مي‌شناختم‌ .
 باز نفهمیدم‌ این‌ عرب‌ از كجا این‌ طور دقیق‌ اسامي‌ علما و مجتهدین‌ ما در اصفهان‌ و همدان‌ و خراسان‌ را مي‌داند و از آنها تمجید هم‌ مي‌كند.
 گفتم‌: ایران‌ در هر چند فرسخ‌، آب‌ و قهوه‌ خانه‌ و میوه‌ هست‌ اینجا فقط‌ بیابان‌ است‌. فرمود: از بركات‌ ما اهل‌بیت‌ در همه‌ جاي‌ ایران‌، نعمت‌ فراوان‌ است‌ .
 صحبتمان‌ تازه‌ گل‌ انداخته‌ بود كه‌ به‌ جریه‌ رسیدیم‌. درست‌ اول‌ مغرب‌. همانطور كه‌ آقا فرموده‌ بود. با توقف‌ ماشین‌، همه‌ بیدار شدند و آقا فرمود: پیاده‌ شوید. این‌ هم‌ جریه‌، مرز بین‌ خاك‌ سعودي‌ و عراق‌. از اینجا به‌ بصره‌ مي‌رسید و از بصره‌ به‌ كربلا و بعد هم‌ به‌ ایران‌ برگردید.
 همه‌ پیاده‌ شدیم‌ و من‌ هر كس‌ را دنبال‌ كاري‌ فرستادم‌. یكي‌ رفت‌ تا چادر را بر پا كند. یكي‌ غذا را آماده‌ مي‌كرد. یكي‌ چایي‌ را روبراه‌ مي‌كرد و همه‌ به‌ جنب‌ و جوش‌ افتاده‌ بودند تا شب‌ راحتي‌ را در این‌ آبادي‌ بگذرانیم‌ و فردا سحر راهي‌ بصره‌ شویم‌ .آقا فرمود: فردا تنها نروید. صبر كنید قافله‌اي‌ از زائران‌ كربلا فردا به‌ اینجا مي‌رسد و همراه‌ آنها بروید. گفتم‌: به‌ روي‌ چشم‌. آقا امشب‌ مهمان‌ ما باشید الان‌ غذا و چاي‌ هم‌ آماده‌ مي‌شود. با هم‌ مي‌خوریم‌ فردا بروید. آقا فرمود: نه‌ شیخ‌ اسماعیل‌ من‌ كارهاي‌ بسیاري‌ دارم‌. تو مرا به‌ قرآن‌ قسم‌ دادي‌ و من‌ اجابت‌ كردم‌. شما را به‌ خدا مي‌سپارم‌. یادتان‌ نرود. نذري‌ كه‌ در آن‌ بیابان‌ كردید، قبول‌ نیست‌ تا پایان‌ سفر و بازگشت‌ به‌ وطن‌ اگر مالتان‌ را ببخشید قبول‌ نیست‌. دستم‌ را روي‌ چشم‌ گذاشتم‌ و گفتم‌: چشم‌. وقتي‌ آقا خداحافظي‌ كرد نگاهي‌ به‌ سراپاي‌ آقا انداختم‌ تازه‌ متوجه‌ شدم‌ ایشان‌ شمشیر بزرگي‌ به‌ طرف‌ راستشان‌ بسته‌ بود و شمشیر كوچكي‌ به‌ طرف‌ چپشان‌ و كمربندي‌ هم‌ به‌ كمر بسته‌ بودند كه‌ مثل‌ الیاف‌ ریسمان‌ بافته‌ شده‌ بود و چفیه‌ عربي‌ هم‌ بر سرشان‌ بود و متبسم‌ بودند و در زماني‌ كه‌ سكوت‌ برقرار بود و حرفي‌ نمي‌زدیم‌ ذكر مي‌گفتند.
 مقداري‌ آب‌ برداشتم‌ تا دست‌ و رویم‌ را بشویم‌. آقا هم‌ همراهم‌ به‌ راه‌ افتاد و از جمع‌ كه‌ چند قدم‌ دور شدیم‌ یك‌ آن‌ دیگر ایشان‌ را ندیدم‌. درست‌ مثل‌ آن‌ لحظه‌ در بیابان‌ كه‌ یك‌ آن‌ در برابر خودم‌ آقا را دیدم‌. ناگهان‌ مثل‌ كسي‌ كه‌ از خواب‌ بیدار شده‌ باشد، به‌ خود آمدم‌ و فریاد زدم‌ و گفتم‌: ما از صبح‌ خدمت‌ امام‌ زمان‌ (ع‌) بودیم‌ و نفهمیدیم‌ .
 همه‌ با شنیدن‌ فریاد من‌ دورم‌ جمع‌ شدند و با هم‌ به‌ چادر رفتیم‌. هر كدام‌ موردي‌ را یادآوري‌ مي‌كردیم‌ و اشك‌ مي‌ریختیم‌. صداي‌ گریه‌ و فریاد بلند شد. تازه‌ فهمیدیم‌ چه‌ كسي‌ ما را از آن‌ بیابان‌ و كنار قبرها نجات‌ داده‌ بود. میان‌ گریه‌ و ناله‌ ما چند شرطه‌ عرب‌ از راه‌ رسیدند. یكي‌ جلو آمد و پرسید: اینجا كسي‌ مرده‌؟
 همه‌ به‌ هم‌ نگاه‌ كردیم‌. به‌ عربي‌ گفتم‌: نه‌، كسي‌ نمرده‌. ما راه‌ را گم‌ كرده‌ بودیم‌ و حالا راهمان‌ را پیدا كردیم‌. شرطه‌ جا خورد و گفت‌: خب‌ چرا گریه‌ مي‌كنید؟ خدا را شكر كنید. به‌ خاطر پیدا شدن‌ راهتان‌ ضجه‌ مي‌زنید؟
 صدایمان‌ را پایین‌ آوردیم‌. آنجا دیگر امن‌ نبود. علي‌اصغر یك‌ گوشه‌ كز كرده‌ بود و اشك‌ مي‌ریخت‌. گفتم‌: دیدي‌ علي‌اصغر آقا فرمود تو مقصري‌ برو عقب‌ بنشین‌ .
 علي‌ اصغر محكم‌ بر سرش‌ زد و گفت‌: آقا راست‌ گفتند، تقصیر من‌ بود.
 گفتم‌: امّا تو باعث‌ شدي‌ ما هفت‌ ساعت‌ همسفر امام‌ زمانمان‌ باشیم‌. با او نماز بخوانیم‌، غذا بخوریم‌، حرف‌ بزنیم‌... این‌ گم‌ شدن‌ بهترین‌ اتفاق‌ زندگي‌ مان‌ بود..
 هر كدام‌ به‌ گوشه‌اي‌ رفتیم‌ و با مرور آنچه‌ گذشته‌ بود اشك‌ ریختیم‌. ?فارس‌ الحجاز? به‌ فریادمان‌ رسیده‌ بود ...


پي‌نوشت‌
   نگاهي‌ به‌ تشرف‌ حاج‌ شیخ‌ اسماعیل‌ نمازي‌ شاهرودي‌ از علماي‌ كنوني‌ مشهد كه‌ در سال‌ 1336 شمسي‌ در بازگشت‌ از حج‌ همراه‌ با همسفرانش‌ طعم‌ شیرین‌ حضور امام‌ زمان‌ (ع‌) را چشیده‌ است‌.