مهمان
مهمان
سید علي كاشفي خوانساری
مهمانهاي پدر همه غریبه بودند. بچه هم نداشتند. پدر دستش را روي سینه گذاشته بود و پشت سرِ هم ميگفت: ?خوش آمدید ـ بفرمایید!? پدر و خدمتكارمان آنها را به مهمانخانه بردند. من كنار حیاط توي سایة یك نخلِ بلند نشستم. با سنگریزهها شكلِ یك شتر را روي زمین كشیده بودم كه كسي در زد.
درِ بزرگ خانه نالهاي كرد و باز شد. مردي كه پشتِ در بود، نه جوان بود و نه پیر، مثل پدرم. امّا قدّي بلند و شانههایي پهن داشت. دستش را بالاي چشمهایش گرفته بود كه آفتاب به چشمش نخورد و با بيحوصلگي گفت: ?به پدرت بگو سهمش را بدهد!?.
من كه نفهمیدم چه ميگوید، به او نميآید كه مهمان پدر باشد، پدرم وقتي رسید، صداي مرد بلندتر شد:
ـ ?چرا بدقولي ميكني؟ مگر قرار نبود هر سال، بارِ پنج شتر، گندم بدهي؟... چند روز دیگر حج شروع ميشود!... شهر پر از بازرگانان و تاجران ميشود...?
مرد تند تند حرف ميزد، پدرم آهسته ميگفت: ?این چند روز خیلي گرفتار بودم?.
از صداي مرد چند نفر از مهمانها از اتاق بیرون آمدند. انگار پدرم نميخواست مهمانها چیزي از موضوع بفهمند. انگشتش را روي دماغ گذاشت و از مرد خواست كه ساكت شود. امّا او باز هم همان حرفها را تكرار ميكرد. پدر عصباني شد و گفت: ?اصلاً اگر ندهم چهكار ميخواهید بكنید؟ برو! نميخواهم بدهم?.
ترسیدم، یادم نميآمد پدرم با كسي دعوا كرده باشد. بعد هم مردِ بلند قد را به بیرون هُل داد و تا او بخواهد بهخود بجنبد، در را محكم بست. مهمانها به هم نگاه كردند و به مهمانخانه برگشتند. سایة نخل، كوچك و كوچكتر ميشد، دیگر چیزي به ظهر نمانده بود.
یكي از مهمانها تكة بزرگي از گوشت را با دندان كَند و بعد گفت: ?خُب، مردِ حسابي! چرا به قولي كه دادهاي عمل نميكني؟ از همیشه رسم بوده كه ثروتمندان مكّه از تاجرها و شاعرهایي كه موقع حج به مكّه ميآیند، پذیرایي كنند. مگر نباید مهماننوازي كرد؟?
حرفهایش طعنهآمیز بود. پدرم چیزي نميگفت. سرش پایین بود و گوشت و خرما را لاي نان ميگذاشت. خدمتكار ایستاده بود و همه را باد ميزد. وقتي كه در زدند، كاسة آبِ خنك را زود سر كشیدم و به حیاط رفتم تا در را باز كردم، پیر مرد كوتاه قدّي مرا هُل داد و وارد خانه شد. از ترس عقب رفتم.موهاي سفید كمپشتي داشت و همانطور كه بلند بلند حرف ميزد، شكم و دستهایش را
ميخاراند. پیر مرد ميگفت: ?خجالت بكش! چرا سهمت را نميدهي؟ ميخواهي آبروي قبیلهات را ببري؟ ميخواهي آبروي مكّه را ببري؟?
بعد هم افسارِ شترمان را كه كنار حیاط بود، گرفت و بهراه افتاد. پدرم خودش را دوان دوان رساند و افسار شتر را از دستش كشید.
ـ ?چرا سرت را پایین مياندازي و بياجازه به خانة من وارد ميشوي؟ برو بیرون! همین حالا! وگرنه گردنت را ميشكنم.?
بعد هم پیرمرد را كشان كشان تا بیرون خانه برد و در را بست. باورم نميشد پدرم اینقدر خشمگین باشد. فریادش در خانه و كوچه پیچید: ?من به شما بدهكار نیستم. جاي دیگري گدایي كنید.?
تازه خدمتكار براي مهمانها آب آورده بود تا دستهایشان را بشویند كه باز صداي در بلند شد، اینبار پدرم بهمن مهلت نداد و خودش بهطرفِ در دوید. شك نداشتم كه پدر اینبار هركه را كه فرستاده بودند، زیر مشت و لگد ميگرفت. من هم به حیاط دویدم و چند قدم آنطرفتر ایستادم. در كه باز شد، پدر جا خورد. پسر بچهاي همسن و سال من پشت در ایستاده بود و لبخند ميزد. سلام كرد.
پدرم گفت: ?چهكار داري؟ كي هستي؟? پسر با لبخند جواب داد: ?مهمان؛ اگر اجازه بدهید.?
پدر با تردید از جلوي در كنار رفت. پسر وقتي وارد شد، دوباره بلند سلام كرد، بعد هم مرا دید و خندید. لباسهایش بهخوبي لباسهاي ما نبود، امّا از سفیدي و تمیزي آدم را یاد پنبه ميانداخت. دستهایم را كه چرب و كثیف بود، پشتم قایم كردم و به پسر زُل زدم. پدرم اینبار آرامتر گفت: ?اسمت را نگفتي؟?
پسر خندید و گفت: ?محمّدم، پسر عبدالله?
پدرم انگار او را شناخت: ?روح عبدالله شاد باشد، جوان خوبي دارد?.
محمد، آرام و راحت حرف ميزد: ?پدر بزرگم همیشه از شما تعریف ميكند. ميگوید شما از نیكوكاران و بخشندگان مكه هستید. او به شما سلام رساند و احوالپرسي كرد. گفت اگر امسال هم ميخواهید در برگزاري حج و پذیرایي زائران سهیم شوید، بفرمائید. اگر هم مشكلي دارید بگویید تا ما بدانیم و فكر دیگري بكنیم. یا اگر كاري از دست ما براي شما برميآید، بگویید.?
پدرم چند لحظه ساكت ماند، بعد چندبار به محمد، من و در و دیوار حیاط نگاه كرد. وقتي نگاهش رو به زمین بود گفت: ?نه، مشكلي ندارم، فقط... اصلاً گندمها و شترها را آماده كرده بودم... همین حالا ميتوانید ببرید?.
محمد باز هم لبخند زد و تشكر كرد: ?اجر شما با خداي كعبه، زندگي شما پربركت باشد، ميدانستم كه مثل هرسال در این كارِ خیر شریك ميشوید?.
پدرم نگاهي به آسمان انداخت و آهي كشید، چند ابر كوچك، تندي آفتاب را كم كرده بودند. پدر گفت: ?آن دو نفر آبروي مرا جلوي مهمانهایم بردند، بيادبي كردند... از عصبانیت ميخواستم... من نميخواستم سهمم را ندهم، امّا آنها...? محمد آرام گفت: ?اگر اجازه بدهید من بروم و به پدر بزرگم خبر بدهم? انگار نميخواست پدرم بیشتر عذرخواهي كند. از در كه خارج ميشد، برگشت و به من لبخند زد. پدرم با صداي بلند گفت: ?به عبدالمطلب بگو امسال یك شتر بیشتر گندم خواهم فرستاد?. بعد پدر مثل بچهها خندید و آرام گفت: ?چقدر یتیم عبدالله دوست داشتني است?.