دانلود نرم افزار برنامه اسلامی آخرین منجی ویژه امام زمان (عج)

برنامه اسلامی آخرین منجی ویژه امام زمان (عج)
برنامه اسلامی آخرین منجی ویژه امام زمان (عج) امروزه نرم افزارهای قرآنی و اسلامی در رایانه از علاقه مندان ویژه ای برخوردارند. امروز هم یکی دیگر از این نرم افزارها را به دوستان عزیز معرفی کنیم. نرم افزار آخرین منجی از توليدات جدید سايت گفتگوي ديني می باشد که به مناسبت میلاد امام زمان (عج) منتشر شده است. این نرم افزار حاوي بيش از 60 مقاله در مورد تولد ، زندگينامه ، غيبت ، ظهور و مسائل بعد از ظهور امام زمان(عج) می باشد همچنین حدود 30 پرسش و پاسخ پيرامون امام زمان و شبهات مطرح شده است علاوه بر این مناظرات و سوالات پيرامون امام زمان(عج) و مهدويت در انجمن گفتگوي ديني ، مقالات مهدي شناسي و نحوه برگزاري جشنهاي شعبانيه ، پيامك و اشعار مهدوي ، نواي صوتي و تصويري انتظار شامل مولودي ، كليپهاي زيبا و ناله هاي فراق ، 70 حكايت خواندني از تشرفات و توسلات و ره يافتگان به ساحت مقدس امام زمان(عج) ، معرفي سايتهاي مهدوي با اينترنت رايگان ، معرفي و دانلود كتابهاي مهدويت ، 13 نرم افزار تلفن همراه پيرامون امام عصر(عج) و ... در این نرم افزار گنجانده شده است. این نرم افزار به صورت پرتابل بوده و نيازي به نصب ندارد و تنها با کليک بر روي آيکون برنامه اجرا مي شود که شما مي توانيد با کپي کردن فايل هاي نرم افزار در فلش مموري خود در صورت نياز از آن در محل هاي مختلف که امکان نصب نرم افزار وجود ندارد استفاده کنيد.
ادامه نوشته

صفحه نخست (آرشیو مطالب)

| موعود شناسی |

 لينكزندگی نامه:دلیل تولد امام زمان (علیه السلام) .:.داستان مادر امام زمان (علیه السلام) .:.گفتارى از زندگى پر فیض امام مهدى (عج) .:.میلاد موعود.:.پس از شهادت امام حسن عسگری (ع) .:.شناخت مختصرى از زندگانى امام مهدى (عج) .:.زندگی نامه

لينك نامه ها: توقيع اسحاق بن يعقوب.:.نامه تسليت حضرت مهدى (ع) در سوگ نايب اول.:.توقيع به حسين بن روح.:.توقيع براى جمعى از مردم قم.:.توقيعات صادر شده از ناحيه امام زمان (ع) به افتخار عثمان بن سعيد.:.توقيعى كه بافتخار شيخ مفيد صادر گشت.:.توقيع امام زمان (عج) به على بن محمد سمرى

لينك شعرو داستان: آبی ترین دریا.:.ادبیات فراق.:.آخرین دیدار.:.آن‌ مرد با اسب‌ آمد.:.آنان كه خاك را به نظر كیمیا كنند.:.انار سیاه.:. آرزو.:.درباره حجة ابن الحسن.:.اشعار انتظار.:.اشكها و گریه ها.:.عطر حضور.:.عطر مهمان‌ نوازي‌ امام‌ زمان‌ (عج‌) .:.باغبان‌ باغستان‌ توحید.:.به‌ ما نگفتند... .:.به مولایم مهدى(عج).:.چه گنبد كوچكى! .:.شیعه یعنى یك جهان دلدادگى.:.دلتنگي‌هاي‌ من‌ در بهار.:.دیدار در بهشت.:.دیوانه عشق تو.:.فرصتي‌ رو به‌ پایان.:.غزل های حافظ شیرازی.:.حافظ و مهدویت.:.و عباس‌ همچنان‌ در اهتزاز.:.همسفر با خورشید.:.همسفر با تو تا كربلا.:.حنظل‌ شیرین.:.جمعه هاى انتظار در شعر شاعران شوریده حضرت مهدى.:.جمعه‌اي‌ گذشت.:.خیمه‌ خاموش.:.خدا كند تو بیایى.:.كودك‌ عارف.:.أین‌ تذهبون‌؟.:.مهمان.:.مباهله.:.نوای فراق.:.اسوه ها.:.پدرت‌ را نجات‌ بده.:.پیغام دوست.:.رد پای ناپیدا.:.رعیت‌ امام‌ زمان‌(عج‌) .:.سنگ‌ و چشمه.:.سوار سوم.:.شعر حرفه اى .:.شیعه عاشق.:.تولد دوباره‌ بت‌ها!

 لينكسخن امام ورهبر: فرمایشات امام خمینی (ره) درباره امام زمان (عج) .:.سخنان مقام معظم رهبرى پيرامون حضرت مهدي (عج)

| امام در قرآن واحادیث |             

 لينك  کلام معصومین: چهل حديث در باورداشت مهدويت.:.بشارتها.:.امام مهدى(ع) در كلام امام حسين(ع) .:.حضرت مهدی(عج) در کلام امام سجاد (ع) .:.حكومت جهانى حضرت مهدى (عج) از ديدگاه خود آنحضرت.:.مصلح جهان.:.مهدى در روايات.:.اوصاف حضرت مهدى (عج) در روايات اسلامى.:.سخنان معصومان (ع) درباره امام مهدى (عج)

 لينكدر سخنان امیرالمومنین: مهدى منتظر در نهج البلاغه.:.امام مهدي در کلام امير المومنين

 لينكپیامبر: مهدويت در قرآن و احاديث.:.امام مهدى (ع) درحديث ثقلين

لينك قرآن: ديدار با مهدى(عج) در سايه قرآن.:.امام مهدى (عج) در قرآن.:.مهدى (عج) دركتاب و سنت.:.قرآن و پايان تاريخ

| انتظار وغیبت |                        

لينك انتظار ومنتظران: يا صاحب الزّمان ادركنی.:.انتظار و مباحث آن.:.انتظار در انديشه ها.:.مهدويت و انتظار در انديشه مطهري.:. انتظار فرج و اميد به آينده در آموزههاى اسلامى.:.نقش انتظار در پويايى جامعه اسلامى.:.چگونگي انتظار و وظيفه ما.:. آثار انتظار ظهور مهدى (ع) .:. آرماگدون،عوامفريبي و انتظار مهدي (ع)

لينك غیبت : منافع وجودي امام عصر(ع) در عصر غيبت.:.علت و فلسفه غيبت.:.غيبت صغرى و وضعيت علمى و فرهنگى شيعه.:. غيبت و حيرت.:. نگرشى بر دوران غيبت صغرى و نقش نواب خاص.:.غيبت صغرى و كبرى.:.اين‌ ماييم‌ كه‌ غايبيم.:.نواب اربعه.:. ولايت در زمان غيبت حضرت ولى عصر(عج)

لينك وظیفه منتظرات: برنامه عملي شيعيان و ياوران حضرت در دوران غيبت.:. دینداری در عصر غیبت.:.مبادا خفته باشيد... .:. مهدى موعود، يارانى اينگونه دارد.:. وظايف كلى شيعيان در دوره غيبت امام معصوم،عليه السلام.:.شيعه، انتظار، وظايف منتظران

| آخرالزمان |                              امام

 لينكجهان پس از ظهور: نظريه پردازى درباره آينده جهان و جهان آينده .:.برنامه هاى حکومت حضرت مهدى (عج) .:.آخرين دولت.:. سلطان جهانم به چنين روز غلام است.:.عصر طلايي.:.عدالت و قاطعيت در وقت ظهور.:.رفاه اقتصادى و معيشتى.:.انقلاب مهدى و دگرگونى روابط اجتماعى.:.فرجام تاريخ و انسان واپسين.:.حيات فرهنگى در عصر امام مهدى(عج) .:.حكومت‌ جهاني‌ حضرت‌ مهدي(عج) .:.مشخصات دوره حضرت مهدى (عليه السلام) .:.ايرانيان و نقش آنان در دوران ظهور

 لينكمنجی: مرزداران‌ حريم‌ تفكّر شيعی.:. برپا كننده حكومت عدل جهانى.:. آسيب‌شناسي باور به ظهور منجي.:.چشم به راه «حجت» در آرزوى «منجى» .:.اعتقاد به ظهور منجی در کتب الهی.:. امام زمان (عج) در مذاهب ديگر .:. اتفاق مذاهب در موضوع موعود آخرالزمان.:.قيام جهانى.:.حكومت الهى.:.جهانىسازى، پايان تاريخ و مهدويت.:.جنگ امام مهدى(عج) با دنياى استكبار.:. خليفه زمين.:.مهدويت در اسلام

 لينكنقد فیلم:نقش هاليوود در آخر الزمان.:.منجيان هاليوودي.:.فیلم جنگ دنیاها بزرگ ترين داستان عالم.:.فیلم ماتریکس، انسان در تخت روان يا در تسخير.:.نقد فيلم ارباب حلقه ها دو برج.:.هالیوود و مهدویت1.:.هالیوود و مهدویت2.:.فیلم اينک آخرالزمان

 لينكرجعت: رجعت در اعتقاد شيعه.:.رجعت و مسائل مربوط به آن.:.غيبت، ظهور و رجعت.:.رجعت.:.رجعت در انديشه شيعى

لينك ظهور وعلائم: بشارت قرآن وكتب مقدس آسماني به دولت الهي آخرالزمان.:.علائم ظهور.:.آخرالزمان و امام مهدى، عليه السلام.:.ظهور نزديك‌ است.:.زنان در حكومت امام زمان، عجّلاللَّه تعالىفرجه.:.عقل وآخرالزمان.:.درنگي در روايات جنگ هاي آغازين دولت مهدي (عجل الله تعالي فرجه) .:.عدالت و قاطعيت در وقت ظهور.:.هزارهاى در هم پيچيده و خارقالعاده.:.دجّال‌ ( آنتي‌ كرايست‌ ) در كتاب‌ مقدس.:.آيا جورج دبليو بوش همان دجال است؟.:.اينك آخرالزمان جنگ عراق ايده وقوع آرماگدون در آخرالزمان را تشديد مىكند.:.نشانههاى ظهور حضرت مهدى(ع) .:.نشانه هايى از پايان.:.پيروزى نهايى حق بر باطل.:.شرايط ظهور امام زمان (عج) .:. نبرد قرقيسيا.:.آخرالزمان شناسى در آثار اسلامى.:.تعيين وقت ظهور.:.واژه ى ظهور.:.عوامل پیروزی حضرت مهدی.:.واقعه آرماگدون، غرب و آمادگيهاى پيش از ظهور.:.

|کتابخانه |                                       

 لينكامام وغیبت: پیشگفتار.:.غيبت.فرع امامت.:.الهام گيرى اولياء از امام غايب(عليه السلام)

لينك اتفاق در مهدی موعود: پیشگفتارو فرمايش پيامبر(ص) درباره خلفاى دوازده گانه.:.يك اعتراف جالب.:.زندگینامه.:.اوصاف در احادیث.:. مهدى موعود (ع) و حكومت جهانى.:.پي نوشتها و منابع

لينك فروغ تابان ولایت: حضرت مهدى عليه السلام فروغ تابان ولايت

 لينكغیبت-ظهور -امامت: ميلاد حضرت مهدى (عليه السلام) .:.پيشينه غيبت.:.ابتلائات دوران غیبت در کلام معصومین

 لينكجلوه های پناهانی امام عصر: پيشگفتار و نگرشى بر مسئله غيبت.:.آثار و فوائد وجود امام زمان(عليه السلام) در زمان غيبت.:.امكان تشرف به حضور آن حضرت

لينك رجعت از دیدگاه عقل ،قرآن، حدیث: مقدمه.:.مفهوم رجعت.:.شيعه و رجعت.:.ظهور مهدى منتظر و رجعت.:.امكان رجعت از ديدگاه عقل.:.بازگشت به دنيا در امتهاى پيشين.:.زمينه هاى مساعد رجعت درقرآن و صحاح و سنن.:.دليل وجود رجعت در امت اسلامى.:.پرسشها و پاسخهاى پيرامون رجعت

 لينكمقالات: امنيت روانى و اجتماعى در زمان حضرت ولىعصر(ع) .:.عطر موعود.:.بهائيت در ايران.:.باورداشت مهدويت.:.چگونه فرزندان مهدوي پرورش دهيم.:.چشم انداز تمدن جهانى اسلام.:.امام زمان (عج) در مذاهب ديگر .:.اسلام، تنها راه نجات آمريكا و جهان.:.اعتقاد به موعود.:.غرب و الگوهاى فرهنگى.:. غرب و شيعيان.:.همه مثل هم همه مثل ... .:.حركت به سمت عصر ظهور.:.جارى چون فرات جاويد چون عاشورا.:.لحظه هاى ناب سامرا.:.مهدويت از ديدگاه مستشرقین.:.و منهم من ينتظر... .:. عمر طولانى حضرت مهدى(عج) .:.پاسخ به 10 سوال.:. راز طول عمر.:.شرحى بر كتاب استراتژى انتظار.:.شيوه هاي ايجاد انس در كودكان و نوجوانان با وجود امام زمان(عج) .:.تكاپوى آخرالزمان در غرب.:.تعليم و تربيت، جايگاه و عملكرد آن.:.تولد دوبارة‌ بت‌ها! .:.وعده موعود.:.يادى از ياران ظهور.:.ضرورت‌ بازنگري‌ معارف‌ مهدوي

لينك ویژگیهای حضرت مهدی: مقدمه و معرفی.:.رايت با مهابت رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)

۱۴اختر تابناک .:.چشم به را مهدی.:.عریضه نویسی.:.آّرماگدون.:. ناپیداولی با ما.:.رجعت در اندیشه شیعه.:. شیوه های یاری امام زمان.:.

 

شيوه هاى يارى قائم آل محمّد


شيوه هاى يارى قائم آل محمّد


دربيان كيفيّات نصرت و يارى حضرت ولىّ الله (عليه السلام) در امر دين


نصرت و يارى حضرت قائم عليه السّلام با صفت تقوا

نصرت و يارى حضرت ولى الله (عليه السلام)در امر دين ; به عناوينى چند حاصل مى شود ، كه در اينجا به دوازده كيفيّت از مهمترين و لازم ترين آنها بر وجه اختصار اشاره مى كنيم :
كيفيّت اوّل ; تقوا است . و بر اين مطلب ــ يعنى بر اينكه با تقوا يارى امام(عليه السلام)حاصل مى شود ــ شواهد بسيارى داريم ، كه اجمالا بعضى از آنها را متذكّر مى شويم :
اوّل : فرمايش حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام)در  نهج البلاغه  در ضمن نامه اى كه به عثمان بن حنيف ــ عامل ايشان در بصره ــ نوشته اند :
 ألا و إنّ لكلّ مأموم إماماً يقتدي به ، و يستضيئ بنور علمه ، ألا و إنّ إمامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه ، و من طُعمه بقُرصيه ، ألا و إنّكم لا تقدرون على ذلك ، و لكن أعينوني بورع و اجتهاد و عفّة و سداد .( [1] )
يعنى : آگاه باشيد ! همانا از براى هر كسى بايد امام و پيشوائى باشد كه در اعمال و احوال خود از او پيروى كند ، و به روشنائى نور علم او هدايت بيابد .
آگاه باشيد ! همانا امام و آقاى شما به تحقيق از دنياى خود و از زينتهاى آن به دو جامه كهنه و از طعام آن به دو قرص نان اكتفا و قناعت كرده .
آگاه باشيد ! همانا شما توانائى بر اين نوع قناعت نداريد ، و لكن مرا به اجتناب از آنچه حرام است وبه كوشش در فرائض و واجبات الهى و به كفّ نفس از حاجت و تملّق از اهل دنيا و به سعى در آنچه راه صحيح و درست است يارى كنيد.
دوّم : در كتاب  كافى  از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)روايت نموده كه حضرت فرمود :
 أعينونا بالورع ، فإنّه من لقى الله عزّوجلّ بالورع كان له عند الله عزّوجلّ فرجاً ، إنّ الله عزّوجلّ يقول : (مَنْ يُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنْعَمَ الله عَلَيْهِم مِنْ النَّبيينَ وَ الصِّديقينَ و الشُّهَداءَ و الصّالحِينَ وَ حسنَ اُولئِكَ رَفيقاً)( [2] ) فمنّا النبىّ و منّا الصّديق و الشهداء و الصالحون .( [3] )
يعنى : ما را به اجتناب نمودن از محارم الهى يارى نمائيد ، پس همانا هر كس خداوند عزّوجلّ را با حال ورع ملاقات نمايد ، براى او نزد خداوند فرج كامل از شدائد است ، بدرستيكه خداوند در كلام مجيد مى فرمايد : كسانيكه خدا و رسول او را اطاعت نمايند ; پس اينان با كسانى كه در جوار قرب الهى و رحمتهاى خاصّه او در بهشت كه خداوند بر آنها انعام فرموده است از نبيّين و صديقين و شهداء و صلحاء ساكن خواهند بود .
سوّم : در كتاب  كافى  از حضرت صادق صلوات الله عليه روايت شده كه حضرت فرمود :
 إنّ شيعة عليّ خمص البطون ، ذبل الشفاة ، و أهل رأفة و علم و حلم ، يعرفون بالرهبانية فأعينوا على ما أنتم عليه بالورع و الاجتهاد .( [4] )
يعنى : همانا شيعيان على صلوات الله عليه شكمهاى خالى و لبانى خشك دارند يعنى از جهت شدّت گرسنگى و زيادى روزه دارى ــ و آنان اهل رأفت و علم و بردبارى هستند ، و آنان به شدّت اعراض از اهل دنيا و از احوال و اعمال آنها شناخته مى شوند ، پس براى محافظت از آنچه بر آن هستيد از ولايت اولياء معصومين و ائمّه طاهرين (عليهم السلام)با اجتناب نمودن از محارم الهى و كوشش زياد در انجام واجبات كمك و يارى كنيد .
چهارم : آنچه در ضمن جمله اى از توقيع حضرت صاحب الأمرصلواة الله عليه رسيده ، كه مى فرمايد :
 إنّا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم ، ولولا ذلك لنزل بكم البلاء و استطلمكم الأعداء ، فاتّقوا الله جلّ جلاله و ظاهرونا على انتباثكم من فتنة قد أناقت عليكم .( [5] )
يعنى : ما اهمال در مراعات شما نكرده ايم و ياد شما را فراموش ننموده ايم ، و اگر اين نبود ; هر آينه به شما بلاى سخت نازل مى شد ، و دشمنان شما را مستاصل مى كردند ، پس بپرهيزيد از خداوند و تقوا پيشه كنيد ، و ما را بر بيرون آوردن شما از فتنه ايكه بر شما مشرف شده است ; يارى كنيد  .
و امّا حكمت اينكه چگونه با تقوا و ورع ; يارى امام (عليه السلام)حاصل مى شود اين است كه : منظور از نصرت و يارى كسى ; همراهى با او در رساندن نفعى به او يا دفع ضررى از او است ، و هر كدام از اينها هم ممكن است نسبت به جان او يا به عرض و آبروى او يا نسبت به اهل و اولاد يا مال يا متعلّقين او باشد ، و باز هركدام از اينها ممكن است در امور دنيوى يا اُخروى باشد .


عناوين تقوى كه مؤمن با آنها حضرت را يارى مى كند

بنابراين ; مؤمن در تحصيل صفت تقوا ; با چند عنوان امام (عليه السلام)را نصرت و يارى مى نمايد ، كه در هركدام نفعى است نسبت به وجود مبارك امام (عليه السلام) در همه جهاتى كه بيان كرديم .
عنوان اوّل : از بزرگترين و مهمترين امورى كه آنحضرت از جانب خداوند جلّ شأنه دارند ; هدايت بندگان و ارشاد آنها بسوى خير و صلاح است ، تا آنكه در طريق حقّ ثابت قدم بوده و از اهل آن بشوند .
پس هر گاه انسان يك نفر از بندگان را هدايت و ارشاد كند تا آنكه از اهل خير و صلاح شود ، اگر چه در واقع ; رسيدن او به درجه و رتبه صلاح از افاضه خود ايشان از جانب خداوند جلّ شأنه مى باشد ، لكن به همان مرتبه ظاهرى كه انسان در هدايت او وسيله شده است  ; امام (عليه السلام)را يارى كرده است ، و در اين امر فرقى نمى كند كه انسان ديگرى را ارشاد و هدايت به صلاح و تقوا نمايد يا خودش را اصلاح نموده و با تقوا شود ، پس خود او هم يكى از آنهائيست كه امام (عليه السلام)بايد او را به خير و صلاح هدايت و ارشاد فرمايند .
و چون تقواى واقعى چه ظاهرى و چه قلبى موقوف به تحصيل معرفت و علم به دستورات ائمّه اطهار (عليهم السلام)ــ دستوراتى كه در بيان حقيقت تقوا و وظائف و آداب آن است ــ، و به تبعيت و پيروى و عمل به آن دستورات است ; روشن است كه اين معرفت و عمل و تبعيّت ; با احياء امر ائمّه اطهار(عليهم السلام) ; و احياء اخبار و احاديث آنها ; و تضييع نشدن اوامر شان نسبت به اين بنده متّقى ، و ابقاء و اظهار آن اخبار حاصل شده و تحقّق پيدا مى نمايد.
و اين احياء و ابقاء از بزرگترين و مهمّترين اقسام نصرت نسبت به امام(عليه السلام)است كه مورد رضايت و محبوبيّت ايشان بوده ، و تأكيد زيادى به آن شده است .
عنوان دوّم : آنكه در مقام هدايت ; هدايت عملى چندين برابر هدايت گفتارى مؤثر است و اثر واقعى دارد ، بلكه هدايت گفتارى بدون هدايت عملى چندان اثرى پيدا نمى كند ، پس هرگاه كسى اهل تقوا شد همان آثار ظاهرى تقواى او موجب تنبّه و تذكّر و هدايت ديگران مى شود .
و ان شاء الله تعالى بيان خواهد شد كه هدايت بندگان ; از انواع نصرت و يارىِ ولىّ الله در امر دين است ، و به اين مطلب در  كافى  در باب  ورع ( [6] ) و باب  علم ( [7] ) تصريح شده است .
عنوان سوّم : آنكه هر گاه بنده مؤمن واقعاً به وصف تقوا متّصف شد و آثار كمال از او ظاهر گرديد ، اين موجب عزّت و شرف امام (عليه السلام)است ، چنانچه وارد شده :  كُونُوا لَنا زَيناً و لا تَكُونُوا لَنا شَيناً .( [8] )
واضح است كه كمال فرزند موجب عزّ و شرف پدر است ، و كمال عبد موجب عزّ و شرف مولى است ، و كمال مصاحب و دوست ــ و هر چه متعلّقات انسان باشد ــ موجب شرف و عزّ انسان است ، و همه اين انتسابات ما بين امام (عليه السلام)و مؤمنين ثابت است ، و اخبار زيادى در اين مورد وارد شده است.( [9] )
عنوان چهارم : آنكه مراتب تقواى واقعى بر آن وجهى است كه از ائمّه اطهار (عليهم السلام)وارد شده است ، بنابراين ; چنانچه هر شخص مؤمن واقعاً در پى تحصيل تقوا باشد ، حتماً بايد افعال و اقوال آنها(عليهم السلام)را كاملا تبعيّت نمايد و در اين تبعيت و پيروى ; تسليم شدن به امر آنها و تعظيم شأن جليل آنها(عليهم السلام)حاصل مى شود ، و اين امر نسبت به ظاهر گرديدن مقام رفيع آنها نصرت و يارى كاملى است .
عنوان پنجم : آنكه بنده بواسطه اتّصاف به وصف شريف تقوا در زمره اولياء و شيعيان واقعى آنها(عليهم السلام)داخل خواهد شد ، و همين دخول در زمره در دوستان و اولياء آنها ــ كه موجب زيادتى عدد آنها است ــ نصرتى آشكار است ، و اين نصرت نسبت به عزّ و شرف آنها است ، و مؤيّد اين هم حديث نبوى (صلى الله عليه وآله)است كه فرمود :
 تناكحوا و تناسلوا تكثروا فإنّي اُباهي بكم الاُمم يوم القيامة و لو بالسقط .( [10] )
كه آنحضرت : زياد شدن عدد شما اُمّت را ــ ولو سقطى باشد ــ موجب مباهات خود در ميان اُمّتهاى ديگر مى داند .
عنوان ششم : به مقتضاى اخبار زيادى ; وجود اهل تقوا در هر مكانى و مجمعى موجب رفع بلا و نزول رحمت است ، ولو اينكه اهل آن مكان مستحق عذاب و بلا باشند ، به طورى كه اگر وجود آنها نباشد بلا نازل مى شود .
و اين عنوان نصرت كاملى است نسبت به امام (عليه السلام)در مقام ظهور آثار وجود مباركش ، چرا كه همه فيوضات الهيّه به يمن وجود مبارك حضرت ولىّ الله (عليه السلام)نازل و مقدّر مى شود ، و آن فيوضات از طرف آنحضرت (عليه السلام)در هر مكانى و مجمعى بخاطر وجود شيعيانشان كه از اهل تقوا مى باشند ; افاضه مى شود ، كه اگر تقواى آنهانباشد ; اعمال قبيحه ديگران مانع از ظهور آن آثار مى شود ، پس افراد متّقى بواسطه تقواى خود ; امام (عليه السلام)را در افاضه اين فيوضات ; نصرت و يارى مى كنند .
عنوان هفتم : آنكه تقوا يارى است نسبت به آنحضرت (عليه السلام)در مقام دفع ضرر از متعلّقانشان ــ يعنى جهّال از دوستان ايشان ــ به خاطر آنكه گفتيم: اگر اهل تقواى از دوستان و شيعيان نباشند ; بلا و نقمت بر غير آنها وارد مى شود .
عنوان هشتم : آنكه هرگاه بنده مؤمن تقواى حقيقى پيدا كرد و به درجه كمال رسيد ، خداوند متعال بعضى از كرامات را در برخى از مواقع از آنها ظاهر مى فرمايد ، و هر گاه مردم كراماتى را كه از شيعيان حضرت ولىّ الله صلواة الله عليه ظاهرمى شود ; ديدند ، موجب كمال و استحكام عقيده و معرفت و محبّت آنها نسبت به وجود مبارك آنحضرت (عليه السلام)مى شود .
بنابراين ; اين نصرت است هم نسبت به عزّ و شرف ايشان كه هم در نظر اخيار و هم در نظر اغيار ظاهر مى شود ، و هم نصرت است براى متعلّقان و دوستان ايشان ، زيرا موجب ثبات و بقآء آنها در طريق ولايت آنها و صراط مستقيم حق است .
عنوان نهم : آنكه هر گاه بنده مؤمن واقعاً اهل تقوا شد محل وثوق و اعتماد ما بين بندگان مى شود ، و به اين سبب هر چه بگويد يا خبر دهد مورد اطاعت واقع مى شود ، پس تقواى او نصرت است نسبت به احياء و ابقاء احاديث و اخبار ائمّه معصومينصلواة الله عليهم اجمعين .
و همچنين موجب نشر فضائل آنها و تقويت قلوب مردم در معرفت و محبّت با ائمّه (عليهم السلام)بوسيله اين احياء و انتشار كه از اثر تقواى او است ; مى شود ، حتّى آنكه در حقّ بعضى از بزرگان و موثّقين از اصحاب اين مضمون وارد شده است كه :  لولا هؤلاء لاندرست آثارنا .( [11] )
عنوان دهم : آنكه تقواى مؤمن نسبت به شيعيان و دوستان امام (عليه السلام)در امر آخرت آنها نيز نصرت و يارى است ، زيرا بواسطه اعتماد و وثوق به آنها ــ يعنى به اهل تقوا ــ به فيض جماعت آنها در نماز فائض مى شوند .
عنوان يازدهم : آنكه تقواى مؤمن نصرت است نسبت به ولىّ الله صلواة الله عليه در امر دنياى شيعيان و دوستان ايشان ، زيرا بواسطه اعتماد به قول آنها در امر نكاح و طلاق و شهادات و امثال اين اُمور ، اُمور دنيوى آنها نيز منظم مى گردد .
عنوان دوازدهم : آنكه تقواى مؤمن ; يارى است نسبت به ظهور مراتب شئونات و كمالات حضرت ولىّ الله (عليه السلام)در قلب خودش مى باشد . زيرا تقواى حقيقى وقتى محقق مى شود كه ما بين تقواى ظاهرى و قلبى جمع شود ، و هر گاه قلب بوسيله وصف تقوا از رذائل ــ كه اصل و عمده آنها حبّ دنيا است ــ پاك شد ، دل منوّر مى شود ، همچون چشمى كه باز شده و نور خورشيد و جلال او را ديده و به كمال او عارف شود ; دل مؤمن متقى بينا مى شود ، و به جلال و كمال امام (عليه السلام)عارف و بصير مى گردد ، و مرتبه نورانيّت ايشان در نزد او ظاهر مى شود ، و قلب او نسبت به جلال و مقام رفيع ايشان خاضع و خاشع مى شود .
و اين عنوان ; هم نصرت قلبى و هم نصرت جسمى مى شود ، بر حسب آنچه در تحصيل اسباب تقوا سعى مى كند ، تا آنكه موجب بصيرت و نور قلبى شود .
بلكه بنابراين عنوان ; علاوه بر آنكه تقواى حقيقى سبب ظهور مراتب كماليه آنها در قلب خود او مى شود ، وسيله ظهور اين مراتب از براى ديگران نيز مى شود ، به خاطر آنكه در بعضى از اخبار وارد شده است :
 هر گاه قلب به تقواى از حبّ دنيا و آثار آن متّصف شد ; پس خداوند بر زبان او كلمات حكمت را القاء مى كند ، كه حسن كلمات مورد تعجّب شنوندگان مى شود .( [12] )
پس بنده مؤمن بعد از اينكه بوسيله نور تقوا در قلب خود نسبت به شئونات و مقامات رفيعه آنها (عليهم السلام)بصيرت و بينائى كامل پيدا نمود ; پس زبان او به آنچه در قلب ظاهر گرديده ناطق و گويا مى گردد ، و با بيان او حجّت و دليل فضل و كمال آنها بر دوستان ; ظاهر و هويدا شده و به آن منتفع و هدايت مى شوند ، و بر دشمنان اتمام حجّت شده و موجب رغم انف آنها مى گردد .
پس به اين عنوان تقوا هم نسبت به ظهور مقام امام (عليه السلام)در نظر دوستان و دشمنان نصرت مى شود ، و هم نصرت مى شود نسبت به شيعيان و دوستان ايشان كه به سبب آن در صراط مستقيم ثابت مى مانند ، و از فتنه اتباع شيطان رجيم سالم مى مانند.
و همين عنوان از تقوا ; يكى از وجوهى است كه در معنى و مراد از نصرت قلبى در هر مقام وارد شده است ، چنانچه در بعضى از اخبار فضيلت نصرت و يارى امام (عليه السلام)ذكر شد ، و بعضى ديگر از وجوه در معناى نصرت قلبى در كيفيّت هشتم ان شاء الله تعالى خواهد آمد .
عنوان سيزدهم : آنكه تقواى مؤمن نسبت به حقوق و اموال امام (عليه السلام)نصرت است ، زيرا هرگاه بنده واقعاً با تقوا شد ، پس آنچه از حقوق واجبه ماليّه امام (عليه السلام)به او تعلّق گيرد ــ كه در امر خمس واجب مى شود ــ در هر موردى كه به رضاى آنحضرت قطع پيدا كند ;انفاق مى نمايد ، بر حسب آنچه در جاى خود بيان شده است .
و از جمله مواردى كه مورد رضاى امام (عليه السلام)است ــ از حقوق واجبه و غير واجبه( [13] ) ــ مقامى است كه احياء امر ايشان شود ، و در چنين موردى نصرت و عزّ و شرف ايشان هم حاصل مى شود ، كه بواسطه امر تقوا سهم ديگر از خمس را در مورد سادات از شيعيان ايشان انفاق مى كند . و نيز حقّ زكات را به عوام دوستان ايشان انفاق مى كند ، و همچنين بواسطه اعتماد به او بسا از اين حقوق نزد او آورند ، و او به اهلش و موردش بر وجه مزبور برساند .
پس بنابراين ; نصرت و يارى كرده نسبت به شيعيانى كه آن حقوق را اداء مى كنند و به فيوضات و آثار دنيوى و اُخروى آن فائز مى شوند ، و هم نسبت به شيعيانى كه نيازمندند ، پس اصلاح امر آنها مى شود و در فرج واقع مى شوند ، پس همه اين خصوصيّات ; نصرت و يارى است نسبت به ولىّ الله صلواة الله عليه ، و در مورد متعلقان ايشان كه به وسيله تقواى مؤمن ; نصيب او شده است .
عنوان چهاردهم : آنكه چون وارد است در اخبار ; و واضح است در انظار كه از آثار تقوا هيبت و عزّت الهى است كه در حال مؤمن ظاهر مى شود ، و در دل منافقين و اشرار تأثير مى كند كه از او خائف و ترسان مى شوند ، پس بسا باشد به اين سبب ; منكرات دفع شود ، و حدود الهى اقامه گردد ، و شرّ اشرار و فسّاق از اخيار مى شود ، و همه اينها نصرت و يارى امام (عليه السلام)در امر دين است ، چنانچه در كيفيّت چهارم ان شاء الله تعالى بيان خواهد شد .
عنوان پانزدهم : آنكه از جمله شئونات و مقامات رفيعه امام (عليه السلام)ــ كه آثار و بركات آن به شيعيان و دوستانشان اختصاص دارد ــ دعاو شفاعت آنحضرت (عليه السلام)است ، كه به اين وسيله خداوند اعمال آنها را قبول فرموده ، و نقصان آن اعمال را اصلاح ، و از سيّئات آنها عفو مى فرمايد ، كه اگر شفاعت و دعاى ائمّه اطهار (عليهم السلام)در حقّ اوليائشان نباشد ; هر آينه در دنيا و آخرت در سختى ها و نقمات الهى هلاك خواهند شد ، و از ثوابهاى آن اعمال و حسنات محروم خواهند شد ، و اين امر در روايات بسيارى بيان شده است.( [14] )
و تأثير دعاى امام (عليه السلام)در اعمال دوستان بر وجه مزبور نسبت به عبادات و اعمال صالحه آنها چنين است كه دوستان آنها در مقام عبادت و اهتمام در تكميل آن به حسب شرايط ظاهرى و باطنى هر چند نهايت سعى و كوشش را بكنند ; مَثَل آن عبادات صحيح و كامل مانند قطعه مسى است كه هر گاه كيميا به آن برسد ، قدر و قيمت پيدا مى نمايد طورى لياقت پيدا مى كند كه براى سلاطين و عمارات عالى آنها زينت و زيور مى شود ، و بدون كيميا قدر و قيمت آن ناچيز است و به آن مرتبه نخواهد رسيد .
پس همچنين است آن اعمال ; هر گاه به دعاى امام (عليه السلام)مقرون شود از جهت قبولى آنهاپيش خداوند ; مقام و مرتبه آنها جليل و بلند خواهد بود ، به گونه اى كه مؤمن بخاطر زينت يافتن به آنها ، و نيز بواسطه تزكيه و تكميل شدن نفس او به آنها لايق مى شود كه در مقامات عاليه جنان در رضوان و در جوار قرب الهى داخل شود ، و در زمره اولياء طاهرين (عليهم السلام)بوده ، و با آنها در مسكن آنها قرار گيرد ، و به نعمتهاى آنان متنعّم شود .
امّا تأثير دعاء امام (عليه السلام)نسبت به معاصى و گناهان ; مَثَل آن مانند ترياقى است كه به شخص مسمومى مى دهند ، و بواسطه آن اثر زهر از بين مى رود و از هلاكت سالم مى ماند ، پس همچنين است دوستان ; كه به جهت دعاى امام (عليه السلام)گناهانشان بخشيده و از هلاكتى كه در اثر معاصى است ــ به آنكه ايمان آنها فاسد و زائل شود ــ سالم بمانند ، چرا كه بعضى از معاصى و گناهان چنين اند كه گرچه به ظاهر صغير و كوچك ديده مى شود ; و لكن نزد خداوند عظيم و بزرگ است ، و موجب سلب ايمان و كفر و شرك و ضلالت مى شود ، پس بوسيله دعا و طلب مغفرت امام (عليه السلام)از شرّ چنين معاصى و از چنين هلاكتى سالم مى ماند .
و با اين بيان روشن شد كه يك وجه در مراد و معناى بعضى از اخبارى كه وارد شده است كه :  فائده صله نمودن مؤمنين با امام (عليه السلام)به مال خود تطهير و تزكيه آنها مى باشد ،( [15] )كه اين تزكيه نسبت به اعمال صالحه آنها آن است كه آنچه ناقص باشد ; رفع نقصان مى شود ، و آنچه تمام و كامل باشد ; رفعت قدر پيدا مى نمايد ، به وجهى كه بيان شد كه چون مسى است كه به كيميا طلا شود .
و نسبت به قلوب آنها آن است كه آن ظلمتهائى كه از آثار معاصى پيدا شده است رفع مى شود ، پس اخلاق آنها نيكو مى شود ، و ايمان آنها در قلوب از فساد سالم مى ماند .
و نسبت به جسم آنها آن است كه از بسيارى از بليّات و آفات سالم مى ماند .
و نسبت به مال آنها آن است كه مال آنها گوارا و با بركت مى شود ، و از بسيارى از خطرات مانند شرّ حسودان و صاحبان چشم بد و امثال اينها سالم مى ماند .
چنانچه در اين آيه شريفه هم (خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلوتَك سَكَنٌ لَهُمْ )( [16] ) اشاره به اين نوع تزكيه شده است ، كه حاصل مضمون آن اينست كه : گرفتن اموال بندگان و دعاى ايشان در حقّ آنها سبب تزكيه و تطهير آنها مى شود ، و سبب سكون و آرامش قلوب آنها ــ از آنچه سبب اضطراب قلب است از شكوك شيطانى و شبهات نفسانى ــ مى شود.
پس لازمه كمال ايمان و معرفت به اين مقام نسبت به امام (عليه السلام)آن است كه بنده مؤمن به عمل صالح خود مغرور نشود ، و براى او در عمل ; هر چند به نظر او بزرگ و زياد آيد ; عُجب حاصل نشود .
و بنابراين ; هر چند تقواى او كامل باشد ; كمال سعى را بنمايد ، و آنچه كه لازمه مودّت واقعى و موالات حقيقى نسبت به امام زمان (عليه السلام)است ; به عمل آورد ــ چه در مال خود يا به زبان يا به فعل يا هرنحو ديگرى كه ممكن شود ــ تا آنكه بوسيله اين مرتبه موالات مورد دعاى حضرت واقع شده ، و بوسيله آن ; قلب و جسم او و اعمال و صفات و مال ; از جميع قذارات ظاهرى و باطنى دنيوى و اُخروى تزكيه و تطهير شود.
البتّه به بعضى از كيفيّات مودّت و نصرت با آنحضرت در فصل سوّم اشاره خواهدشد .
ولكن بسا شود كه بنده بواسطه زيادى گناهان يا كوچك شمردن فرائض الهى ; قابليّت تأثير دعاى معصوم در حالش از او سلب مى شود ، چنانچه در اين آيه كريمه است :
( اِسْتَغْفَرْ لَهُم اَو لاتَسْتَغْفِر لَهُمْ اِن تَسْتَغْفِر لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فلَنْ يَغْفِرَ الله لَهُمْ ).( [17] )
و همچنين از او قابليّت تأثير مواعظ بالغه رسول و امام (عليهما السلام)سلب مى شود ، چنانچه در اين آيه مباركه است : ( ء اَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لايُؤمِنُونَ ).( [18] )
پس با اين حال ; نه دعا در حقّ چنين كسى مى فرمايد ، نه شفاعت براى او مى نمايد .
بنابراين ; هرگاه بنده مؤمن در تقوا سعى نمايد ، و از اعمال ناپسند و گناهان كبيره و نيز تسامح در فرائض ــ به گونه اى كه سبب استخفاف شود ــ اجتناب كند ، پس با اين حال ; قابل و لايق شده و جاى اميد هست كه مورد دعا و شفاعت حضرت ولىّ الله صلواة الله عليه واقع شود ، و دعاء و شفاعت ايشان در حقّ او تأثير نمايد .
بنابراين ; هر مؤمن متّقى به تقواى خود ، امام (عليه السلام) را در وقوع شفاعت و دعا ; نصرت و يارى كرده است ، و اين در ظهور عزّت و جلال ايشان كه مقرّر است نسبت به مقام رفيع ولايتشان نصرت خواهد شد ، چنانچه در همين عنوان فرمايش حضرت حجّت الله صلواة الله عليه ظهور دارد ــ كه قبلا ذكر شد ــ به اين مضمون كه :
 بپرهيزيد از خداوند ، و يارى نمائيد ما را به بيرون آوردن شما از فتنه اى كه مشرف بر شما شده ، و رو به شما آورده است( [19] ).
عنوان شانزدهم : آنكه از اعظم اقسام نصرت و يارى ايشان دعاى در تعجيل فرج آنحضرت (عليه السلام) مى باشد ، و اينكه از اعظم شرايط تأثير دعا در استجابت ــ به خصوص اين دعا ــ تقوا است ، و در فرمايش نبوى هم مروى است كه :
كافى است از دعا با وصف تقوا ; آن مقدارى كه كافى است از نمك براى طعام .
البته در اين مورد ; در كيفيّت هفتم مفصّلا بحث خواهيم كرد.
پس دعاء و طلب فرج آن عاليمقام (عليه السلام)بر و جهى كه به آن واقعاً نصرت آنحضرت حاصل شود در حالتى است كه بنده حقيقتاً داراى وصف تقوا باشد .
بنابراين ; بنده بواسطه سعى و كوشش در تحصيل تقوا ; در وقوع اين نصرت كامله نيز سعى مى كند ، خصوصاً اگر در هنگام سعى و كوشش در امر تقوا ; متذكّر اين امر بود ، و خصوصاً قصد نصرت نمايد ، و اين مطلب نيز در كيفيّت پنجم و هفتم ذكر مى شود .


نصرت و يارى حضرت قائم عليه السّلام با ارشاد جاهلين
 
كيفيّت دوّم ; سعى و اهتمام در ارشاد و هدايت جاهلين است
اعم از آنكه جهالتشان ;جهالت كفر و شرك باشد يا جهالت ضلالت يا جهالت در احكام دين ، يا جهالت در امر فسق و فجور باشد .
هدايت چند قسم است.
اوّل آنكه به گفتار باشد ; مثل تعليم آنچه رفع جهالت شود ، يا ترغيب و تحريص نمودن جاهل را بر وجهى كه در مقام رفع جهل خود بر آيد ، به گونه اى كه علاقه مند شود كه در مجالس علم نزد علماء حاضر شود .
دوّم آنكه با فعل و كردار باشد ، مثل آنكه فعل و حال انسان در كمالات و حسن اخلاق و مواظبت به آداب بطورى باشد كه موجب رغبت و تأليف قلوب جاهلين شود .
و اين قسم بهترين وسيله در خصوص هدايت و ارشاد است ، چنانچه در امر تقوا بيان شد .
سوّم آنكه به مال باشد ; مثل آنكه مال خود را بخاطر تأليف قلوب مردم انفاق كند ، به گونه اى كه به اين وسيله در روى آوردن بسوى امر حقّ رغبت نمايند ، و ترك كفر يا شرك يا ضلال يا فسق نمايند ، يا آنكه در امر زندگى آنها كمك كند تا آنها بر تحصيل احكام و امر دين اقدام نمايند ، يا آنكه مجلسى را از جهت مذاكره علم منعقد نمايد ; و در آن آنچه موجب رغبت حضور در آن شود ــ از اطعام و نحو آن خصوص نسبت به عوام و جاهلين و مستضعفين ــ مهيّا نمايد.
و تأييد و تأكيد بر حُسن اين نوع ترغيب ; آن است كه خداوند متعال سهمى از زكات( [20] ) را در مورد تأليف قلوب از اهل كفّار از اهل كتاب و غير از آنها يا مطلق ضعفاء ـ و لو از مسلمين ـ مقرّر فرموده ، براى آنكه آنها بسوى اسلام يا به جهاد رغبت پيدا كنند ، كه اين مطلب مفصّلا در كتب فقهى بيان شده است .
و همچنين در روايات نقل شده است كه :
وقتى حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) خواستند اقرباء خود را بسوى دين مبين خود دعوت فرمايند ، به حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود : طعامى مهيّا فرمايند ، و بعد از اطعام حاضرين ; دعوت خود را اظهار فرمودند ، و در حديث است كه تا سه روز اين عمل را تكرار فرمودند .( [21] )
يك وسيله كاملِ ديگر از وسائل ارشاد و هدايت ; تحرير و تأليف و تصنيف احاديث و اخبار و مطالب علمى و دلائل و برهانهاى حقّه است ، و اين كيفيّت نصرت ; يعنى هدايت و ارشاد جاهلين اگر چه بر حسب تعميمى كه در اقسام آن ذكر شد ، معلوم شد كه اقدام بر آن از براى همه بندگان ، هر كدام به قسمى از اقسام آن بر وجه مقدور و ميسور امكان دارد .
بنابراين ; همه بندگان بايد كمال اهتمام را داشته ; در بعضى موارد به عنوان وجوب و در برخى ديگر به عنوان استحباب ; به هر قسم و به هر وجهى كه مقدور و ممكن شود سعى در هدايت جاهلين بنمايند .
و هرگاه انسان به اين عمل موفّق شود ; به محبوبترين عبادات پيش خداوند دست يافته ، و اشرف وسائل و اقرب قربات نزد او رسيده است ، و هم مراد واقعى از احياء نفس است كه فضل جليل آن در اين آيه مباركه است ( وَ مَنْ اَحْياها فَكَاَنَّما اَحْيَا النّاسَ جَميعاً )( [22] )يعنى : و هر كس نفسى را احياء نمايد ، پس چنان است كه تمام مردم را احياء نموده باشد .
و از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)در بيان آن از  كافى  روايت شده كه تأويل اعظم آيه ; آن است كه : هر كس نفسى را از ضلالت و گمراهى بسوى هدايت راهنمائى كند .( [23] )
و در اخبار فضائل مهمّ و زيادى نقل شده است .( [24] )
و لكن عمده در انجام اين نوع نصرت ، و درجه كامله آن نسبت به علماء كاملين است كه بر حسب اين فرمايش كريمه :
( وَ ادْعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَن )( [25] )
و به اين روش استوار; هركدام از طوائف جاهلين را به مقتضاى حال ; به يكى از وجوه سه گانه هدايت و ارشاد فرمايند .
وجه اوّل: كه به طريق حكمت باشد ، يعنى با بيان دقايق و حقايق و اسرار خفيّه در آيات الهيّه كه در ارض و سما و جميع آفاق و در جميع مصنوعات اوست ، بر وجهى كه آن حكمتها و اسرار و دقايق بوسيله حسن بيان روشن و آشكار در عقول و افهام گردد ، كه به سبب آن به وجه يقين به امر آفريدگار اذعان نمايند ، و آيات او را تسليم نمايند ، و همچنين سائر معالم دين آنچه تعلّق دارد به تقديرات ، ونيز احكام حضرت ربّ العالمين را بيان نمايند .
و تأثير اين قسم دعوت مخصوص اهل كمال و عرفان است ، و در مورد آنها در صورتيكه رد و انكارى نداشته باشند ; مفيد و مؤثّر مى شود ، و اين انكار از خودخواهى و استكبار حاصل مى شود و از اعظم رشته هاى حبّ دنيا است كه مجموع آنها هفت رشته است ، چنانچه در  كافى  روايت فرموده است .( [26] )
وجه دوّم: به طريق موعظه حسنه است ، يعنى در مقام تبشير و بشارت ; فوائد و آثار و فضائل مهمّ و نيكوىِ دنيوى و اُخروىِ حسنات و اعمال نيك را بيان نمايد ، و در مقام تنذير ; مفاسد و مهالك و خطرات عظيم و شديد دنيوى و اُخروىِ گناهان و مناهى الهى را بيان كند ، و در هركدام به نرمى كلام و حسن و زيبائى بيان ; و به ذكر مثالهاى واضح و اخبار و سرگذشت امّت هاى گذشته ، بطورى كه موجب رغبت نفوس و واقع شدن كلام در قلوب باشد ، رفتار نمايد.
و تأثير اين قسم دعوت غالباً به صاحبان نفوس طيّبه و قلوب سليمه از مؤمنين است ، خصوص نسبت به ضعفاء از جاهلين آنها .
وجه سوّم: به طريق مجادله به وجه احسن است ، يعنى با بيان امر حقّ و اثبات آن به امر واضح و برهان قطعى كه انكار آن ممكن و جايز نباشد مگر از كسى كه مجادل و معاند باشد ، كه در اين حال نتيجه بيان و برهان از براى چنين كسانى اتمام حجّت خواهد بو ، و موجب خوارى آنها و عدم ظفر آنها بر مستضعفين از مؤمنين مى شود ، و با وساوس فريب دهنده آنها ; ضعفاء جاهلين گمراه نمى گردند .
و اين قسم دعوت غالباً نسبت به اهل جدل و صاحبان خطاو لغزش است ، و لكن عمده امرى كه در اين جهت شناخت و تذكّر آن لازم و مهم است ; اين است كه : مهمّترين وسيله در نفوذ كلام و تأثير قول هدايت كننده در قلوب و نفوس اخلاقِ نيكوى ظاهرى و باطنى در هدايت كننده است ، و ديگر حُسن نيّت و خلوص است به آنكه غرض او همان نصرت امام (عليه السلام)در امر دين الهى و امر حقّ باشد .
چرا كه اين نوع نصرت ; يعنى تعليم عباد و هدايت آنها به وجه مزبور ، نصرت كامله ايست كه افضل از تمام اقسام و كيفيّات نصرتها نسبت به آنحضرت (عليه السلام)است ، و اين نوعى نصرت است به وجود مبارك ايشان ، چه آنكه امر هدايت و ارشاد عباد امرى است الهى ، كه از طرف رسول الله (صلى الله عليه وآله)به وجود مبارك حضرت ولى عصر صلواة الله عليه موكول شده است .
پس هركس در جهت انجام اين امر ـ به يكى از وجوه سه گانه ـ اقدام نمايد چه از نظر مالى و چه از نظر گفتارى و چه از نظر عملى و كردارى ; و با توفيق الهى وسيله هدايت گروهى بشود ; در واقع حضرت ولىّ الله (عليه السلام) را در امر دين الهى نصرت كرده است ، و به اين عمل ; نصرت الهى محقق شده است ، و مصداق ( اِنْ تَنْصُرُوا الله يَنْصُرْكُمْ ) واقع مى شود ، به طوريكه در مقدمه كتاب ذكر كرديم .
و في نهج البلاغة ، قال أميرالمؤمنين (عليه السلام) فيما كتب للأشتر النخعي (رضي الله عنه) في ضمن ما أوصى به :  أمره بتقوى الله ، وإيثار طاعته ، و اتّباع ما أمر به في كتابه من فرائضه و سننه الّتي لايسعد أحد إلاّ باتّباعها ، و لايشقي أحد إلاّ مع جحودها وإضاعتها وأن ينصر الله سبحانه بقلبه ويده ولسانه ، فإنّه جلّ اسمه قدتكفّل بنصر من نصره ، و إعزاز من أعزّه .( [27] )
و همچنين اين نوع نصرت و يارى آنحضرت (عليه السلام)نسبت به متعلّقان و رعايا و دوستان ايشان است ، كه آنها را از هلاكت و عذاب دنيوى و اُخروى خلاص مى كند ، و به فيوضات دنيوى و اُخروى فائز مى نمايد ، و احاديث و اخبار هم در فضل اين نوع ناصرين ــ يعنى علماء هدايتگر ــ بسيار است ،( [28] ) و آنها بعد از انبياء و اوصياء افضل از عامّه طوائف مؤمنين .
و از آن جمله روايت شده در تفسير حضرت امام حسن (عليه السلام) كه حضرت امام محمّد تقى صلواة الله عليه فرمود :
عالمى كه پرستارى كند يتيمان آل محمّد (عليهم السلام)را ، آن كسانيكه از امام خود دور افتاده اند ، و حيران مانده اند ، و در دست شياطين اسير شده اند ، و به دست دشمنان ما گرفتارند ، پس آنها را از حيرت نجات دهد ، و وسوسه هاى شياطين را از آنها دور كند ، و دشمنان آنها را به دليل و برهانى كه از ائمّه آنها رسيده ذليل و مغلوب نمايد ; فضيلت اين نوع از علماء بر عابدها بيشتر از فضيلت آسمان و عرش و كرسى و حجابها بر زمين است ، و مانند فضيلت ماه شب چهارده بر كوچك ترين ستاره هاى آسمان است.( [29] )
همچنين در همين روايت است كه حضرت امام محمّدتقى (عليه السلام)فرمود :
اگر نباشد به بركت علمائى كه در زمان غائب بودن حضرت قائم (عليه السلام)مردم را بسوى آنحضرت دعوت مى كنند ، و با دلائل محكم شبهات ملحدين را دفع مى نمايند ، و عوام ضعيف را از دام شيطان و دشمنان دين نجات مى دهند ، هر آينه تمام مردم گمراه شوند ، و از دين برمى گردند ، لكن اين نوع از علماء دلهاى ضعفاى شيعيان را نگاه مى دارد ، همانطور كه صاحب كشتى سُكّان كشتى را نگاه مى دارد ، و اين طائفه از علماء نزد خداوند جل شانهاز هر كسى افضل و بهترند.( [30] )
روايت ديگرى در  اصول كافى  نقل شده در ضمن روايتى از حضرت صادق (عليه السلام)از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله)كه فرمود :
فضل عالم بر عابد مثل فضل ماه شب چهارده است بر باقى ستارگان  ، و بدرستيكه علماء وارثان انبياء مى باشند ، و همانا انبياء دينار و درهمى را ارث نگذارند ، و لكن علم را ارث گذارند ، پس هر كس آن را اخذ نمايد ; حظّ و بهره كامل برده است .( [31] )
و عن تفسير العسكري (عليه السلام) أيضا : و قال اميرالمؤمنين (عليه السلام):
 من كان من شيعتنا عالماً بشريعتنا ، فاخرج ضعفاء شيعتنا من ظلم جهلهم الى نور العلم الّذي حبوناه ; جاء به يوم القيامة و على رأسه تاج من نور يضيئ لأهل تلك العرصات و حلّة لايقوم لأقلّ سلك منها الدنيا بحذافيرها .
ثم ينادي مناد : يا عباد الله ! هذا عالم من تلامذة بعض علماء آل محمّد (عليهم السلام) ، ألا فمن أخرجه في الدنيا من حيرة جهله فليتشبّث بنوره ليخرجه من حيرة ظلمة هذه العرصات الى نيرة الجنان ، فيخرج كلّ من كان في الدنيا علمه خيراً أو فتح عن قلبه من الجهل قفلا أو أوضح له عن شبهة .( [32] )

نصرت و يارى حضرت قائم عليه السّلام با تحصيل علوم و معارف دينى
   
كيفيّت سوّم ; سعى و اهتمام در تحصيل علوم و معارف دينى از اصول و فروع دين ، و نيز اهتمام در معرفت انسان نسبت به نفس خود در مقام فراگيرى علوم و رفع جهل از خود مى باشد .
و اينك چگونگى نصرت بودن اين كيفيّت را در چند جهت بيان مى كنيم :
جهت اول: آنكه خود انسان هم از جمله كسانى است كه هدايت او راجع به امام (عليه السلام)مى باشد ، پس همان طور كه در هدايت ديگران نصرت حاصل مى شود ــ به بيانى كه گذشت ــ همچنين تحصيل نمودن وسائل هدايت خود و سعى در آن نيز ; نصرت محسوب مى شود ، چنانچه در امر تقوا هم اين خصوصيت ذكر شد.
جهت دوّم: آنكه علم مثل چراغ است كه هرگاه روشن شود حتماً از آن روشنائى حاصل مى شود ، پس بنده هم بعد از آنكه واقعاً داراى مقام و مرتبه اى از علم نافع شد ، پس قهراً از علم او نور حاصل و افاضه مى شود ، و جاهلين از او هدايت مى يابند.
پس با اين ملاحظه ; تعلّم و يادگيرى به منزله مقدّمه نصرت و يارى مى شود ، مثل آنكه انسان هرگاه خود را براى جهاد با اعداء مهيّا نمايد ، به آنكه تحصيل اسلحه نمايد ، و تعلّم كيفيّت مجادله و مقاتله را براى جهاد با اعداء نمايد ، ــ مانند اسب دوانى و تيراندازى ــ پس با اين آمادگى در مقدّمات ; نصرت در جهاد فى سبيل الله مى شود ، و به اين مقدار شخص داخل در زمره انصار شده ، و فائز به فضيلت آنها مى شود.
پس همچنين است در علوم كه از براى هدايت كردن مهيّا مى شود ، و اين هدايت از افضل كيفيّات نصرت و يارى امام (عليه السلام)است ، و اگر چه تعلّم به اين دو عنوان ــ فى نفسه بر حسب اين بيان مزبور ــ عنوان نصرت مى شود ، ولى اين خصوصيت در آن مؤكّد مى شود هر گاه نصرت امام (عليه السلام) را در هنگام اشتغال به يادگيرى قصد كند ، يعنى متذكّر اين جهت باشد ، و اين علاوه بر فوائد و فضائل ديگر است كه از جهت حصول آنها اقدام به يادگيرى علم مى كند ، پس نصرت امام (عليه السلام)را هم يكى از آن دواعى قرار دهد ، و افضل از جميع فوائد ديگر بداند .
جهت سوّم : آن جهتى است كه در عنوان دوازدهم از عناوين نصرت بودن تقوا ذكر شد .( [33] )
جهت چهارم : آن جهتى است كه در فصل سوّم از همين باب ان شاء الله خواهد آمد.



[1] ــ نهج البلاغه فيض : ص 966 ضمن نامه 45 :
[2] ــ سوره نساء آيه 69
[3] ــ كافى : ج2 ص78 حديث12 .
[4] ــ كافى : ج2 ص233 حديث10 .
[5] ــ بحارالانوار ج53 ص175.
[6] ــ كافى ج2 ص76.
[7] ــ كافى ج1 ص30.
[8] ــ ترجمه: براى ما زينت باشيد ، و براى ما مايه ننگ و عار نشويد. بحارالانوار ج71 ص31 حديث3 با اندكى تفاوت.
[9] ــ رجوع شود به بحارالانوار ج36 ص4 باب انّ الوالدين رسول الله واميرالمؤمنين(عليهما السلام).
[10] ــ جامع الاخبار ص 101 .
[11] ــ ترجمه : اگر اين اصحاب نبودند هرآينه آثار ما كهنه و مندرس مى شد .( وسائل الشيعة : ج27 ص142 حديث33429 با اندكى اختلاف) .
[12] ــبحارالانوار ج70 ص249 حديث25 با اندكى تفاوت.
[13] ــ حقوق غير واجبه حقوقى است كه در جمله اى از اخبار وارد است كه : هر كس در طىّ سال بايد از مال خود چيزى در وجه امام (عليه السلام)و در امور ايشان انفاق نمايد ، غنى به قدر غناء خود و فقير به قدر فقرش و فضل آنهم بسيار است . منه ره
[14] ــ رجوع شودبه بحارالانوار: ج27 ص198 حديث62 ، وص308 باب8 ، وص311 باب9.
[15] ــ كافى ج1 ص38 حديث7.
[16] ــ سوره توبه : آيه103 .
[17] ــ ترجمه: خواه بر آنان طلب آمرزش كنى يا استغفار نكنى  ، اگر هفتاد مرتبه بر آنان طلب آمرزش كنى خداوند هرگز آنان را مورد غفران خود قرار نمى دهد.(سوره توبه آيه80) .
[18] ــ ترجمه: خواه انذار كنى و بترسانى آنها را يا نترسانى آنها را ، آنان ايمان نمى آورند.(سوره بقره آيه 6).
[19] ــ به صفحه 29 مراجعه شود.
[20] ــ اشاره به آيه مباركه زكات در سوره توبه آيه 60 مى باشد .
[21] ــ بحارالانوار ج18 ص181 حديث11.
[22] ــ سوره مائده آيه 32 .
[23] ــ كافى ج 4 ص 210 حديث 2
[24] ــ براى اطلاع بيشتر از احاديثى كه در اين مورد نقل شده به كتاب شريف كافى ج 2 ص 210 باب  في احياء المؤمن  مراجعه شود .
[25] سوره نحل آيه 125 .
[26] ــ كافى ج 2 ص 316 حديث 8 .
[27] ــ حضرت در اين نامه مالك را امر مى كنند به تقوا و ترس از خدا ، و برگزيدن فرمان او ، و پيروى از كتاب خود كه در آن واجبات و مستحباتى را امر فرموده كه كسى خوشبخت نمى شود مگر به پيروى از آنها ، و بدبخت نمى شود مگر با انكار و ضايع كردن آنها ، و اينكه خداوند متعال را با قلب و دست و زبانش يارى كند ، چراكه خداوند متكفّل و ضامن شده كه يارى كننده خود را يارى نمايد ، و كسى كه ارجمند و عزيز داند او را عزّت بخشد . ( نهج البلاغه فيض ص991 نامه53 ).
[28] ــ رجوع شود به تفسيرامام حسن عسكرى (عليه السلام) ص339 ـ 345.
[29] ــ تفسيرامام حسن(عليه السلام) ص344 حديث224.
[30] ــ تفسير امام حسن(عليه السلام)ص344 حديث225.
[31] ــ كافى ج1 ص34 ضمن حديث1.
[32] ــ ترجمة : حضرت على (عليه السلام) فرمودند: هركس از شيعيان ما عالم به احكام شريعت ما باشد و ضعيفان از شيعيان ما را از تاريكى جهل به نور علمى كه بخشيده ايم راهنمائى كند ، روز قيامت مى آيد در حاليكه بر سر او تاجى نورانى است و بر همه اهل محشر نور افشانى مى كند ، و بر تن او لباسى قيمتى است كه قيمت يك رشته از نخ آن به دنيا و پيرايه هايش مى ارزد.
سپس منادى ندا مى كند كه: اى بندگان خدا! اين دانشمندى از بعضى شاگردان آل محمّد (صلى الله عليه وآله)است ، آگاه باشيد ; هركسى را در دنيا از حيرت جهل و نادانى بيرون آورده ; به نور او چنگ زند تا او را از حيرت تاريكى محشر به نور بهشت برساند ، پس تمام كسانيكه در دنيا از او خيرى را آموخته بودند ، يا از قلبشان قفل جهل و نادانى را بازكرده ، يا شبهه اى را از آنها حلّ كرده باشد ; خارج مى شوند. (تفسيرامام حسن عسكرى (عليه السلام) ص 339 حديث 215) .
[33] ــ به ص 33 مراجعه شود.

رجعت در انديشه شيعى


 

رجعت در انديشه شيعى

رجـعـت يـكى از مسائل پيچيده مربوط به دوران ظهور حضرت مهدى (عج ) است ,بر اساس اين عـقـيـده گروهى از مومنين به اين جهان بازمى گردند تا ظهور دولت حق را مشاهده كنند و از شـكـوفـايـى آن لذت ببرند, و نيز گروهى از منافقين بازگردانده مى شوند تا كيفر دنيوى اعمال ناشايست خويش را بچشند.
رجعت يكى از عقايد ويژه مذهب تشيع است كه از ديرباز, شيعه اماميه بر آن بوده اند و بدان معروف گـشـتـه انـد و بـه واسطه اعتقاد به آن مورد طعن دشمنان قرارگرفته اند, بحثها و گفتگوهاى فراوانى در اين باره ميان بزرگان شيعه و مخالفين آنهارخ داده كه تاريخ آن را ثبت و ضبط نموده است ((1)) . در اين زمينه روايات بسيارى از خاندان نبوت به دست ما رسيده است .
طبق گفته علامه مجلسى نـزديـك بـه دويـسـت روايـت در اين باب وجود دارد, وى بيشتر آنها رادر كتاب بحارالانوار باب رجعت گرد آورده است ((2)) . در قرآن مواردى وجود دارد كه امكان رجعت را در اين امت به ثبوت مى رساند.
براساس قرآن كريم گروههايى با افرادى پس از مرگ زنده شده و تا مدتى به حيات مجدد خود ادامه داده اند.
در ادامه مقاله به اين موارد اشاره خواهيم كرد.
البته اغلب اين شواهد صرفا امكان قضيه را مى رساند, ولى دو مورد در قرآن كريم صراحتارجعت اشاره دارد: در سوره نمل مى خوانيم : ويوم نحشر من كل امه فوجا ممن يكذب بياتنا (النمل , 27 : 83).
روزى خواهد آمد كه از هر گروهى دسته اى را برمى انگيزيم , از كسانى كه آيات ما رامورد تكذيب قرار مى دهند.
ايـن آيه صراحت دارد كه دسته هايى از ستمكاران برانگيخته مى شوند, نه همه آنها,و منظور از آن برانگيخته شدن در روز قيامت نيست , چون حشر قيامت , رستاخيزى همگانى است : وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا (الكهف , 18 : 47) آنها را برانگيختيم , هيچ كس را فروگذار ننموديم و نيز در قرآن كريم آمده است : وكل اتوه داخرين همه نزد او آيند, در حالى كه خوار و زبونند.
و همچنين آيه ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين دلالت بر رجعت دارد, زيرا از دومرگ و دو زنده شدن خبر مى دهد, ميراندن نخست , پس از حيات نخست , وميراندن دوم , پس از حيات در رجعت .
آرا دانشمندان شيعه درباره رجعت
شيخ ابوجعفر صدوق (متوفاى 381 ه ق ) در كتاب اعتقادات مى گويد: عقيده ما درباره رجعت آن است كه آن را حق مى دانيم .
سـپـس شواهدى را بر امكان آن , از قرآن ارائه مى كند و به داستان گروهى كه از ديارخود بيرون شـدند تا به گمان خود, خود را از خطر مرگ (طاعون ) رهايى دهند, امافرمان مرگ آنان رسيد, و سپس زنده گرديدند اشاره مى كند.
(البقره , 2 : 243) و نـيـز به داستان مردن و زنده شدن عزيز اشارت دارد, كه در آيه 259 همان سوره آمده است , و هـمـچـنـين به زنده شدن قوم موسى (ع ) پس از آنكه صاعقه آنان رافراگرفت (البقره , 2 : 56) و اصـحـاب كـهـف كـه زنده شدند و سپس به جايگاه خودبازگشتند (الكهف , 18 : 18 تا 25) اشاره مى كند.
پس از آن اضافه مى كند: رجعت در امم سالفه نيز واقع گرديده و در اين امت نيز واقع مى گردد, چـنـانكه از پيغمبر اكرم (ص ) روايت شده : هرآنچه در امتهاى گذشته انجام گرفته , در اين امت نيز انجام مى گيرد.
صدوق به اين آيات قرآنى نيز استدلال مى كند: ويوم نحشر من كل امه فوجا ممن يكذب بياتنا وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا پـايـه اسـتدلال با قرآن درباره امكان و وقوع رجعت , بر همين اساس استوار است ,چنانكه خواهيم آورد.
شيخ ابوعبداللّه مفيد (متوفاى 413 ه ق ) در جواب پرسش از مساله رجعت مى گويد: خـداونـد, پـيـش از روز رستاخيز, گروهى از اين امت را بازمى گرداند و عقيده به رجعت يكى از ويـژگيهاى مذهب اهل بيت به شمار مى رود.. خداوند از روزرستاخيز بزرگ خبر داده : همگى را بـرمـى انگيزيم و هيچ كس را فروگذار نمى كنيم وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا... ولى درباره رجعت مى گويد: از هر گروهى دسته اى را برمى انگيزيم ويوم نحشر من كل امه فوجا. پس , چنانكه خداوند خبر داده دو رستاخيز اكبر و اصغر داريم .
و نـيـز خـداونـد از سـتـمـكاران گزارش مى دهد كه در روز قيامت گويند: خداوندا, دو بارما را ميراندى و دو بار ما را زنده گردانيدى ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين .
گروه ستمكاران از دو مرگ و دو زندگى سخن مى گويند: آنها در اين جهان بوده ,مى ميرند و در رجعت زنده شده سپس مى ميرند, و براى روز رستاخيز زنده مى گردند.
.. پس دو بار ميرانده شده و دو بار زنده گرديده اند. ولى ديگران در تفسير آيه دچار اشكال گرديده اند, زيرا مرگ نخست را پيش اززندگى اين جهان گفته اند, در صورتى كه نبود پيش از بود را ميراندن نمى گويند ((3)) .
 سيد مرتضى , علم الهدى (متوفاى 436 ه ق ) درباره حقيقت رجعت مى گويد: آنـچـه شـيعه اماميه برآنند, آن است كه خداوند, در موقع ظهور حضرت مهدى (عج )گروهى از مـومـنـان را برمى انگيزد تا از ظهور دولت حق بهره برده و به نصرت و يارى آن نائل گردند و نيز گروهى از دشمنان را برگردانده تا از آنان انتقام گرفته شود, ومومنان از آن لذت ببرند.
دليل بر صحت اين گفتار, همانا امكان آن و مقدور بودن آن براى خداوند است , زيراامرى ممتنع و مستحيل نيست , چنانكه گروهى از مخالفين آن را مستحيل دانسته اند.
پس هرگاه , مساله رجعت امرى ممكن باشد, دليل بر اثبات آن , اجماع شيعه اماميه و اتفاق آرا آنان بر اين مساله است .
و اتفاق آرا شيعه حكايت از راى معصوم دارد كه هر آينه حق و صواب است .
البته , رجعت , با مساله اختيار در تكليف منافات ندارد همانگونه كه با ظهورمعجزات منافات ندارد, زيرا در هيچ كدام سلب اختيار نگرديده موجب الجا نمى گردد.
برخى رجعت را تاويل برده , مى گويند: مقصود از آن , بازگشت دولت حق , و حاكم شدن دين خدا بر خلق است , نه رجعت اشخاص پس از مرگ .
ايـن گروه از شيعه از اين رو دست به چنين تاويلى زده اند كه نتوانسته اند در مقابل انكار منكرين دليل قاطع اقامه كنند, و شبهات آنان را در زمينه ممتنع جلوه دادن رجعت جواب گويند.
بـايـد گـفت : رجعت تنها با روايات كه جنبه اخبار آحاد دارد ثابت نگرديده , بلكه باپشتوانه اجماع طائفه , اين امر به اثبات رسيده است .
چنين امرى , با اين صراحت , قابل تاويل نيست ((4)) .
عـلامه معاصر شيخ محمدحسين كاشف الغطا (متوفاى 1373 ه.ق ) در رد كسانى كه مساله رجعت را از اركان مذهب تشيع شمرده و بر آنان طعنه زده اند, مى گويد: عـقـيـده بـه رجعت , لازمه مذهب تشيع نيست , انكار آن زيانى ندارد, گرچه اين مساله براى آنان روشـن و بـديـهـى است , ولى ملازمه اى ميان تشيع و عقيده به رجعت وجودندارد... و اين مساله هـمـانـنـد برخى از اخبار غيبى مشهور است كه پيش از قيام قيامت صورت مى گيرد, مانند فرود آمدن حضرت مسيح (ع ), و ظهور دجال , و خروج سفيانى , و نظائر آن كه درباره نشانه هاى قيامت گفته اند.
اين گونه امور, ربطى به اساس تدين ندارد, و از ريشه هاى اسلام به شمار نمى رود,انكار آن موجب خروج از دين نمى گردد, و نيز اعتراف به آن , صرفا موجب دخول در دين نمى باشد.
آيـا كـسـانى كه بدين سبب بر شيعه طعن مى زنند, مى دانند رجعت چيست .
چه امتناعى دارد كه خـداوند گروهى را پس از مرگ زنده گرداند, با آنكه چنين پيشامدهايى در زمانهاى گذشته به وقوع پيوسته , و قرآن كريم از آنها ياد كرده است .
آيـا داسـتان حضرت حزقيل و زنده شدن كسانى را كه از خانه هايشان بيرون رفتند و ازترس مرگ فرار كردند و دچار مرگ شدند نشنيده اند.
آيـا آيـه كـريمه : ويوم نحشر من كل امه فوجا را نخوانده اند, با آنكه در روز رستاخيز بزرگ تمامى گروهها و ملتها محشور مى گردند... آرى , مـسـالـه رجـعـت را, وسـيـلـه اى براى طعنه زدن به شيعه , قرار دادن , شيوه دشمنان بوده است ((5)) .
دلائل و شواهد قرآنى 1 - آيه رجعت در سوره نمل , آيه 83 مى خوانيم : ويوم نحشر من كل امه فوجا ممن يكذب باياتنا روزى خـواهد آمد تا از هر گروهى دسته اى را برمى انگيزيم , از كسانى كه آيات ما رامورد تكذيب قرار مى دهند.
ايـن آيـه صـراحـت دارد كـه تـنـها دسته هايى از ستمكاران برانگيخته مى گردند, وهمانگونه كه گفتيم اين آيه نمى تواند در مورد حشر روز قيامت باشد, چون درباره قيامت مى خوانيم : ويوم نسير الجبال وترى الارض بارزه . وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا.
وعرضواعلى ربك صفا لقد جئتمونا كما خلقناكم اول مره بل زعمتم ان لن نجعل لكم موعدا(الكهف , 18 : 45 و 46).
روزى كـه كـوهـهـا بـه حركت درآمده , و زمين رو شده است , و همه را برانگيختيم پس كسى را فـروگـذار نـنموديم .
همه آنها در يك رديف بر خداوند عرضه شده , به آنهاگفته مى شود: اكنون هـمـگـى نـزد مـا آمـديـد, هـمـانگونه كه روز نخست شما را آفريديم .
آرى گمان داشتيد چنين وعده گاهى نخواهيد داشت .
و در آيه ديگر مى خوانيم : ويـوم يـنـفخ فى الصور ففزع من فى السماوات ومن فى الارض الا من شا اللّه .
وكل اتوه داخرين (النمل , 27 : 87) روزى كه در صور دميده مى شود, تمامى كسانى كه در آسمان و زمين هستند دروحشت و هراس فـرو مـى رونـد, مـگـر كـسانى كه خدا خواسته مورد عنايت خاص اوباشند.پس همگى در پيشگاه حضرت حق با فروتنى حضور دارند.
علامه طبرسى در ذيل آيه رجعت چنين مى گويد: آن دسـتـه از امـامـيه كه به رجعت عقيده دارند, به اين آيه تمسك جسته , مى گويند:من براى تـبعيض است , و بر آن دلالت دارد كه برخى از ستمكاران برانگيخته مى شوند... و بر اين امر روايات بـسـيـارى از ائمـه اهـل بـيـت (ع ) وارد شده است كه پس از ظهور حضرت مهدى (عج ), خداوند گروههايى از تبهكاران را زنده مى كند تاعقوبت اعمال خويش را در همين جهان بچشند, و دچار خفت و خوارى گردند,مومنين را بر آنان چيره سازد تا انتقام خود را بستانند...
ولـى گـروهى از اماميه , اين روايات را تاويل برده , مى گويند: مقصود از رجعت ,بازگشت دولت حق است به صاحبان اصلى خود, كه همان ظهور حضرت مهدى (عج ) است . آنـهـا مـى گـويند: رجعت اشخاص , با حكمت تكلف كه همان آزمايش از روى اختياراست منافات دارد, زيـرا رجـعـت مـوجب جبر و الجا در تكليف است .
اما چنين نيست , زيرا جبر و الجائى در كار نبوده و هرگونه اختيار در پذيرش و انجام دادن اعمال اختيارى باقى و پابرجاست , چون صرفا ارائه دلائل و آيات الهى , همانند معجزات انبيا, مايه جبر و اكراه و سلب اختيار نمى گردد ((6)) .
 اما كسانى كه دلالت اين آيه را بر رجعت نپذيرفته اند مى گويند: مـقـصود از اين دسته ها, همان پيشتازان گروه هاى كفر ونفاق هستند كه به عنوان سردمداران و مـسوولان مردم خويش , جوابگو خواهند بود, لذا آنان را جدا برمى انگيزند تا موضع خود را در ميان ملتهاى خويش روشن سازند. علامه طبرسى گويد: كسانى كه آيه را مربوط به قيامت مى دانند, مى گويند: منظور آن است كه دسته اى از روسا و پيشوايان گروه كافران , در قيامت برانگيخته و گردآورده مى گردند, تا حجت , بر آنان تمام گردد ((7)) .
 فخر رازى مى گويد: اين آيه مربوط به امورى است كه پس از قيام قيامت انجام مى گيرد ((8)) .
 آلوسى مى گويد: مراد از اين حشر كه نسبت به دسته هايى جدا انجام مى گيرد حشرمجددى است كـه براى سرزنش كردن آنان , و عقوبت نمودن آنان انجام مى گيرد, وپس از حشر اكبر, كه شامل تمامى خلق است , انجام مى گيرد ((9)) .
ولـى آنـچـه از سـيـاق آيـات بـه دست مى آيد, آن است كه اين حشر اصغر پيش از حشراكبر انجام مـى گـيـرد, و در ذيل همين آيه , در مورد قيام قيامت گويد: ويوم ينفخ فى الصور ففزع من فى الـسـماوات ومن فى الارض (النمل , 27 : 87) و اگر ترتيب نزول در آن رعايت شده باشد, نمودار آن است كه حادثه رجعت دسته هاى مورد بحث پيش از نفخ صور انجام مى گيرد.
 2 - دو بار امامه و احيا در سوره مومن آيه 11 مى خوانيم : قالوا ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين , فاعترفنا بذنوبنا فهل الى خروج من سبيل . در روز واپـسين كافران گويند: خداوندا, دو بار ما را ميراندى و دو بار زنده نمودى ,پس اينك به گناهان خويش گردن نهاديم , آيا براى بيرون شدن از اين گرفتارى راه چاره اى هست . در ايـن آيه , از دو بار ميراندن سخن رفته , كه هر ميراندن , حيات سابقى را مى رساند,همانگونه كه دوبار زنده نمودن , مرگ پيشين را حكايت دارد. مـيـرانـدن نـخست , پس از حيات دنيوى , و مرگ دوم , پس از حيات در رجعت است ,چنانكه احيا نخست , در رجعت , و احيا دوم در روز واپسين است . بـرخـى اماته اولى را همان حالت نطفه بودن دانسته اند, و اماته دوم را مرگ پس ازحيات دنيوى و حيات دوم را حيات اخروى . برخى ديگر حيات دوم را در قبردانسته اند كه افراد براى پرسش زنده مى شوند. و دليل بر اينكه حالت نطفه را حالت موت فرض كرده اند, آيه 28 سوره بقره است كه مى فرمايد: كيف تكفرون باللّه وكنتم امواتا فاحياكم ... كه مقصود حالت پيش از دميدن روح است . ولـى ايـن گفتار درست نيست , زيرا حالت پيش از دميدن روح را, موات گويند, نه اماته بدين سـبـب كه وصف موات , با هرگونه حالت فقد حيات موافق است , ولى اماته در صورتى است كه از چيزى سلب حيات شده باشد. عـلاوه بـر اين , بر فرض مزبور, بايد بر انسان سه بار موت و حيات گذشته باشد, نه دوبار: موت به معناى فقد حيات پيش از دميدن روح , موت پس از حيات دنيوى وموت پس از حيات برزخى . از ايـن گذشته اساسا تكرار موت و حيات , براى همه كس نيست . بازگشت در رجعت و نيز حيات برزخى در قبر و به طور مطلق پيش از روز رستاخيز براى همه كس نيست , بلكه صرفا براى كسانى است كه داراى ايمان محض يا كفر محض بوده اند. بـيـشـتر مردم پس از حيات دنيوى , مى ميرند و براى روز رستاخيز زنده مى شوند كه آيه 28 سوره بقره بدان اشارت دارد: كيف تكفرون باللّه وكنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون ... شـما, مرده و فاقد حيات بوديد, پس به شما حيات بخشيد, سپس شما رامى ميراند و دوباره براى روز محشر زنده مى سازد. مومنان در بهشت نيز مى گويند: افما نحن بميتين الا موتتنا الاولى (الصافات , 37 : 58 و 59) مگر نيست كه ما ديگر نخواهيم مرد, جز يك مردن نخستين كه بر ما گذشت . 3 - زنده شدن اصحاب كهف يكى از دلائل صحت و امكان رجعت در اين امت , زنده شدن اصحاب كهف است كه در سوره كهف به آن تصريح شده : وتحسبهم ايقاظا وهم رقود... وكذلك بعثناهم ليتسالوا بينهم (الكهف , 18 : 18 و19) گمان مى برى كه آنان بيدارند, در حالى كه آنان آرميده اند... اين چنين آنان رابرانگيختم تا ميان خود گفتگو كنند. وكذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعداللّه حق وان الساعه لاريب فيها (الكهف , 18: 21) اين چنين , ديگران را بر آنان دلالت نموديم , تا بدانند وعده خداوند, درباره رستاخيز, حق است , و هنگامه قيامت هر آينه آمدنى است و جاى شك در آن نيست . ولبثوا فى كهفهم ثلاث مائه سنين وازدادوا تسعا (الكهف , 18 : 25). آنان در غارشان سيصد سال درنگ نمودند, و نه سال بر آن افزودند. و اين بدان جهت است كه سيصد سال قمرى كه متداول اعراب است , از سيصدسال شمسى نه سال كسر دارد, و چون آنان سيصد سال شمسى آرميده بودند, لازم آمد كه بر سال عربى افزوده گردد تا حساب درست آيد.
4 - داستان عزيز او كـالـذى مر على قريه وهى خاويه على عروشها. قال انى يحى هذه اللّه بعد موتها.فاماته اللّه مائه عـام ثم بعثه . قال كم لبثت . قال لبثت يوما او بعض يوم . قال بل لبثت مائه عام . فانظر الى طعامك و شـرابـك لـم يـتـسنه . وانظر الى حمارك . ولنجعلك آيه للناس . وانظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما. فلما تبين له قال اعلم ان اللّه على كل شى قدير (البقره , 2 : 259) يا همانند كسى كه از كنار يك روستاى ويران شده عبور كرد, در حالى كه سقفهاى آن فروريخته بـود, و مـردم آن مرده و استخوانها پوسيده و پراكنده شده بود, با خودگفت : چگونه خدا, اينها را پـس از مـرگ زنـده مـى كند. در اين هنگام , خدا او را يكصدسال ميراند, سپس برانگيخت , و به او گـفت : (نوايى شنيد) چه قدر درنگ كردى .گفت : يك روز يا پاره اى از روز, به او گفت : نه بلكه يـكصد سال درنگ كردى . پس نگاه كن به خوردنى و آشاميدنى خود كه همراه داشتى , هيچ گونه فرسودگى در آن رخ نداده , ولى به الاغ خود نگاه كن كه چگونه فرسوده و از هم گسيخته شده ... كه ماتو را - زنده شدن تو پس از يكصد سال مردن را - نشانه اى براى مردم قرار دهيم (ازتو شنيده باور كنند كه زنده شدن مردگان حق است ) اكنون به استخوانهاى پوسيده واز هم گسيخته الاغ خـود نـگـاه كـن , تا چگونه آنها را فرآورده استوار مى سازيم , سپس گوشت بر آن مى پوشانيم . پس هـنـگامى كه اين حقايق بر او آشكار گرديد, گفت : هرآينه مى دانم خداوند بر همه كارى توانايى دارد.
 5 - هفتاد هزار خانوار فرارى از طاعون يكى ديگر از دلايل صحبت و امكان رجعت در اين امت , داستان هفتاد هزار خانوارفرارى از طاعون است كه دچار مرگ ناگهانى شدند, و سپس با دعاى پيغمبرى -مى گويند: حزقيل , سومين وصى حضرت موسى بوده - زنده شدند. در اين باره چنين مى خوانيم : الـم تـر الى الذين خرجو من ديارهم وهم الوف حذر الموت . فقال لهم اللّه موتوا ثم احياهم . ان اللّه لذو فضل على الناس ولكن اكثر الناس لا يشكرون (البقره , 2 :243). آيا نديده اى - يعنى ندانسته اى - گروهى را كه از ترس مرگ از خانه هاى خود بيرون شدند - و به بـهـانه بيمارى طاعون از شركت در جنگ و جهاد خوددارى نمودند -خداوند فرمان مرگ آنان را صـادر نـمـود, سـپـس - بر اثر دعاى پيغمبرى عظيم الشان -آنان را زنده نمود. خداوند نسبت به بندگان خود بخشاينده است گرچه بيشتر مردم سپاس نمى دارند. گـويـنـد: اينان هفتاد هزار خانوار بودند كه از ترس مرگ , بيمارى طاعون را بهانه قراردادند, در جهاد شركت نجستند, و از خانه هايشان بيرون شدند. آنگاه در راه , مرگ همگى فرارسيد. و بر دست سومين وصى حضرت موسى (ع ) زنده شدند, و اينان گروهى از بنى اسرائيل بودند ((10)) .
 6 - ماجراى هفتاد نفرى اصحاب موسى (ع ) موسى (ع ), هفتاد نفر از قوم خود را انتخاب نمود و با خود به كوه طور برد, و آنان درخواست رويت نـمودند, كه صاعقه آنان را در ربود, سپس با درخواست حضرت موسى (ع ) زنده گرديدند تا شكر خداى را به جا آورند. واذ قـلتم يا موسى لن نومن لك حتى نرى اللّه جهره فاخذتكم الصاعقه وانتم تنظرون . ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون (البقره , 2 : 56) ياد بياوريد هنگامى را كه به موسى گفتيد: ايمان نمى آوريم , تا خدا را بالعيان ببينيم ... پس صاعقه شـمـا را فراگرفت , در حالى كه نظاره مى كرديد - در مقابل اين عقوبت كارى نميتوانستيد انجام دهيد - آنگاه شما را پس از مرگتان برانگيختيم باشد تا سپاسگزار باشيد. عـلامـه طبرسى مى گويد: گروهى از اماميه به اين آيه تمسك جسته و رجعت را در اين امت روا دانسته اند ((11)) . سپس در اين زمينه به برخى اشكالات درباره رجعت اشاره دارد, كه آنها را در جاى خود مى آوريم .
 7 - داستان زنده شدن قتيل اسرائيلى كـشـتـه اى در مـيـان بـنى اسرائيل يافت شد كه كشنده او شناخته نبود, و هر كس گناه آن را به گردن ديگرى مى افكند. دستور رسيد, تا گاوى را سر ببرند, و بيخ دم او را به كشته بزنند تا زنده شود, و خود, قاتل خويش را رسوا سازد. واذا قـتلتم نفسا فاداراتم فيها, واللّه مخرج ما كنتم تكتمون . فقلنا اضربوه ببعضها,كذلك يحى اللّه الموتى ويريكم آياته لعلكم تعقلون (البقره , 2 : 72 و 73). بـه يـاد آوريد هنگامى كه فردى را كشتيد و گناه كشتن او را به گردن يكديگرمى افكنديد, ولى خداوند آنچه را پنهان مى ساختيد آشكار مى سازد. پس فرمان داديم (تا گاوى را كشته ) و قسمتى از آن را (كـه همان بيخ دم او باشد) به كشته بزنيدتا (با اذن خدا) زنده گردد. اين چنين است كه خداوند مردگان را زنده مى كند, ودلائل خود را براى شما آشكار مى سازد, باشد تا انديشه كنيد.
 8 - بازگشت مسيح (ع ) يـكـى از دلائل بـر صحت و امكان بازگشت به اين جهان پيش از قيامت , بازگشت حضرت مسيح (ع ) است كه پس از رفتن از اين جهان به جهان ديگر, بازمى گردد و باحضرت مهدى (عج ), بيعت كرده , در نماز به او اقتدا مى نمايد, و تمامى اهل كتاب به او ايمان آورده از او پيروى مى كنند: وان من اهل الكتاب الا ليومنن به قبل موته , ويوم القيامه يكون عليهم شهيدا(النسا, 4 : 159). تـمامى اهل كتاب - يهود و نصارى - پيش از مرگش به او ايمان مى آورند... و در روزرستاخيز بر آنان گواه خواهد بود. بـازگشت حضرت مسيح (ع ) رجعتى است كه پيش از روز قيامت انجام مى گيرد, وشاهد صدقى است بر صحت مدعاى شيعه بر امكان رجعت .
 در ايـن زمـيـنـه , عـلى بن ابراهيم قمى از شهر بن حوشب ((12)) روايتى آورده گويد:حجاج بن يوسف ثقفى به من گفت : آيه اى در قرآن است كه مرا بيچاره كرده , گفتم :كدام آيه . گفت : وان اهـل الـكـتـاب الا لـيومنن به قبل موته با ايمان گمان كه ضميرقبل موته به من اهل الكتاب بـازمى گردد, گفت : به خدا قسم كه من دستور كشتن يهودى و نصرانى را مى دهم , و چشم به او مـى دوزم تـا ببينم لب حركت مى دهد,ولى هرگز, بلكه بى حركت مى ماند, بدو گفتم : نه چنين نـيـسـت كـه گـمان برده اى .گفت : پس چگونه است . گفتم : عيسى (ع ) پيش از قيام قيامت از آسـمـان فـرود مـى آيـد, آنـگـاه هـمه ملتهاى يهود و نصارى و غيره به او ايمان مى آورند, پيش از آنكه عيسى (ع ) بميرد, و در نماز به حضرت مهدى (عج ) اقتدا مى كند. گـفت : اين را از كجا آوردى . گفتم : از امام محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع ). آنگاه گفت : جئت بها واللّه من عين صافيه آن را از چشمه زلالى دريافت كرده اى .
 نمونه هايى از روايات رجعت
 عـلامه مجلسى , پس از عرضه روايات رجعت مى گويد: براى كسانى كه به گفتار ائمه اطهار (ع ) ايمان دارند, جاى شك و ترديد باقى نمى ماند كه مساله رجعت , حق است , زيرا روايت وارده در اين بـاب از ائمه اطهار (ع ) در حد تواتر است , و نزديك به دويست روايت وارد شده است كه در اين امر صـراحت دارند و اين روايات راچهل و اندى از بزرگان علما و محدثين عاليقدر در بيش از پنجاه كـتـاب مـعـتـبـر روايـت كرده اند. آنگاه يك به يك نام اين بزرگان را برمى شمرد, امثال صدوق , كـلـيـنـى ,طـوسى , علم الهدى , نجاشى , كشى , عياشى , قمى , مفيد, كراجكى , نعماتى , صفار,ابن قـولـويه , ابن طاووس , طبرسى , ابن شهرآشوب و راوندى سپس از كتابهايى كه درخصوص مساله رجعت نگاشته شده ياد مى كند .
 اكنون نمونه هايى از اين روايات را در اينجا مى آوريم :
 1 - از امـام صادق (ع ), درباره آيه ويوم نحشر من كل امه فوجا سوال شد, فرمود:مردم درباره آن چـه مـى گـويند. گفتند: مى گويند درباره قيامت است . فرمود: آيا در روزقيامت از هر گروهى دسـتـه اى برانگيخته مى شوند, و بقيه وانهاده مى شوند. نه ,چنين نيست , اين آيه مربوط به رجعت است , اما آيه قيامت آيه وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا است
 2 - على بن ابراهيم با سندى صحيح از امام صادق (ع ), روايت مى كند كه فرمود: ولا يرجع الا من محض الايمان محضا او محض الكفر محضا
 بازنمى گردد جز كسانى كه خالصا ايمان آورده يا كفر ورزيده اند.
 3 - آن حضرت درباره آيه ربنا امتنا اثنتين واحييتنا اثنتين فرمود: ذلك فى الرجعه
 4 - و نيز فرمود: ليس منا من لم يومن بكرتنا  از ما نيست كسى كه به بازگشت ما ايمان ندارد.
 5 - خـلـيفه مامون عباسى , از امام على بن موسى الرضا (ع ), پرسيد: درباره رجعت چه مى گويى . فرمود: رجـعـت حـق اسـت , در امتهاى گذشته بوده , و قرآن از آن ياد كرده . پيغمبر اكرم (ص )فرموده : هـرآنـچـه در امـتهاى پيشين واقع شده نظير آن در اين امت نيز واقع مى شود.نيز فرموده : هنگام ظهور مهدى (عج ), عيسى (ع ) از آسمان فرود مى آيد و به وى اقتدا مى كند. بـاز فـرمـوده : اسـلام غـريب بود, و به غربت بازمى گردد, خوشا باد غريبان را.پرسيدند: آنگاه چه مى شود. فرمود: حق به اهلش بازمى گردد .
 6 - در بسيارى از زيارات , به مساله رجعت اشاره شده , از جمله زيارت جامعه ,آنجا كه مى گويد: وجـعـلـنـى مـمـن يقتص آثاركم . ويسلك سبلكم . ويهتدى بهداكم . ويحشر فى زمرتكم .ويكر فى رجعتكم . ويملك فى دولتكم . ويشرف فى عافيتكم . ويمكن فى ايامكم . وتقر عينه غدا برويتكم . خداوند مرا از كسانى قرار دهد كه پيرو آثار شما هستند, و در راه شما قدم برمى دارند, و به هدايت شما هدايت مى شوند و در گروه شما محشور مى شوند ودر رجعت شما بازمى گردند... و در دولت شـمـا بـه دولت مى رسند و در سلامت وعافيت شما مشرف مى گردند و در روزگار شما توانمند مى گردند و فردا چشمانتان باديدن شما روشن مى شود.
 عـلامـه طـبـرسى - در ذيل ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون (البقره , 2 :56) در مورد احياى هفتاد نفر از قوم موسى (ع ) شبهاتى را از منكرين رجعت مطرح كرده و پاسخ داده است :
 1 - زنـدگى در اين جهان , همراه با تكليف است , كه لازمه آن , دارا بودن اختياراست , تا هر مكلفى بـا اراده و اخـتـيـار خود, فرمانبردار باشد يا سرپيچى كند, نبايد اورا تحت شرايطى قرار دهند كه ناچار به قبول حق گردد. از سويى وقتى مرگ كسى فرامى رسد, حقايق براى او مكشوف مى شود, و خـود را در مـقـابل امر واقع مى بيند, به ناچار حقيقت را مى پذيرد, اما با بازگشتن به اين جهان , جـاى انكار براى او باقى نمى ماند, زيرا پس از تجلى حقايق و آشكار شدن واقعيات , جاى رد و انكار نخواهدبود. وجـات سـكـره الـموت بالحق ذلك ما كنت منه تحيد... لقد كنت فى غفله من هذافكشفنا عنك غطاك فبصرك اليوم حديد (ق , 50 : 19-22) و سـرانجام , بى هوشى مرگ , حق را براى تو آشكار ساخت و اين حقيقت آشكار,همان بود كه از آن رويگردان بودى ... تو در حالت بى خبرى وقت مى گذراندى ,اكنون پرده از جلوى روى تو برداشته گرديد, و چشمان تو كاملا تيزبين مى باشد.
 علامه طبرسى در جواب اين شبهه مى گويد: حالت مرگ براى اين گونه افراد حالت بى خبرى و بيهوشى است , مانند كسى كه خواب رفته باشد, چـيـزى از حـقـايـق آن جـهـان بـر او آشـكـار نـگـشـتـه , دوبـاره بـه همان حالت پيش از مرگ برمى گردند  اسـاسـا سكرات موت چيزى را براى اينگونه افراد روشن نمى كند. بلكه با مردن درحالت بى خبرى فرو مى روند, و اما ذيل آيه سوره ق مربوط به روز قيامت است . علامه طبرسى در جاى ديگر, ذيل آيه (ويوم نحشر من كل امه فوجا...مى گويد: رجـعـت هيچ گونه منافاتى با صحت تكليف ندارد, زيرا در رجعت چيزى كه موجب الجا و جبر در قـبـول حـق باشد وجود ندارد, و هرگز چيزى وجود ندارد كه مكلف رابر فعل واجب يا ترك حرام وادار كـنـد, زيـرا جـز ايـن نيست كه برخى آيات و حقايق الهى بر او مكشوف افتاده , ولى مكشوف افـتـادن حـقـايـق , از وى سـلب اختيار نكرده واو همچنان بر قدرت اعمال اراده و اختيار خويش توانمند است . ايـنـگـونه كشف حقايق - از جمله در رجعت - بسان ديگر حقايقى است كه بر دست انبيا به عنوان مـعـجـزات آشـكار مى گردد, هرگز مايه جبر در تكليف نمى گردد, وهمچنان قدرت اختيار در قبول حق و رد آن , براى مكلف باقى است بـه عـلاوه , حـقـايـقى كه در رجعت براى افراد روشن مى شود, بيش از حقايقى نيست كه در روز رسـتـاخـيـز بـزرگ بـراى افـراد آشـكـار مـى گردد. در آنجا خداوند خبر داده كه اگركافران را بـازگـردانيم , باز هم بر سر كفر خويش هستند و هرگز سر تسليم فرودنمى آورند. در سوره انعام آيه 27 و 28 مى خوانيم : ولو ترى اذ وقفوا على النار فقالوا يا ليتنا نرد ولا نكذب بيات ربنا ونكون من المومنين . بل بدالهم ما كانوا يخفون من قبل ولو ردو العادوا لما نهوا عنه و انهم لكاذبون . كـاش مـى ديدى هنگامى كه اينان در برابر آتش دوزخ قرار مى گيرند, مى گويند: كاش بار ديگر بازگردانده مى شديم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم , و از زمره مومنان مى بوديم . آرى ايـنـان آنـچـه را پنهان داشته بودند امروز آشكار ساختند و اگربازگردند باز هم به همان اعمال پيشين خود كه از آن نهى شده بودند بازمى گردند,اينان دروغگويانند. در سـوره مـومـنون , آيات 99 و 100 درباره كسانى كه مرگ را با چشم ديده اند وآرزوى بازگشت مى كنند, مى خوانيم : حـتـى اذا جا احدهم الموت قال رب ارجعون لعى اعمل صالحا فيما تركت . كلاآنهاكلمه هو قائلها ومن ورائهم برزخ الى يوم يبعثون . تـا زمـانـى كـه يـكـى از آنـان را مرگ فرارسد, گويد: پروردگارا مرا بازگردان , باشد تا آنچه را فروگذار كرده ام كار نيك انجام دهم , ولى چنين نيست , اين سخنى است كه او برزبان مى راند, (و اگـر بـازگـردد كـارش هـمـچون گذشته است ) و پشت سر آنان جهان ميانه اى است (برزخ ) تا هنگامه قيامت . پس آنچنان نيست كه مخالفان رجعت گمان برده اند كه كافران مورد نظر با آشكارشدن حقايق از نابكارى خود پشيمان شوند و سر به راه گردند, لذا جبر و الجائى نيزدر كار نخواهد بود.
 2 - شـبـهـه دوم اين است كه : رجعت , چون يكى از آيات و دلائل صحت نبوت است , بايستى مانند ديگر معجزات , در زمان حيات پيغمبر (ص ) رخ دهد. ولـى ضـرورت چنين ملازمه اى روشن نيست , و دلائل بر صحت نبوت , هرگاه كه ضرورت ايجاب كند انجام مى گيرد, خواه به دست پيغمبر واقع شود يا به دست اوصياى او.
 3 - ابوالقاسم گفته : اعلام به رجعت درست نيست , زيرا مايه اغرا به جهل مى گردد, و كسانى را وامى دارد كه دست به گناه بزنند و توبه از آن را به بازگشت خودموكول كنند. ولى بايد دانست كه رجعت همگانى نيست , برخى از مومنان و منافقان بازمى گردند.و اين مايه اغرا به جهل براى بيشتر مردم نمى گردد, زيرا هيچ كس به خود گمان بازگشت نمى دهد, يا آنكه به طور حتم , يقين به بازگشت خود ندارد و همين كه نمى داند بازمى گردد يا نه , در بازداشتن وى از معاصى كفايت مى كند, زيرا با اين وصف نمى تواند توبه خود را به تاخير بياندازد  در فـهرست نجاشى حكايتى از مومن الطاق آورده , كه يكى از مخالفين به وى گفت :آيا به رجعت عـقـيـده مـنـدى . گفت : آرى . بدو گفت : پانصد دينار به من وام ده و دربازگشت , آن را بستان . مـومـن الـطـاق گفت : ضامنى بياور تا ضمانت كند تو در آن حال به صورت يك انسان بازگشت كنى , تا بتوانم وام خود را از تو بستانم . شايد به صورت بوزينه بازگشت كنى
------------------- پاورقى ---------------------
1- شـعرا و ادبا در اين باره اشعار نغزى سروده اند. داستان سيد اسماعيل حميرى با قاضى سيار در محضر منصور عباسى مشهور است : فصول مختاره شيخ مفيد در مصنفات مفيد, ج 2, ص 92ـ95 و نيز بحارالانوار, ج 53, ص 107(داستان مومن الطاق و ابوحنيفه ).
2-
بحارالانوار, ج 53, ص 39ـ144.
3-
رساله اجوبه ... السرويه , مساله اولى رسائل , ص 207.
4-
رسائل شريف ... مجموعه اولى , ص 125ـ126.
5-
اصل الشيعه و اصولها, ص 99ـ101.
6-
مجمع البيان , ج 7, ص 234ـ235.
7-
همان , ص 235.
8-
تفسير كبير, ج ..., ص 218.
9-
تفسير روح المعانى , ج 20, ص 23.
10-
مجمع البيان , ج 2, ص 346ـ247.
11-
همان , ج 1, ص 115.
12-
ابـوسـعـيـد شـهـر بـن حوشب اشعرى از تابعين شمرده مى شود. شيخ او را دررديف اصحاب

نا پيدا ولى با ما

 

 نا پيدا ولى با ما

( مؤلف : واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران )

به عنوان پيشگفتار:

 آشنايى با امام زمان(عليه السلام); بهترين وسيله و مطمئن ترين راه براى رسيدن به شناخت خدا است. ?هركس خدا را بخواهد، از شما آغاز كند; و هر كس او را يگانه شمارد، تنها سخنان شما را بپذيرد; و هر كس آهنگ او داشته باشد، رو به شما آورد?( [1] ).
آشنايى با امام زمان(عليه السلام); مقدّمه دوست داشتن او و دوست داشتن او، مقدمه اى براى دوست داشتن خدا است.
?هركس شما را دوست بدارد، خدا را دوست داشته است?( [2] ).
آشنايى با امام زمان(عليه السلام); راهى براى رهايى از قيد و بند جاهليّت است. با شناخت امام زمان(عليه السلام)دين را، قرآن را و همه معارف الهى را مى توان شناخت; در حالى كه بدون شناسايى او شناخت دين و فهم قرآن و درك معارف عقيم مى ماند و نجات از جاهليّت ميسّر نيست.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
?هر كس بميرد و امام زمانش را نشناخته باشد به مردن زمان جاهليّت مردهاست?( [3] ).
آشنايى با امام زمان(عليه السلام); دست آويزى استوار براى دست يابى به هدايت و نجات از ضلالت و گمراهى است.
?خدايا حجّت خويش را به من بشناسان، كه اگر تو حجّت خود را به من نشناسانى، از دينم گمراه خواهم شد?( [4] ).
بدون شناخت امام زمان(عليه السلام)، شناخت سيرت و راه او ممكن نيست، وبدون شناخت سيره و طريقه او شناخت شريعت ميّسر نيست. و بدون شناخت شريعت، دست يابى به سعادت دنيا و آخرت محال خواهد بود. امام زمان(عليه السلام)! را بايد شناخت، با آرمان ها واهداف او آشنا شد، و براى يارى او آماده گشت; زيرا او تنها امام حاضر و ناظر بشريّت است. او يكتا باقى مانده خدا در زمين، و گوهر پاك زاده پيامبران(عليهم السلام)، و يگانه بازمانده نسل پيشوايان معصوم(عليهم السلام) است.
زندگانى شگفت او، غيبت پر رمز و راز او، طول عمر معجزه آميز او و ظهور نورانى و حيات آفرين او همگى زمنيه ساز استثنايى ترين و پربارترين فصل تاريخ انسان ها بلكه والاترين و مهم ترين فراز تاريخ آفرينش، يعنى ?حاكميّت توحيد در سراسر گيتى? است. به اميد آن روز! 

(ميلاد نور)
در جوّ هراس ناك شهر سامرّا، و دور از چشم جاسوسان وگماشتگان حكومت جور عبّاسى، آخرين خورشيد آسمان ولايت در سحرگاه روز جمعه پانزدهم شعبان سال 255 هجرى، در خانه كوچك امام حسن عسكرى(عليه السلام)طلوع كرد( [5] ).
او در اولين لحظات ولادت به يگانگى خدا و نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) شهادت داد و در هفتمين روز در آغوش پدر بزرگوارش آيه شريفه قرآن را قرائت نمود:
(وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ)( [6] ).
او را بر حسب وصيّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)و مطابق احاديث بشارت آسا ?محمّد? نام نهادند، تا نه فقط با سيماى زيبايش كه بيش ترين شباهت را به رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) داشت بلكه با نام و مرامش نيز ياد آور آن آخرين پيامبر بزرگ الهى باشد و آيينه تمام نماى جدّش خاتم انبيا گردد. كنيه اش را نيز به همين مناسبت ?ابوالقاسم? نهادند; اگر چه به مناسبت هايى ديگر كنيه هاى ابو جعفر، ابوعبدالله و ابوصالح نيز به آن افزوده شد.
مهدى، قائم، منتظر، صاحب العصر، صاحب الامر، صاحب الزّمان، بقية الله، حجت الله، منصور، خلف الصالح، موعود، از مشهورترين القابى هستند كه در كتاب هاى حديث و دعا و كتب تاريخى در مورد امام زمان(عليه السلام)تصريح شده اند. 

(فضيلت پدر)
حضرت ابو محمد امام حسن عسكرى(عليه السلام) كه در طى دو دهه عمر شريف خويش، جز مرارت و سختى نديده ودر مبارزه پيدا و پنهان عليه حكومت جابرانه عبّاسيان، همواره گرفتار حبس و مراقبت شديد آنان بوده است.
در بيست و سوّمين سال عمر با بركت خود، با مشاهده ولادت اولين و آخرين فرزند خويش، شادمان از انجام وعده قطعى خداوند، خطاب به اصحاب فرمود:
?ستم گران پنداشتند كه مى توانند مرا  بكشند، تا اين نسل منقطع گردد! آنان قدرت خدا را چگونه يافتند( [7] ).
با ولادت حضرت مهدى(عليه السلام) يكى از حسّاس ترين و پرتحرّك ترين بخش هاى امامت حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام) آغاز شد، آن بزرگوار على رغم همه فشارهاى حكومت و مراقبت هاى مأموران، با زيركانه ترين اسلوب ها و بهره گيرى از امين ترين اصحاب خويش به شكل هاى مختلف كوشيد تا همه شيعيان ومواليان اهل بيت(عليهم السلام)رااز ولادت قائم آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) با خبر سازد و به مناسبت هاى گوناگون آنان را با چهره امام پس از خويش آشنا گرداند( [8] ).

(كرامت مادر)
بزرگ زاده اى از نسل دو تن از بزرگ ترين شخصيت هاى اجتماعى مذهبى روميان، مليكه، دختر ?يشوعا? فرزند قيصر روم، كه مادرش نيز از فرزندان حضرت شمعون، وصى حضرت عيسى مسيح(عليه السلام) بود، افتخار مادرى حضرت مهدى(عليه السلام)را يافت.
او به دنبال ماجرايى شگفت كه باعث به هم خوردن مراسم ازدواجش با يكى از بزرگ زادگان قيصر شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در خواب ديد و به پذيرش اسلام افتخار يافت و در جريان يكى از جنگ ها خود را در زمره اسير شدگان رومى به مركز حكومت عباسيان (بغداد) رسانيد ودر آنجا به امر ?امام هادى(عليه السلام)? توسط ?بشربن سليمان? خريدارى شد و در خانه آن امام بزرگوار به همسرى امام حسن عسكرى(عليه السلام) در آمد.
او را به نام هاى ?نرجس?، ?سوسن?، ?ريحانه? و ?صقيل? ذكر كرده اند( [9] ). عفّت، ايمان، طهارت، نيكويى اخلاق و رفتار او به اندازه اى بود كه ?حكيمه خاتون? كه خود فرزند امام و خواهر امام و عمّه امام بود در تكريم و بزرگ داشت او مى كوشيد و حضرت امام هادى(عليه السلام) همواره از او به نيكى ياد مى فرمود.
پيش از اين ها نيز اميرالمؤمنين(عليه السلام)و امام صادق(عليه السلام) و امام محمد تقى(عليه السلام)، از او با عنوان هاى خِيَرَةُ الأِماء (برگزيده از كنيزان) و سيّدة الأِماء (سرور كنيزان) ياد نموده بودند.
در مدّت حمل، هيچ اثرى بر مادر امام زمان(عليه السلام)پديدار نبود و فقط در آخرين شب بود كه امام حسن عسكرى(عليه السلام) از حضرت حكيمه درخواست كردند كه:
?اى عمّه! افطار امشب را پيش ما قرار بده; زيرا خداى عزّوجلّ امشب تو را به ولادت ولىّ و حجّت خويش شادمان خواهد ساخت?( [10] ).

(آغاز امامت)
زمانى كه يازدهمين پيشواى معصوم اسلاميان به زهر جفاى معتمد، خليفه ستمگر عبّاسيان، در سّن بيست و هشت سالگى به شهادت رسيد، حضرت مهدى(عليه السلام) كودكى پنج ساله بود( [11] ).
آغاز امامت حضرت مهدى(عليه السلام) در خردسالى، با توجّه به اعجاز الهى و قدرت خدادادى اعجاب بر انگيزى كه در وجود هر امام معصوم به وديعت نهاده شده، امرى شگفت و قابل ترديد نيست.
به ويژه كه در تاريخ نمونه هايى بارز از اين قبيل تكرار شده و مورد قبول و تصديق همه گان است. آن چنان كه قرآن كريم درباره حضرت يحيى(عليه السلام)مى فرمايد:
(وَ اتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً)( [12] );
?ما در كودكى او را به نبوّت و حاكميّت رسانديم?.
و درباره حضرت عيسى(عليه السلام)حكايت سخن گفتن او را در گهواره نقل مى فرمايد:
(قالَ اِنّى عَبْدُاللّهِ آتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنى نَبِيّاً)( [13] );
?گفت: من بنده خدا هستم و او به من كتاب عنايت كرده و مرا پيامبر قرار داده است.? 

( غيبت صغرى)
همان دلايلى كه باعث شد ولادت امام زمان(عليه السلام)از دشمنان و مخالفان مخفى بماند، سبب غيبت او نيز گشت.
امام زمان(عليه السلام) را در روايات به حضرت موسى(عليه السلام) تشبيه كرده اند( [14] ) كه فرعونيان به انگيزه از بين بردن او همه زنان حامله و همه شيرخوارگان آن دوران را مورد هجوم قرار دادند و همه پسران نوزاد را از دم تيغ گذراندند.
عبّاسيان براى حفظ پايه هاى حكومت غاصبانه خويش و جلوگيرى از پديد آمدن آخرين وصى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كه از بين برنده همه ستمگران و جبّاران معرفى شده بود، براى هر جنايتى آمادگى داشتند.
در سال 260 كه حضرت مهدى(عليه السلام) از حجره بيرون آمد وعموى خود ?جعفر كذّاب?را به كنار زد و بر جنازه پدر بزرگوارش نماز خواند( [15] ) و با اين عمل آغاز امامت خويش را اعلام فرمود، عوامل حكومت عبّاسى به فكر دسيسه افتادند و به شهادت او كمر بستند.
خداوند متعال آخرين حجّت خويش را با قدرت مطلقه خود از همان آغاز امامت، در پس پرده غيبت قرار داد تا او را از توطئه هاى دشمنان در امان بدارد و از كشته شدن او جلوگيرى به عمل آورد.
 (يُريدونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأفْواهِهِمْ  وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِروُنَ)( [16] )
?مى خواهند نور خدا را با دهان هاى شان خاموش كنند; در حالى كه خداوند نور خويش را كامل خواهد ساخت، اگر چه براى كافران ناخوشايند باشد.?   

(داستان ساختگى سرداب)
در سامرا، در جوار بارگاه مقدس امام هادى و امام حسن عسكرى(عليه السلام)سردابى هست كه به عنوان محل برگزارى نماز توسط سه امام بزرگوار ما حضرت امام هادى و امام حسن عسكرى و امام زمان(عليهم السلام) مورد احترام است. اما متأسّفانه برخى نويسندگان و تاريخ نگاران اهل سنّت داستانى ساختگى را مبنى بر غايب شدن امام زمان(عليه السلام) در سرداب در نوشته هاى خويش آورده و با متّهم ساختن شيعيان به انتظار خروج امام زمان(عليه السلام) از سرداب، آن را مسخره كرده و شيعه را مورد انتقاد قرار داده اند( [17] ).
در پاسخ به اين بى احترامى ها، دانشمندان شيعه هم با تحقيق و استدلال، نحوه تلقى آنان را انكار كرده اند. در اين جا به جواب مرحوم علامه امينى اكتفا مى كنيم كه در ?الغدير? فرمود:
?...و تهمت سرداب، تهمتى زشت تر است،  ...شيعه اصلاً اعتقاد ندارد كه امام(عليه السلام) در سرداب غيبت كرده است. و نه آن ها بوده اند كه او را غايب گردانيده اند و نه آن امام معصوم(عليه السلام)از سرداب ظهور خواهد كرد بلكه اعتقاد شيعه به مدد روايات بر آن است كه او از مكه معظمه و برابر كعبه ظهور خواهد كرد و هيچ كس به سرداب قايل نيست ...و اى كاش سازندگان قصّه سرداب در اين دروغ فاحش همگى بر يك رأى مى بودند تانشانه هاى ساختگى بودن آن رسواى شان نمى ساخت، و چنين نبود كه يكى از آن ها سرداب را در حلّه و ديگرى در بغداد و آن ديگر  در سامرا بداند و كسى هم از آن اظهار بى اطّلاعى كند( [18] ).

 (نائبان خاص)
غيبت صغرى تا سال 329 هجرى طول كشيد( [19] ). و در مدت 69 سال، اگر چه حضرت مهدى(عليه السلام) از ديد كليّه دشمنان مخفى بودند، لكن تعداد چهار نفر از ياران و اصحاب خالص او، با او در ارتباط هميشگى بودند و سؤالات و مشكلات مردم را به حضور حضرت عرضه داشته و پاسخ آن بزرگوار را به مردم مى رساندند.
عثمان بن سعيد عمروى: از يازده سالگى در خدمت امام هادى(عليه السلام) به سر مى برد و بعدها با تظاهر به روغن فروشى در اوج خفقان حكومت متوكّل و ساير حاكمان جور عبّاسى بيش ترين نقش را در انتقال معارف به شيعيان بر عهده گرفت. او كه از وكلا و نوّاب دو امام پيشين بود، به عنوان اوّلين نايب خاصّ حضرت مهدى(عليه السلام)معرفى شد. او در سال 300 هجرى در گذشت و در بغداد مدفون شد( [20] ).
محمّد بن عثمان عمروى: پس از فوت پدر، افتخار نيابت خاص از امام زمان(عليه السلام)را يافت. او كه چندين كتاب در فقه و حديث نگاشته است، چندين بار مورد تأييد خاص قرار گرفت و حضرت مهدى(عليه السلام) درباره اش فرمود:
?اِنَّهُ ثِقَتى وَ كِتابُهُ كِتابى?( [21] )
?او مورد اطمينان من است و نوشته او نوشته من است.?
او در آخر جمادى الاول سال 305 هجرى درگذشت.
حسين بن روح نوبختى: محمّد بن عثمان، چندى قبل از فوت خويش، به امر امام(عليه السلام) او را به سفارت و نيابت معرفى نمود. او از بزرگان اهل علم و مشهور به فضيلت و تقوا بود.
مناظراتى كه از او نقل شده است دلالت بر قدرت روحى و كثرت دانش او دارد. او چنان با اراده و با استقامت بود كه يكى از دانشمندان معاصرش درباره اش گفت:
?اگر دشمنان، او را ريز ريز كنند او امام زمان(عليه السلام) را به آنان نشان نخواهد داد?( [22] ).
او بيست و يك سال در مقام نيابت خاص باقى ماند و در سال 326 هجرى درگذشت و در ?بغداد? مدفون گشت( [23] ).
على بن محمّد سيمرى: در عظمت مقام او كافى است كه با وجود شخصيّت هاى عظيم علم و تقوا و مؤلّفين گران قدرى هم چون ?محمّد بن يعقوب كلينى? صاحب ?كافى?، تنها او افتخار نيابت خاص امام زمان(عليه السلام) را پيدا كرد.
شش روز قبل از وفات او امام زمان(عليه السلام) در نامه اى از مرگش خبر داده و شروع غيبت كبرى را به اطلاع مسلمانان رساند( [24] ).
او در نيمه شعبان سال 329 به جوار رحمت حق انتقال يافت( [25] ). 

(غيبت كبرى)
دوران 69 ساله غيبت صغرى به عنوان مقدمه اى براى غيبت كبرى، و فصلى كوتاه براى آماده سازى مردم جهت تحمل غيبتى طولانى به شمار مى رود.
اين غيبت كه تاكنون حدود يازده قرن شده، از چند جهت با غيبت صغرى اختلاف دارد:
 1 زمانش بسيار طولانى تر از آن است.
 2 كسى به عنوان نيابت خاصّه با امام زمان(عليه السلام) ارتباط ندارد.
 3 فقيهان جامع الشّرايط كه ويژگى هاى آنان در كلام امام صادق و امام عسكرى و امام زمان(عليهم السلام) آمده است( [26] ) به عنوان واليان و نايبان عام امام زمان(عليه السلام)عهده دار حكومت اسلامى در عصر غيبت بوده و مسئوليّت دفاع از اسلام و مسلمين و اجراى احكام و حدود الهى و رهبرى كليّه امور اجتماعى و اقتصادى مسلمين بر عهده آنان گذاشته شده است; ?ولايت فقيه?.
 4 پايان يافتن آن به آماده شدن مردم و فراهم گشتن شرايط براى حكومت واحد جهانى بستگى دارد.
 5 مدّت آن را هيچ كس جز خداى متعال نمى داند و مقدار زمان آن در هيچ حديثى ذكر نشده و تعيين كنندگان وقت ظهور كه تعيين كنندگان مدّت غيبت نيز محسوب مى شوند
دروغگو و افترا زننده شمرده شده اند( [27] ).

 (برخى حكمت هاى غيبت)
اين كه به حقيقت چرا امام زمان(عليه السلام) در پس پرده غيبت پنهان گشته، به اراده حكيمانه خداوند بستگى دارد و از اسرار پيچيده نظام هستى به شمار مى رود( [28] ).
با اين همه آن چه در برخى احاديث به عنوان حكمت هاى غيبت ذكر شده است، مى تواند با اشاره به برخى عوامل مؤثر در غيبت، موجب تذّكر و عبرت آموزى و چاره انديشى بندگان خدا باشد:
1 سنّت الهى:
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
سنّت هايى كه در مورد غيبت هاى پيامبران(عليهم السلام)اتفاق افتاد همگى به طور  تمام و كمال در مورد قائم ما اهل بيت، به وقوع خواهد پيوست( [29] ).
2 حفظ جان امام و خوف از كشته شدن او; كه در حقيقت به معنى از بين رفتن پيام او و نافرجام ماندن مأموريت هاى او در حاكميّت بخشيدن به اسلام و قرآن است:
امام صادق(عليه السلام) در پاسخ سؤالى درباره وجه غيبت مى فرمايد:
?از كشته شدن خويش مى ترسد?( [30] ).
3 آمادگى جهانى براى پذيرش حكومت اسلام و محو سلطه مستكبرين:
امام زمان(عليه السلام) فرمود:
?من در زمان ظهورم، در حالى قيام مى كنم كه بيعت و پيمان هيچ طاغوتى بر گردنم  نيست?( [31] ).
4 آزمايش مردم:
پيامبر فرمود:
?در غيبت مهدى(عليه السلام) كسى بر اعتقاد به امامت او ثابت قدم نمى ماند مگر كسى كه خداوند قلبش را به ايمان آزموده باشد?( [32] ).
5 گناهان مردم و عدم آمادگى مردم:
 ?امام زمان(عليه السلام) خود را به خورشيدى تشبيه مى فرمايد كه ابرها آن را پوشيده باشند?( [33] ).
وقتى خاصيت وجود امام زمان چون خورشيد نور افشانى و اعطاى فيض است، ابرهاى پوشاننده جز گناهان و قدر ناشناسى مردم چه مى تواند باشد؟ 

(ويژگى هاى غيبت)
اين كه غيبت امام زمان(عليه السلام) چگونه است و چه خصوصياتى دارد، در برخى از احاديث معصومين(عليهم السلام) مورد بحث قرار گرفته، لكن هرگز نمى توان از مجموعه اين احاديث به تصويرى روشن و قطعى از چگونگى غيبت آن بزرگوار دست يافت. از اين رو آن چه در پى مى آيد تنها بيان گر برخى از اين ويژگى ها است:
1 همانند خورشيد است، آن زمان كه ابرها آن را پوشانيده باشند.
?كَما يَنْتَفِعوُنَ بِالشَّمْسِ اِذا سَتَرها سَحاب?( [34] ).
2 مردم او را مى بينند ولى نمى شناسند.
?يَجْعَلُ اللهَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْخَلْقِ حِجاباً  يَرَوْنَهُ وَ لا يَعْرِفوُنَهُ?( [35] ).
3 هر سال در مراسم حج شركت مى كند و در عرفات مى ايستد و به دعاى مؤمنين آمين مى گويد.
?وَ اِنَّهُ لَيَحْضَرُ الْمَوسِمَ فى كُلِّ سَنَة وَ يَقِفُ بِعَرَفَةَ فَيُؤَّمَنُ عَلى دُعاءِ الْمُؤْمِنْ?( [36] ).
4 اگر چه شخص او از ديدگان مردم غايب مى گردد لكن ياد او از دل هايشان نمى رود.
?اِنْ غابَ عَنِ النّاسِ شَخْصُهُ فى حالِ هُدْنَة لَمْ يَغِبْ عَنْهُمْ مَثْبُوتُ عِلْمَهِ?( [37] ).
5 بسيارى از شيفتگان و دل دادگان، توفيق ديدار و شناخت او را يافته اند( [38] ).
6 مكان مشخّصى ندارد و بيش تر در صحراها و اطراف شهرهاى نامشخص زندگى ميكند.
7 او به دور از مساكن ستم گران و به طور ناشناخته همچون ساير انسان ها، در مسكنى خاص به سر مى بَرَد و همانند مردم به غذا و پوشاك و استراحت نيازمند است و همسر و فرزند نيز دارد.
8 در مجالس مردم شركت مى كند و بر فرش هاى آنان قدم مى گذارد و در كوچه و بازارهاى شان راه مى رود.
9 گاهى حكمت الهى اقتضا مى كند كه امام زمان(عليه السلام) در مكانى حاضر باشد، ولى ديده نشود. امام رضا(عليه السلام) فرمود:
?لا يُرى جِسْمُهُ?( [39] ).
و امام صادق(عليه السلام) فرمود:
?يَغيبُ عَنْكُمْ شَخْصُهُ?( [40] ).
و گاهى حكمت بر آن است كه ديده شود لكن شناخته نشود.
محمد بن عثمان عمروى(رحمه الله) گويد:
?يَرَىَ النّاسَ وَ يَعْرِفُهُمْ وَ يَرَوْنَهُ وَ لا يَعْرِفوُنَهُ?( [41] ).

(ويژگيها و امتيازات اخلاقى)
امام زمان(عليه السلام) از آن رو كه وارث همه پيامبران عظيم الشّأن و اولياى گران قدر الهى است، مجموعه اى كامل از صفات كمال و جمال را دارا است. او تجلّى بخش اخلاق عظيم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و خصوصيات شگفت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و مكارم و فضايل والاى فاطمه زهرا(عليها السلام) و فرزندان معصوم او است. اشاره به برخى از اين ويژگى ها مى توانند مقدمه اى آگاهى بخش براى تبعيّت از او و همسويى با او باشد.
1 دانش گسترده:
اميرالمؤمنين(عليه السلام) درباره او فرمودند:
?هو اكثركم علماً?
?او دانشمندترين شمااست?( [42] ).
امام باقر(عليه السلام) فرمود:
?دانايى به كتاب خداى عزّوجل و سنّت پيامبر او در قلب مهدى ما مى رويد  همچنانكه گياهان به بهترين شكل از زمين  مى رويند. پس هر كس او را ديد بگويد: سلام بر شما اى اهل بيت رحمت و نبوّت و اى  گنجينه علم و جاى گاه رسالت?( [43] ).
2 زهد و بى اعتنايى به دنيا:
امام رضا(عليه السلام) درباره او فرمود:
?وَ ما لِباسُ الْقائِمَ اِلاَّ الْغَليظُ، وَ ما  طَعامُهُ اِلاَّ الْجَشَبُ?
?لباس قائم(عليه السلام) ما چيزى نيست جز پوشاكى خشن و غذاى او چيزى نيست جز طعامى خشك?( [44] ).
3 عدالت گسترى در بين مردم:
امام باقر(عليه السلام) درباره حضرت مهدى(عليه السلام) فرمود:
?يَعْدِلُ فى خَلْقِ الرَّحْمنِ، اَلْبِرِّ مِنْهُمْ وَالْفاجِرِ?
?او در بين مردم به عدالت رفتار مى كند چه نيكوكار باشند و چه بدكار?( [45] ).
4 عمل به سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم):
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
?او از من است، اسمش همانند اسم من است. خداوند مرا و آيين مرا به وسيله او حفظ مى كند. و او به سنت و روش من عمل  مى كند?( [46] ).
5 جود و بخشش:
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
?مردى به نزد او مى آيد و مى گويد: اى مهدى چيزى به من ببخش، عطايى بفرما. پس حضرت مهدى(عليه السلام)آن مقدار از مال را كه او بتواند حمل كند در دامنش مى ريزد?( [47] ).
6 دعا و عبادت:
نمازهاى خاص و دعاهاى فراوانى كه از ناحيه مقدّسه امام زمان(عليه السلام)رسيده است، همگى دلالت بر مداومت آن بزرگوار بر دعاها و عباداتى دارند كه به يقين بالاترين نشانه بندگى و قوى ترين عامل در تقرّب به سوى خدا به شمار مى آيند.
اگر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) براى آمادگى يافتن جهت دريافت مسئوليت بزرگ رسالت، مأمور به اقامه نماز شب به صورت واجب مى شود، به اين معنا است كه كثرت بندگى و شدت اهتمام به نماز و دعا و عبادت، لازمه پذيرش مسئوليت هاى بزرگ است و از همين رو، قبول مسئوليت حاكميت بخشيدن به توحيد و عدالت در سراسر دنيا توسط امام زمان(عليه السلام)جز در سايه عبادت هاى هميشگى و دعاهاى پيوسته آن بزرگوار ميسّر نيست.
7 شجاعت و صلابت:
رويارويى با همه مشركان و مستكبران و به زانو درآوردن همه قدرت هاى طاغوتى دنيا، دلاورى بى نظير و استوارى بى بديل مى طلبد. كسى كه همچون امام حسين(عليه السلام) مرد ميدان رزم باشد و همانند امام على(عليه السلام)زرهش پشت نداشته باشد و همچون رسول الله در گرماگرم پيكارها رزمش مايه دل گرمى رزم آوران و حضور قاطعانه اش پشتوانه كفر ستيزان باشد.
8 صبر و شكيبايى:
استقامت و صبر هر انسان را بايد با بررسى ميزان بلاها و مقدار مشكلات وارده بر او، برآورد كرد. صبورترين و بردبارترين انسان هاى تاريخ چند سال در برابر سختى ها دوام آورده و چه اندازه بلاها و غم ها را تحمل كرده اند؟
به يقين محنت ها و بلاها و مصيبت هاى امام زمان(عليه السلام) در طول اين همه قرن، هرگز قابل مقايسه با هيچ انسان ديگرى نيست; زيرا نه تنها كثرت بلاها و طول زمان ابتلائات است كه صبر و استقامتى والا مى طلبد; بلكه نوع مسئوليت انسان هم در تعيين ميزان استقامت و شكيبايى، تأثيرگذار است و حضرت مهدى(عليه السلام) امام زمان و حجت عالميان و ولى همه مؤمنان و پدر و سرپرست همه شيعيان است.

 (طول عمر)
از ميلاد امام زمان(عليه السلام) (255 هـ.) تاكنون، 1363 سال مى گذرد. اين عمر طولانى ممكن است دهها، صدها بلكه هزارها سال ديگر ادامه يابد. با اين همه هرگز جاى شگفتى نيست; زيرا:
يكم: خداى بزرگى كه انسان را از هيچ آفريده و ايجاد و بقاى هر چيزى تنها به اراده او بستگى دارد.
(اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئاً اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونَ)( [48] ).
?توانايى دارد كه حيات يكى از آفريده هاى خويش را بنا به حكمت هايى، چندين هزار سال طولانى گرداند.?
در قرآن كريم درباره حضرت يونس آمده است كه اگر توبه نمى كرد خداوند او را تا روز قيام در شكم نهنگ زنده نگه مى داشت( [49] ).
دوم: كتاب هاى تاريخ سرشار از داستان انسان هاى كهن سالى است كه صدها سال بدون هيچ گونه مريضى و ناراحتى عمر كرده اند. در تورات آمده است كه ?ذوالقرنين? سه هزار سال عمر كرد( [50] ). قرآن كريم نيز آن جا كه از نوح پيامبر(عليه السلام)سخن مى گويد عمر او را نهصد و پنجاه سال تا پيش از طوفان، ذكر مى فرمايد( [51] ).
سوم: از نظر منطقى در ارتقاى تدريجى عمر يك موجود نمى توان حد خاصى را معين كرد و بالاتر از آن را ناممكن شمرد. پس اگر عمر يك انسان مثلاً ممكن است صد، صد و پنجاه و دويست باشد بالاتر از اين هم ممكن است و اين سلسله تدريجى اگر به چند هزار سال هم برسد باز هم نمى توان گفت ناممكن است.
چهارم: علم ثابت كرده است كه اگر مواد لازم اندامهاى بدن به مقدار متناسب به آنها برسد و همواره از مريضى ها و نارسايى هاى هر يك از آنها پيشگيرى شود، عمر موجودات زنده بطور شگفت انگيزى قابل ازدياد است. به اين ترتيب هيچ بُعدى ندارد كه امام زمان(عليه السلام) با توجه به آگاهى هاى خداداده و دانش بى انتهاى خود دهها برابر عمر طبيعى ساير انسانها عمر داشته باشد.
 (انتظار)
عاقبت، روزگار پرمرارت غيبت امام زمان(عليه السلام)به سر خواهد آمد و دوران پر شكوه ظهور و غلبه اسلام و توحيد، فرا خواهد رسيد.
با چنين ديدگاهى هر كس كه به امام زمان(عليه السلام)اعتقاد دارد و پيمان ولايت و طاعت او را بر عهده گرفته است هميشه چشم انتظار خواهد بود و هرگز از حركت و تلاش براى آماده سازى خويش و جامعه اش دست برنخواهد داشت.
در احاديث شريفه انتظار كشيدن براى مهدى موعود(عليه السلام) همپايه جهاد در راه خدا، بلكه جهاد و شهادت در پيشگاه رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شمرده شده است( [52] )، كه اولاً نشانگر اهميت بسيار زياد انتظار در عصر غيبت، و ثانياً بيانگر سختى هاى راه انتظار و لزوم مقاومت و سخت كوشى در اين مسير است.
انتظار هرگز به معنى يكجا نشستن و بى تفاوت ماندن و چشم به آينده دوختن نيست. بلكه به پاخاستن و به انحرافات و كژى ها اعتراض نمودن و براى آينده اى روشن و اسلامى، زمينه سازى كردن است.
 (صفات منتظران)
شناخت امام و اعتقاد به امامت:

تا امام زمان(عليه السلام)شناخته نشود و امامت او مورد اعتقاد قرار نگرفته باشد چگونه مى تواند انتظار شكل بگيرد؟! و چنين شناخت و اعتقادى اساسى ترين ويژگى منتظران به شمار مى آيد از آن رو كه خود از اركان مهم انتظار و مقدمه آن محسوب مى شود. چنانكه در كلام امام سجّاد آمده است:
?أنَّ أهْلَ زَمانِ غَيْبَتِه، اَلْقائِلوُنَ بِاِمامَتِهِ، اَلْمُنْتَظِروُنَ لِظُهُورِهِ، اَفْضَلُ اَهْلِ كُلِّ زَمانْ?( [53] )
?همانا مردم زمان غيبت حضرت مهدى(عليه السلام) كه به امامت او قائل باشند و در انتظار ظهورش به سر برند برتر از مردم هر زمان  ديگرند.?
 
*پرهيزكارى و خوش اخلاقى:
معيار كرامت و برترى در اسلام چيزى جز پرهيزكارى نيست.
?اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ?( [54] )
چنان كه معيار ارزش ايمان، چيزى جز درجات نيكويى اخلاق نيست.
?اَفْضَلُكُم ايماناً، اَحْسَنُكُم اَخلاقاً?
بنابراين، قابل تصور نيست كه فضيلت و كرامت انتظار، براى كسانى، خارج از محدوده تقوا و خوش اخلاقى حاصل آيد.
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
?مَنْ سَرَّ اَنْ يَكوُنَ مِنْ اَصْحابِ الْقائِمِ فَلْيَنْتَظِرْ وَ لْيَعْمَلَ بِالْوَرَعِ وَ مَحاسِنَ الاْخْلاقِ وَ هُوَ مُنْتَظَرِ?( [55] )
?هر كس دوست بدارد از اصحاب و ياوران قائم(عليه السلام)باشد، بايد انتظار بكشد و بر اساس پرهيزكارى و نيكويى اخلاق رفتار نمايد; در حالى كه چشم انتظار ظهور است.?
 فرمان پذيرى:
كسى كه چشم انتظار امام معصوم خويش است، با اعتقاد به رهبرى همه جانبه او، اطاعتش را واجب مى شمارد و با فرمانبرى از او در دوره غيبت، خود را براى اطاعت بى چون و چرا از او در هنگام ظهور آماده مى سازد.
امام صادق(عليه السلام)فرمود:
?طُوبى لِشَيَعْةِ قائِمَنا الْمُنْتَظِرينَ لِظُهورِهِ فى غَيْبَتِهِ، وَ الْمُطيعينَ لَهُ فى ظُهُورِه?( [56] )
?خوشا به حال شيعيان قائم ما كه در زمان غيبتش در انتظار او به سر مى برند و در  دوران ظهورش مطيع او هستند.?
  دوستى با دوستان حضرت مهدى(عليه السلام) و دشمنى با دشمنان او:
يكى از قابل اعتمادترين معيارهاى دوستى براى هر انسان بررسى دوستى ها و دشمنى هاى او است.
دوستِ دشمن و دشمنِ دوست را هرگز نمى توان دوست ناميد; چنان كه دوستِ دوست و دشمنِ دشمن را نمى توان دشمن حساب كرد. طبيعى است كه هر انسانى دوست دار دوستان محبوب خود و دشمن دشمنان او است. منتظران امام زمان(عليه السلام) كه انتظارشان تجلّى محبّت و علاقه و احترام آنان به او است به يقين دوستان امام زمان(عليه السلام) را دوست مى دارند و با دشمنانش دشمن هستند.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
?طُوبى لِمَنْ اَدْرَكَ قائِمَ اَهْلَ بَيْتى وَ هُوَ يَاْتَمُّ بِهِ فى غَيْبَتِهِ قَبْلَ قِيامِهِ وَلْيَتَوَلّى  اَوْلِيائَهُ وَ يُعادَىَ اَعْدائَه?( [57] )
?خوشا به حال آنان كه قائم خاندان مرا درك كرده و در زمان غيبت و قبل از قيامش به او تأسّى مى جويند. دوستانش را دوست مى دارند و با دشمنانش دشمن هستند.?
 (علامات پيش از ظهور)
خداى تبارك و تعالى به خاطر اهميّت ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) و نيز به خاطر جلوگيرى از اشتباهات و سوء استفاده ها، علامت هايى را به عنوان نشانه هاى پيش از ظهور مقرّر فرموده است. علامات ظهور را در يك دسته بندى مى توان دو قسمت كرد: علايم قطعى ، علايم غير قطعى.
علامت هاى قطعى نشانه هايى هستند كه در روايات قطعى و متواتر وارد شده و نسبت به ظهور آن ها نيز تأكيد شده است. مانند: خروج سفيانى و قتل نفس زكيّه( [58] ).
علامت هاى غير قطعى نشانه هايى هستند كه يا روايات قطعى در مورد آن ها نداريم و يا توسط معصوم(عليه السلام) به حتمى بودن آن ها اشاره اى نشده است; مثل پنج بار خسوف ماه و پانزده بار كسوف خورشيد.( [59] )
اين علامت ها را در دسته بندى ديگرى مى توان سه قسمت دانست:
علايم غير طبيعى در عالم تكوين، علايمى در رفتار اجتماعى و آداب انسان ها، پديده هاى طبيعى مثل خسوف و كسوف متوالى در رمضان، مانند شعله كشيدن آتشى عظيم در شرق آسمان و طلوع خروشيد از مغرب و يا مانند كثرت فحشا و زياد شدن مدّعيان پيامبرى و كشته شدن پنج هفتم انسان ها در جنگ.
آن چه در بررسى علامات ظهور مهم و قابل تأمّل مى باشد اين است كه، عدم پيدايش هيچ يك از آن ها موجب يقين به تأخير ظهور نمى تواند باشد; زيرا ?خداوند امر فرج را تنها در يك شب به سامان مى رساند?( [60] ) و لازمه چنين امرى انتظارى دايم است، به گونه اى كه آمادگى براى ظهور، هر روز تجديد گردد.
 (ظهور)
نداى، آسمانى فرا رسيدن ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) را به همه انسان ها اعلام خواهد كرد.
حضرت مهدى(عليه السلام) از كنار خانه كعبه در مسجدالحرام قيام جهانى خويش را آغاز خواهد نمود.
سيصد و سيزده نفر از بهترين ياران و منتظران براى بيعت با امام زمان(عليه السلام)در كنار كعبه گرد مى آيند.
حضرت عيسى مسيح(عليه السلام) از آسمان نزول خواهد كرد و در نماز خويش به امام زمان(عليه السلام)اقتدا خواهد كرد.
ياوران حضرت مهدى(عليه السلام) از گوشه و كنار دنيا به سوى مكّه سرازير گشته و به فرمان دهى آن بزرگوار به سوى عراق حركت خواهند كرد.
لشكر سفيانى در منطقه اى به نام ?بيداء? به زمين فرو خواهد رفت و سپاه پيروزمند اسلام همه دنيا را فتح خواهد كرد.
آن حضرت كوفه را محل استقرار و پايتخت حكومت خود قرار خواهد داد.
 (دوران پس از ظهور)
دوران شكوهمند پس از ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) از ديدگاه هاى گوناگون در ضمن احاديث و روايات معصومين(عليهم السلام) به تصوير كشيده شده است:
1 حاكميّت اسلام در سراسر گيتى:
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
?وقتى قائم قيام كند، هيچ سرزمينى نمى ماند مگر اينكه نداى شهادت به يگانگى خدا و نبوّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن به گوش  برسد?( [61] ).
2 اقامه كامل حدود الهى:
امام كاظم(عليه السلام) در تفسير آيه 17 سوره حديد فرمود:
?اين كه خداوند زمين را بعد از مرگش زنده  مى كند، مراد اين نيست كه زمين را با باران زنده مى كند، بلكه خداوند مردانى را  برمى انگيزد كه زمين را با احياى عدالت و اقامه حدود الهى زنده سازند?( [62] ).
3 احياى معارف قرآنى:
حضرت امام على(عليه السلام) در ذكر دست آوردهاى قيام حضرت مهدى(عليه السلام) مى فرمايند:
?آن زمان كه مردم قرآن را طبق هواهاى خويش توجيه كرده باشند او رأى و فكر آنان  را به سمت قرآن سوق مى دهد و آن را در  خدمت حقايق قرآنى قرار مى دهد... پس به شما نشان خواهد داد كه چگونه كتاب و سنّت فراموش شده و مفاهيم زنده آن را احيا خواهد كرد?( [63] ).
4 نابودى ستم و برقرارى عدالت:
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
?مهدى از فرزندان من است. او را غيبتى هست. هنگاميكه ظهور كند، زمين را از  عدل و داد آكنده سازد; همانگونه كه از ظلم  و ستم پر شده باشد?( [64] ).
5 تجديد اسلام:
امام باقر(عليه السلام) فرمود:
?آنچه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) انجام داد او نيز انجام مى دهد، بنيان هاى پيشين را درهم  مى شكند، چنان كه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)امر جاهليّت را در هم شكست. و او اسلام را دوباره از سر مى گيرد.?( [65] )
6 كمال دانش در بين مردم:
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
?علم بيست و هفت حرف است. همه معارفى كه پيامبران(عليهم السلام)آورده اند، فقط دو حرف است. وقتى كه قائم ما قيام كند بيست و پنج  حرف ديگر علم را ابراز كند و آن را در بين  مردم گسترش دهد?( [66] ).
7 رشد عقلى:
امام باقر(عليه السلام) فرمود:
?وقتى قائم ما قيام كند، خداوند دست بر سر بندگان نهد و عقول آنان را جمع كند و سامان بخشد و فكر و انديشه آنان را كامل گرداند?( [67] ).
8 امنيت و آسايش:
از صحف ادريس(عليه السلام) نقل شده كه:
?در زمان خروج قائم آل محمد(عليه السلام)به زمين  امنيّت بخشيده مى شود، ضرر رسانيدن به هم و ترس از يكديگر از بين مى رود?( [68] ).
و اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمود:
?در آن زمان زنى بين عراق تا شام پياده  مى رود; در حالى كه هيچ كس و هيچ چيز او را نمى ترساند?( [69] ).
9 يگانگى و محبّت در بين مردم:
اميرالمؤمنين(عليه السلام) فرمود:
?لَوْقَدْ قامَ قائِمَنا...لَذَهَبَتِ الشَّحْناءَ مِنْ قُلُوبِ الْعِبادْ?( [70] )
?اگر قائم ما قيام كند،...كينه و ستيزه و جدل از دل هاى بندگان برود.?
10 تطهير زمين از گناه:
امام صادق(عليه السلام) در بيان حال مردم پس از ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) فرمود:
?وَ لا يَعْصُونَ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ فى اَرْضِهْ?( [71] )
?مردم در زمين به نافرمانى خدا نمى پردازند.?
 (سخن آخر)
شناخت امام زمان(عليه السلام) شناختى تعهد آفرين و مسئوليت آور است.
تمسك به ريسمان ولايت، رعايت تقوا و پرهيز از مخالفت امام زمان(عليه السلام)، مبازره و تلاش براى زمينه سازى ظهور، استقامت در طريق محبت و يارى رسانى به امام(عليه السلام)، دعاى هميشگى براى نزديك شدن ظهور و عملى شدن اهداف مقدس آن بزرگوار، وظايف و مسئوليت هايى هستند كه يك شيعه منتظر هرگز در انجام آن ها كوتاهى نمى كند.
ممكن نيست كسى امام زمان(عليه السلام) را بشناسد و با اهداف و آرمان هاى او آشنا باشد، با اين همه، آرام بنشيند و در برابر آن چه كه امام زمان(عليه السلام) بلكه بالاتر از او خداى امام زمان(عليه السلام)ـ از او مى خواهد بى تفاوت بماند.
 (خاتمه كلام)
از ناحيه مقدسه امام زمان(عليه السلام) علاوه بر توقيعات شريفه اى كه در زمان غيبت صغرى نگاشته شده و متضمّن پاسخ گويى آن بزرگوار به سئوالات عديده شيعيان و مواليان است، دعاها و زيارات خاصه اى نيز نقل شده است كه مداومت بر آن ها داراى اثراتى فراوان در ارتقاى معنوى و برآورده شدن حاجات مؤمنين است.
اينك در پايان اين دفتر به ذكر يكى از اين دعاها كه مشهور به استغاثه به حضرت مهدى(عليه السلام)است ، مى پردازيم.
مرحوم ?سيد على خان? در كتاب ?كلم الطيّب? فرموده است: اين استغاثه اى است به حضرت صاحب الزمان(عليه السلام)، هر جا كه باشى دو ركعت نماز به حمد و هر سوره اى كه خواهى بگذار، سپس رو به قبله زير آسمان بايست و بگو:
 
سَلامُ اللّهِ الْكامِلُ التّامُّ الشّامِلُ الْعامُّ وَ صَلَواتُهُ الدّائِمَةُ وَ بَرَكاتُهُ الْقائِمَةُ الْتّامَّةُ عَلى حُجَّةِ اللّهِ وَ وَلِيِّهِ فِى اَرضِهِ وَ بِلادِهِ وَ خَليفَتِهِ عَلى خَلْقِهِ وَ عِبادِهِ وَ سُلالَةِ الْنُبُّوَّةِ وَ بَقِيَّةِ الْعِتْرَةِ وَ الْصَّفْوَةِ صاحِبِ الْزَّمانِ وَ مُظْهِرِ الأيمانِ وَ مُلَقِّنِ اَحْكامِ الْقُرآْنِ وَ مُطَهِّرِ الاَْرْضِ وَ ناشِرِ الْعَدْلِ فِى الطُّولِ وَ الْعَرْضِ وَ الْحُجَّةِ الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ الاِْمامِ الْمُنْتَظَرِ الْمَرْضِىِّ وَ ابْنِ الأَئِمَّةِ الطّاهِرينَ الْوَصِىِّ بْنِ الأَوْصِياءِ الْمَرْضِيّينَ الهادِى الْمَعْصُومِ ابْنِ الأَئِمَّةِ الْهُداةِ الْمَعْصُومينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُعِزَّ الْمُؤْمِنينَ الْمُسْتَضْعَفينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُذِلَّ الْكافِرينَ الْمُتَكَبِّرينَ الْظّالِمينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَولاىَ يا صاحِبَ الزَّمانِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْرآءِ سِيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ الاَْئِمَّةِ الْحُجَجِ الْمَعْصُومينَ وَ الاِْمامِ عَلَى الْخَلْقِ اَجْمَعينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ سَلامَ مُخْلِص لَكَ فِى الْوَِلايَةِ اَشْهَدُ اَنَّكَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ قَوْلاً وَ فِعْلاً وَ اَنْتَ الَّذى تَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً فَعَجَّلَ اللّهُ فَرَجَكَ وَ سَهَّلَ مَخْرَجَكَ وَ قَرَّبَ زَمانَكَ وَ كَثَّرَ اَنْصارَكَ وَ اَْعوانَكَ وَ اَنْجَزَ لَكَ ما وَعَدَكَ فَهُوَ اَصْدَقُ الْقآئِلينَ وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ يا مَوْلاىَ يا صاحِبَ الزَّمانِ يَابْنَ رَسُولِ اللّهَ حاجَتى كَذا وَ كَذا (و به جاى كذا و كذا حاجات خود را ذكر كند) فَاشْفَعْ لى فى نَجاحِها فَقَدْ تَوَجَّهْتُ اِلَيْكَ بِحاجَتى لِعِلْمى اَنَّ لَكَ عِنْدَاللّهِ شَفاعَةً مَقْبُولَةً وَ مَقاماً مَحْمُوداً فَبِحَقِّ مَنِ اخْتَصَّكُمْ بِاَمْرِهِ وَارْتَضاكُمْ لِسِرِّهِ وَ بِالشَّانِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَاللّهِ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ سَلِ اللّهَ تَعالى فى نُجْحِ طَلِبَتى وَ اِجابَةِ دَعْوَتى وَ كَشْفِ كُرْبَتى
و بخواه هر چه خواهى كه برآورده مى شود انشاءاللّه تعالى. مرحوم محدث قمى در كتاب مفاتيخ الجنان مى فرمايد: بهتر آن است كه در ركعت اول نمازِ اين استغاثه، بعد از حمد سوره ?انا فتحنا? بخواند و در ركعت دوم سوره ?اذا جاء نصر اللّه? بخواند.
 كتابهايى كه انتشارات مسجد مقدّس جمكران

منتشر نموده است :
 1 در كربلا چه گذشت
2 نجم الثّاقب
3 خزائن الأشعار جوهرى (اشعار)
4 خوشه هاى طلايى (اشعار)
5 در جستجوى قائم (عليه السلام)(كتابنامه)
6 ياد مهدى (عليه السلام)
7 عقد الدّرر
8 كلّيات مفاتيح الجنان
9 منتخب المفاتيح
10 هديه احمديه
11 تاريخچه مسجد مقدّس جمكران (فارسى)
12 تاريخچه مسجد مقدّس جمكران (عربى)
13 تاريخچه مسجد مقدّس جمكران (اردو)
14 تاريخچه مسجد مقدّس جمكران(انگليسى)
15 زيارت ناحيه مقدّسه
16 كرامات المهدى (عليه السلام)
17 در جستجوى نور
18 آخرين خورشيد پيدا
19 فدك ذوالفقار فاطمه (عليها السلام)
20 اعتكاف، تطهير صحيفه اعمال
21 امامت و غيبت از ديدگاه علمِ كلام
22 غيبت، ظهور، امامت
23 اهميّت اذان و اقامه و ...
24 پرچمدار نينوا
25 حضرت مهدى (عليه السلام) فروغ تابان ولايت
26 از زلال ولايت (چهل حديث از امام حسين(عليه السلام))
27 مهدى موعود (عج)
28 خصايص زينبيّه (عليها السلام)
29 حماسه عيد خون
 بسمه تبارك و تعالى
واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران آماده پاسخگويى به سؤالات و مشكلات اخلاقى، تربيتى، اجتماعى، فقهى و اعتقادى شما عزيزان مى باشد.
 مى توانيد سؤالات خود را به آدرس ?قم صندوق پستى 617 واحد تحقيقات فرهنگى مسجد مقدّس جمكران? ارسال نماييد.
 شايان توجّه است كه مطالب و نامه هاى عزيزانى كه با اين صندوق پستى مكاتبه مى نمايند، بمنزله اَسرار ايشان بوده، و در حفظ و نگهدارى آنها كاملاً دقت و مراقبت خواهد شد.

مسجد مقدّس جمكران قم  واحد تحقيقات
 بسمه تبارك و تعالى
?به مردم بگو: به اين مكان (مسجد مقدّس جمكران) رغبت نمايند و آن را عزيز دارند ... ?.
 ?از فرمايشات حضرت مهدى(عليه السلام) به حسن بن مثله جمكرانى?
 قابل توجه عاشقان و شيفتگان حضرت مهدى (عج) و ارادتمندان به ساحت مقدّس آن حضرت:
 مسجد مقدّس جمكران در رابطه با اجراى طرح جامع مسجد و تأمين نيازمنديهاى شما عزيزان نمازگزار، آماده هرگونه همكارى و جذب كمكهاى نقدى و غير نقدى شما مى باشد.
 كمكهاى نقدى خود را به حساب جارى 313 بانك ملت شعبه مسجد مقدّس جمكران واريز نموده و رسيد آن را به آدرس: قم صندوق پستى 161 مسجد مقدّس جمكران، ارسال نمائيد.

مسجد مقدّس جمكران قم 


[1] - ?مَن اَرادَ اللهَ بَدأَبِكُم و مَن وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنكُم و مَن قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُم?، زيارت جامعه كبيره از امام هادى(عليه السلام).

[2] - ?مَن احَبَّكُم فَقَد أحَبَّ اللهَ?، همان.

[3] - ?مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتَةً جاهِليَّةً?، بحارالانوار، ج22، ص331، ح317.

[4] - ?اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَك، فَاِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلَتُ عَنْ دينى?، بحارالانوار، ج53، ص187، ح18.

[5] - بحار الانوار، ج 51، ص 3 و 4 .

[6] - مدرك پيشين، آيه 5 سوره قصص: (اراده كرديم كه بر أؤمستضعفان زمين منّت گذاريم و آنان را پيشوايان و وارثان زمين قرار دهيم.)

[7] - همان، ص 4.

[8] - اسلوب معرفى ولادت و امامت دوازدهمين پيشواى شيعه آن چنان دقيق و همه گير طرح ريزى شده بود كه حتّى مخالفين هم قادر به انكار آن نمى باشند. در كتاب شريف منتخب الاثر، ص 322 341 نام 65 نفراز مؤلفين و دانشمندان اهل سنّت ذكر شده كه در كتاب هاى خود به آن اعتراف دارند.

[9] - منتخب الاثر، ص 320 .

[10] - همان، ص 323. مادر امام زمان(عليه السلام) در سال 258 در گذشت.

[11] - زندگانى امام حسن عسكرى(عليه السلام)، و ارشاد، ص 383 .

[12] - سوره مريم(19)، آيه 12 .

[13] - سوره مريم(19)، آيه 30 .

[14] - منتخب الاثر، ص 301 .

[15] - ينابع المودة، ص461. كمال الدين، صفحه . در برخى كتب آمده است كه ?ابو عيسى بن متوكل? به امر ?معتمد عبّاسى? بر امام(عليه السلام) نماز خواند.

[16] - سوره صف(61)، آيه 8.

[17] - برخى از اين مغرضين، سويدى، ابن حجر، ابن تيميه و عبداللّه فصيمى هستند: به حياة الامام المهدى(عليه السلام)قرشى مراجعه شود.

[18] - الغدير، جلد 3، صفحه 309.

[19] - منتخب الاثر، ص358.

[20] - حياة الامام المهدى(عليه السلام)، قرشى، ص121 123; بحارالانوار، ج51، صفحه 344.

[21] -تنقيح المقال، ج3، ص149.

[22] - مراقد المعارف، ج1، ص25.

[23] - منتخب الاثر، ص393.

[24] - بحارالانوار، ج51، ص361.

[25] - همان، صفحه 360.

[26] - به وسائل الشيعه، كتاب القضاء و ولايت فقيه و كتاب البيع حضرت امام خمينى(رحمه الله) مراجعه شود.

[27] - منتخب الاثر، ص400.

[28] - امام صادق(عليه السلام) فرمود: ?وقتى دانستيم كه خداى عزّوجل حكيم است، تصديق مى كنيم كه افعال و اقوال او همگى حكمت است، اگر چه وجه آن براى ما آشكار نباشد?. كمال الدين، ج2، ص482

[29] - همان، ص345.

[30] - همان، ص481. ?يخاف على نفسه الذبح?

[31] - منتخب الاثر، ص267.

[32] - ?غَيْبَةً لا يَثْبُتُ فيها عَلَى الْقَوْلِ بِاِمامَتِهِ اَلاّ مَنْ اِمْتَحَنَ اللّهُ قَلْبَهُ لِلاْيمان?، همان، ص101.

[33] - احتجاج، ص263; و بحارالانوار، ج52، ص92.

[34] - ينابيع المودة، ص477.

[35] - كمال الدين، ج2، ص351

[36] - منتخب الاثر، ص277.

[37] - همان، ص272.

[38] - در كتبى مانند: بحارالانوار، نجم الثّاقب، جنّة المأوى،  دارالسّلام و عبقرىّ الحسان، صدها حكايت از ديدار كنندگان حضرت مهدى(عليه السلام) نقل شده است.

[39] - بحار الانوار، ج 51، ص 33.

[40] - همان، ص 32.

[41] - بحار الانوار، ج 51، ص 350.

[42] - غيبت نعمانى، منتخب الاثر، ص309.

[43] - كمال الدين، منتخب الاثر، ص309.

[44] - غيبت نعمايى، منتخب الاثر، ص307.

[45] - منتخب الاثر، ص310.

[46] - همان و غيبت نعمايى.

[47] - كنزالعمال، جلد 6، ص39; و ينابع الموده، ص431.

[48] - يس(36)، آيه 82.

[49] - صافات(37)، آيه 144.

[50] - منتخب الاثر، ص276.

[51] - عنكبوت(29)، آيه 14.

[52] - بحارالانوار، جلد 52، صفحه 126.

[53] - بحارالانوار، ج52، ص122، ح4.

[54] - سوره حجرات (49)، آيه 13.

[55] - بحارالانوار، ج52، ص140، ح50.

[56] - بحارالانوار، ج52، ص150، ح76.

[57] - بحار، ج51، ص72

[58] - منتخب الاثر، ص439

[59] - همان، ص440

[60] - منتخب الاثر، ص144

[61] - ?اِذا قامَ الْقائِمُ لا تَبْقى اَرْضٌ اَلاّ نُودِىَ فيها شَهادَةَ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّه وَ اَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ اللّه? بحارالانوار، ج52، ص340.

[62] - مكيال المكارم، ج1، ص81.

[63] - نهج البلاغه، خطبه 134، ملاحم.

[64] - ?اَلْمَهْدىُّ مِنْ وُلْدى، تَكوُنَ لَهُ غَيْبَةٌ، اِذا ظَهَرَ يَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً? ينابيع الموده، ص448.

[65] - ?وَسَيَسْتَأنِفُ الاِْسْلامَ جَديداً? مكيال المكارم، ج1، ص57.

[66] - بحارالانوار، ج52، ص336.

[67] - منتخب الاثر، ص483، به نقل از كافى.

[68] - بحارالانوار، ج52، ص384.

[69] - مكيال المكارم، ج1، ص101.

[70] - مدرك پيشين.

[71] - منتخب الاثر، ص497.

 

عريضه نويسي

 

عريضه نويسي

(  اثر: سيد صادق سيد نژاد )

   عريضه به امام زمان‏عليه السلام :

 الف - مرحوم محدّث قمى در كتاب منتهى الآمال به نقل از تحفة الزائر علامه مجلسى ومفاتيح النجاة سبزوارى مى‏نويسد: هركس حاجتى دارد، آنچه را كه ذكر مى‏شود در يك قطعه كاغذى بنويسد ودر ضريح يكى از ائمه‏عليه السلام بيندازد، يا كاغذ را ببندد ومهر كند وخاك پاكى را گِل سازد، وآن را در ميان گِل بگذارد ودر نهر يا چاه آب يا بركه‏اى بيندازد، با اين نيت كه انشاء اللّه به خدمت حضرت صاحب الزمان صلوات اللّه وسلامه عليه برسد، و آن بزرگوار عهده‏دار برآورده شدن حاجت وى مى‏شود؛ عريضه اين‏چنين نوشته مى‏شود:

?بسم اللّه الرحمن الرحيم?

 ?كتبت يا مولاى صلوات اللّه عليك مستغيثا وشكوتُ ما نزل بي مستجيرا باللّه عزّوجلّ ثمّ بِك من أمرٍ قد دهمني واشغلَ قلبي وأطال فكري وسلبني بعض لُبّي وغيّر خطير نعمة اللّه عندي واسلمني عند تخيّل وروده الخليل وتبرء منّي عند ترائي إقباله إليّ الحميم وعجزتْ عن دفاعه حيلتي وخانني في تحمله صبري وقوّتي فلجأت فيه إليك وتوكلت في المسألةِ للّه جلّ ثناؤه عليه وعليك في دفاعه عنّي علما بمكانك من اللّه ربّ العالمين، وليّ التدبير ومالك الاُمور واثقا بك في المسارعة في الشفاعة إليه جلّ ثنائه في امري متيقّنا لإجابته تبارك وتعالى إياك باعطائي سؤلي وأنت يامولاي جدير بتحقيق ظنّي وتصديق أملي فيك في أمر كذا وكذا (وبه جاى كذا وكذا حاجات خود را ذكر نمايد) فيما لا طاقة لي بحمله ولاصبر لي عليه وان كنت مستحقا له ولاضعافه بقبيح افعالي وتفريطي في الواجبات التي للّه عزّوجلّ فأغثني يامولاي صلوات اللّه عليك عند اللّهف وقدّم المسألة للّه عزّوجلّ في أمري قبل حلول التلف وشماتة الأعداء فبك بسطت النعمة عليّ وأسئل اللّه جلّ جلاله لي نصرا عزيزا وفتحا قريبا فيه بلوغ الآمال وخير المبادي وخواتيم الأعمال والأمن من المخاوفِ كلّها في كل حال إنّه جلّ ثنائه لما يشاء فعّال وهو حسبي ونعم الوكيل في المبدء والمآل?.

 آنگاه در كنار نهر يا چاه يا بركه آب بايستد ويكى از وكلاى آن حضرت در دوره غيبت صغرى را در نظر بياورد (عثمان بن سعيد عمروى، يا پسر او محمد بن عثمان، ياحسين بن روح يا على بن محمد سمرى) و با نام او را بخواند:

 ?يا فلان بن فلان - مثلا عثمان بن سعيد سپس اين چنين ادامه دهد:- سلام عليك أشهد أنّ وفاتك في سبيل اللّه وأنّك حيٌّ عند اللّه مرزوق وقد خاطبتك في حياتك التي لك عند اللّه عزّوجلّ وهذه رقعتي وحاجتي الى مولانا عليه السلام فسلّمها إليه وأنت الثقة الأمين?.

 سپس نوشته را در همان نهر يا چاه يا بركه آب بيندازد، انشاء اللّه حاجت او برآورده خواهد شد

 ب - و همچنين در اين زمينه مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب عريضه‏اى را خطاب به امام زمان‏عليه السلام  از كتاب سعادات به اين صورت نقل كرده است.

?بسم اللّه الرحمن الرحيم?

 توسّلت إليك يا أبا القاسم محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين  بن علي بن أبي طالب النبأ العظيم والصراط المستقيم وعصمة اللاجين بأمّك سيّدة نساء العالمين وبآبائك الطاهرين وبامّهاتك الطاهرات، بي-س والقرآن الحكيم والجبروت العظيم وحقيقة الإيمان ونور النور وكتاب مسطور ان تكون سفيري إلى اللّه تعالى في الحاجة... (بعد حاجت خود را مى‏نويسد) و اين نوشته را در مقدارى گِل پاك گذاشته و آن را در آب جارى مى‏اندازد و در همان حال يكى از نواب اربعه را صدا كرده مى‏گويد: يا عثمان بن سعيد ويا محمد بن عثمان‏و... اوصلا قصّتي الى صاحب الزمان صلوات اللّه عليه

 ج - در كتاب دعاى بحارالانوار مرحوم علامه مجلسى، عريضه ديگرى از كتاب مصباح شيخ ابوجعفر طوسى؛ با اين عبارت آمده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 ?الى اللّه سبحانه وتقدّست اسماؤه، ربّ الأرباب وقاصم الجبابرة العظام، عالم الغيب، كاشف الضرّ، الذي سبق في علمه ما كان وما يكون، من عبده الذليل المسكين، الذي انقطعت به الاسباب، طال عليه العذاب، وهجرة الأهل، وباينه الصدّيق الحميم، فبقى مرتهنا بذنبه، قد أوبقه جرمه، وطلب النجاة فلم يجد ملجأً ولا ملتجأً غير القادر على حلّ العقد ومؤبّد الأبد، ففزعي إليه واعتمادي عليه ولا لجأ ولا ملتجأ إلاّ إليه.
 اللّهم إنّي أسألك بعلمك الماضي، وبنورك العظيم، وبوجهك الكريم، وبحجّتك البالغة أن تصلّي على محمد وعلى آل محمّد وان تأخذ بيدي وتجعلني ممن تقبل دعوته وتقيل عثرته وتكشف كربته وتزيل ترحته، وتجعل له من امره فرجا ومخرجا وتردّ عنّي بأس هذا الظالم الغاشم وبأس الناس ياربّ الملائكة والناس، حسبي أنت وكفى من أنت حسبه، يا كاشف الاُمور العظام فإنّه لاحول ولاقوّة إلاّ بك?.

 متن اين استغاثه به درگاه خداوند تبارك وتعالى را به همراه عريضه‏اى كه خطاب به حضرت امام زمان‏عليه السلام  با اين عبارات نقل شده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 ?توسلت بحجة اللّه الخلف الصالح، محمّد بن الحسن بن علي بن محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب النبأ العظيم والصراط المستقيم والحبل المتين عصمة الملجأ وقسيم الجنة والنّار أتوسّل إليك بآبائك الطاهرين الخيّرين المنتجبين واُمّهاتك الطاهرات الباقيات الصالحات الذين ذكرهم اللّه في كتابه فقال عزّ من قائل الباقيات الصالحات وبجدّك رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وخليله وحبيبه وخيرته من خلقه أن تكون وسيلتي الى اللّه عزّوجلّ في كشف ضُرّي وحلّ عقدي وفرّج حسرتي وكشف بليّتي وتنفيس نزحتي وبكهيعص وبيس والقرآن الحكيم وبالكلمة الطيّبة وبمجاري القرآن وبمستقر الرحمة وبجبروت العظمة وباللوح المحفوظ وبحقيقة الإيمان وقوام البرهان وبنور النور وبمعدن النور والحجاب المستور والبيت المعمور وبالسبع المثاني والقرآن العظيم وفرائض الاحكام والمكلّم بالعبرانيّ والمترجم باليوناني والمناجي السرياني وما دار في الخطرات وما لم يحط به لالظّنون من علمك المخزون وبسترك المصون والتوراة والانجيل والزبور ياذا الجلال والاكرام صلّ على محمد وآله وخذ بيدي وفرج عنّي بأنوارك واقسامك وكلماتك البالغة إنّك جواد كريم وحسبنا اللّه ونعم الوكيل ولاحول ولاقوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم وصلواته وسلامه على صفوته من ربيّته محمّد وذرّيته?.

 و آنگاه رقعه استغاثه را با بوى خوش معطر مى‏سازد و در ميان رقعه، عريضه امام زمان‏عليه السلام  را قرار داده و هر دو را در داخل گِل پاك مى‏گذارد. سپس دو ركعت نماز مى‏خواند و بعد، آن را به درون چاه آب يا نهر جارى مى‏اندازد و بهتر است كه اين كار در شب جمعه انجام گيرد. ضمنا وقتى كه عريضه را در چاه يا نهر آب انداخت بلافاصله اين دعا را بخواند:

 ?اللّهم إنّي اسألك بالقدرة التي لحظت بها البحر العجاج فأزبد وهاج ورماج وكان كالليل الداجّ طوعا لأمرك وخوفا من سطوتك فانتق اُجاجه وابتلق منهاحه وسجت جزائره وقدست جواهره تناديك حيتانه باختلاف لغاتها الهنا وسيدنا ما الذي نزل بنا وما الذي حلّ ببحرنا فقلت لها اسكني سأسكنك مليّا واجاور بكِ عبدا زكيّا فسكن وسبّح و وعد بضمائر المنح فلمّا نزل به ابن متّى بما ألمّ الظنون فلمّا صار في فيها سبّح في امعائها فبكت الجبال عليه تلهّفا واشفقت عليه الأرض تأسّفا فيونس في جوفه كموسى في تابوته لأمرك طائع ولوجهك ساجد خاضع فلمّا أحببت أن تقيه القيته بشاطى‏ء البحر شلوا لاتنظر عيناه ولاتبطش يداه ولاتركض رجلاه وانبتّ منّةً منك عليه شجرةٌ من يقطين وأجريت له فراتا من معين فلمّا استغفر وتاب خرقت له الى الجنة بابا إنّك أنت الوهاب. وتذكر الائمة واحدا واحدا.  سپس همه اسامى دوازده امام‏عليهم السّلام  رإ  ذكر مى‏كند.

رنسانس؛ و احكام و آداب دينى!

 متأسفانه مسأله عريضه نويسى كه از جمله روش‏هاى خاصّ توسل و ايجاد ارتباط با فيض الهى است، همانند خيلى از برنامه‏هاى ديگر دينى، تحت تأثير شرايط نامناسب تمدّن جديد و دست آوردهاى آن ويا ديدگاه‏هاى غلطى كه در نتيجه سيطره تفكر دين ستيزانه و يا دين گريزانه غربى به وجود آمده است، به فراموشى سپرده شده و يا حداقل كم رنگ گشته است.

 توضيح آن كه به موازات نهضت رنسانس در غرب وايجاد تحوّل در علوم تجربى وصنايع، عليرغم دست آوردهاى مثبتى كه اين كار در پى داشت، اما به جهت آن‏كه اين نهضت از يك جهان بينى واقع بينانه برخوردار نبود، لذا در ارائه يك تصوير وطرح صحيح در مورد پديده‏هاى جهان به ويژه انسان و چگونگى رابطه آن با ساير پديده‏ها ناتوان ماند كه اين امر معضلات ومشكلات بسيار پيچيده‏اى را ايجاد نمود، كه به اختصار به بعض آنها اشاره مى‏شود:

   الف: سلب آسايش وامنيت:

 يكى از مهمترين اميدهاى بشر در سده‏هاى اخير، آن بود كه در نتيجه پيشرفت علم و صنعت، انسان به يك زندگى راحت و عارى از فقر دست يابد واز آن به بعد بيشتر اوقات خود را صرف ارتقاء سطح بينش و تفكّر و رسيدگى به ابعاد روحى و معنوى خويش نمايد. امّا عليرغم حصول پيشرفت‏هاى بسيار عظيم در عرصه‏هاى علوم و صنايع نه تنها اين آرزو به حقيقت نپيوست، بلكه به مرور زمان بر اثر آشكار شدن نواقص موجود در بنيان‏هاى فكرى و جهت‏گيرى‏هاى عملى تمدن جديد روز به روز فقر و بى‏عدالتى و ناامنى در جهان، گسترش يافت و حتى فرصت رسيدگى به طبيعى‏ترين خواست‏هاى عاطفى و احساسى را از بين برد و در نهايت وقوع دو جنگ خانمان سوز جهانى، كه از دست آوردهاى بسيار تلخ دوره جديد محسوب مى‏شود خط بطلانى بر تمامى اميدها وآرزوهايى كه از تمدن جديد بود، كشيده شد.

 ب: دين ستيزى:

 از جمله ويژگى‏هاى تفكر حاكم بر نهضت رنسانس، دين‏ستيزى آن است، اين امر تاحدّ زيادى ناشى از عملكرد غلط دست‏اندركاران كليسا بود. زيرا اولا: امور موهوم و خرافى را تحت عنوان اصول واحكام دينى بر مردم تحميل مى‏كردند وثانيا: جهت حفظ موقعيت پوشالى خود، با دست آوردهاى علوم به مخالفت مى‏پرداختند. اين نوع برخورد ارباب كليسا، در دراز مدّت سبب ايجاد بدبينى عمومى نسبت به دين واحكام دينى شد و بعدها متولّيان وضع جديد به اشتباه، همه اديان الهى را به مانند همان دينى كه كليسا مبلّغ آن بود تلقّى نمودند و در يك قضاوت نادرست با اصل دين و احكام دينى مخالفت كرده وآن را همانند افيون، عامل عقب ماندگى و بدبختى و مخالف علم و دانش قلمداد كردند و تا جايى كه مى‏توانستند به تخريب و منزوى كردن آن پرداختند به گونه‏اى كه در نهايت تنها در حدّ يك رفتار و سليقه فردى امكان بروز ظهور به آن دادند و حقّ هرگونه دخالت در امور سياسى و اجتماعى را از دين سلب كردند به عبارت بهتر آن را تبديل به يك سلسله آداب فردى در محدوده ساختمان كليسا و... كردند. پرواضح است اين كار به اساس اخلاق و سلامتى روان و آرامش فكرى مردم خسارت جبران ناپذيرى را وارد ساخت كه وضعيت نابسامان اخلاقى و فرهنگى و ناامنى اجتماعى و همينطور شيوع روز افزون روحيه يأس و نااميدى و بروز انواع بيمارى‏هاى روانى و به دنبال آن بالا رفتن آمار خودكشى و قتل و جنايت در جوامع به اصطلاح صنعتى و پيشرفته امروز، مؤيّد اين مدعاست.

 

 ج - پيدايش ابزارهاى غفلت وسرگرمى جديد:

 يكى ديگر از دست آوردهاى تمدّن جديد، پيدايش ابزارهاى پيچيده رسانه‏اى است كه در آنِ واحد حداقل دو رسالت بسيار خطرناك را برعهده دارند: از يك طرف به ترويج و تحكيم ديدگاه‏هاى تفكّر مادى جديد مى‏پردازند و از طرف ديگر به بهانه ايجاد سرگرمى، ضمن پركردن اوقات باقيمانده انسان، امكان هرگونه رسيدگى به نيازهاى روحى و روانى را از بين مى‏برند و بر اساس يك سلسله نقشه‏ها و برنامه‏ريزى‏هاى دقيق، آنها را به سمت مسائلى مى‏كشانند كه امور دينى و معنوى را به كلى فراموش نمايند.

 مجموعه اين امور كه متأسفانه امروزه تقريبا در تمامى جوامع، اعم از شرقى و غربى به شدّت در حال گسترش است، سبب پيدايش و رشد اين بينش غلط و نادرست شده است كه حلّ تمامى مشكلات انسان را در علوم تجربى و صنعت و تكنولوژى مى‏داند. در نتيجه كم‏كم در اغلب جوامع نسبت به مسائلى چون دعا و نيايش و توسل و ساير رهنمودهاى دينى و احكام و مقررات آن، نه تنها بى توجهى و بى تفاوتى نشان داده مى‏شود، بلكه با اكثر آداب واحكامِ حركت آفرين و حيات بخش آن و مخصوصا با آن قسمت‏هايى از تعاليم اديان كه مانع تحقق اهداف شوم غارتگران بيگانه مى‏شوند، توسط مزدوران داخلى استعمارگران و حكّام وابسته، با ترفندهاى گوناگون مقابله مى‏گردد كه اين امر در دراز مدّت كيان و استقلال همه جانبه تمام جوامع دينى را با خطر روبرو مى‏سازد.

 با اين همه، پيروان صديق و مخلص و شجاع اديان الهى در سخت‏ترين شرايط هم حاضر نشدند، كوچكترين مقررات دينى را ناديده بگيرند و با تحمّل سخت‏ترين مشكلات، همواره نسبت به حفظ واجراى ارزش‏هاى دينى با تمام وجود تلاش كردند. اين دسته از مردم اختصاص به گروه خاصى از جامعه نداشت و در ميان همه اقشار به اين قبيل افراد بر مى‏خوريم. وقتى سرگذشت و تاريخ زندگى اين گونه از شخصيت‏ها را در جامعه اسلامى‏مورد مطالعه قرار مى‏دهيم به خوبى روشن مى‏شود كه اين افراد، همانطور كه در پايبندى به اصول اساسى اسلام و تلاش براى حاكميّت همه جانبه ارزش‏هاى دين متحمل زحمات فراوانى شده‏اند، به همان نسبت نيز در راستاى عمل به آداب و مقررات و وظايف فردى و رهنمودهاى فرعى اسلام نيز سعى و تلاش نموده‏اند. اين افراد اگر در موردى از خود تعلّل و مقاومتى نشان داده‏اند، به خاطر تحقيق و دقت در شناخت هر چه بيشتر امور بوده است. لذا پس از تحصيل معرفت، به دور از هر گونه رفتارهاى روشن فكر مآبانه و بهانه تراشى‏هاى بى مورد در مقابل آن حقيقت، كمال خضوع و فروتنى را از خود نشان داده‏اند.

 در هر حال وقتى انسان تاريخ علماى جامعه اسلامى را مطالعه مى‏كند، به حكايت‏هاى زيادى درباره ?عريضه نويسى? بر مى‏خورد، كه آنها در موارد مختلفى با هدف توسل به ائمه اطهارعليهم السّلام  به ويژه استمداد از حضرت بقية اللّه الاعظم‏عليه السلام  به اين كار اقدام مى‏نموده‏اند و از اين طريق به بركت عنايت‏هاى خاص اهل بيت‏عليهم السّلام بسيارى از مشكلات فردى و اجتماعى افراد و جامعه اسلامى برطرف مى‏شد.

 در اينجا چند نمونه از اين حكايات، به نحو اختصار بيان مى‏شود، بدان اميد كه اين كار سبب آشنايى بيشتر با يكى ديگر از ابعاد وجودى ائمه معصومين‏عليهم السّلام شده وبيش از پيش زمينه را براى ايمان به امدادهاى غيبى فراهم سازد.

 

حكايات عريضه نويسى

1- حكايت ميرزا محمّد حسين نائينى

مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسين نائينى اصفهانى چنين نقل كرده است:

 برادرم ميرزا محمد سعيد در سال (1285ق) از ناحيه پا، احساس درد شديدى كرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبيبى به نام ميرزا احمد نائينى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرك پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نكشيد كه زخم‏هاى زيادى علاوه بر پاها در ميان دو كتف او پيدا شد. درد و خونريزى آن زخم‏ها، محمد سعيد را هر روز بيش از پيش ناتوان و ضعيف و لاغرتر مى‏ساخت و معالجات طبيب جز افزايش درد و خونريزى و سرايت زخم‏ها به قسمت‏هاى ديگر بدن نتيجه ديگرى در پى نداشت.

 روزى خبر آوردند يك طبيب بسيار ماهرى به نام ميرزا يوسف در يكى از روستاى اطراف ساكن است كه در درمان بسيارى از مريضى‏هاى صعب العلاج مهارت زيادى از خود نشان داده است. پدرم كسانى را فرستاد تا او را براى درمان برادرم بياورند. وقتى او به طور كامل برادرم را معاينه كرد، مدتى ساكت شد و به فكر فرو رفت، يادم هست در يك فرصتى كه پدرم از اطاق بيرون رفته بود، به گونه‏اى كه من متوجه حرفهاى آنها نشوم مطالبى را به يكى از دايى‏هايم كه با ما زندگى مى‏كرد گفت. فهميدم كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده است و به دايى‏ام مى‏گويد: هر چه زحمت كشيده شود بى فايده است. منتهى دايى‏ام تلاش مى‏كرد تا طبيب با پدرم به گونه‏اى موضوع را مطرح كند كه باعث ناراحتى او نشود.

 وقتى پدرم جهت اطلاع از نتايج معاينات دكتر دوباره به اتاق برگشت، ميرزا يوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (كه مبلغ بسيار زيادى بود) مى‏گيرم، آن وقت معالجه را شروع مى‏كنم. كاملا معلوم بود كه هدف او از چنين پيشنهادى منصرف كردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها براى پدرم بلكه براى خيلى‏ها در آن زمان و شرايط تهيه چنان پولى غير ممكن بود.

 لذا پس از بحث‏هاى زياد، پدرم گفت: براى من امكان تهيه اين پول مقدور نيست. در نتيجه طبيب هم از اين فرصت استفاده كرده فورا منزل ما را ترك نمود.

 بعد معلوم شد كه والدينم همان موقع متوجه شده بودند كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده و درخواست آن پول كلان، بهانه‏اى بيش نبوده است.

 من يك دايى ديگر به نام ميرزا ابوطالب داشتم كه زهد و تقواى او زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتارى‏ها ومشكلات به او مراجعه مى‏كردند، او هرگاه عريضه به حضرت بقيةاللّه‏عليه السلام  مى‏نوشت ونتايجى به دست مى‏آمد. وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راه‏هاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد، به نزد دايى ابوطالب رفت واز او خواهش كرد تا براى شفاى محمد سعيد عريضه‏اى بنويسد.

 عصر روز جمعه‏اى بود كه دايى‏ام عريضه را نوشت. مادرم آن را از او تحويل گرفت و همان موقع به همراه برادرم كنار چاهى كه در بيرون روستا بود رفتند و در حالى كه به شدّت گريه مى‏كردند، عريضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه من در خواب ديدم سه نفر سواره با همان اوصافى كه در حكايت تشرّف اسماعيل هرقلى نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما مى‏آيند. وقتى آنها را ديدم يك مرتبه به ياد جريان اسماعيل هرقلى افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّت‏عليه السلام هستند كه آمده‏اند برادرم محمّد سعيد را شفا دهند.

 وقتى آن سه نفر به نزديكى خانه ما رسيدند، همگى از اسب پياده شدند و درست به همان اطاقى كه برادرم در آن خوابيده بود داخل شدند. همان كسى را كه من فكر مى‏كردم خود حضرت‏عليه السلام  هستند نزديك برادرم رفتند و نيزه‏اى را كه در دست داشتند روى كتف ?محمد سعيد? گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائيت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.

 من در آن حال متوجّه شدم كه منظور آن حضرت، دايى على‏اكبرم است كه خيلى وقت پيش به سفر تجارت رفته است و اتفاقا به خاطر تأخير كردن، همه خانواده نگرانش بودند.

 محمد سعيد اطاعت امر كرد و در نهايت سلامتى از جاى خود برخاست و با عجله به سوى در رفت تا از دايى على اكبر استقبال كند.

 در اين لحظه از خواب بيدار شدم و درست به اطراف نگاه كردم متوجه شدم كه صبح شده است ولى هيچ يك از اهل خانه براى نماز صبح بيدار نشده‏اند. بلافاصله ياد خوابى كه ديده بودم افتادم و با خوشحالى خودم را به نزديك برادرم رساندم و او را بيدار كردم و به او گفتم: محمد سعيد! محمد سعيد! بلندشو آقا امام زمان‏عليه السلام  تو را شفا دادند.

 سپس بدون معطلى او را گرفتم و از زمين بلندش كردم.

 در اثر سر و صداى من مادرم از خواب بيدار شد، وقتى ديد كه محمد سعيد را بيدار كرده‏ام، با ناراحتى گفت: او به خاطر دردى كه داشت از سر شب نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقدارى كم شده بود، چرا بيدارش كردى؟!

 گفتم: مادر! امام‏عليه السلام  محمد سعيد را شفا دادند.

 مادرم از جاى خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتى؟

 خواستم تا حرفم را تكرار كنم، كه ديدم محمد سعيد شروع به راه رفتن كرد، و مثل اينكه اصلا هيچگونه ناراحتى نداشته است. مادرم از خوشحالى با صداى بلند شروع به گريه كردن نمود و همه اهل خانه بإ  صداى او از خواب بيدار شدند و به دنبال آن طولى نكشيد همه اهالى روستا از اتفاقى كه افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را براى ديدن محمد سعيد به خانه ما مى‏رساندند.

 بحمد للّه امام زمان‏عليه السلام  به عريضه وتوسل مادرم عنايت كرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثرى از آن مريضى ديده نشد. و چند روز بعد هم دايى على اكبر با سلامتى از سفر برگشت و خوشحالى خانواده ما به لطف حضرت حجة بن الحسن‏عليه السلام  كامل‏تر شد.

2ـ حكايت سيد محمد جبل عاملي

 مرحوم نورى مى‏نويسد: عالم متّقى مرحوم سيد محمد جبل عاملى از اهالى قريه جب شليت، از ترس حاكمان ستم پيشه و ظالم آن منطقه، كه قصد داشتند سيد را وادار كنند به نيروهاى نظامى آنها بپيوندد، بطور مخفيانه با دست خالى از جبل عامل خارج مى‏شود و پس از تحمّل سختى‏ها، خود را به نجف اشرف مى‏رساند و مجاور حرم حضرت اميرالمؤمنين على‏عليه السلام زندگى ساده و فقيرانه‏اى را شروع مى‏كند. شرايط آن زمان به گونه‏اى بوده است كه تقريبا اكثر مردم حتى در تأمين مايحتاج روزانه خود دچار مشكل بوده‏اند، وقتى وضع عامه مردم چنان باشد بديهى است كه امثال سيد محمّد كه با دست خالى مجبور به ترك وطن مى‏شوند و در عين حال به جهت عفيف و با حيا بودن راضى نمى‏شوند كه كسى متوجّه تنگ دستى آنها گردد مجبورند فشارهاى زيادترى را متحمل گردند. در چنين شرايطى گاهى به خاطر فقر و غربت، سيّد محمّد مجبور بود چندين روز متوالى را گرسنه بماند و حتى نتواند مختصر خوراكى را براى خوردن تهيه نمايد، بر اثر تكرار اين وضع سيّد هر چه فكر مى‏كند هيچ راهى به نظرش نمى‏رسد. ناگهان به ذهنش خطور مى‏كند كه عريضه‏اى به حضرت حجة بن الحسن المهدى‏عليه السلام بنويسد و از آن حضرت درخواست كمك و حلّ مشكل نمايد. در موقع نوشتن عريضه بنا را بر اين مى‏گذارد كه چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونه‏اى كنترل كند كه كوچك‏ترين خلاف شرعى را مرتكب نشود، تا به واسطه اين كار مورد عنايت امام زمان‏عليه السلام  قرار گيرد.

 ضمنا عهد مى‏كند درخواست خود را هر روز صبح روى كاغذى بنويسد و قبل از طلوع آفتاب بدون آن كه كسى متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستورى كه در عريضه‏نويسى وارد شده است آن را در آب جارى يا چاهى بيندازد.

 سيّد اين كار را بدون وقفه سى و نه روز انجام مى‏دهد منتهى در روز آخر وقتى نتيجه‏اى نمى‏بيند با ناراحتى خاصّى بر مى‏گردد. در وسط راه متوجه مى‏شود كه كسى از پشت سر مى‏آيد. وقتى سيّد بر مى‏گردد و به پشت سر خود نگاه مى‏كند مى‏بيند يك مرد عربى در چند قدمى او مى‏آيد. وقتى به سيد نزديكتر مى‏شود سلام مى‏كند و پس از احوالپرسى مختصر، از سيّد سؤال مى‏كند: سيّد محمّد! مگر چه مشكلى دارى كه سى و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اينجا مى‏رسانى و عريضه‏اى را كه همراه مى‏آورى به آب مى‏اندازى و سپس بر مى‏گردى؟ آيا فكر مى‏كنى كه امام تو از حاجت و مشكل تو اطلاعى ندارد؟!

 سيد محمّد مى‏گويد: من در حالى كه از حرفهاى آن عرب جوان تعجب كرده بودم با خود گفتم: اين آقا كيست كه مرا با اسم شناخت؟ در حالى كه من تاكنون او را در جايى نديده‏ام.

 ثانيا: او با من به لهجه جبل عاملى صحبت مى‏كند، و حال آنكه ازاهالى جبل عامل كسى اين‏گونه لباس نمى‏پوشد و قطعا او از جبل عاملى‏هاى ساكن نجف هم نيست چون من همه آنها را مى‏شناسم.

ثالثا: من در طى اين سى و نه روز كه صبح زود از شهر خارج مى‏شدم، همواره مواظب بودم كه كسى متوجه من نشود، پس اين آقا چگونه خبر دار شده است كه سى و نه روز است من اين كار را تكرار مى‏كنم؟!

 همين‏طور كه با آن مرد عرب به طرف شهر مى‏آمديم من به اين مطالب فكر مى‏كردم، ناگهان با خودم گفتم: يعنى ممكن است كه من اين توفيق را پيدا كرده و به زيارت حضرت ولى عصرعليه السلام  نائل آيم؟!

 از آنجايى كه قبلا درباره اوصاف وشمايل آن حضرت چيزهايى شنيده بودم، تصميم گرفتم ببينم آيا از آن نشانه‏ها در اين عرب جوان اثرى وجود دارد يا نه؟ اين بود كه در صدد برآمدم تا با او مصافحه كنم، لذا دستم را به طرف او دراز كردم ومتقابلا آن جوان هم دست مباركش را پيش آورد، وقتى باهم مصافحه كرديم، مطمئن شدم كه او همان عزيزى است كه همه مشتاق زيارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا  دست مباركش را ببوسم سپس خود را به روى قدمهاى مباركش بيندارم ولى وقتى با تمام وجود خم شدم تا لبهاى خود را به دست مباركشان برسانم، بلافاصله ناپديد شد و مرا در حسرت ديدار دوباره‏اش گذاشت و گر چه بعدها آن مشكل فقر از من برطرف شد، ولى هيچ وقت حسرت ديدارى دوباره، به پايان نرسيد.  

 3-  دو حكايت از آية اللّه سيد كاظم قزوينى

 يكى از فضلاى حوزه علميه قم مى‏گويد در آخر ماه شوال (1411ه?.ق ) به خدمت آية اللّه سيد كاظم قزوينى؛   رسيدم واز ايشان درباره توجهات وعنايات امام زمان‏عليه السلام  در دوره غيبت سؤال كردم، ايشان دو حكايت در مورد عريضه‏نويسى را كه براى خودشان پيش آمده بود متذكر شدند، كه در اينجا با كمى تصرّف وتلخيص آن دو حكايت را مى‏آوريم:

   حكايت اول:

 آية اللّه قزوينى در حالى كه معلوم بود از يادآورى آن جريان بسيار متأثر شده بودند فرمودند: در سال  1392ه .ق كه توفيق مجاورت حائر حسينى‏عليه السلام  را داشتم، از طرف يكى از مراجع معظم، امر رسيدگى به امور شهريه طلاب به عهده من گذارده شد.

 در يكى از ماه‏ها كه شب اوّلش مصادف با شب جمعه بود، متوجّه شدم كه براى پرداخت شهريه طلاب پولى وجود ندارد و تقريبا حدود هزار دينار لازم بود تا شهريه طلاب پرداخته شود، به فكر افتادم كه اين پول را از كجا تهيه كنم؟ هرچه بررسى كردم، ديدم به هيچ وجه امكان تهيه آن مقدار پول در آن شرايط برايم ميسّر نيست و در ضمن از چنان پشتوانه واعتبارى هم برخوردار نبودم كه كسى آن پول را به من قرض بدهد. بعد از مدّت‏ها فكر كردن به ياد امام زمان‏عليه السلام  افتادم، عريضه‏اى به محضر مبارك حضرت ولى‏عصر -سلام اللّه عليه- به اين مضمون نوشتم:

 ?اگر داستان آية اللّه العظمى مرحوم سيد مهدى بحرالعلوم (سيد مهدى بحر العلوم) در مكّه معظمه صحت دارد عنايتى بفرماييد، اين پول را حواله كنيد تا بتوانيم مشكل طلاب را برطرف نماييم?. سپس در همان شب عريضه را در ضريح مقدّس اباعبداللّه الحسين‏عليه السلام  انداختم.

 صبح زود، بين الطلوعين بود كه ديدم كسى درِ منزل را مى‏زند، وقتى در را باز كردم، ديدم شخصى از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف كرده او را وارد خانه نمودم و صبحانه را با هم خورديم، وقتى سفره صبحانه جمع شد، ايشان آماده خداحافظى گشت. خواستم كه او را بدرقه نمايم، او پولى را از جيب خود در آورده وبه من داد و گفت:

 اين پول را هر كجا كه لازم مى‏دانيد صرف كنيد.

 من وقتى وضع را به اين منوال ديدم، حالت بسيار عجيبى به من دست داد، ولى بهر زحمتى كه بود خودم را كنترل كردم تا او از در خانه بيرون رفت. آنگاه بى‏اختيار در حالى كه اشك مجالم نمى‏داد خطاب به اميد عالميان عرض كردم:

 ?آقا جان! آن قدر بزرگوارى فرموديد كه نگذاشتيد حتى آفتاب طلوع كند؟?.

 حكايت دوّم:

 آيت اللّه قزوينى در اين زمينه باز فرمودند:

 يك وقتى در استراليا بوديم و دوستى داشتيم به نام آقاى سيد قاسم جمعه كه وى نيز جهت معالجه فرزندش به آنجا آمده بود ودر يكى از بيمارستان‏هاى بسيار مجهّز و معروف شهر سيدنى او را بسترى كرده بود. يك روز سراسيمه وبسيار مضطرب به محل اقامت ما آمد. وقتى سبب ناراحتى‏اش را پرسيدم گفت: دكتر معالج فرزندم، وضع اورا وخيم توصيف مى‏كند، حالا نمى‏دانم چكار كنم، آيا او را به بيمارستان ديگرى منتقل كنم يا دنبال دكتر ديگرى بگردم؟ خلاصه مانده‏ام كه چه كنم!

 به او گفتم: هيچ يك از اين كارهايى كه گفتى لازم نيست انجام دهى، فقط كارى را كه مى‏گويم سعى كن با اخلاص كامل و حضور قلب انجام دهى.

 او در حالى كه از محكم صحبت كردن من تعجب كرده بود به من گفت: شما بفرمائيد چه بايد بكنم! قول مى‏دهم كوچكترين تخطّى از گفته‏هاى شما نداشته باشم، من حاضرم براى نجات پسرم هر كارى كه باشد انجام دهم.

 گفتم: براى حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  عريضه‏اى بنويس و بهبودى فرزندت را از آن حضرت درخواست كن.

 گفت: چطور بايد عريضه بنويسم؟! شما تفصيل آن را بفرماييد تا من اين كار را انجام دهم.

 به او گفتم: فرض كن همين حالا به تو اجازه داده شده است كه خدمت آن حضرت برسى و درخواست شفاى فرزندت را از آن حضرت بنمايى، به هر صورت كه خودت دوست دارى اين كار را انجام بده.

 بعد خداحافظى كرد و از پيش ما رفت؛ ساعتى نگذشته بود كه ديدم برگشت و مطلبى را كه نوشته بود باخود آورد و آن را به من داد و گفت: ببينيد اين گونه نوشتن مناسب است؟

 ديدم در آن عريضه با تعابير مختلفى صحت و سلامتى دوباره فرزندش را درخواست نموده است و از جمله نوشته بود: آقا جان شما را قسم مى‏دهم به لباسهاى عمه‏ات زينب‏ عليها السلام   در اين ديار غربت اميد مرا نا اميد مكن، پسرم را شفا بده، راضى نباش كه تنها ودست خالى به وطن برگردم و...

 وقتى مطالب عريضه او را خواندم، در دلم خطاب به امام زمان‏عليه السلام عرض كردم: آقا جان از در خانه شما هيچ‏كس دست خالى برنگشته و برنمى‏گردد، اين مؤمن را هم كه اميدش از همه جا قطع است واين‏گونه به عنايت شما اميدوار شده است نااميد نفرمائيد.

 بعد به او گفتم: متن عريضه هيچ ايرادى ندارد، انشاءاللّه آقا عنايتشان شامل حال شما مى‏شود وبا سلامتى كامل به همراه فرزندت پيش خانواده بر مى‏گردى.

 يادم هست كه فرداى همان روز حدود ساعت هشت ونيم صبح بود كه از بيمارستان به ايشان زنگ زده بودند كه آزمايشات از رفع خطر و بهتر شدن حال مريض حكايت دارد. و بعد كه از سلامتى كامل او مطمئن شدند او را از بيمارستان مرخص كردند. به اين ترتيب حال آن پسر بچه عليرغم داشتن يك بيمارى صعب العلاج روز به روز بهتر شد واين در حالى بود كه اغلب پزشكانى كه او را معاينه كرده بودند ويا نتايج آزمايشاتش را ديده بودند، با ناباورى اين پيشامد را دنبال مى‏كردند. چون باتوجّه به تجربيات و معيارهاى عادى علمى، چنين پيشامدى به نظر آنها حد اقل در اين مرحله از معالجات غير ممكن بود.

 به هر حال از آن تاريخ تا الآن كه جريانش را تعريف مى‏كنم، حدود پنج سال مى‏گذرد كه به لطف خدا و عنايت حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام فرزند آقاى جمعه در كمال سلامتى وتندرستى به زندگى خود ادامه مى‏دهد و الحمدللّه اثرى هم از آن ناراحتى در ايشان وجود ندارد.

  4- حكايت ورّام بن ابى فراس

 سيّد بن طاووس نقل كرده است كه رشيد ابوالعبّاس واسطى روزى در راه سامرّا به من حكايت كرد: زمانى شيخ ورّام براساس حاجتى كه داشت، نامه‏اى را در كاظمين براى حضرت امام زمان‏عليه السلام  نوشتند. وقتى با خبر شدند كه من قصد سفر به سامرّا را دارم فرمودند: اگر مقدورت هست اين نامه مرا هم با خود به سامرّا ببر و وقتى خواستى به سرداب مقدّس شرفياب شوى، اين نامه را بعد از آن كه همه مردم از آنجا بيرون آمدند در آنجا بگذار و صبح فرداى آن روز به آنجا مراجعه كن، اگر نامه مرا در آنجا نديدى، در اينباره به كسى چيزى نگو.

 رشيد مى‏گويد:

 وقتى من به سامرّا رسيدم بعد از زيارت حرم عسكريين‏عليهم السّلام عازم سرداب شدم و صبر كردم تا اواخر وقت فرا رسيد، وقتى آنجا كاملا خالى شد، تقريبا آخرين نفر من بودم كه هنگام خارج شدن از آنجا نامه ورّام را در همان محلّى كه خودشان سفارش كرده بودند قرار دادم و سپس بيرون آمدم؛ صبح تقريبا جلوتر از همه خودم را به آنجا رساندم، ولى اثرى از نامه نبود!!

 بعد از چند روز وقتى به كاظمين برگشتم، سراغ ورّام را از آشنايان گرفتم. آنها گفتند: او به حلّه برگشت. از آن تاريخ مدّتى نگذشته بود كه سفر حلّه پيش آمد، در آنجا وقتى به ملاقات ورّام رفتم، او به من گفت: حاجتى را كه در آن عريضه به محضر مبارك حضرت بقيةاللّه الاعظم‏عليه السلام نوشته و درخواست برآورده شدنش را نموده بودم، به عنايت آن حضرت، همان وقت برآورده شد ودر نتيجه زودتر برگشتم.  

 

 5-  حكايت ابراهيم شيرازى

 از آقا ميرزا ابراهيم شيرازى حائرى نقل مى‏كنند كه ايشان گفته‏اند: وقتى در شيراز بودم، حاجت‏هايى پيدا كردم كه فكرم را به خود مشغول مى‏ساختند، هر چه فكر كردم، راه عادى و معمولى براى برآورده شدن آنها به ذهنم نرسيد، در نتيجه تصميم گرفتم تا عريضه‏اى به امام زمان‏عليه السلام  بنويسم. به اين منظور عريضه‏اى را نوشتم و در آن همه درخواست‏هايم را مطرح نمودم كه از جمله آنها درخواست توفيق رفتن به كربلا و زيارت مرقد مطهّر اباعبداللّه عليه السلام بود.

 يك روز نزديك غروب از شهر خارج شدم وعريضه را با آداب خاصّى كه دارد بعد از صدا زدن ?حسين بن روح? در استخرى انداختم و سريع به شهر برگشتم.

 صبح براى درس كه خدمت استادم رسيدم، بعد از جمع شدن همه شاگردان، يك مرتبه سيّدى كه لباس خدّام حرم اباعبداللّه‏عليه السلام  را در تن داشت به مجلس درس وارد شد و پس از سلام، نزد شيخ نشست. از آنجا كه او اولين بار بود كه در مجلس حاضر مى‏شد، توجه ديگران به او جلب شده بود. وقتى تعارفات معمولى به پايان رسيد، رو به من كرد و مرا به اسم صدا زد وگفت: فلانى ?انّ رقعتك قد سلّمت الى مولانا صاحب الزمان‏عليه السلام ? نامه تو به محضر مبارك امام زمان‏عليه السلام  رسيد.

 بعد جريان را اين‏گونه تعريف كرد كه شب در خواب ديدم حضرت سلمان؛ با جماعتى ايستاده‏اند وتعدادى نامه در خدمت ايشان است كه آنها را به افراد مى‏دهد. وقتى حضرت سلمان مرا ديد، صدايم زد وفرمود: پيش فلانى برو و به او بگو اين نامه تو است. و بعد آن را به من نشان داد. ديدم مهر امام زمان‏عليه السلام  بر آن نامه خورده است.

 از آنجا كه همدرس‏هاى من از هيچ‏چيز خبر نداشتند به همديگر و به من نگاه كردند تا قضيه را به آنها بگويم. بعد من قضيه نامه نوشتن به محضر حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  را گفتم و اضافه كردم كه من در اين باره نه با كسى حرف زده‏ام و نه كسى مرا در موقع انجام اين كار ديده است. نمى‏دانم اين آقا كيست و چگونه از اين مسأله خبر دارد!

 دوستان همه گفتند: اين خواب حكايت از عنايت و توجّه آقا نسبت به خواسته‏هاى تو دارد و حتما آنها به زودى بر آورده مى‏شوند.

 بعد كه مجلس درس تمام شد، نه كسى آن آقا را ديد و نه تا به حال او را در شهر كسى ديده بود، خلاصه هيچ‏كس او را نمى‏شناخت واز آن به بعد هم كسى ديگر او را نديد.

 از اين واقعه چندى نگذشته بود كه همه درخواست‏هاى من برآورده شدند و حتى در همان ايّام، مقدمات سفر به كربلا به طور ناگهانى فراهم شد كه از آن زمان تا كنون در كربلا ساكن هستم.

 

6 -  حكايت آية اللّه العظمى گلپايگانى؛

 افراد زيادى از اعضاى دفتر وخانواده و همين‏طور علماى حوزه علميه قم در زمينه عريضه نويسى حضرت آيةاللّه العظمى گلپايگانى رحمه الله حكايت‏هايى را نقل كرده‏اند كه از جمله آنها حكايتى است كه حجة الاسلام و المسلمين آقاى ابطحى نقل مى‏كند:

 در آخرين روزهاى جنگ تحميلى (عراق عليه ايران) كه موشك زدن و بمباران دشمن شدّت پيدا كرده بود و مردم به اطراف و روستاها پناه مى‏بردند، حضرت آية اللّه گلپايگانى از شنيدن وقايع ومشكلات شديدى كه براى مردم پيش آمده بود بسيار ناراحت بودند، لذا از روى علاقه واعتقادى كه به مسجد مقدس جمكران داشتند، با جمعى از علما و بزرگان به آن مسجد مشرّف شدند تا ضمن عرض ادب به ساحت مقدّس آقا امام زمان‏عليه السلام  دعاى توسلى براى رفع اين گرفتاريها بنمايند.

 حقير هم اين افتخار را داشتم كه همراه ايشان باشم. معظّم له عريضه‏اى را قبلا نوشته بودند و آن را به بنده دادند كه طبق دستورشان در ميان مقدارى گِل بگذارم و بعد از دعاى مخصوص، خطاب به جناب حسين بن روح در آب بيندازم. در حالى كه خود آيةاللّه العظمى گلپايگانى؛ و جمعى از علما حضور داشتند، در يك فضاى معنوى در حالى كه اغلب آنها گريه مى‏كردند و از امام‏عليه السلام درخواست مى‏كردند تا حاجت آقا را هرچه زودتر برآورده نمايد، عريضه را در آب انداختيم.

 فرداى همان روز يكى از علماى صالح وباتقواى شناخته شده به منزل ما آمدند وفرمودند: من ديشب خوابى ديدم ولى معنى آن را هرچه فكر كردم نفهميدم، به همين خاطر تصميم گرفتم آن را با شما در ميان بگذارم و اگر چيزى به نظرتان رسيد بفرماييد.

 وى گفت: در عالم رؤيا ديدم شخصى فرمود: به آقا بگوييد جواب شما را حضرت سه روز ديگر مى‏دهند. اين در حالى بود كه ايشان از مسأله عريضه‏نويسى آية اللّه العظمى گلپايگانى اصلا خبرى نداشتند. من به محض شنيدن اين مطلب از خوشحالى به گريه افتادم، با خود گفتم: همانطور كه حضرت آية اللّه بر من منّت نهادند كه عريضه را به آب بيندازم، همين‏طور حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  اين عنايت را به من دارند كه اين مؤمن صالح را پيش من بفرستند تا جواب هم نخست به من داده شود و من آن را به آيةاللّه العظمى گلپايگانى برسانم.

 بعد از آن كه جريان خواب آن عالم بزرگوار را به آية اللّه گلپايگانى عرض كردم، منتظر شديم تا ببينيم سه روز ديگر چه خبرى مى‏شود، درست روز سوّم بود كه از طرف عراق اعلام آتش بس يك طرفه شد و شعله‏هاى جنگ تحميلى كه ناخواسته توسط استكبار جهانى بر مردم ايران اسلامى تحميل شده بود با پيروزى ملّت بزرگ ايران رو به خاموشى نهاد.

 7 - حكايت شيخ صدوق؛

 شيخ طوسى؛ و ديگران روايت كرده‏اند كه محمدبن على بن الحسين بن موسى بن بابويه -كه قبر شريف در شهر رى است- نقل مى‏كند كه محمد بن على ابن اسود به من حكايت كرد: روزى پدرت (مرحوم على بن الحسين بن موسى بن بابويه) بعد از درگذشت محمد بن عثمان عمرى؛ -دومين نائب خاص امام زمان‏عليه السلام - عريضه‏اى به خدمت امام‏عليه السلام  نوشت و آن را به حسين بن روح سوّمين نائب خاص امام عصرعليه السلام  داد تا آن را به محضر مبارك حضرت بقيّةاللّه‏عليه السلام برساند. در آن عريضه از حضرت درخواست كرده بود كه از خداوند متعال بخواهند تا براى او فرزندى فقيه عطا نمايد -گويا على‏بن الحسين چند سال بعد از ازدواج بچه‏دار نمى‏شد- پدرت نقل مى‏كرد: سه روز بعد، حسين بن روح به من فرمود:

 حضرت امام زمان‏عليه السلام  دعا فرمودند، شما از همسر فعلى‏ات كه دخترعمويت هست بچه‏دار نخواهى شد، بلكه به زودى با يك كنيز ديلمى ازدواج مى‏كنى كه دو فرزند فقيه وعالم از او نصيب تو خواهد شد.

 عين عبارت امام‏عليه السلام  در جواب نامه على بن حسين چنين ذكر شده است:

 ?... قد دعونا اللّه لك بذلك وسترزق ولدين ذكرين خيّرين?

? ما در اين باره به درگاه خداوند دعا نموديم، به زودى خداوند دو فرزند پسر اهل خير به تو عنايت خواهد فرمود?.

 مدتى از اين واقعه نگذشت كه خداوند دو پسر به على بن حسين عطا نمود، -يكى از آنها محمّد است كه آثار بسيار ارزشمندى از وى به جاى مانده كه از جمله آنهاست كتاب ?كمال الدين و تمام النعمة? در دو جلد، كه مجموعه مباحث اين كتاب به معارف امام زمان‏عليه السلام اختصاص دارد. مؤلف آن را با هدف تبيين ابعاد مختلف مسأله مهدويت وپاسخ به شبهات مخالفين ومعاندين به دستور خود حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  به نگارش در آورده است و اثر ديگر اين فقيه بزرگوار كتاب بسيار ارزشمند فقهى ?من لايحضره الفقيه? است كه يكى از كتب اربعه شيعيان به حساب مى‏آيد و پسر دوّم ايشان حسين نام دارد كه محدثين بسيار زيادى از نسل او بوجود آمدند- در ادامه محمد بن على اسود مى‏گويد: من راجع به خودم نيز از آن حضرت اين مسئلت را داشتم تا خداوند به بركت دعاى آن حضرت پسرى براى من روزى فرمايد، كه بنا به مصالحى درخواست من اجابت نشد.

 بعد شيخ صدوق نقل مى‏كنند: محمد بن على اسود هنگامى كه مى‏ديد من به مجلس استادمان ابن‏وليد؛ رفت و آمد مى‏كنم ورغبت بيشترى به علم و كتب علمى دارم، مى‏فرمود: جاى شگفتى نيست كه تو چنين رغبت و شوقى در علم دارى، چرا كه تو به دعاى امام زمان‏عليه السلام به دنيا آمده‏اى.

 همين‏طور محقق شوشترى نقل مى‏كند كه شيخ صدوق همواره مى‏فرمود: من به دعاى صاحب الامر متولد شده‏ام، و به اين موضوع افتخار مى‏كرد.

 در اينجا مناسب است به نكته ديگرى در زمينه منزلت پدر شيخ صدوق؛ در نزد امام يازدهم‏عليه السلام  اشاره نمائيم: نقل شده است كه حضرت عسكرى‏عليه السلام نامه‏اى به على بن الحسين نوشتند و در آن نامه با اين عبارت به ايشان دعا كردند:

 ?... وجعل من صلبك اولادا صالحين...?

 خداوند از نسل تو فرزندان شايسته‏اى قراردهد.

 بر اين اساس مى‏توان گفت: تولد فرزندان على بن الحسين به بركت دعاى دو امام يعنى حضرت امام حسن عسكرى‏عليه السلام  و حضرت بقية اللّه الاعظم‏عليه السلام انجام يافته است.

 

 8 - حكايت ابوالعباس كشمردى

 از محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب شيبانى در كتاب مصباح الزائر نقل شده است كه روزى به همراه استادم ابو على محمّد بن همام بن سهيل كاتب، جهت ديدار با ابوالعباس به منزل ايشان رفته بوديم، در اثناى صحبت استادم ابو على كاتب از ابوالعباس درخواست نمود تا جريان نجات از اسارت خود را كه به بركت عريضه نويسى به حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام  رخ داده بود براى ما تعريف كند.

 ابوالعباس در پاسخ به اين درخواست چنين گفت: من و ابوالهيجا ابن حمدان جزو كسانى بوديم كه در دست نيروهاى ابوطاهر سليمان‏بن حسن اسير شديم، ولى ابوطاهر دوست من ابوهيجاء را خيلى اكرام مى‏كرد، او را در مجالس خود شركت مى‏داد و به او احترام فوق العاده‏اى قائل مى‏شد؛ لذا هر وقت ابوطاهر جلسه‏اى داشت ابوالهيجا هم در آن شركت مى‏كرد و در ضمن پس از بازگشت از اين مجالس، ما را از اوضاع بيرون واتفاقات آن با خبر مى‏ساخت.

 يك روز من به ابوالهيجا گفتم: حالا كه ابوطاهر به شما اين قدر ارادت دارد، در يك موقعيّت مناسبى وضع مرا هم براى او تعريف كن، شايد بتوانى زمينه نجات مرا از زندان و اسارت فراهم آورى.

 ابوالهيجا گفت: اين كار را همين امشب انجام خواهم داد.

 همان شب ابوالهيجا طبق معمول به مهمانى ابوطاهر رفت. من منتظر ماندم تا او برگردد، امّا وقتى ابوالهيجا برگشت، برخلاف هميشه بدون آنكه سرى به من بزند، به طرف زندان خود رفت. اين رفتار ابوالهيجا مرا نگران ساخت، به همين خاطر تصميم گرفتم تا پيش او بروم و جريان را بپرسم، همينكه به نزد او رسيدم، تا چشمش به من افتاد، شروع كرد به گريه كردن، در همان حال گريه به من گفت: ابوالعباس به خدا قسم آرزو مى‏كنم، اى كاش مريض مى‏شدم وتوانائى مطرح كردن مسأله آزادى تو را از ابوطاهر پيدا نمى‏كردم!

 گفتم: چرا؟ مگر چه شده است؟!

 او گفت: وقتى وضع تو را با ابو طاهر در ميان گذاشتم، ناگهان به شدّت عصبانى شد و قسم خورد كه فردا صبح زود گردن تو را خواهد زد.

 من از شنيدن اين خبر به شدّت ناراحت شدم، و نمى‏دانستم كه در اين شرايط بايد چه كنم.

 ابوالهيجا وقتى حال مرا دگرگون ديد، گفت: ابوالعباس! بخدا قسم هرچه از دستم بر مى‏آمد، تلاش كردم تا ابوطاهر را از اين تصميم منصرف كنم ولى او هيچ‏گونه نرمشى از خود نشان نداد و هر قدر كه من التماس مى‏كردم، او بيشتر ناراحت مى‏شد و بيشتر تهديد مى‏كرد.

 از آنجا كه ابوالهيجا فرد ديندار و مخلص و معتقد به ولايت بود، در ادامه به من گفت: برادرم ابوالعباس! من به هيچ وجه نمى‏خواستم از اين پيشامد، تو را باخبر سازم، ولى باخود گفتم: شايد يك وصيّت مهم شرعى و يا درخواست واجبى داشته باشى، اين بود كه برخلاف خواست قلبى‏ام، اين مسأله را به تو گفتم. با اين همه به خدا توكل كن و محمد و آل محمدعليهم السّلام  را واسطه قرار بده وحلّ اين مشكل را از پروردگار عالم به احترام اين بزرگواران درخواست كن.

 بعد ابوالعباس گفت: به اين ترتيب در حالى كه از زندگى خودم مأيوس شده بودم از ابوالهيجا خداحافظى كرده و به زندان خودم برگشتم. ابتدا غسل كرده، سپس لباسى را به عنوان كفن پوشيدم و سپس رو به قبله نشسته، شروع به خواندن نماز و دعا و مناجات كردم و در ادامه پس از استغفار بدرگاه خداوند متعال تمام ائمه معصومين‏عليهم السّلام  را واسطه قرار دادم و بيش از همه به حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام  متوسل گشتم و از آن حضرت درخواست كردم تا اين مشكل را برطرف سازد. نيمه شب شد و وقت نماز شب فرا رسيد، در اين لحظات كه من هنوز با اميرالمؤمنين‏عليه السلام  مناجات مى‏كردم، ناگهان در يك حالى كه تقريبا نه خواب بودم نه بيدار حضرت على‏عليه السلام  را ديدم و آن حضرت به من فرمودند:

 اى پسر كشمرد! چه شده است كه تو را در اين حال ناراحتى و پريشانى مى‏بينيم؟

 براى  آن حضرت، جريان را تعريف كردم، در پاسخ به من فرمودند:

 ناراحت نباش خداوند مشكل تو را برطرف مى‏سازد، عريضه‏اى را به اين ترتيب كه مى‏گويم بنويس:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 ?من العبد الذليل -بعد اسم خودت را مى‏نويسى- الى المولى الجليل الذي لا إله إلاّ هو الحىّ‏غ القيّوم وسلام على آل يس، ومحمّد وعلي وفاطمة والحسن والحسين وعلي ومحمد وجعفر وموسى وعلي ومحمّد وعلي والحسن وحجّتك يارب على خلقك، اللّهم إنّي لمسلم وإنّي أشهد أنّك اللّه الهى، وإله الأولين والآخرين لا إله غيرك وأتوجه إليك بحقّ هذه الأسماء التي إذا دُعيت بها أجبتَ وإذا سُئلت بها أعطيتَ لمّا صلّيت عليهم وهوّنت عليّ خروجي وكنت لي قبل ذلك عياذا ومجيرا ممّن أراد أن يفرط عليّ أو يطغى?

 سپس سوره ?يس? را قرائت كن و آنگاه هر حاجتى كه دارى، از خداوند متعال بخواه كه انشاء اللّه خداوند آن را برآورده مى‏سازد و غصه‏هاى تو را برطرف مى‏نمايد.

 سپس مولايم على‏عليه السلام  به من فرمود: عريضه خود را ميان مقدارى گِل پاك بگذار وآن را در دريا بينداز. عرض كردم: مولاى من در شرائطى كه من قرار دارم به دريا دسترسى ندارم، حضرت فرمودند: در اين صورت آن را در چاه آب يا آب جارى بينداز.

 در ادامه ابوالعباس گفت: در اين لحظه از خواب بيدار شدم وهمان دستورات حضرت اميرعليه السلام  را انجام دادم، با اين همه آن اضطراب و دل نگرانى باز باقى بود، تا اينكه صبح شد و آفتاب طلوع كرد، مأموران به سراغ من آمدند تا مرا نزد ابوطاهر ببرند. من يقين كردم كه آنها مرا براى اجراى فرمان ابوطاهر يعنى كشتن مى‏برند، لحظاتى بعد مرا وارد مجلس ابوطاهر كردند. وقتى نگاه كردم، ديدم ابوطاهر در بالاى مجلس و رجال مملكتى و از جمله ابوالهيجا در اطراف او نشسته‏اند؛ در حالى كه از ديدن اين صحنه تعجب كرده بودم، وقتى چشم ابوطاهر به من افتاد، مرا به نزد خود فراخواند و همينكه به نزديك تخت او رسيدم، به من دستور داد تا بنشينم. آن‏گاه رو به من كرد وگفت: ما قصد داشتيم با تو همان گونه رفتار كنيم كه خودت شنيده‏اى، ولى از اين تصميم منصرف گشتيم و اكنون شما مختار هستيد كه يا پيش ما بمانى و يا به نزد خانواده‏ات برگردى.

 عرض كردم: در خدمت شما بودن مايه افتخار است، امّا مادر پيرى دارم كه رسيدگى به او بر عهده من است.

 ابو طاهر گفت: هر كارى را كه خودت صلاح مى‏دانى انجام بده.

 وقتى از مجلس او خارج شدم، ناگهان مرا صدا زد، وقتى برگشتم به من گفت: چه نسبتى با على بن ابى‏طالب‏عليه السلام  دارى؟!

 عرض كردم: نسبت خانوادگى ندارم، ولى از دوستداران و پيروان آن حضرت هستم.

 ابوطاهر گفت: به ولايت على بن ابى‏طالب‏عليه السلام چنگ بزن و هرگز از آن جدا مشو. آن بزرگوار به ما دستور فرمودند: كه تو را آزاد نماييم و ما هم هرگز نمى‏توانيم از دستور و فرامين آن حضرت سرپيچى كنيم.

 سپس ابوطاهر مرا با نيكى و احسان به همراه تعدادى از سربازان خود به طرف وطنم رهسپار ساخت و بدين ترتيب به بركت توجهات خاصّ حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام از خطر حتمى مرگ نجات پيدا كردم.

 

9 -  حكايت ابو عثمان سعيد بن بندقى

 فردى به نام ابوالمفضل مى‏گويد: در سال (323ه?.ق) در شهر نصيبين در مجلس ابووائل داودبن حمدان حكايت عريضه‏نويسى ابوالعباس‏بن كشمرد را براى ديگران تعريف مى‏كردم، در آن مجلس فردى بود كه او را ابوعثمان سعيد بندقى شاعر مى‏ناميدند، وقتى من حكايت ابوالعباس را براى حاضران نقل كردم ابوعثمان گفت:

 در همان سالى كه ابوالعباس بن كشمرد را اسير كردند، من هم به حج رفته بودم، از قضا گروهى از حجّاج را هم در همان سال اسير كردند كه از جمله آنها خود من بودم. ما را به همان زندانى كه ابوالعباس در آن حبس بود، بردند. حبس و زندان ما بسيار طول كشيد، من چون مى‏توانستم شعر بگويم قصيده‏اى در مدح ابوطاهر سرودم وآن را به ابوالهيجا رساندم تا به ابوطاهر نشان دهد، بلكه موجبات آزادى يا راحتى من فراهم شود.

 وقتى ابوالهيجا آن شعر را براى ابوطاهر خوانده بود، از آن تاريخ به بعد مرا بيشتر مراعات مى‏كردند و حتى اجازه بيرون رفتن از زندان هم براى انجام بعضى از كارها به من مى‏دادند.

 در آن مدّت طولانى كه در زندان بودم، با ابوالعباس كشمرد هم آشنا شده بودم و با همديگر نشست و برخاست داشتيم. يك روز صبح قبل از طلوع آفتاب ابوالعباس كسى را به دنبال من فرستاده بود تا پيش او بروم، وقتى به حضورش رسيدم به من گفت: براى من كارى پيش آمده است كه فقط از تو بر مى‏آيد. گفتم: آن كار چيست؟ گفت: من عريضه‏اى نوشته‏ام كه بايد اين را در فلان جا به آب بيندازى، چون مأموران فقط به تو اجازه خارج شدن از زندان را مى‏دهند، پس لطف كن اين كار را برايم انجام بدهيد.

 من عريضه را از ابوالعباس گرفتم و به محلى كه گفته بود رفتم، ولى قبل از آنكه طبق دستور او، سوره يس را بخوانيم و عريضه را در آب بيندازم، آن را باز كردم تا از مضمون آن با خبر شوم. وقتى آن را خواندم من هم در صدد برآمدم تا براى خودم هم يك عريضه‏اى بنويسم، امّا كاغذ و قلمى پيدا نكردم و تنها كارى كه به فكرم رسيد اين بود كه يك تكه چوبى را از زمين برداشته و در آب زدم و با رطوبت آن در كف دستم عريضه‏اى را نوشتم، آن‏گاه سوره يس را قرائت كردم، سپس كف دستم را كه در آن عريضه‏ام را نوشته بودم، با آب شستم و سپس عريضه ابوالعباس را به صورت اولش پيچيده و در گِل نهادم و پس از خواندن سوره يس، در آب انداختم و از آنجا به زندان برگشتم.

 وقتى به زندان رسيدم مقدارى از طلوع آفتاب گذشته بود، كمى بعد از آن فرستاده‏اى از طرف ابوطاهر به زندان آمد و مرا احضار كرد و من به همراه او پيش ابوطاهر رفتم. وقتى چشم ابوطاهر به من افتاد خطاب به من گفت:

 در دلم افتاده است كه به تو نيكى كنم، لذا دستور داده‏ام تو را از زندان آزاد كنند، آيا دوست‏دارى نزد خانواده‏ات از طريق دريا برگردى يا مسافرت در خشكى را دوست دارى؟

 ابوعثمان در ادامه گفت: باخودم گفتم اگر بگويم دوست دارم در خشكى مسافرت كنم، شايد ابوطاهر پس از ساعتى از كار خود پشيمان شود و دستور بازگشت مرا صادر كند، ولى اگر از طريق دريا بروم نمى‏تواند مرا برگرداند، به همين خاطر به ايشان گفتم: سرور من! سفر دريايى را بيشتر دوست دارم.

 ابوطاهر دستور داد تا براى من زاد و توشه‏اى تهيه كردند و از طريق دريا عازم بصره شدم. سه روز بعد از آنكه به بصره رسيدم در مجلسى كه علماى زيادى هم در آن حضور داشتند شركت كرده بودم كه ناگهان ديدم يك موكب با جلال وعظمت به طرف بصره مى‏آيد و چون نزديك شدند، ديدم اين موكب متعلق به ابوالعباس كشمرد است كه به همراه گروهى سواره در كمال احترام به بصره وارد مى‏شوند وامير بصره هم به استقبال ايشان از شهر خارج شده است.

 وقتى ابوالعباس به محلى كه ما در آن بوديم رسيد به نزد او رفتم، او وقتى مرا ديد، از مركب خود پياده شد و روبروى من قرار گرفت، پس از آنكه با دقّت و تعجّب مرا نگاه كرد گفت: اى جوان! چكار كردى كه تو را از زندان آزاد كردند؟!

 ابوعثمان مى‏گويد: همه آنچه را كه اتفاق افتاده بود براى ابوالعباس تعريف كردم.

 ابوالعباس در حالى كه متأثر شده بود، خطاب به من گفت: من و تو آزاد شده‏هاى اميرالمؤمنين‏عليه السلام هستيم.

 عرض كردم: آرى چنين است كه مى‏فرماييد.

 سپس ابوالعباس به خانه‏اى كه از قبل برايش آماده شده بود رهسپار شد و در آنجا فرود آمد. امير بصره براى او انواع هدايا ولباس‏ها و... فرستاد و با عزّت تمام از او پذيرايى كرد.

 وقتى چند روزى از اين واقعه گذشت، و ابوالعباس كاملا در محلّ خود مستقر شد، كسى را به دنبال من فرستاد و من به خدمت او رسيدم و چند روزى مهمانش بودم، او با نهايت احترام از من پذيرايى كرد.

 وقتى ابووائل اين حكايت را شنيد در حالى‏كه بسيار متعجب شده بود رو به من كرد وگفت: اى ابا مفضل! سخنان ابوعثمان دلالت بر درست بودن حكايتى كه از ابوالعباس نقل كردى دارد و جاى شكّى در آن نيست.

 در ادامه ابومفضل محمد بن عبداللّه بن بهلول بن همام‏بن مطلب شيبانى اضافه مى‏كند: اين عريضه (كه متن آن در حكايت ابوالعباس ذكر شد) در بين اصحاب ما معروف است و به آن اعتقاد زيادى دارند و در كارهاى سخت و مهم به آن عمل مى‏كنند و اين حكايت را افراد زيادى به طرق مختلفى بيان كرده‏اند كه من در اينجا آنچه را كه خودم شنيده بودم نقل كردم.

 

10 -  چند حكايت از آية اللَّه صافى گلپايگانى (مدظله العالى)

 روزى خدمت حضرت آية اللَّه صافى گلپايگانى در منزلشان به همراه چندتن از دوستان رسيديم، معظم له در ضمن مطالب مختلفى كه بيان فرمودند، جريان چند عريضه را مورد اشاره قرار دادند كه در اينجا به نحو اختصار آنها را ذكر مى‏كنيم:

 الف: زمانى پدرم به يك سر درد بسيار سختى مبتلا مى‏شوند، و هر چه معالجه مى‏كنند نتيجه‏اى حاصل نمى‏شود، حتى به اقوامى كه در تهران ساكن بودند اين جريان را مى‏نويسند، آنها هم براى درمان اقداماتى انجام مى‏دهند ولى باز نتيجه‏اى به دست نمى‏آيد. يك روز به قدرى اين سردرد شدّت پيدا مى‏كند كه پدرم را به كلّى از كار مى‏اندازد. والده كه اهل دعا و توسّل بود به ايشان مى‏گويند: شما يك عريضه‏اى بنويسيد و در چاه مسجد بيندازيد، بلكه انشاءاللّه عنايتى بشود و اين ناراحتى برطرف گردد. (لازم به ذكر است كه درست روبروى منزل ما مسجدى بود كه چاهى داشت مردم در گرفتارى‏ها عريضه مى‏نوشتند و در آن مى‏انداختند).

 مرحوم پدرم گفته بودند: من كه با اين حال نمى‏توانم چيزى بنويسم، كسى را بگوييد اين كار را به نيابت از من انجام دهد. مادرم اصرار كرده بودند كه بايد خودتان بنويسيد و خودتان هم ببريد در چاه بيندازيد، پدرم با زحمت زياد اين عريضه را نوشته بودند و در آن چاه انداخته بودند، حالا يادم نيست فرمودند: كه بعد از انداختن، هنوز به حياط منزل يا اتاقشان نرسيده بودند كه آن سردرد به كلّى برطرف شده بود و از آن به بعد هم هيچ‏وقت دچار سردرد نشدند.

 ب: خانمى از عمه‏زاده‏هاى ما در گلپايگان، چند سال پيش مبتلا به يك آپانديس حادى شده بود. امكانات جراحى در آن وقت زياد پيشرفته نبود، با اين همه دكترى بود به نام دكتر ملكوتى كه فرد نسبتا شجاعى بود، وقتى ديد خطر مرگ اين خانم را تهديد مى‏كند، مى‏گويد: من حاضرم ايشان را عمل كنم، انشاءاللّه كه مفيد واقع شود.

 به حمد للّه عمل با موفقيت انجام گرفت و خطر مرگ برطرف شد، ولى هر چه كردند تا محل زخم التيام پيدا كند، نتيجه‏اى نبخشيد. تا اينكه روزى براى ما كه در قم ساكن بوديم، نامه‏اى نوشتند و درخواست كردند كه جهت شفاى آن خانم عريضه‏اى بنويسيم و به ضريح مقدّس حضرت معصومه‏عليها السلام  بيندازيم.

 بدنبال آن درخواست ما هم عريضه‏اى نوشتيم و طبق آداب خاصّى كه دارد در ضريح حضرت معصومه‏عليها السلام انداختيم. بعد از اين جريان، يك شب درد زخم آن خانم زياد مى‏شود و در اثر فشار درد به بچه‏هايش مى‏گويد:

 چرا شما به دكتر گفتيد كه مرا عمل كند؟ مى‏گذاشتيد با همان درد مى‏مُردم و راحت مى‏شدم!

 در نيمه‏هاى شب، حدود ساعت دو، اهل خانه مى‏بينند: از آن اتاقى كه مريض در آنجا استراحت مى‏كند سر و صدايى مى‏آيد، خيال مى‏كنند كه باز درد زخم شدّت پيدا كرده است و اين سر و صداها به خاطر آن است. وقتى وارد اتاق مى‏شوند با صحنه عجيبى روبرو مى‏شوند، آن خانم به آنها مى‏گويد: زخم بدن من به كلّى التيام پيدا كرده است. آنها هم وقتى نگاه مى‏كنند، مى‏بينند اصلا اثرى از زخم نيست!! بعد، از او مى‏پرسند چه شد؟

 مى‏گويد: درد زخم من كمى تخفيف پيدا كرد، خوابم برد و ناگهان در عالم خواب، ديدم در قم، منزل حضرت آية اللّه گلپايگانى هستم، -اين خانم دختر پسر خاله مرحوم آيت اللّه العظمى گلپايگانى هستند- وقتى آقاى گلپايگانى مرا در حال ناراحتى ديدند پرسيدند: چرا ناراحت هستيد؟ عرض كردم: آقا! مگر آقاى صافى به شما نگفته‏اند من از وقتى كه عمل كرده‏ام، زخم جاى عملم التيام پيدا نمى‏كند و به شدّت مرا ناراحت كرده است؟ آقاى گلپايگانى هم دست خود را به محل زخم گذاشته، بلا فاصله آن زخم خوب مى‏شود.

 بعد كه حساب كرديم ديديم جريان بر طرف شدن ناراحتى او به فاصله چند روز بعد از انداختن عريضه به ضريح مقدّس حضرت معصومه‏عليها السلام  واقع شده بود.

 ج: همانطور كه گفتم: خانواده ما به دعا وتوسل بسيار مقيّد ومعتقد بودند و در پيشامدها ازاين امور بيشتر بهره مى‏بردند. يك وقتى والده‏ام سخت مريض شدند و در آن موقع ما به قم آمده و در قم سكونت داشتيم. روزى نامه‏اى از پدرم براى من رسيد، در آن نوشته بودند: كه والده‏ات مى‏گويد شما يك عريضه براى ايشان بنويسيد و آن را به عتبات بفرستيد تا در ضريح حضرت ابا عبداللّه الحسين‏عليه السلام بيندازند انشاء اللَّه آقا عنايتى كنند و اين مريضى برطرف شود.

 من در نجف آشنايى داشتم، عريضه‏اى را نوشتم و براى او فرستادم تا در موقع سفر به كربلا آن را در مرقد امام حسين‏عليه السلام  بيندازد. چند وقتى از اين جريان گذشته بود كه از آن آقا نامه‏اى برايم آمد كه در آن نوشته بود: فلانى ما در راه كربلا عريضه شما را گم كرديم، انشاءاللّه به دست صاحب اصلى‏اش مى‏رسد و شما هم به خواسته و هدفى كه داريد نائل مى‏شويد.

 دو يا سه ماه بعد از آن، در حالى كه هنوز والده مريض بودند، روزى من قرآنى را كه همان دوستم از نجف برايم فرستاده بود برداشتم تا به مطلبى در آن نگاه كنم، وقتى آن را باز كردم ديدم كاغذى در لاى آن هست، وقتى به آن كاغذ نگاه كردم ديدم: اين همان عريضه‏اى است كه من آن را به نجف فرستاده بودم. ناگهان گويى الهامى به من شد به اين مطلب منتقل شدم كه اين پيشامد معنايش آن است كه: والده ما از اين مريضى صحت پيدا نمى‏كنند و اين نشان ردّ عريضه ماست. از قضا همانطور شد و مرحوم والده‏ام چند وقت بعد با همان بيمارى به رحمت خدا رفتند.

    سؤالات و شبهات عريضه نويسى

  همانگونه كه درباره ساير احكام و مقررات اسلامى در طول تاريخ با انگيزه‏هاى مختلف سؤالات و شبهاتى مطرح شده است، در زمينه عريضه نويسى نيز پرسش و ايرادات زيادى به چشم مى‏خورد. در اين قسمت كه بخش پايانى اين نوشته است به مباحثى پرداخته مى‏شود كه هر يك از آنها به منزله تكميل كننده قسمت‏هاى قبلى يا پاسخى براى بعضى از شبهات و يا سؤالاتى كه درباره عريضه نويسى مطرح شده محسوب مى‏گردد.

  1- در مباحث قبلى اشاره شد كه عريضه نويسى شيوه‏اى از توسل است كه در موقعيّت‏هاى خاص، اهلبيت‏عليهم السّلام  بر تمسك به آنها سفارش كرده‏اند بنابر اين همانند دعا و نيايش نتيجه بخشى آن مشروط به رعايت بعضى از امور است كه از آنها به عنوان شرايط تأثير عريضه نويسى مى‏توان ياد كرد. بديهى است كه عدم توجّه به آنها از فراهم شدن زمينه تأثير توسل و تحقق امر در خواست شده، جلوگيرى به عمل مى‏آورد. به يك اعتبار اين شرايط به دو دسته تقسيم مى‏شوند:

 الف) شرايط نويسنده عريضه: بعد از معرفت به خدا و سلطنت مطلقه او و همينطور ايمان به منزلت اهلبيت‏عليهم السّلام كه وسائط فيض الهى‏اند ضرورت دارد كه نويسنده عريضه اين شرايط را در خود احراز كند.

 1 - توبه از گناهان: امام صادق‏عليه السلام  از پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: بهترين دعا استغفار و طلب آمرزش گناهان است. مرحوم علامه مجلسى در شرح اين روايت مطالب زيادى بيان كرده و از جمله مى‏نويسد: چون استغفار وسيله بر طرف شدن گناهان است و گناهان بزرگترين پرده و حجاب‏هاى مستجاب شدن دعاها هستند.  امام باقرعليه السلام  در اين باره مى‏فرمايند: گاهى بنده از خدا درخواستى مى‏كند و شرايط هم براى بر آورده شدن حاجت او كاملا مهيّاست ولى خداوند تبارك و تعالى به ملائكه دستور مى‏دهد كه مانع بر آورده شدن در خواست او شوند و آن گاه در تبيين علت اين كار مى‏فرمايد: ?بنده با مرتكب شدن گناه، خود را در معرض سخط من قرار داده است سزاوار است كه او را از بر آورده شدن درخواستش محروم سازيم?.  

 بنابر اين يكى از شرايط پذيرفته شدن درخواست‏ها توبه و پرهيز از گناهان است. فرد آلوده به گناه مادامى كه دست از گناه بر نداشته است نبايد توقع داشته باشد كه اگر عريضه‏اى به يكى از معصومين‏عليهم السّلام مى‏نويسد در خواستش بر آورده شود.

  2- عدم ترك عمل: هرگز عريضه نوشتن جاى عمل انسان را نمى‏گيرد، لذا فرد بعد از نوشتن در خواستش اگر متوجه وجود زمينه‏هاى عملى براى بر آورده شدن خواسته خودش شد بايد آنها را دنبال كند، چرا كه به فرموده امام صادق‏عليه السلام :

?الداعى بلا عمل كالرّامى بلا وتر?

 ?دعا كننده‏اى كه پايبند عمل نيست همانند تير اندازى است كه وسيله تيراندازى (كمان) را در اختيار ندارد?

3 - هماهنگى خواسته با دل انسان: اگر انسان در ضمن عريضه خود وانمود مى‏كند كه هيچ راهى براى بر آورده شدن خواسته‏اش جز عنايت خاصّ خداى متعال و توجه ائمه اطهارعليهم السّلام  ندارد واقعا چنين باشد؛ يعنى در حالتى اقدام به نوشتن عريضه كند كه مضطر باشد و هيچ اميدى به راه‏هاى عادى و اسباب معمولى نداشته باشد. روايت شده است كه خداوند متعال به حضرت عيسى‏بن مريم‏عليه السلام  چنين وحى فرستاد:

 اى عيسى! وقتى مى‏خواهى دعا كنى همانند كسى كه در حال غرق شدن هست و فرياد رسى ندارد دعا كن، اميدت فقط به من باشد، در چنين حالى دعا كردن از تو و اجابت نمودن از من نيكوست.

4 -  اطمينان به قبولى درخواست: حسن ظن بنده به پروردگار عالم و اهلبيت عصمت‏عليهم السّلام  به گونه‏اى باشد كه جزم داشته باشد كه خواسته او اجابت مى‏شود. حضرت صادق‏عليه السلام  مى‏فرمايند:

 ?وقتى دعا مى‏كنى و از خداوند حاجتى را در خواست مى‏نمايى بايد چنان گمان كنى كه حاجت تو پشت در است و منتظر دعاى توست، همين كه دعاى تو تمام شد آن را به تو اعطا مى‏كنند.?

 و از پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله  نقل شده است كه آن حضرت فرمودند:

خدا را در حالى كه يقين به اجابت او داريد بخوانيد.

 علاوه بر موارد مذكور حضور قلب، طهارت انسان در حال نگارش عريضه، خضوع و تذلّل، مداومت و اصرار و تكرار بر خواسته و مطلوب، اگر عريضه‏اى را يكبار نوشت حاجتش بر آورده نشد نااميد نشود و بار دوم بنويسد و...، در نظر داشتن اوقات و اماكن مناسب و مخصوصا رعايت ادب مع اللّه و ولى اللّه در اجابت خواسته انسان بسيار مؤثرند.

   ب) شرايط حاجت مورد نظر: بايد توجه داشت كه همه درخواستهاى انسان صلاحيت برآورده شدن را ندارند بلكه خواسته فرد حداقل بايد داراى دو شرط باشد تا بتوان اميدوار به برآورده شدن آن بود.

 اولا: درخواست نويسنده عريضه مخالف سنت‏هاى جاريه الهى و اراده تكوينى خداوند نباشد، به عبارت ديگر چيزى را درخواست كند كه با نظام حاكم بر عالم و قوانين آن هماهنگ باشد به عنوان مثال مطلوب او جمع بين نقيضين نباشد نظير اينكه درخواست كند هم باران ببارد هم نبارد.

 يا مثلاً فردى در خواست كند كه خدايا مرا به خلق خودت نيازمند نكن؛ در حاليكه مشيّت خدا بر اين تعلق گرفته است كه نيازهاى بندگان او به كمك يكديگر بر آورده شود.

 در حديث وارد شده است كه على‏عليه السلام  فرمودند:

 ?روزى در حضور پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله  چنين دعا كردم كه پروردگارا! مرا محتاج احدى از بندگانت مكن. وقتى پيامبرصلّى اللّه عليه و آله  اين دعا را شنيدند به من فرمودند: يا على! اينگونه دعا نكن چون هيچ بنده‏اى نيست مگر اينكه به ساير مردم نيازمند است. على‏عليه السلام مى‏فرمايند: عرض كردم: يا رسول اللّه‏صلّى اللّه عليه و آله پس چگونه دعا كنم؟ حضرت فرمودند: بگو: پروردگارا! مرا محتاج بندگان بد و پست مكن.?

 ثانيا: درخواست بايد امر حلالى باشد، به بيان ديگر خارج از اراده تشريعيه خداوند نباشد. در اشاره به اين حقيقت على‏بن ابيطالب‏عليه السلام مى‏فرمايند:

?لا تسأل...ما لا يحلُّ?

?از خداوند عالم چيزى را كه حلال نيست درخواست مكن.?

 چون چنين درخواستى با اساس تعاليم الهى در تعارض است بخاطر اينكه هر يك اوامر و نواهى الهى ريشه در يك سلسله مصالحى دارد كه تأمين كننده سعادت و كمال انسانند. اگر اجازه برآورده شدن خلاف اين احكام و مقررات داده شود در حقيقت زمينه تحقق كمال انسانى از بين مى‏رود و...

 

 چند تذكّر:

 1 - توجه به اين نكته نيز لازم است كه اگر كسى تمام آداب و شرايط توسّل را در موقع نگارش عريضه به جاى آورد امّا به حسب ظاهر در خواستش بر آورده نشد نبايد تصور كند كه درخواست او ردّ شده است، چه بسا خداوند دوست دارد بنده‏اش باز به او مراجعه كند، پس بدون آنكه نااميد شود دوباره حاجت خود را از خدا طلب كند. به علاوه بعضى از دعاها سزاوار است كه چند سال بعد از درخواست، اجابت شوند. بنابر اين در مواردى شايد وقت استجابت دعا نرسيده است. و گاهى نيز اصل بر آورده شدن حاجت به صلاح فرد نيست لذا خداوند بواسطه لطف و عنايتى كه به بنده خود دارد خواسته او را چون به ضرر اوست برنمى‏آورد، امّا وى را از پاداش معنوى دعا محروم نمى‏سازد، چون اصل دعا كردن داراى بركاتى است كه مؤمن از هيچ طريقى به جز دعا كردن به آن بركات نمى‏رسد.

 در روايتى از امام صادق‏عليه السلام  به مسيربن عبد العزيز مى‏فرمايند:

 ?اى مسير! دعا كن...گمان مكن كه دعا تأثيرى ندارد همانا در نزد خداوند متعال مقام و منزلتى هست كه جز از طريق دعا نمى‏توان به آن دست يافت...?

  2- گاهى در نتيجه عادت و انس بيشتر با عالم طبيعت و عدم آگاهى از واقعيت‏هاى ماوراى طبيعت گمان مى‏شود كه تمامى علل و اسباب اداره نظام عالم منحصر در تأثيرات متقابل امور مادى در يكديگر است، لذا وقتى از ضرورت دعا و توسل و نظاير آن بحث به ميان مى‏آيد سؤال مى‏شود: مگر دعا چه خاصيتى دارد كه از طريق آن بتوان در نظام تكوين و عالم نفوس تصرّف كرده و تغييراتى انجام داد؟

 حقيقت آن است كه طرح اين گونه سؤالات يا ناشى از عدم اطلاع درست نسبت به حقايق هستى و يا حاكى از عدم آشنايى كافى نسبت به معارف اسلامى است. چرا كه اولا: حقايق عالم هستى منحصر در پديده‏هاى مادى محسوس و تأثيرات آنها نمى‏باشد. ثانيا: امورى چون ذكر توسل و دعا و استغاثه و... نه تنها مخالف سنن الهى نيستند بلكه اين امور هم از جمله علل و اسباب مهم معنوى حاكم بر جهان هستند. به عبارت ديگر امور مذكور هم در كنار ساير سنن و اسباب در حفظ و يا ايجاد تغيير در اجزاى مختلف نظام هستى مؤثرند.

 لذا وقتى به توصيفات موجود در سخنان معصومين‏عليهم السّلام  در زمينه دعا مراجعه مى‏كنيم، به تعابيرى نظير آنچه در ذيل به آنها اشاره مى‏شود بر خوريم:

 اميرالمؤمنين‏عليه السلام  مى‏فرمايد:

 ?الدعاء ترس المؤمن?

? دعا سپر مؤمن است?.

 يا در روايتى، امام صادق‏عليه السلام  مى‏فرمايد:

 ?الدعاء أنفذ من السنان الحديد?

 ?دعا از نيزه آهنين (در تأثيرگذارى) تيزتر و نافذتر است?.

 رسول خداصلّى اللّه عليه و آله  مى‏فرمايد:

 ?الدعاء سلاح المؤمن و عمود الدين و نور السموات و الارض?

? دعا سلاح مؤمن و ستون دين و نور آسمان‏ها و زمين است?.

 مجموعه چنين رواياتى جايگاه و نقش مهمّ ذكر و دعاء و ميزان تأثير آن را در نظام هستى مشخص مى‏نمايند.

 3 - مطلب ديگرى كه در زمينه دعا و توسل مورد اشكال قرار مى‏گيرد آن است كه نظام عالم بر اساس قضا و قدر الهى اداره مى‏شود و قضا و تقدير الهى امرى غير قابل تبديل و تغيير است، در نتيجه اگر دعا مؤثر هم باشد، در مواردى كه امرى از طرف خداوند مقدّر شده است دعا نمى‏تواند در آن تأثير داشته باشد.

 در اين زمينه نيز بعد از بررسى دقيق معارف اسلامى معلوم مى‏گردد كه:

 اولا: در لوح اثبات و محو تغيير امكان‏پذير است يعنى مقدّرات الهى به گونه‏اى هستند كه گاهى كم و زياد مى‏شوند. به عبارت صحيح‏تر گاهى مقدّرات الهى مشروط هستند و در شرايط خاصّى تغيير پيدا مى‏كنند. به عنوان مثال ممكن است براى شخصى مدّت زمان خاصى مثلا سى سال عمر كردن مقدر مى‏شود البته مشروط به اينكه فلان گناه را مرتكب نشود و گرنه تأثير آن گناه آن است كه ده سال از عمر او مى‏كاهد و يا فلان عمل خير مثل صله رحم، يا دعاو... را اگر انجام دهد عمرش طولانى مى‏شود، چون اين امور هم بر طول عمر او مى‏افزايند.

 ثانيا: بر فرض قبول اشكال عدم امكان وقوع تغيير و تبديل در تقدير الهى، مى‏توان گفت: از بررسى روايات مربوط به دعا و نيايش بخوبى معلوم مى‏گردد كه از جمله مقدّرات الهى آن است كه دعا مى‏تواند جلو وقوع قضا و قدر حتمى الهى را بگيرد، در اين باره پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمايند:

 ?الدعاء يردّ القضاء وقد اُبرم إبراما-وضمّ اصابعه‏صلّى اللّه عليه و آله ?.

? دعا مى‏تواند جلوى قضايى را كه به مرتبه حتميّت رسيده است بگيرد و مانع تحقق آن در خارج بشود?.

 و يا امام صادق‏عليه السلام  در تعبيرى نزديك به اين مضمون مى‏فرمايند:

 ?ان الدعاء يردّ القضاء وقد اُنزل من السماء وقد اُبرم إبراما?.

? دعا مى‏تواند جلو آن قضايى را كه از آسمان نازل شده و به مرحله حتميّت و ابرام رسيده است بگيرد?.

 يعنى از تحقق خارجى آن جلوگيرى به عمل مى‏آورد.

  4- موضوع ديگرى كه در اين زمينه بعضى‏ها مطرح مى‏كنند آن است كه باتوجه به جايگاه بسيار رفيعى كه اصل امامت در جهان‏بينى اسلامى دارد، امام از ويژگى‏هاى خاصّى برخوردار است كه از جمله آنهاست اعلم بودن وى به تمامى امور و مصالح موجود در جهان، يعنى از آنجا كه امام، اولواالامر و واجب الاطاعة است لذا نه تنها بايد به همه مسائلى كه مورد نياز مردم است عالم باشد بلكه بايد آگاه‏ترين فرد به آن امور باشد.

 بر اين اساس است كه در كتابهاى روايى ابواب مختلفى به تشريح و تبيين اين موضوع اختصاص داده مى‏شود. در بخشى از آنها با تعبير ?خزّان العلم? و در برخى ديگر با عنوان ?عالم بما كان وما يكون وما هو كائن? و در طايفه‏اى ديگر از روايات تصريح شده است كه ائمه‏عليهم السّلام به همه احتياجات و اعمال بشر و به احوال شيعيان خود آگاهى كامل دارند:

 سعد بن ابى الاصبغ مى‏گويد:

 روزى در حضور امام صادق‏عليه السلام  بودم، حسن كرخى وارد شد و درباره موضوعى از آن حضرت سؤال كرد. امام‏عليه السلام پاسخ دادند، ولى او قبول نكرد و آن مطلبى را كه امام‏عليه السلام فرموده بودند انكار نمود. امام‏عليه السلام  وقتى انكار ايشان را ديدند فرمودند:

 ?أترى من جعله اللّه حجّة على خلقه يخفى عليه شى‏ء من امورهم؟?  

? آيا گمان مى‏كنى كه خداوند از كسى كه او را حجّت براى خلق قرار داده است، مسائل آنها را از وى پنهان و مخفى نگه مى‏دارد؟?

 حال اين سؤال است كه وقتى حضرات معصومين‏عليهم السّلام  از چنين علمى برخوردارند يعنى از تك تك خواسته‏هاى مردم خبر دارند، در اين صورت چه نيازى به دعا و طلب و توسل خود افراد وجود دارد؟ اين بزرگواران با توجه به لطف و محبّت و قدرت و توانايى و علمى كه دارند، قبل از درخواست شخص، نيازش را برآورده كنند. و يا بعضى ديگر مى‏گويند: دعا كردن نه تنها با اصل لزوم تسليم در برابر اراده خدا و رضا به قضاى خداوند متعال هم خوانى ندارد بلكه به گونه‏اى اظهار وجود و مخالفت در مقابل خداوند است، بديهى است كه چنين كارى به هيچ وجه برازنده يك مؤمن واقعى نيست. در پاسخ به اين گونه از سؤالات بايد گفت:

 اولا: اصل دعا و توسل به خودى خود نوعى از عبادت است كه بسيارى از كمالات معنوى تنها از طريق آن قابل تحصيل است و عليرغم احاطه علم معصومين‏عليهم السّلام  به تمامى نيازهاى مؤمنين، باز مناسب است كه آنها همواره به دعا و توسل اهتمام بورزند تا به آن مراتب و منزلت‏هاى والا دست پيدا كنند.

 ثانيا: ما دعا و توسل و استغاثه و... را به دستور خداوند متعال كه عالم بر جميع امور است انجام مى‏دهيم يعنى خداوند حكيم و عليم كه نظام هستى را بر اساس يك سلسله اسباب و عللى خلق كرده و اداره مى‏نمايد با توجه به واقعيت‏هاى موجود و مصالحى كه مقدّر شده است از انسان مى‏خواهد يا خواسته كه جهت تحقق بعضى از كارها به امورى چون دعا و توسل متمسك شود؛ چرا كه اين امور خود در رديف بسيارى از موضوعات ديگر از سنن الهى محسوب مى‏شوند كه بر اين مسأله آيه ?ادعوني استجب لكم? دلالت صريح دارد، يعنى بسيارى از كارها در نظام عالم تنها از طريق توسل و درخواست و دعا  قابل تحصيل و دست يابى هستند.

5- اگر واقعا توسل به پيامبرصلّى اللّه عليه و آله  و ائمه اطهارعليهم السّلام  جائز است واين همه مفيد و مؤثر مى‏تواند باشد، پس چرا افرادى چون ابن‏تيميه و محمدبن عبدالوهاب و ابن قيّم جوزى با آن مخالفت مى‏كردند و حتى چنين امورى را شرك و موجب كفر و خروج از دين به حساب مى‏آورند؟

 گر چه وقتى در مطالب صفحات قبل، به ويژه بخش توجيه عقلى و ادله نقلى عريضه نويسى توجه شود، پاسخ اين سؤال هم معلوم مى‏شود، ولى به نظر مى‏رسد باتوجه به اهميّت اين بحث، ضرورت دارد كه ضمن نقل اقوال بعضى از علماى وهابى به صحّت و سقم گفتار آنها ولو به نحو اختصار اشاره‏اى شود.

 ابن تيميّه (ابن تيميّه از علماى حنبلى بوده است كه در قرن هفتم و هشتم هجرى) درباره توسل به پيامبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله و حاجت خواستن از آن حضرت و... مى‏گويد: خواندن ميّت بدون توجه به خداوند اگرچه آن ميّت از انبياء باشد، و يا اينكه از ميّت خواسته شود كه او از خداوند بخواهد كه حاجت ما برآورده شود، و يا اينكه از خداوند چنين بخواهيم: اى خدا! به جاه و مقام فلانى، حاجت ما را برآور و... اين‏ها منهى و غير جائز است و سرانجام منتهى به شرك در عبادت مى‏گردد.

 باز در جاى ديگر مى‏گويد: اگر كسى از زيارت قبر پيغمبرصلّى اللّه عليه و آله  قصد دعا و سلام نداشته باشد، بلكه منظور او طلب حاجت از پيغمبر باشد و براى اين منظور در نزد قبر مطهّر، صداى خويش را بلند كند، چنين كسى رسول خداصلّى اللّه عليه و آله  را اذيّت كرده و به خدا شرك آورده و به خود ستم روا داشته است.  

 محمّد بن عبدالوهاب بنيانگذار فرقه وهابيّت مى‏گويد: توسّل به مردگان خطاب به معدوم است و از نظر عقل، كار زشتى است، زيرا مرده قدرت بر اجابت تقاضاى زندگان را ندارد، و در جاى ديگر مى‏گويد: انواع عبادت‏هايى كه خداوند به آنها امر كرده است از قبيل اسلام و ايمان و احسان و دعا و... تمام اينها خاص خدا مى‏باشد

 و باز در جاى ديگر مى‏گويد: هركس پيغمبر اسلام‏صلّى اللّه عليه و آله  يا به غير او از پيغمبران و اولياء صالحين، استغاثه كند و يا يكى از ايشان را مورد نداى خود قرار دهد و يا از او طلب شفاعت كند، چنين كسى همانند مشركين مى‏باشد...

 و همين‏طور گفته است: شرك كسانى كه در قبور طلب شفاعت مى‏كنند از شرك بت‏پرستان جاهليّت بدتر است.

 از ابن قيّم در اين باره نقل شده است: در توسل به ميّت اگرچه پيامبر اسلام‏صلّى اللّه عليه و آله  هم باشد شرك است زيرا او مرده و نابود شده است. به دليل اين كه قرآن مى‏گويد ?إنّك ميّتٌ وانّهم ميّتٌ? يعنى تو اى پيامبر مى‏ميرى و آنها هم خواهند مرد. و بعد اضافه مى‏كند: استغاثه به اموات و گفتن كلماتى مثل يا سيّدى! يارسول اللّه! انصرني. ياسيّدي! علي بن ابي‏طالب اغثني و نظاير آنها شرك است

 از دقت در اين مطالب و نظاير آن چند مطلب استفاده مى‏شود، كه از جمله آنهاست:

  1- توسل به غير خدا شرك است.

  2- توسل به مرده، توسل به معدوم است.

 در ضمن اشاره به ادله علماى مزبور، اين دو مسأله را با توجه به آيات و روايات و ديدگاه‏هاى علماى ديگر به نحو اختصار مورد بررسى قرار مى‏دهيم:

 ابن تيميّه آن جا كه مى‏گويد: توسل شرك است در ادامه اضافه مى‏نمايد:  دليل ما اين آيه شريفه است:

 ...وَ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قَطْمِيرٍ?إِنْ تَدْعُوهُمْ لايَسْمَعُوا دُعائَكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا ما اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَ لايُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ

? كسانى را كه بخدايى مى‏خوانيد در جهان داراى پوست و هسته خرمايى نيستند؛ اگر آنها را بخوانيد نشنوند و اگر بشنوند (مانند عيسى و عزيز و فرشتگان و فراعنه) جواب ندهند و روز قيامت چون آنها را شريك خدا گرفتند شما را كافر دانند و هيچكس مانند خداى دانا تو را به حقيقت آگاه نگرداند?.

 يا در جاى ديگر به آيات شريفه:

 قُلِ ادْعُوا الَّذينَ زَعَمْتُم مِّنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُم وَلا تَحْويلا اُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ اِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُورا

[? اى رسول ما مشركان را] بگو: از اين بتها، آن را كه بجز خدا مؤثّر مى‏پنداريد در حوايج خود بخوانيد تا ببينيد كه نه دفع ضررى از شما توانند كرد و نه تغيير حالى بشما توانند داد. آنهايى را كه كافران، بخدايى مى‏خوانند آنان خود بدرگاه خدا وسيله تقرّب مى‏جويند و هر كه مقرّب‏تر است بيشتر اميدوار به رحمت و ترسان از عذاب اوست كه البته از عذاب خدا بايد سخت هراسان بود?.

 و همين‏طور به آيات ديگرى كه متضمن اين مضمون‏اند استدلال كرده، مى‏گويد: برطبق مفاد اين گونه آيات عقيده و عمل كسانى كه براى تقرّب به خدا و يا براى رفع و دفع مشكلات خويش به غير خدا توسّل مى‏جويند، فاسد و باطل است. به اين ترتيب هرگونه توسّل به ارواح پيامبران وامامان‏عليهم السّلام  را نفى مى‏كنند و آن را مخالف با توحيد مى‏شمرند.

 به اين‏گونه استدلال‏ها مى‏توان به چند صورت پاسخ داد:

 اولا: از قرائنى كه در قبل و يا بعد از اين آيات است، به خوبى معلوم مى‏شود كه منظور از آنها بت‏هاست كه عده‏اى آنها را شريك خدا مى‏پنداشتند و براى آنها قدرتى در برابر قدرت خداوند قائل بودند، كه اين همان شرك در ربوبيّت مى‏باشد و امر غلط و باطلى است، امّا قائلين به جواز توسل به انبياء وائمه‏عليهم السّلام  هرگز براى آنها در مقابل خداوند استقلال قائل نيستند، بلكه هدف‏شان آن است كه از آبرو و منزلت آنها در پيشگاه خداوند مدد جسته و از احترام و عظمتى كه در نزد خداوند دارند كمك بگيرند. اين كار به هيچ وجه قابل قياس بانوع نگرش بت‏پرستان به بت‏هانيست.

 ثانيا: در مقابل آيات مذكور، يك سلسله از آيات ديگرى هم در قرآن وجود دارند كه اجازه توسل به غير خدا را تأييد مى‏كنند:

 در قرآن كريم آمده است كه فرزندان حضرت يعقوب‏عليه السلام براى استغفار به پدرشان توسل جستند و او را در پيشگاه خداوند متعال واسطه قرار داده، چنين گفتند:

 يا أَبانا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئِين َ?قالَ سَوْفَ أسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الَّرحِيمُ

? اى پدر! براى ما طلب آمرزش كن زيرا ما خطا كاريم پدر گفت: بزودى براى شما از درگاه خداوند آمرزش مى‏طلبم كه او بسيار بخشنده و مهربان است?.

 و همچنين در سوره نساء مى‏فرمايد:

 لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهُ وَ اسْتَغْفَرُ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوابا رَحيما

?[اى پيامبر] اگر هنگامى كه گروه منافق بر خود به گناه ستم كردند از كردار خود به خدا توبه نموده و به تو رجوع مى‏كردند كه براى آنها استغفار كنى و از خدا آمرزش خواهى، البته در اين حال خدا را پذيرنده توبه و مهربان مى‏يافتند?.

 و حتى در آيه‏اى از سوره مائده كه قبلا اشاره شد، صريحا دستور داده مى‏شود كه:

 ?اى مؤمنان! براى تقرّب به خداوند وسيله‏اى انتخاب كنيد...?

 ثالثا: وقتى تاريخ اسلام را ورق مى‏زنيم به موارد زيادى بر مى‏خوريم كه از آنها چنين معلوم مى‏شود كه مسأله توسّل به انبياء و ائمه‏عليهم السّلام  و صالحان، در صدر اسلام و در زمان صحابه يك امر عادى به حساب مى‏آمد و نه تنها كسى با آن مخالفت نمى‏كرد بلكه در مواقع ضرورى، خود آنها به حضرت رسول‏صلّى اللّه عليه و آله  و بلكه به اطرافيان او توسّل مى‏جستند. چنانكه نقل شده است در زمان خلافت عمر يك سال خشك‏سالى پيش آمد، عمر به عبّاس عموى پيامبرصلّى اللّه عليه و آله  توسّل جست و چنين گفت:

 ?اللّهم كنّا نتوسّل إليك بنبيّنا فتسقينا وإنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا?  

? بار پروردگارا! ما هنگام خشك‏سالى به پيغمبرمان متوسّل مى‏شديم تو ما را سيراب مى‏كردى، اكنون به عموى پيامبر تو متوسّل مى‏شويم ما را سيراب كن?.

 يا همانگونه كه پيش از اين اشاره شد پيامبرصلّى اللّه عليه و آله  به مرد نابينايى دستور دادند اين دعا را بخواند:

 ?الّلهم انّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد نبيّ الرحمة يا محمّد انّى توجّهت بك إلى ربّي في حاجتي لتقضي لي الّلهم شفّعه لي?

 و همين‏طور آمدن بلال به همراه عده‏اى از صحابه بر سر قبر پيامبرصلّى اللّه عليه و آله  و توسّل كردنش به آن حضرت با عبارت:

 ?يارسول اللّه استسق لأمّتك... فانهم قد هلكوا?

? اى رسول خدا! از خدايت براى امّتت باران بخواه... ممكن است آنها هلاك شوند?.

 نتيجه آنكه: توسل به ما سوى اللّه اگر نظير احترام به پدر و مادر و سجده براى ملائكه به اذن خداوند باشد، هيچ‏گونه منعى ندارد، چون فرد توسّل‏كننده آن امر را شريك خدا در آفرينش جهان يا اداره آن نمى‏داند و عقيده لزوم پرستش آنها را هم ندارد. بلى اگر نظر توسّل‏كننده مثل ديدگاه بت‏پرستان نسبت به بت‏ها باشد كه آنها را دخيل در خلقت و اداره نظام هستى مى‏دانستند، چنين كارى باطل و محكوم بود. ولى همان طور كه بارها اشاره شد منظور از توسّل اين است كه به مقام پيامبر يا امامان‏عليهم السّلام  در پيشگاه خدا متوسل شود و اين در حقيقت توجه نمودن به خدا است، زيرا احترام به پيامبر و ائمه‏عليهم السّلام  نيز به خاطر آن است كه آنها فرستاده و برگزيده او هستند و در راه او گام بر مى‏دارند. و بعلاوه اجازه اين توسل را خود پروردگار عالم صادر فرموده و به عنوان يك تكليف و وظيفه، بندگان خود را ملزم به رعايت آن ساخته است.

 امّا اين‏كه مى‏گويند: چون هركس مُرد معدوم گرديده است! لذا از معدوم حاجت خواستن امر باطل و عبثى است:

 اولا: اين حرف را بسيارى از علماء اهل سنّت ردّ كرده‏اند. مثلا ابوحامد غزالى در احياء علوم‏الدين مى‏نويسند: بعضى از علماء گفته‏اند: ?مرگ همان عدم است?. اين نظريه ملحدان و همه كسانى است كه ايمان به خدا و روز ديگر ندارندو...

 ثانيا: در تاريخ ومتون روايى آمده است كه در پايان جنگ بدر پيامبرصلّى اللّه عليه و آله به سرچاهى كه مرده‏هاى كفّار و مشركان را در آن ريخته بودند تشريف آوردند و خطاب به آنها چنين فرمودند:

 آيا وعده خداوند تبارك و تعالى درست بود يا نه؟

 اصحاب به آن حضرت گفتند: يا رسول اللّه! مردگان را صدا مى‏زنى؟!

 پيغمبرصلّى اللّه عليه و آله  فرمودند: شما از آنها شنواتر نيستيد، آنها هم مى‏شنوند ولى نمى‏توانند جواب بدهند...

 ثالثا: گذشته از روايات و كلمات علماء، برخوردارى از حيات برزخى و زنده بودن برزخيان، يك اصل مسلّمى است كه در قرآن هم بارها به آن اشاره شده، از جمله در آنجا كه درباره شهدا مى‏فرمايد:

 وَ لاتَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَل فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتا بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لاتَشْعُرُونَ

? و به آنها كه در راه خدا كشته مى‏شوند مرده مگوئيد بلكه آنها زنده‏اند، ولى شما درك نمى‏كنيد?.

 يا در آيه ديگر:

 وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتا بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ  

? گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند. آنها زندگانند و در نزد خداى خود روزى مى‏خورند?.

 يا در آيه‏اى مى‏بينيم خداوند به اهل ايمان اين‏گونه خطاب مى‏كند:

 يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِرْجِعي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَادْخُلي في عِبادي وَ ادْخُلي جَنَّتي

? اى نفس به اطمينان رسيده! به سوى پروردگارت برگرد. در حالى كه هم تو از او خوشنودى و هم او از تو خشنود است، به ميان بندگان من درآى و در بهشتم داخل شو?.

 اگر بعد از مرگ، انسان‏ها معدوم مى‏شوند، اين خطاب به آنها چه معنى دارد كه خداوند به آنها خطاب مى‏كند و يا چگونه بعضى از بندگان بعد از مرگ به خداوند عرض مى‏كنند:

 رَبِّ ارْجِعُونِ لِعَلّيِ أَعْمَلُ صالِحا فيما تَرَكْتُ

? پروردگارا! مرا به دنيا باز گردان تا كارهاى نيك را كه ترك كرده‏ام انجام دهم?.

 همچنين در كتب روايى خود اهل سنّت ابواب مختلفى به بيان اين امر اختصاص داده شده است، مثلا در كتابهاى صحاح و سنن به ابوابى نظير باب ?مرده صداى كفش زندگان را مى‏شنوند?، باب ?مرده در قبر سخن مى‏گويد?، باب ?مرده جاى خود را در بهشت و جهنم مى‏بيند?، و باب ?كيفيت سلام كردن بر پيغمبر و آل پيغمبر و ساير اهل ايمان به هنگامى كه انسان به قبرستان مى‏آيد? و... برمى‏خوريم كه صدها روايت در اين قبيل از اين ابواب به چشم مى‏خورد. براى نمونه به يك روايت از كتاب سنن نسائى اشاره مى‏كنيم:

 پيغمبر اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله  فرمودند: بر من زياد درود بفرستيد كه درود شما به من عرضه مى‏شود.

 گفتند: يارسول اللّه چگونه درود ما بر شما عرضه مى‏شود، حال آن كه بدن شما پوسيده خواهد بود؟!!

 حضرت فرمودند: به همين جهت كه پيغمبر خدا زنده است و از خدا روزى مى‏گيرد، بنابراين اگر بر انبياء و شهيدان كه پس از مرگ زنده و متنعم هستند، هر كس بر آنها درود بفرستد، چه از دور يا نزديك، صداى او را مى‏شنوند چرا صداى كسانى را كه آنها را خطاب قرار مى‏دهند و به آنان متوسل مى‏شوند را نشنوند؟

 سخن آخر آنكه عريضه نويسى و توسّل فقط براى مواقع درخواست حلّ مشكلات و برآورده شدن نيازمندى‏ها و برطرف شدن ناراحتى‏ها و... اختصاص ندارد، بلكه يكى از بهترين شيوه‏هاى ارتباط با اهل‏بيت‏عليهم السّلام و اظهار محبّت و ارادت به وسائط فيض الهى هم هست.

 توضيح آنكه وقتى انسان با مقام و نقش و منزلت اولياء و انبياء الهى‏عليهم السّلام در نظام هستى به حدّ كافى آشنا شد و متوجه گشت كه درست‏ترين و در عين حال كوتاه‏ترين راه و مهم‏ترين وسيله تقرّب به خداوند، اين ذوات مطهّرند، از آن به بعد مانند يك عاشق دل‏سوخته، درصدد برخواهد آمد تا با آنها هرچه بيشتر ارتباط برقرار نموده و از هر طريق ممكن به حفظ ارتباط و گسترش آن بپردازد تا در سايه عنايت آنها و با اطاعت از آنها به سعادت دنيوى واخروى نايل آيد.

 گذشته از اينكه در دوره غيبت يكى از اهداف مهمّ توصيه و تأكيد حضرات معصومين‏عليهم السّلام  به ?ياد امام عصرعليه السلام بودن? همين مسأله است، چون كسى كه در اين برهه از زمان همواره در ياد آن حضرت باشد، نه به سمت گناه كشيده مى‏شود، نه در سختى‏ها خود را بى‏پناه مى‏بيند كه در نتيجه گرفتار مسائلى چون يأس و نااميدى شود.

 اگر ريشه بسيارى از گرفتاريهاى موجود در جامعه كنونى بررسى شود به خوبى معلوم خواهد شد كه اغلب آنها در نتيجه غفلت و فراموشى ياد و وجود امام زمان‏عليه السلام بوجود آمده است. لذا ضرورت دارد نسبت به زنده ساختن ياد، و تعميق باور، و حاضر و ناظر بودن وجود مبارك آن حضرت، اقدامات لازم را به عمل آوريم. و از جمله كارهايى كه در اين راستا مى‏توان انجام داد اين است كه از همان دوران كودكى و نوجوانى در دبستان و دبيرستان‏ها به موازات تعليم و آموزش اصول اعتقادى از طريق شيوه‏هايى چون نامه‏نگارى و عريضه‏نويسى و شعرسرائى و... خاطره امام زمان‏عليه السلام  را در دلهاى پاك و آماده نوجوانان و جوانان جامعه زنده نمود و در مراحل و شرايط و موقعيت‏هاى ديگر هم به تناسب هر يك در اين زمينه‏ها اقدامات لازم به عمل آورد تا آحاد جامعه اسلامى از همان ابتدا با عشق و عرفان و معرفت به وجود امام زمان‏عليه السلام رشد نمايند و از اين طريق زمينه ايجاد يك جامعه به تمام معنا اسلامى و الهى فراهم آيد و انسان و جهان مهياى پذيراى قدوم نورانى آخرين ذخيره خداوند متعال گردد.

 منابع ومآخذ

 - قرآن كريم

 - اصول كافى

 - التوصل الى حقيقة التوسل

 - الرائد

 - العبقرى الحسان

 - بحار الانوار

- صحيح البخارى

- صحيفة المباركة المهدية

- فرهنگ معين

- كمال الدين

- مفاتيح الجنان

- منتهى الامال

- نجم الثاقب

- وهابيّون

 رسول اكرم‏صلّى اللّه عليه و آله  مى‏فرمايد:

  (يُفَرِّجُ اللَّهُ بِالْمَهْدِىِّ عَنِ الْاُمَّةِ، يَمْلَأُ قُلُوبَ الْعِبادِ عِبادَةً وَ يَسَعهُمْ عَدْلُهُ، بِهِ يَمْحَقُ اللَّهُ الْكَذِبَ وَ يُذْهِبُ الزَّمانَ الْكَلِب، وَيُخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِكُمْ )

?خداوند به وسيله مهدى‏عليه السلام  از امت رفع گرفتارى مى‏كند، دلهاى    بندگان را با عبادت و اطاعت پر مى‏سازد و عدالتش همه را فرا مى‏گيرد.

خداوند به وسيله او دروغ و دروغگويى را نابود مى‏نمايد، روح درندگى و   ستيزه جويى را از بين مى‏برد و ذلّت بردگى را از گردن آنها بر مى‏دارد?.

 غيبت شيخ طوسى ص .114

آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ

 

آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ

اتحاد پنهانی میان اسراییل و مسیحیان دست راستی آمریکا

نویسنده: گریس هال سل
تـرجمــه: خســرو اســدی


نبرد هارمجدّون:

از سال 1980، این عادت در من پیدا شده است كه هر یكشنبه، برنامه ?ساعت بشارت انجیل كهن? فال ول را در تلویزیون بگیرم.  

براى آنكه مطالب بیشترى درباره خداشناسى هار مجدون فال ول بدانم؛ و دریابم كه پیروانش تا چه اندازه مانند خودش فكر مى‏كنند، در سال 1983، در گشت مسافرتى به سرپرستى او به سرزمین قدس، نام نویسى كردم.  

من یكى از 630 نفر مسیحى‏اى بودم، كه از نیویورك به تل آویو پرواز كردیم. در آنجا ما را به گروههاى حدود 50 نفرى تقسیم كردند. به هر یك از گروهها یك اتوبوس و یك راهنماى اسراییلى اختصاص داده شده بود. ما پس از یك استراحت شبانه با اتوبوس هایمان به راه افتادیم.  

حالا در این سفر كوتاه، شما هم با من همراه شوید:  

براى این كه به دره مجدو برویم، از تل آویو حدود 55 مایل به طرف شمال سفر ‏مىكنیم. به محلى مى‏رسیم كه در 20 مایلى جنوب - جنوب شرقى حیفا، قرار دارد و فاصله آن از دریاى مدیترانه، حدود 15 مایل است پس از پیاده شدن از اتوبوس، با كلاید، یك مدیر اجرایى بازرگانى بازنشسته از مینیاپولیس، كه سالهاى آخر دهه 60 سالگى خود را مى‏گذراند، همگام مى‏شوم. كلاید، فارغ التحصیل كالج است و در جنگ دوم جهانى، در ارتش آمریكا با درجه سروانى، در آفریقاى شمالى و اروپا، خدمت كرده و به خاطر فرماندهى هوشمندانه سربازانش و شجاعت شخصى اش در زیر آتش دشمن به گرفتن نشان افتخار، مفتخر شده است. قدى دارد در حدود شش پا و هیكلى مناسب، كه آن را نتیجه خدمتش در ارتش مى‏داند.  

همسر كلاید دو سال پیش درگذشته است و به همین جهت در این سفر تنهاست. سر و وضعش تمیز و مرتب است. با شلوارى پشمى، پیراهنى سفید، كراوات مناسب و كت كشمیر؛ سرى دارد پرمو كه تنها بخشى از آن خاكسترى شده است.  

فاصله كوتاهى تا یك تل یا پشته كوچك، پیاده طى مى‏كنیم. این تپه‏اى است مصنوعى، كه از لایه‏هاى مختلف یا برجا مانده از گیاهان و جانوران و یا جامعه‏هاى باستانى كهن پوشیده شده است.  

كلاید توضیح مى‏دهد: ?زمانى در اینجا یك شهر قدیمى كنعانى قرار داشته است? و اضافه مى‏كند كه ما در لبه جنوبى فضاى بزرگ گسترده و هموار دشت اسدرالون (2) قرار داریم، كه در كتاب مقدس ?دره جزرال? هم گفته شده است.  

در زمانهاى قدیم مجدو شهر بسیار مهمى بود. این شهر در محل تقاطع دو جاده مهم استراتژیك نظامى و كاروان رو قرار داشت.  

كلاید، این كهنه سرباز از تاریخ دان مى‏گوید: ?جاده ماریس، یعنى جاده باستانى ساحلى، كه مصر را از راه مجدو، به دمشق و مشرق مربوط مى‏ساخت، از این دره مى‏گذشت.?  

مى‏گویم: ?پس با این توصیف، این محل همیشه میدان جنگ بوده است؟?  

كلاید پاسخ مى‏دهد: ?بله، برخى از تاریخ نویسان اعتقاد دارند، كه در اینجا بیش از هر جاى دیگر در جهان، جنگ روى داده است. فاتحان كهن همیشه مى‏گفتند، هر فرماندهى كه مجدو را داشته باشد، در برابر همه مهاجمان پایدارى مى‏كند.?  

?شما در صحیفه یوشع بن نون (باب 12، آیه 21)(3) مى‏خوانید كه چگونه یوشع و اسراییلیان، در اینجا كنعانیان را شكست دادند. و در ?كتاب داوران? باب چهارم و پنجم مى‏خوانید كه دو قرن پس از آن نیروهاى اسراییلى در زیر فرماندهى دبوره و باراق، در نبردى بر سیسرا سردار كنعانیان چیره شدند.(4)?  

?و بعد چنانكه مى‏دانیم، شاه سلیمان این شهر را مستحكم ساخت و به مركزى براى اسبها و ارابه هایش بدل كرد.  

حتى در طى سالهاى عمر من هم در اینجا نبردهاى مهمى داشته‏ایم. نزدیك به پایان نخستین جنگ جهانى، در سال 1918، ژنرال انگلیسى آلن بى، درست در همین جا در مجدّو، به پیروزى قاطعى بر تركها دست یافت.?  

همه عضوهاى گروه ما، به پیاده روى خود تا یك نقطه مناسب ادامه مى‏دهیم و سپس در نقطه‏اى كه بر همه دره جزدال كه به سوى شمال غربى تا دوردست اشراف دارد، غرق تماشا مى‏شویم.  

كلاید با صداى هیجان زده‏اى مى‏گوید: ?و سرانجام، حالا دارم میدان آخرین نبرد بزرگ را تماشا مى‏كنم!?  

مى‏پرسم: اما آخر شما از كجا مى‏دانید كه نبرد نهایى در اینجا روى خواهد داد؟  

- ?شما همین اسم - یعنى مجدّو - را بگیرید، كلمه عبرى هار، یعنى كوه را به آن اضافه كنید. این دو كلمه به شما هارمجدّو را مى‏دهد، كه ما هارمجدّون ترجمه مى‏كنیم.?  

در حالى كه او صحبت مى‏كند، من مى‏كوشم استدلال او را، با جستجوى هار یا كوه دنبال كنم؛ اما كوهى پیدا نمى‏كنم. با وجود این، چون دره روبروى خودمان را مى‏توانیم ببینم، پس نقطه مناسبى كه روى آن ایستاده‏ایم، بآسانى مى‏تواند هار (كوه) تلقى بشود. اما با همه اینها، آیا هارمجدّو - كه كلمه كلمه به معنى كوه مجدو است - به یك محل دلالت مى‏كند یا یك رویداد؟  

كلاید، كمى با بى حوصلگى پاسخ مى‏دهد: ?نه، نه، این میدان نبردى است كه همه ملتها در آن درگیر مى‏شوند. این آخرین نبرد میان نیروهاى نیكى و نیكوكارى به رهبرى مسیح و نیروهاى شیطانى به رهبرى دجال خواهد بود.?  

من، مانند میلیونها مردم دیگر، سخن كلاید را باور مى‏كنم. من همیشه چیزهایى درباره هارمجدّون شنیده بودم، اما با همه شنیدن هاى این واژه اشتقاق آن را نمى‏دانستم. پرسیدم كه آیا درباره این واژه هارمجدّون مطالب زیادى خوانده‏اید؟  

- ?مى‏دانید، واژه هارمجدّون تنها یك بار در انجیل آمده است؛ یعنى درست همان كه در كتاب مكاشفه یوحنا باب شانزدهم، آیه 16 آمده است؛ و سپس این آیه مختصر را نقل مى‏كند:  

?و ایشان را به موضعى كه آن را در عبرانى هارمجدّون مى‏خوانند، فراهم آوردند.?  

از آن جا كه این واژه در زندگى ما نقش چنین با اهمیتى دارد، امیدوارم بتوانم اشتقاق آن را پیدا كنم، من آنچه را كه كلاید گفت تكرار مى‏كنم: در كتاب عهد عتیق، هیچ ذكرى از این واژه نشده است. در كتاب عهد جدید هم تنها یك مورد، یعنى در باب مكاشفه كه گاهى مكاشفات، یا مكاشفه یوحناى قدیس هم گفته مى‏شود، آمده است. اما من هنوز سردرگم هستم، در حالى كه در مكاشفه، از ?محلى? به نام هارمجدّون صحبت مى‏كند، كلاید اصرار دارد كه هارمجدّون معنى یك نبرد را مى‏رساند.  

كلاید مى‏گوید: ?یوحناى پیش گو كتاب مكاشفه را نوشته است؛ و چنانكه مى‏دانیم ما از همین اثر یوحنا است كه بیشترین اطلاعات خودمان را از آخرین روزهایى كه داریم مى‏گذرانیم، به دست مى‏آوریم. او تصویر كاملى از آخرین نبردى كه باید درست در همین محل صورت بگیرد، به دست داده است. به یاد دارید كه او در پیشگویى خود از این نبرد بزرگ، مى‏نویسد(5):  

?و بلدان امتها خراب شد... و هر جزیره گریخت و كوهها نایاب گشت.? و بعد مى‏افزاید:  

?خداوند همه چیز را درباره آینده مى‏داند. هیچ چیز را از او گریزى نیست. خداوند از همان آغاز مى‏داند، چه كسى به هاویه خواهد رفت و چه كسى دقیقا نخواهد رفت. هنگامى كه خداوند قانون را نازل كرد، دقیقا مى‏دانست كدام انسان قادر به رعایت آن نخواهد بود.?  

من به خودم جرات داده مى‏پرسم: ?خداوند از پیش مى‏داند؟ و از پیش مقرر كرده است؟?  

- ?شما باید به خاطر داشته باشید كه این از پیش دانستن، تعیین كننده همه چیز نیست. اما آنچه كه خداوند مى‏داند، فراتر از هر حدس و گمانى است. آنچه خداوند مى‏داند، با یقین كامل صددرصد مى‏داند؛ و او همه چیز را مى‏داند.  

?در كتاب مكاشفه، خداوند با بكار گرفتن یوحنا، توصیف كاملى از آنچه كه این جنگ آخرالزمان خواهد بود، به ما مى‏دهد?  

و ادامه مى‏دهد:?یك ارتش 200 میلیونى شرقى در طى یك سال به سمت غرب به حركت درمى آید. این ارتش به حركت درمى آید و در تغییر مكان خود پرجمعیت‏ترین ناحیه‏هاى جهان را پیش از رسیدن به رودخانه فرات، ویران خواهد ساخت.?  

?باب 16 مكاشفه به ما مى‏گوید كه رودخانه فرات خشك خواهد شد، و این به پادشاهان مشرق زمین، مشرقیان، اجازه خواهد داد كه سرزمین اسراییل را درنوردند.?(6)  

- تكرار كردم: پادشاه مشرق زمین؟ و ذهن من به سوى سرزمینهاى جهان كه در مشرق رود فرات قرار دارند، به پرواز درمى آید. هیچ پادشاهى كه امروز در آن ناحیه حكمروایى داشته باشد به ذهنم خطور نمى‏كند. در زمان ما، شاه ایران آخرین پادشاه مشرق رود فرات بود. امروز دیگر هیچ شاهى در آنجا نیست، اما در زمان یوحنا چنین شاهانى وجود داشتند - پس گفتم آیا این نمایانگر آن نیست كه یوحنا این سخنان را درباره زمان خودش گفته است، و نه زمان ما؟  

كلاید گفت:?نه، نه، شما مى‏توانید پادشاهان را به معنى رهبران یا سران دولتها بگیرید.?  

كلاید كه در همه جا طرفدار جدى تعبیر كلمه به كلمه كتاب مقدس است، در این مورد، خود كلمه كتاب مقدس را قبول ندارد.  

حرف او را قطع نمى‏كنم و او به نقل خود ادامه مى‏دهد: ?این پادشاهان - یا رهبران - تمامى ربع مسكون، بزرگترین ارتش تاریخ جهان را درست به اینجا، به مجدّو مى‏آورند.? با چشمان فراخ شده سخن مى‏گوید و چهره‏اش وقتى از فرشته‏اى حرف مى‏زند كه پیاله خود را بر نهر عظیم فرات ریخت و آبش خشكید تا راه ارتش بزرگ پادشاهانى كه از مشرق آفتاب مى‏آیند از بستر آن باز بشود، برق و درخشندگى ناشى از پیش بینى به خود مى‏گیرد.  

اما وقتى سازمان دادن یك ارتش خوب، ارتشى بسیار كوچكتر از همه ارتش هاى مشرق زمین، تا این اندازه دشوار باشد، چگونه یك رهبر، یا گروهى از رهبران مى‏توانند موفق به بسیج كردن یك ارتش 200 میلیون نفرى بشوند؟  

كلاید مى‏گوید: ?خوب، روشن است، این رهبران هدف هاى ژئوپلیتیك دارند، و ارواح شیطانى آنان را به پیش مى‏رانند?.  

پرسیدم: ارواح شیطانى؟  

- ?در این مورد، اینها همان ارواح شیطانى فرشتگان به خاك افتاده‏اى هستند، كه از شیطان در عصیانش در برابر خداوند، پشتیبانى كردند. پس از اینكه این ارواح شیطانى بر ذهن رهبران جهان مسلط شدند، این رهبران و ارتش هاى جهان، نادانسته به پیادگان آنها تبدیل مى‏شوند.?  

به نظرم همه چیز دارد بخوبى جفت و جور مى‏شود. براى اینكه مطمئن شوم كه همه چیز را به درستى فهمیده‏ام، گفتم: آیا این دجال است كه این ارواح شیطانى را در ذهن رهبران جهان جاى مى‏دهد؟ و كلاید تصدیق كرد.  

كلاید علاوه بر ارواح شیطانى، از ?وحش? مكاشفه یوحنا هم صحبت كرد و توضیح داد كه: ?وحش، یعنى اینكه اتحاد نیرومندى از ملت هاى اروپایى و گروهى از ملت ها كه در آخرین روزها به پا خواهند خاست، به وجود خواهد آمد. حالا ما مى‏دانیم كه داریم در عهد آخرالزمان زندگى مى‏كنیم. زیرا پیدایش اتحاد نیرومند ملت هاى اروپایى را دیده‏ایم - و این همان چیزى است كه ما جامعه اقتصادى اروپا یا بازار مشترك مى‏نامیم. با مطالعه این پیش‏گویى، ما مى‏توانیم به چشم ببینیم كه خداوند همه این رویدادها را از پیش خبر داده است.(7)  

?همه آنچه كه روی دادنش را در جهان امروز مى‏خوانیم، به روشنى نشانگر این است كه این پیشگویى به زودى روى خواهد داد.  

و در این نبرد آخرالزمان - كه با مطالعه زكریاى نبى و همین مكاشفه از آن آگاه مى‏شویم - نیروهاى ملت هاى سرتاسر زمین در زیر فرمان دجال، بر ضد خداوند ما عیسى مسیح و قدیسان پرافتخارش خواهند جنگید و چنان كه مى‏دانیم، مسیح، در این خونین‏ترین نبرد تاریخ، آن میلیون ها را از میان خواهند برد و دجال را به قتل خواهد رسانید.?  

كلاید براى اینكه نكته‏اش را اثبات كند، آیه هشتم از باب دوم تسالونیكیان (كتاب عهد جدید) را از بر خواند:  

?آن گاه آن بى دین - كه كلاید اضافه مى‏كند، منظور از بى دین همان دجال است - ظاهر خواهد شد، كه عیسى خداوند، او را به نفس دهان خود هلاك خواهد كرد و به تجلى ظهور خویش او را نابود خواهد ساخت.?  

من براى كلاید تفسیر كردم كه، احتمال ندارد مسیحیان، جز در مورد بهشت و جهنم، این اندازه اندیشه و كلام را به هارمجدّون اختصاص داده باشند.  

هنگامى كه كلاید و من، گرم گفتگو هستیم، دیگر كسان گروه ما، با نشستن بر روى سنگها یا علفها، غرق اندیشه درباره این دره داراى مزرعه‏هاى گندم و جو و باغهاى میوه شده‏اند. در حالى كه این دره تا این اندازه ساكت و آرام تا این اندازه صلح‏آمیز به نظر مى‏رسد، رفتار و گفتار كلاید نشانگر آن است كه زیر و رو شدن همه جهان در یك انفجار بزرگ، ناگزیر به نظر مى‏رسد. او از جزئیات توصیف خودش درباره این آتش سوزى بزرگ، سخت مطمئن به نظر مى‏رسد.  

با این همه، این جنگ قرار است كه در همین میدان برابر ما روى دهد - دره‏اى كه چنان كوچك است، كه در یك مزرعه نیراسكا جاى مى‏گیرد؛ و اگر در یك ایلخى پرورش گاو تگزاس قرار داشته باشد، در آن گم مى‏شود. در حالى كه به سوى این دره كوچك آرام پوشیده از مزرعه‏هاى با سنگچین از هم جدا شده اشاره مى‏كردم، به كلاید گفتم كه اینجا، براى یك چنین جنگ عظیمى، بیش از اندازه كوچك به نظر مى‏رسد.  

خیلى جدى گفت: ?نه، تانكهاى خیلى زیادى را مى‏توان در اینجا جاى داد.?  

تكرار كردم، تانكها، و همه ارتشهاى روى زمین؟  

- ?بله، همه این ها را. اما باید به خاطر داشته باشید كه این بزرگترین نبردى خواهد بود كه تاكنون روى داده است. چندین میلیون نفر، همین جا خواهند مرد.?  

پرسیدم: ?و یك جنگ هسته‏اى همین جا، در مجدّو شروع خواهد شد و همه دنیا را ویران خواهد كرد؟?  

پاسخ داد: ?بله، شما این را در باب سى و هشتم و سى و نهم صحیفه حزقیال نبى مى‏خوانید. در این دو باب یك جنگ هسته‏اى توصیف شده است. سپس مى‏گوید: ?باران هاى سیل آسا و تگرگ سخت آتش و گوگرد، تكان هاى سختى در زمین پدید خواهند آورد، كوه ها سرنگون خواهد شد و صخره‏ها خواهد افتاد و جمیع حصارهاى زمین منهدم خواهد گردید، رویارو ?در برابر هر گونه وحشت?.(8) امكان ندارد كه حزقیال نبى، به چیز دیگرى جز مبادله سلاح هاى تاكتیكى هسته‏اى، اشاره كرده باشد.?  

اطمینان و یقین كلاید، احساس واقع بینى مرا متزلزل مى‏سازد. با این حال مى‏دانم، او چیزى را مى‏گوید، كه میلیون ها آمریكایى، دقیقا به آن باور دارند.  

- پرسیدم: ?آیا تصور كلاید از مسیح، شبیه یك ژنرال پنج ستاره‏اى است كه ارتش ها را رهبرى مى‏كند؟ و آیا كلام كتاب مقدس را چنان تعبیر مى‏كند كه مسیح به عنوان سر فرمانده آن، نیروهایى را كه بر ضد او متحد شده‏اند، با به كار بردن سلاح هاى هسته اى، نابود خواهد كرد؟?  

- پاسخ داد: ?بله، در واقع مى‏توانیم انتظار داشته باشیم كه مسیح، ضربه نخست را وارد كند. او، سلاح نوینى را براى نخستین بار، به كار خواهد برد. و این سلاح، همان اثرهایى را خواهد داشت، كه بر اثر یك بمب نوترونى ایجاد مى‏شود. شما مى‏توانید این مطلب را در آیه دوازدهم باب چهاردهم كتاب زكریاى نبى بخوانید، كه مى‏گوید:  

- ?گوشت ایشان در حالتى كه بر پایهاى خود ایستاده‏اند، كاهیده خواهد شد و چشمانشان در حدقه گداخته خواهد گردید، و زبان ایشان در دهانشان كاهیده خواهد گشت.?  

مى‏پرسم، منظور حرف كلاید این ست كه آیا خود مسیح ضربه نخست را خواهد زد؟ كلاید پیش از دادن پاسخ همه قد شش پایى خودش را روى پاهایش راست مى‏كند و با صداى قوى و سخت صمیمى خود مى‏گوید:  

?بله، عیسى مسیح به این زمین باز مى‏گردد، تا حكومت الهى را در آن برقرار سازد ؛ و این كار را از ستاد خود در اورشلیم، خواهدكرد.?  

- و بر سر یهودیانى كه در اسراییل زندگى مى‏كنند، چه خواهد آمد؟  

كلاید گفت: ?دو سوم یهودیانى كه در اینجا زندگى مى‏كنند، كشته خواهند شد. این مطلب را مى‏توانید در آیه‏هاى هشتم و نهم باب سیزدهم كتاب زكریاى نبى بخوانید.(9)امروز در حدود 13 میلیون و نیم یهودى در جهان هستند. به این ترتیب، خداوند به ما مى‏گوید كه 9 میلیون یهودى در این نبرد، كشته خواهند شد - یعنى بیش از همه یهودیانى كه توسط نازی ها كشته شدند. آن قدر خون جارى خواهد شد كه خداوند آن را به چرخشت شراب‏گیرى، كه خون آنان را مى‏گیرد، تشبیه مى‏كند. تا مسافت 200 مایل، خون تا به دهانه اسبان، بالا خواهد آمد.?  

پرسیدم، چرا كلاید تصور مى‏كند كه خداوند خواستار آن باشد، كه یك رشته از عقوبت ها را نازل گرداند تا بیشتر مردمان جهان را بكشد و بخش اعظم تمدن ما را نابود كند؟

كلاید گفت: ?خداوند، این كار را بیشتر به خاطر امت قدیمى‏اش، یهودیان مى‏كند، خداوند دوران هفت ساله آزمایش سخت را مقرر كرده است، تا یهودیان تصفیه شوند، تإ وادارشان سازد، روشنایى را ببینند و مسیح را به عنوان نجات دهنده خود بشناسند.?  

اعتراف مى‏كنم كه تعبیرهاى او، مرا سخت گرفتار شبهه كرده است. چرا خداوند باید یهودیان را، یعنى برگزیده‏ترین در میان همه امتها را برگزیده باشد، تنها براى اینكه - بنا بر واژه همراه با حسن تعبیر كلاید- ?آنان را تصفیه? كند؟  

- ?آیا نمى‏بینید كه خداوند میخواهد آنان در برابر تنها پسرش، خداوندگار ما عیسى مسیح به سجده درآیند؟?  

سپس كلاید توضیح مى‏دهد كه خداوند پس از نابود كردن دو سوم این امت، سرزمین اسراییل را نجات خواهد داد. یعنى اینكه خود شخصا وارد نبرد هارمجدّون خواهد شد. و خداوند همه آن چیزهایى را كه براى نابودى كسانى كه مصمم به آزادی اسراییل هستند، نیازمند است؛ در اختیار دارد.?  

در ذهن من این نكته شروع به جا افتادن مى‏كند كه كلاید اسراییل را دوست دارد، اما علاقه‏اى به یهودیان ندارد. به نظر مى‏رسد كه هیچ احساس تاسفى براى آن یهودیان یا دیگرانى كه مى‏گوید كشته مى‏شوند، در او نیست.  

?هفت ماه طول خواهد كشید تا یهودیان زنده اسراییل بتوانند همه سربازان كشته شده را دفن كنند? و به عنوان دلیل، آیه دوازدهم باب سى و نهم كتاب حزقیال نبى را نقل مى‏كند: ?و خاندان اسراییل مدت هفت ماه ایشان را دفن خواهند كرد تا زمین از وجودشان پاك گردد.?(10)  

با پذیرش احتمال خطر تكرار سخنم، دوباره پرسیدم، چرا خداوند رحمان باید بخواهد كه ما سلاح هاى هسته‏اى به كار ببریم؟  

پاسخ داد: ?به خاطر داشته باشید، انسان دانش خود را و چگونگى ایجاد كردن این قدرت ویرانگر را، از خداوند كسب كرده است. انرژى هسته‏اى، براى خداوند چیز تازه‏اى نیست؛ و تهدید یك همه سوزى هسته‏اى، قادر متعال را غافل گیر نخواهد كرد. خداوند در همه اوقات مى‏داند چند ماهى در دریاها و چند ستاره در آسمانها و چند دانه شن در ساحلهاى دریاها وجود دارد. او خداوند عالم و قادر متعال است. آنچه كه او بخواهد، خواهد شد. هیچ انسان، یا امتى نمى‏تواند از تحقق اراده خداوندى جلوگیرى كند.?  

و كلاید با لبخندى مرموز با این سخنان، حرف خود را به پایان برد: ?هنگامى كه مسیح دوباره به زمین بازگردد، از آسمانها به ارض اورشلیم نزول خواهد كرد. ملاحظه كنید، همه تاریخ مربوط و متمركز است بر امت اسرائیل كه تخم چشم و برگزیده خداوند دوباره زمان تاریخ بشر را به دست خود مى‏گیرد.?

پایان نزدیك است‏

در طى گشت در سرزمین مقدس، من سخنان كلاید را روى نوار ضبط صوت ضبط كردم؛ و وقتى بعدها به آن گوش دادم، آن را بسیار همانند سخنان جرى فال ول و بسیارى از كشیشان معتبر انجیلى پروتستان تلویزیونى دیدم كه مى‏گویند: بى هیچ نرمشى از پیش چنین مقرر كرده است؛ و بنا به سخن كلاید، خداوند زمام تاریخ بشر را خود به دست مى‏گیرد.  

پس از بازگشتم از سفر كوتاه 1983، به تحقیق پرداختم، دیگر كشیشان پروتستان انجیلى بنیادگرا در موضوع هارمجدّون ، چه مى‏گویند. در سال 1970، بیلى گراهام هشدار داد كه: ?جهان اكنون به سرعت دارد به سوى جنگ آخرالزمان هارمجدّون خود نزدیك مى‏شود? و ?نسل كنونى جوان ما، شاید آخرین نسل در تاریخ باشد?.  

گراهام در فرصت دیگرى گفت: ?اكنون بسیارى از مردم مى‏پرسند. این آخرین جنگ آخرالزمان در كجاست؟ ما چه اندازه به آن نزدیكیم؟ خوب، محل این جنگ در غرب رودخانه اردن است، در دشت جزرال، میان جلیله و سامریه. ناپلئون وقتى این جایگاه سترگ را دید، گفت: ?این میدان بزرگترین نبرد جهان است?، زیرا كه انجیل به ما آموزش مى‏دهد كه جنگ بزرگ آخرالزمان، این بزرگترین جنگ تاریخ؛ در این بخش جهان روى خواهد داد: یعنى در خاورمیانه!?  

س.س.كریب، رییس پیشین انجمن كشیشان پروتستان انجیلى، در سال 1977 نوشت: ?شاه مسیح، میلیونها نظامى گرد آمده توسط دیكتاتور شیطان صفت، دجال را، به سختى تار و مار خواهد ساخت.?  

هال لیندسى، نویسنده یك كتاب پرفروش، همه تاریخ را - یعنى تاریخ خاورمیانه و همه جهان را - به كمك قرائت كتاب مقدس تعبیر مى‏كند. او در كتاب خود به نام ?زمین، سیاره بزرگ مرحوم? مى‏گوید: دولت اسراییل، خط مرزى میان رویدادهاى عمده كنونى و آینده است.  

لیندسى مى‏گوید: ?پیش از این كه یهودیان، تشكیل یك ملت بدهند، هیچ چیز درست سر جایش نبود. تنها حالا كه این اتفاق افتاده است، تحقق همه گونه علایم پیشگویى‏هاى نبوى، دارد سر جاى خودش قرار مى‏گیرد. زیرا كه برخى فضاهاى قدرت سیاسى بایستى نخست پدید مى‏آمد، و اكنون بنابر الگوى پیشگویى‏هاى نبوى، كانون همه جهان در خاورمیانه، و بویژه، در سرزمین اسراییل امروزى متمركز شده است. همه ملت هاى جهان، بر اثر آنچه كه در آن جا مى‏گذرد، به رنج و عذاب خواهند افتاد؛ و در آن درگیر خواهند شد. حالا مى‏توانیم ببینیم چگونه آنچه كه در این زمان ها روى مى‏دهد، مانند همین اتفاقهایى كه روزنامه‏ها مى‏نویسند، درست، با الگوى پیشگویی هاى نبوى جور درمى آید.  

ناخداى پیشین یك قایق رودخانه‏اى كه تولد دوباره یافته است و طلبه سمینارهاى مذهبى لیندسى شده، چهار سرانجام را براى مرحوم سیاره بزرگ زمین پیشگویى كرده است، كه همگى دربردارنده پیشگویى‏هاى نبوى كتاب مقدس هستند؛ و در همه آنها اسراییل نقش اساسى را ایفا مى‏كند.  

من لیندسى را در سال 1985، در یك گردهمایى دعاى صبحانه براى اسراییل، ملاقات كردم. او به عنوان ناظر و كارپرداز تحقق پیشگویی هاى نبوى، نسبت به بسیارى از پیشینیان، و حتى رقیبان خود، برترى در خور ملاحظه‏اى دارد. او از زمره واعظان سنتى بر حذر دارنده از آتش دوزخ و لعنت ابدى نیست. لیندسى با صداى كم و آرام و قیافه‏اى روشنفكرنما، آدمى است، تقریبا پنجاه ساله، با سرى پر از موها و سبیلهاى تیره. وى در شگرد جا زدن خود به عنوان كارشناس رویدادهاى تاریخ عمومى جهان، به استادى رسیده است. ظاهر آدمى دل سوز و در غم دیگران و علاقمند به آنان را دارد. او، در محفل هاى وعظ و خطابه، و حوزه‏هاى مذهبى - كه در آنها مدت هشت سال به عنوان عضو هیات علمى ?جنگ صلیبى دانشجویان در راه مسیح? كار كرده است - به عنوان سخنران و مبلغ شناخته شده پیشگویی هاى مكاشفه‏یى انبیا، محبوبیت دارد.  

لیندسى در برداشت خود از كتاب مكاشفات، به گفته خودش ?روش استقرایى و استنباطى? دارد. او مى‏كوشد آنچه را كه خداوند، از خلال دانش فنى و مجموعه واژگان محدود یوحناى رسول مى‏خواهد بگوید؛ استنباط و نتیجه‏گیرى كند. به عنوان مثال، یوحناى رسول، در مكاشفه یا رویاى خود، ملخ هایى را با دم عقرب دیده بود. لیندسى حدس مى‏زند كه اینها هلى كوپترهاى كبرا هستند، كه از دم خودشان، یك نوع گاز فلج كننده اعصاب پخش مى‏كنند.(11)  

لیندسى با قطعیت اظهار مى‏كند: نسلى كه از 1948 به این سو به دنیا آمده است، شاهد عینى دومین ظهور مسیح خواهد بود.  

اما پیش از آن رویداد، ما باید هم جنگ ?یاجوج و ماجوج? را ببینیم و هم نبرد هارمجدّون را. كشتار همه سوزى بدین گونه آغاز خواهد شد: همه عرب ها به اضافه كنفدراسیون روسیه، به اسراییل هجوم خواهند برد.  

او در كتاب ?دنیاى نوینى دارد فرا مى‏رسد? مى‏نویسد: ?فكرش را بكنید، دست كم 200 میلیون سرباز از مشرق زمین، با میلیون ها سرباز بیشتر از مغرب زمین، در زیر رهبرى دجال امپراطورى نوزاده روم (یعنى اروپاى غربى)!  

?عیسى مسیح، نخست، كسانى را كه شهر او، اورشلیم را غارت كرده‏اند، تار و مار خواهد كرد؛ سپس ارتش هایى را كه در دره مجدو یا هارمجدّون جمع شده‏اند، به هلاكت خواهد رسانید. تعجبى ندارد اگر تا فاصله 200 مایلى اورشلیم، خون تا دهنه اسبان بایستد .... همه این دره با آلات و وسایل جنگى، حیوانات و جسدهاى آدمیان، و با خون، پر خواهد شد!?  

لیندسى مى‏نویسد: ?باور نكردنى مى‏نماید! ذهن آدمى، حتى نمى‏تواند رفتار ضد بشرى انسان با انسان را تصور بكند. با این حال، خداوند اجازه مى‏دهد كه انسان در آن روز، ماهیت خود را به تمامى به نمایش بگذارد.  

با خواندن كتاب لیندسى، من هیچ نشانى از روح اوگوستین قدیس در كتاب ?شهرخدا? را نمى‏یابم. وقتى او اعلام مى‏كند كه همه شهرهاى جهان در جنگ هسته‏اى آخرالزمان ویران خواهند شد، كوچكترین اثرى از اندوه، در او دیده نمى‏شود: ?تصورش را بكنید، شهرهایى مانند لندن، پاریس، توكیو، نیویورك، لوس آنجلس و شیكاگو با خاك یكسان شده باشند!?  

تنها نیروهاى مشرق زمین یك سوم جمعیت جهان را نابود خواهند كرد. لیندسى مى‏نویسد:?مسیح زمین را ویران خواهد كرد و مردمانش را خواهد سوزاند. هنگامى كه ?جنگ بزرگ آخرالزمان? به چنان نقطه اوجى رسید كه تقریبا تمام آدمیان كشته شدند، ?عظیم‏ترین لحظه? فرا مى‏رسد - و مسیح با نجات دادن مومنان باقى مانده، نوع بشر را از نابودى كامل نجات خواهد داد. در این ساعت، آن یهودیانى كه كشتار نشده باشند، به دین مسیح خواهند گروید.  

لیندسى مى‏گوید، پس از نبرد هارمجدّون، تنها 144000 یهودى زنده خواهند ماند؛ و همه آنان چه مرد، چه زن و چه كودك، در برابر مسیح سجده خواهند كرد و به عنوان مسیحیان نوآیین، همگى خود به تبلیغ كلام مسیح خواهند پرداخت. و چنین به وجد درمى آید: ?تصورش را بكنید! اینها شبیه 144000 بیلى گراهام یهودى خواهند شد، كه همگى با هم شروع به تبلیغ كنند!?  

جرى فال ول، موضوع هارمجدّون را تقریبا به هر موضوع دیگر ترجیح مى‏دهد. او در موعظه دوم دسامبر 1984 خود، وعظ خود را با قرائت آیه شانزدهم باب شانزدهم مكاشفات آغاز كرد - كه نخستین و تنها مورد ذكر هارمجدّون را در كتاب مقدس به دست مى‏دهد(12) - پس از ذكر این آیه اعلام كرد:  

?این سخن در قلب مردم ترس مى‏پراكند! آخرین بار نبردى پیش مى‏آید، سپس خداوند همه كیهان را در اختیار خود مى‏گیرد. كتاب مقدس در بابهاى 21 و 22 مكاشفات، به ما مى‏گوید، خداوند این زمین را - یعنى آسمانها و زمین را - ویران خواهد كرد. و پطرس قدیس در نوشته‏هاى خود مى‏گوید كه آن ویرانى، با یك حرارت بسیار سوزان، یا انفجار بس نیرومند همراه خواهد بود?  

فال ول در ?همه سوزى در هارمجدّون? ادامه مى‏دهد كه ?دجال، وارد خاورمیانه مى‏شود، و هیكل (تندیس) خود را در معبد یهودى، یعنى مقدس‏ترین معبدهاى مقدس، نصب مى‏كند و تقاضا مى‏كند كه همه جهان آن را به جاى خداوند بپرستند.  

میلیون ها یهودى دیندار در این مرحله كشته خواهند شد (آیه هشتم از باب سیزدهم كتاب زكریاى نبى (13))، اما باقیماندگان نجات خواند یافت (آیه نهم از باب سیزدهم كتاب زكریاى نبى)؛ و خداوند، به گونه خارق العاده‏اى آنان را در طى مدت سه سال و نیم آخر دوران آزمایش سخت، از خود پنهان خواهد ساخت. برخى خود را در شهر پترا (واقع در كشور اردن) كه داراى سنگهاى سرخ است تصور خواهند كرد. من نمى‏دانم چگونه، اما خداوند آنان را حفظ خواهد كرد؛ زیرا كه یهودیان امت برگزیده خداوند هستند.?.  

فال ول با نقل آیه یازدهم باب دوازدهم كتاب زكریاى نبى (14)، و آیه شانزدهم باب شانزدهم كتاب مكاشفه یوحناى نبى و همچنین آیه‏هاى سى و پنجم و سى و ششم باب سى و چهارم و آیه نخست همین باب سى و ششم از صحیفه اشعیاى نبى (15) مى‏گوید:  

?میدان نبرد هارمجدّون از مجدو در شمال تا ادوم در جنوب، فاصله‏اى در حدود 200 مایل كشیده شده است. این میدان از دریاى مدیترانه در غرب تا تپه‏هاى موآب در شرق، خواهد بود؛ یعنى فاصله‏ى حدود 100 مایل و شامل وادى یهوشافاط هم مى‏شود. آیه دوم و همچنین دوازدهم باب سوم صحیفه یوییل نبى (16) را بخوانید. و مركز همه این ناحیه بنابر آیه‏هاى 1 و 2 باب چهاردهم كتاب زكریایى نبى (17) - شهر اورشلیم و وادى جزرال، خواهد بود.  

?در این وادى چندین میلیون مردم به هارمجدّون درمى آیند كه شمار آنان بى گمان نزدیك به 400 میلیون نفر خواهد بود. اینان براى آخرین همه سوزى بشریت جمع خواهند شد و یوییل نبى در آیه 14 باب سوم كتاب خود مى‏گوید، شاهان با ارتش هاى خود، از شمال و جنوب و شرق و غرب خواهند آمد. این وادى، در برجسته‏ترین مفهوم آن، وادى تصمیم درباره بشریت خواهد بود، كه چنانكه در مكاشفه یوحناى رسول اشارت شده است (آیه 15 باب نوزدهم)(18)، چرخشت خمر غضب و خشم خداى قادر مطلق، در آن ریخته خواهد شد.  

?چرا این ارتش ها در آنجا خواهند جنگید؟ چرا دجال ارتش هاى همه جهان را بر ضد خداوند عیسى مسیح رهبرى خواهد كرد؟ در درجه نخست از این رو كه او، از سلطنت خداوند نفرت دارد. نبرد، همیشه نبرد شیطان بر ضد مسیح بوده است. این یك دلیل. این امت ها به علت فریب شیطان خواهند آمد. سوم، به علت نفرت این امتها نسبت به خداوند عیسى مسیح. برخى معجزات در طى این نبرد ظاهر خواهد شد. نهر عظیم فرات خشك خواهد شد (مكاشفه یوحناى رسول، آیه 12 باب 16)(19)، و ویرانى اورشلیم حادث خواهد گردید.?  

فال ول باز با نقل مكاشفه یوحناى رسول، به سخن خود ادامه مى‏دهد: ?تمامى مرغانى كه در آسمان پرواز مى‏كنند، به جهت ضیافت عظیم خدا فراهم مى‏شوند، تا بخورند گوشت پادشاهان و گوشت سپه سالاران و گوشت جباران و گوشت اسبها و سواران آنها و گوشت همگان را، چه آزاد، چه غلام، چه صغیر و چه كبیر?.  

فال ول ادامه مى‏دهد: ?یوحنا در مكاشفه خود وحش را دید.? و پادشاهان زمین را و لشكرهاى ایشان را كه جمع شده بودند، تا با خداوند عیسى مسیح و لشكر او جنگ كنند. در رویاى یوحنا مردى هست كه بر اسب سفیدى سوار است. هنگامى كه جنگ هارمجدّون به پایان رسید و میلیون ها نفر به خاك هلاك افتادند، خداوند عیسى مسیح، وحش و نبى كاذب (دجال) را زنده به دریاچه آتش افروخته شده به كبریت خواهد انداخت? و عیسى مسیح، همه دشمنان دیگرش را كه به گونه‏اى در هارمجدّون زنده مانده‏اند، هلاك خواهد كرد.  

فال ول تصویر وحشتناكى از پایان جهان تصویر كرده است. اما به نظر نمى‏رسد كه از آن هیچ غم و اندوهى و حتى نگرانى، داشته باشد. در واقع او وعظ خودش را با لبخند بزرگى به پهناى صورتش و گفتن این جمله، به پایان برد:  

?هى، چه عظمتى دارد مسیحى بودن! ما آینده‏اى بس عالى در پیش رو داریم.?

پس از گوش دادن به این موعظه، من نوار ?دكتر جرى فال ول، پیشگویى‏هاى كتاب مقدس را تعلیم مى‏دهد? را، كه توسط ?ساعت جزوى از كتاب مقدس كهن? در سال 1979 منتشر شده بود، گذاشتم. فال ول در این نوار مى‏گوید:  

?چنانكه مى‏بینید، هارمجدّون واقعیت است، واقعیتى وحشتناك اما شكر خدا، این پایان روزگار امت هاى جز یهودى و جز مسیحى است. زیرا كه پس از آن، صحنه براى سلطنت پادشاه ما، خداوندگار عیسى مسیح، در نهایت قدرت و افتخار آماده مى‏شود.  

تقریبا تمام تعلیم دهندگان كتاب مقدس كه من مى‏شناسم، بازگشت بسیار نزدیك مسیح را پیش بینى مى‏كنند. و من مشخصا ایمان دارم كه ما بخشى از آن نسل آخرین هستیم. آن واپسین نسلى كه تا سلطان ما مسیح نیاید، نخواهد مرد.?  

?در همین آخرها، پیش آمدهایى در روسیه اتفاق افتاده‏اند كه توسط حزقیال نبى، پیشگویى شده بود و بر ظهور مجدد نزدیك خداوندگار دلالت مى‏كند. این كمونیست ها بى خدا هستند، آنها مسیح را انكار مى‏كنند و هدف نهایى شان، تسخیر جهان است. حدود 26 قرن پیش، حزقیال، نبى یهودى، پیشگویى كرده است كه چنین امتى، درست پیش از دومین ظهور مجدد مسیح، از شمال فلسطین قیام خواهد كرد.  

?در باب هاى 38 و 39 كتاب حزقیال نبى، ما مى‏خوانیم كه نام این سرزمین ?روش? خواهد بود. و این در آیه 2 باب 38، ترجمه رسمى آمریكایى ?روش? است: ر-و-ش. او، (یعنى حزقیال نبى) در ادامه پیش گویى‏هاى خود، نام دو تا از شهرهاى روش را مى‏برد. این دو ماشك و توبال هستند. همه اینها در آیه دوم آمده است. این دو نام، به نحو عجیبى شبیه مسكو و و توبولسك یعنى دو پایتخت حكومتى روسیه امروزى هستند.  

?حزقیال همچنین نوشته است كه آن سرزمین ضد خدا است - یعنى در آیه 3، و بنابراین، خداوند ضد آن سرزمین است. و باز او - در آیه 8 - مى‏گوید: كه روسیه یا ?روش? در آخرین روزها، به اسراییل هجوم خواهد برد. بعد او - در آیه‏هاى 5 و 6 مى‏گوید: در این هجوم، متحدان مختلفى، متفق روش خواهند بود.(20)  

?او، این متفقین را نام مى‏برد: ایران (كه ما در گذشته پارس مى‏نامیدیم) جنوب آفریقا یا اتیوپى [!] شمال افریفا یا لیبى، اروپاى شرقى (كه در اینجا در باب 38 جومر نامیده شده است)، و قزاق هاى جنوب روسیه، كه در این باب توجرمه نامیده شده‏اند. در آیه 15 باب 38 كتاب حزقیال نبى، این نبى نقش عمده اسبان را در این هجوم توصیف كرده است.(21)  

?البته قزاقها، همیشه بیشترین و بهترین خیل اسبان را در تاریخ داشته‏اند. حزقیال (در آیه 12 باب 38 مى‏گوید: ?هدف از این هجوم، تاراج نمودن و بردن غنیمت(22) است. امإ؛ اگر كسى دو حرف نخست واژه spoil (23) را بردارد، فورى مى‏فهمد كه روسیه در حقیقت دنبال نفت (oil) است. و این درست همان جا است كه ما امروز در آن قرار داریم. بنابراین، این است نبوت حزقیال درباره روسیه.?  

?به رغم انتظارهاى خوشبینانه و سخت دور از واقع بینى دولت ما (درباره قراردادهاى كمپ دیوید در میان اسراییل و مصر)، این قرارداد، پیمان پایدارى نخواهد بود. ما از صمیم قلب براى صلح در اورشلیم دعا مى‏كنیم. ما به یقین بالاترین احترام ها را براى نخست وزیر اسراییل و ریاست جمهورى مصر قایل هستیم. این دو، مردان بزرگى هستند و در این هیچ تردیدى نیست. اینان به یقین صلح مى‏خواهند. من به این حرف ایمان دارم. اما هم شما و هم من مى‏دانیم، تا روزى كه خداوندگار ما عیسى مسیح، بر روى تخت داوود در اورشلیم جلوس نكند، صلحى در خاورمیانه، برقرار نخواهد شد.?  

?آن روز دارد فرا مى‏رسد، و به یقین فرا خواهد رسید و شما و من هم بخشى از آن خواهیم بود. اما تا آن روز، یعنى تا روزى كه شاهزاده صلح، نجات دهنده ما بازگردد، هیچ صلحى در روى زمین وجود نخواهد داشت.?  

وقتى فاول با خبرنگار رابرت شیر مصاحبه مى‏كرد - كه بعد در شماره 4 مارس 1981 لوس آنجلس تایمز، منتشر شد - بیشتر نبرد هارمجدّون را در ذهن خود داشت. گفتگوى آن وقت این دو از این قرار است:  

شیر: ?اما درباره آینده، شما در جزوه خودتان درباره هارمجدّون یك جنگ هسته‏اى را با روسیه پیش بینى مى‏كنید.?  

فال ول:?ما باور داریم كه روسیه، به علت نیازش به نفت - چون حالا نفتش دارد تمام مى‏شود - به خاورمیانه؛ و به ویژه - به علت نفرتش از یهودیان - به اسراییل مى‏آید؛ و درست در همان وقت است كه درهاى جهنم باز مى‏شود. آن وقت به اعتقاد من چند همه سوزى هسته‏اى در این كره زمین روى خواهد داد. زیرا [كتاب مقدس‏] مى‏گوید كه در جاده‏هاى دره اسدراون، تا 200 مایل، خون، تا دهنه اسبان راه خواهد افتاد. نیز از حوادث وحشتناكى صحبت مى‏كند كه یك انسان، بنا به شرح رساله دوم پطرس رسول در باب سوم - یعنى گداخته شدن عناصر از گرما - را تنها مى‏تواند به یك جنگ هسته‏اى نسبت دهد. اما من فكر مى‏كنم در پایان عصر كلیسا، یعنى وقتى كلیسا - چنانكه ما اصطلاحا مى‏گوییم - از خود بیگانه شده یا فاسد شده، ربوده شده باشد - آن وقت جنگ و ستیزهاى افسارگسیخته‏اى، در روى زمین، روى خواهد داد.?  

شیر: ?و روسیه...?  

فال ول: ?و روسیه هجوم خواهد كرد و سرانجام به كلى نابود خواهد شد.?  

شیر: ?و همه جهان، جز اینست؟?  

فال ول:?نه، نه همه جهان، زیرا خداوند ما به جهان باز مى‏گردد. نخست، او مى‏آید و كلیسا را به دست خود مى‏گیرد. هفت سال بعد، بعد از هارمجدّون، یعنى آن همه سوزى وحشتناك؛ او، درست به همین زمان ما باز مى‏گردد. در نتیجه زمین نابود نخواهد شد. كلیسا هم با او مى‏آید، تا در طى هزاران سال، در زمین با مسیح حكومت و سلطنت نماید. و سپس آسمان هاى نوین و زمین نوین و ابدیت فرا مى‏رسد. این است همه آنچه كه در آن كتاب درباره هارمجدّون گفته شده - و این، البته فقط كلیات مطلب است.?  

شیر: اما مگر ممكن است كه روسیه با سلاحهاى هسته‏اى نابود شود، بى آنكه دنیا را نابود كرده باشد؟?  

فال ول:?بله، البته منظورم این نیست كه هر فرد روسى نابود مى‏شود، چون در آنجا هم مسیحیان بسیار والایى هستند. كلیساى مخفى در روسیه و چین سرخ، به طرز بسیار موثرى، دارد كار مى‏كند. اینان به هنگام از خود بیخود شدگى، نجات داده خواهند شد ... آن جنگ، از شمال برافروخته مى‏شود - كه باید از اتحاد شوروى باشد - و به وسط زمین مى‏رسد - یعنى اسراییل و خاورمیانه؛ و به این علت است كه ما فكر مى‏كنیم جنگ و جدال توسط اتحاد شوروى شروع خواهد شد. به این علت است كه بیشتر ما به ظهور نزدیك عیسى مسیح اعتقاد داریم. به اعتقاد ما، ما داریم درست، در روزگار پیش از ظهور مسیح به سر مى‏بریم.?  

شیر: ?ظهور نزدیك؟ منظورتان یك سال است، یا چند سال؟?  

فال ول: ?البته، هیچ كس این را نمى‏خواهد - خداوند هشدار داده است كه هرگز تاریخى معین نكنیم. خداوند مى‏گوید: ?هیچ انسانى، روز یا ساعت آن را را نمى‏داند.? من فكر می كنم هر گروه یا رهبر مذهبى كه تاكنون تاریخش را معین كرده باشد، به حیثیت و آبروى خداوند، بى احترامى كرده و خودش را به زحمت انداخته است. ممكن است 50 سال بشود. من این طور فكر نمى‏كنم، من فكر نمى‏كنم این همه وقت داشته باشیم. من فكر مى‏كنم، ما داریم به یك بن بست مى‏رسیم. همه تاریخ، دارد به نقطه اوج خود مى‏رسد. فكر نمى‏كنم كه بچه‏هاى من، همه عمرشان را بكنند...?  

فال ول در تراكتى كه با عنوان ?جنگ هسته‏اى و دومین ظهور مسیح? توسط ?ساعت جزوى از كتاب مقدس كهن?، در سال 1983 منتشر شد، چنین نوشته بود: ?بر اثر این آزمایش سخت، چنان خونریزى و ویرانى به بار خواهد آمد كه همه جنگ هاى پیش از آن، بى اهمیت خواهند بود.?  

فال ول در فصلى از كتاب خود با عنوان ?جنگ آینده با روسیه?، تهاجمى را از سوى شوروى به اسراییل پیشگویى مى‏كند، كه به نابودى نیروى‏هاى شوروى در كوه هاى اسراییل، انجامیده خواهد شد.  

و كتاب مقدس به عنوان سرانجام این نبرد، به ما مى‏گوید كه پنج ششم (83 درصد) سپاهیان روسى، هلاك خواهند شد (حزقیال، آیه 2 از باب 39) و نخستین میهمانى مهیب خداوند آغاز مى‏شود، (حزقیال، آیه‏هاى 4 و 17 تا 20 باب 39)(24). به نظر مى‏رسد كه میهمانى مشابهى، پس از آن، یعنى پس از نبرد هارمجدّون، پیش بیاید (مكاشفه یوحنا، آیه‏هاى 17 و 18 از باب نوزدهم (25) و آیه 28 باب 24 انجیل متى(26).) تهدید كمونیستى براى همیشه پایان خواهد گرفت. هفت ماه طول مى‏كشد تا كشتگان را دفن كنند (حزقیال نبى، آیه‏هاى 11 تا 15 از باب سى و نهم).(27)  

پی نوشت ها:

Armageddon .1  
Esdraelon .2
3. متن آیه:?وى یك ملك تعناك و یكى ملك مجدو?.  
4. متن سفر داوران باب پنجم، آیه 19: ?پادشاهان آمده جنگ كردند. آنگاه پادشاهان كنعان مقابله نمودند ?تعنك نزد آبهاى مجدو?  
5. متن دو آیه مكاشفه یوحناى سول، باب شانزدهم، آیه‏هاى 19 و 20: ?و شهر بزرگ، به سه قسم منقسم گشت و بلدان امتها خراب شد و بابل بزرگ در حضور خدا به یاد آمد تا پیاله خمر غضب آلود خشم خود را بدو دهد. و هر جزیره گریخت و كوهها نایاب گشت.?  
6. ?و ششمین پیاله خود را بر نهر عظیم فرات ریخت و آبش خشكید تا راه پادشاهانى كه از مشرق آفتاب مى‏آیند مهیا شود.?
7. متن باب سى و هشتم، آیه 4 تا 7 كتاب صحیفه حزقبال نبى: ?... و تو را با تمامى لشكرت بیرون مى‏آورم، اسبان و سواران، كه جمیع ایشان با جمعیت تمام آراسته و جمعیت عظیمى با سپرها و مجنها و همگى ایشان شمشیر به دست گرفته. فارس و كوش و فوط با ایشان و جمع ایشان با سپر و خود. جومر و تمامى افواجش و خاندان توجرمه از اطراف شمال با تمامى افواجش و قومهاى بسیار همراه تو.?  
8. متن آیه‏هاى 18، 19 و 20 باب سى و هشتم كتاب حزقیال نبى:?خداوند یهوه مى‏گوید در آن روز یعنى در روزى كه جوج به زمین اسرائیل برمى آید همانا حدت خشم من به بینیم خواهد برآمدریا، زیرا غیرت و آتش خشم خود گفته‏ام كه هر آینه در آن روز تزلزل عظیمى در زمین اسرائیل خواهد شد و ماهیان دریا و مرغان هوا و حیوانات صحرا و همه حشراتى كه بر زمین مى‏خزند و همه مردمانى كه بر روى جهانند، به حضور من خواهند لرزید و كرم ها سرنگون خواهد شد و صخره‏ها خواهد افتاد و جمیع حصارهاى زمین منهدم خواهد گردید?  
9. متن آیه‏هاى هشتم و نهم باب سیزدهم كتاب زكریاى نبى: ?و خداوند مى‏گوید در تمامى زمین دو حصه منقطع شده خواهند مرد و حصه سوم در آن باقى خواهد ماند و حصه سوم را از میان آتش خواهم گذرانید و ایشان را مانند قال گذاشتن نقره، قال خواهم گذاشت و مثل مصفى ساختن طلا ایشان را مصفى خواهم نمود و اسم مرا خواهند خواند و من ایشان را اجابت نموده خواهم گفت كه ایشان قوم من هستند و ایشان خواهند گفت یهوه خداى ما مى‏باشد?  
10. متن آیه دوازدهم از بابت سى و نهم كتاب حزقیال نبى: ?و در آن روز موضعى براى قبر در اسراییل یعنى وادى عابریم را به طرف دریا به جرج خواهم داد و راه عبوركنندگان را مسدود خواهد ساخت و در آنجا جوج و تمامى جمعیت او را دفن خواهند كرد و آنرا وادى جوج خواهند نامید?  
11. متن آیه‏هاى 3 تا 7 باب نهم مكاشفات یوحنا: ?و از میان دود ملخ ها به زمین آمدند و به آنها قوتى چون عقربهاى زمین داده شد و بدیشان گفته شد كه ضرر نرسانند، به گیاه و نه به هیچ سبزى و نه به درختى؛ بلكه به آن مردمانى كه مهر خدا را بر پیشانى خود ندارند و به آنها [امر] داده شد كه ایشان را نكشند، بلكه تا مدت پنج ماه معذب بدارند و اذیت آنها مثل اذیت عقرب بود وقتى كه كسى را نیش زند و در آن ایام هر دم طلب موت خواهند كرد و آن را نخواهند یافت و تمناى موت خواهند داشت اما موت از ایشان خواهد گریخت?  
12. متن آیه 16 از باب 16 مكاشفه یوحناى قدیس: ?و ایشان را به موضعى كه آن را عبرانى هارمجدّون مى‏خوانند، فراهم آوردند.?  
13. متن آیه 8 و 9 از باب 13 كتاب زكریاى نبى: ?و خداوند مى‏گوید كه در تمامى زمین دو حصه منقطع شده خواهند مرد و حصه سوم در آن باقى خواهد ماند و حصه سوم را از میان آتش خواهم گذرانید و ایشان را مثل قال گذاشتن نقره قال خواهم گذاشت و مثل مصفى ساختن طلا ایشان را مصفى خواهم نمود و اسم مرا خواهند خوانند و من ایشان را اجابت نموده خواهم گفت: ایشان قوم من هستند و ایشان خواهند گفت كه یهوه خداى ما مى‏باشد?  
14. متن آیه 11 از باب 12 كتاب زكریاى نبى:?در آن روز، ماتم عظیمى مانند ماتم هددرمون در هموراى مجدون در اورشلیم خواهد بود?  
15. در متن اصلى چنین است؛ اما باب سى و چهارم تنها 17 آیه دارد و به نظر مى‏رسد كه غلط چاپى باشد و درست آن: آیه‏هاى پنجم و ششم باب سى و چهارم باشد كه متن آن اینست: ?زیرا كه شمشیر من در آسمان سیراب شده است و اینك بر آدوم و بر قوم مغضوب من براى داورى نازل مى‏شود شمشیر خدواند پرخون شده و از پیه فربه گردیده است یعنى از خون بره‏ها و بزها و از پیه گرده قوچها?  
16. متن آیه‏هاى دوم و دوازدهم باب سوم كتاب بوییل نبى:?آن گاه جمیع امت ها را جمع كرده به وادى یهوشافاط فرود خواهم آورد و در آنجا با ایشان درباره قوم خود و میراث خویش اسراییل محاكمه خواهم نمود، زیرا كه ایشان را در میان امتها پراكنده ساخته و زمین مرا تقسیم نموده‏اندریا، امت ها برانگیخته شوند و به واى یهوشافاط برآیند، زیرا كه من در آنجا خواهم نشست تا بر همه امتهایى كه به اطراف آن هستند داورى نمایم?  
17. متن آیه‏هاى 1 و 2 باب چهاردهم كتاب زكریاى نبى: ?اینك روز خداوند مى‏آید و غنیمت تو در میانت تقسیم خواهد شد و جمیع امتها را بر ضد اورشلیم براى جنگ جمع خواهم كرد و شهر را خواهند گرفت و خانه‏ها را تاراج خواهند نمود و زنان را بى عصمت خواهند كرد و نصف اهل شهر به اسیرى خواهند رفت و بقیه قوم از شهر منقطع نخواهند شد?  
18. متن آیه 15 باب نوزدهم مكاشفه یوحناى رسول: ?و از دهانش شمشیرى نیز بیرون مى‏آید تا به آن امت ها را بزند و آنها را به عصاى آهنین حكمرانى خواهد نمود و او چرخشت خمر غضب و خشم خداى قادر مطلق را زیر پاى خود مى‏افشرد?  
19. متن آیه 12 باب شانزدهم مكاشفه یوحناى رسول: ?و ششمین پیاله خود را بر نهر عظیم فرات ریخت و آبش خشكید، تا راه پادشاهانى كه از مشرق آفتاب مى‏آیند مهیا شود?  
20. متن آیه‏هاى 2 تا 8 باب 38 كتاب حزقیال نبى: ?اى پسر انسان نظر خود را بر جوج كه از زمین ماجوج و رییس روش و ماشك و توبال است، بدار و بر او نبوت نما و بگو خداوند یهوه چنین مى‏فرماید اینكه من اى جوج رییس روش و ماشك و توبال بر ضد تو هستم و تو را برگردانیده قلاب خود را بر چانه ات مى‏گذارم و تو را با تمامى لشكرت بیرون مى‏آورم اسبان تو سواران كه جمعى ایشان با اسلحه تمام آراسته جمعیت عظیمى با سپرها و مجنها و همگى ایشان شمشیرها به دست گرفته، فارس و كوش و فوط با ایشان و جمیع ایشان با سپر و خود جومر و تمامى افواجش و خاندان توجرمه از اطراف شمال با تمامى افواجش و قوم هاى بسیار همراه تو. پس مستعد شو و تو و تمامى جمعیتی كه نزد تو جمع شده‏اند خویشتن را مهیا سازید و تو مستحفظ ایشان باش بعد از روزهاى بسیار از تو تفقد خواهد شد و در سال هاى آخر به زمینى كه از شمشیر استرداد شده است خواهى آمد كه از میان قومهاى بسیار بر كوه هاى اسراییل كه به خرابه‏هاى دایمى تسلیم شده بود، جمع شده است و آن از میان قوم ها بیرون آورده شده و تمامى اهلش به امنیت ساكن مى‏باشند?  
21. متن آیه 15 باب 38 كتاب حزقیال نبى: ?و از مكان خویش در اطراف شمال خواهى آمد و تو قوم هاى بسیار همراه تو كه جمیع ایشان اسب سوار و جمعیتى عظیم و لشكرى كثیر مى‏باشند?.  
22. متن آیه 12 باب 38 كتاب حزقیال نبى: ?تا تاراج نمایى و غنیمت را ببرى و دست خود را به خرابى‏هایى كه معمور شده است و به قومى كه از میان امت ها جمع شده‏اند بگردانى كه ایشان مواشى و اموال اندوخته‏اند و در وسط جهان ساكنند.?  
23. غنیمت معادل واژه انگلیسى spoil است. از این رو با برداشتن دو حرف نخست این واژه oil مى‏ماند كه به معنى نفت است.  
24. متن آیه‏هاى 2، 4، 17 تا 20 باب سى و نهم كتاب حزقیال نبى: ?و تو را برمى گردانم و رهبرى مى‏نمایم و ترا از اطراف شمال برآورده بر كوه هاى اسراییل خواهم آورد.? (آیه 2). ?و تو و همه افواجت و قومهایى كه همراه تو هستند، بر كوههاى اسراییل خواهید افتاد و ترا به هر جنس مرغان شكارى و حیوانات صحرا، به جهت خوراك خواهم داد? (آیه 4). ?و اما تو اى پسر انسان، خداوند یهوه چنین مى‏فرماید كه به هر جنس مرغان و به همه حیوانات صحرا بگو جمع شوید و بیایید و نزد قربانى من كه آنرا براى شما ذبح مى‏نمایم، فراهم آیید. قربانى عظیمى بر كوههاى اسراییل تا گوشت بخورید و خون بنوشید. گوشت جنابران را خواهید خورد و خون روساى جهان را خواهید نوشید از قوچها و بره‏ها و بزها و گاوها كه همه آنها از پروارى‏هاى با شان مى‏باشند و از قربانى من كه براى شما ذبح مى‏نمایم پیه خواهید خورد تا سیر شوید و خون خواهید نوشید تا مست شوید و خداوند یهوه مى‏فرماید كه بر سفره من از اسبان و سواران و جباران و همه مردمان جنگى سیر خواهید شد? (آیه‏هاى 17 تا 20).  
25. متن آیه‏هاى 17 و 18 از باب نوزدهم مكاشفه یوحنا: ?و دیم فرشته‏اى را در آفتاب ایستاده كه به آواز بلند تمامى مرغانى را كه در آسمان پرواز میكنند ندا كرده و مى‏گوید بیایید و به جهت ضیافت عظیم خدا فراهم شوید تا بخورید گوشت پادشاهان و گوشت سپه سالاران و گوشت جباران و گوشت اسبان و سواران آنها و گوشت همگان را چه آزاد، چه غلام و چه صغیر و چه كبیر?.  
26. متن آیه 28 از باب بیست و چهارم انجیل متى: ?و هر جا كه مردارى باشد، كركسان در آنجا جمع شوند?  
27. متن آیه‏هاى 11 تا 15 باب سى و نهم از كتاب حزقیال نبى: ?و در آن روز موضعى را براى قبر در اسراییل یعنى وادى عابریم را به طرف مشرق دریا به جوج خواهم داد و راه عبوركنندگان را مسدود خواهد ساخت و در آنجا جوج و تمامى جمعیت او را دفن خواهند كرد و آن را وادى هامون جوج خواهند نامید و خاندان اسراییل مدت هفت ماه ایشان را دفن خواهند كرد تا زمین را طاهر سازند و تمامى اهل زمین ایشان را دفن خواهند كرد و خداوند یهوه مى‏گوید روز تمجید من نیك نامى ایشان خواهد بود و كسانى را معین خواهند كرد كه پیوسته در زمین گردش نمایند و همراه عبوركنندگان آنانى را كه بر زمین مانده باشند دفن كرده آن را طاهر سازند، بعد از انقضاى هفت ماه آنها را خواهند طلبید?


 

 
آرماگدون؛ تدارک جنگ بزرگ(2)

نویسنده: گریس هال سل
تـرجمــه: خســرو اســدی


رستگار شدگان "ربوده" خواهند شد:  

در گشت سال 1983، كه به سرپرستی فال ول تشكيل شده بود، من به كلايد كه ظاهرا بخشهای زيادی از كتاب عهد عتيق و عهد جديد را از بر كرده بود، گفتم كه درباره چگونگی پايان يافتن حالت جذبه و ربودگی، دچار معما شده‏ام. كتاب مقدس در اين باره چه می‏گويد؟  

كلايد گفت كه اصطلاح فرو شدن به حالت جذبه و خلسه در كتاب مقدس يافت نمی‏شود؛ اما به معنای از خود بيخود شدن و ربوده شدن، هست؛ و به صحنه‏ای كه در رساله اول پولس رسول به تسالو نيكيان، باب چهارم، آيه‏های 16 و 17 آمده است، اشاره دارد: "زيرا خود خداوند با صدا و به آواز رييس فرشتگان و با صور خدا از آسمان نازل خواهد شد و مردگان در مسيح اول خواهند برخاست. آنگاه ما كه زنده و باقی باشيم با ايشان در ابرها ربوده خواهيم شد تا خداوند را در ملكوت استقبال كنيم و اين چنين هميشه با خداوند خواهيم بود."  

از كلايد پرسيدم: پس مسيح خواهد آمد و رستگاران را در هنگام ربودگی و از خود بيخودی، در خواهد يافت؟  

- همين طور است.  

و آيا او برای دومين بار ظهور خواهد كرد - يا با در نظر گرفتن ظهور او در 2000 سال پيش - اين ظهور او برای سومين بار خواهد بود - تا با دجال، در نبرد هارمجدّون، جنگ كند؟  

كلايد گفت: "بله، همين طور است."  

از آنجا كه كلايد در اين باره مطمئن به نظر می‏رسيد، گفتم آيا ممكن است كه نبوت يعنی پيشگويی‏های انبيا هم داخل مقوله "تاريخ از پيش نوشته" باشد؟  

كلايد توضيح داد: "شما بايد درك كنيد كه نبوت، تا همين آخرها، كتاب بسته‏ای بود. زيرا خداوند به دانيال نبی تعليم داده بود، كه آن كتاب را، تا آخرالزمان، مهر كند. و شما اين نكته را در كتاب دانيال نبی، باب 12، آيه 4 می‏بينيد."(1)  

پرسيدم آيا كلايد باور می‏كند امروز هم انبيايی باشند كه مكاشفه‏های خود را مستقيما از خداوند بگيرند؟  

گفت: "نه لزوما، اما مردمانی داريم مانند هال ليندسی و جری فال ول، كه در كلام نبوت، بينش خاصی پيدا كرده‏اند."  

برای كلايد نقل كردم كه يكبار در زمان كودكی خودم، وقتی از مدرسه به خانم برگشتم و مادرم را پيدا نكردم، ترسيدم كه مبادا ربوده شده باشد و من در اين جهان او را برای هميشه از دست داده باشم.  

كلايد گفت: "اين اتفاق در هر زمانی ممكن است روی بدهد. به باور من، اين رويداد بعدی است و ميليونها نفر ربوده خواهند شد. به عنوان نمونه، وقتی در فلوريدا، با همسايه‏ای كه هنوز به نجات بخش بودن عيسی مسيح اعتراف نكرده بود، گلف بازی می‏كردم، به او شهادت دادم كه مسيح می‏تواند او را از لعنت ابدی نجات دهد. به او اخطار كردم كه ما داريم به آخرالزمان نزديك می‏شويم. ما در سرود اول كليسا می‏خوانيم: "فرزندان! اين ساعت آخر است و همانطور كه شنيديد، دجال دارد می‏آيد. به همين ترتيب دجال‏های بسياری آمده‏اند، بنابراين ما می‏دانيم كه اين ساعت آخر است. و بعد، ما البته كلام خود مسيح را، در مكاشفه يوحنا باب 22، آيه 20 داريم كه می‏گويد: "بلی، به زودی می‏آيم."(2)  

پرسيدم كه كلايد دقيقا انتظار دارد كه ربودگی چگونه صورت بگيرد؟ يعنی مسيح در ميان بازماندگان چگونه گزينش و انتخاب خواهد كرد؟  

كلايد، در حالی كه گويی به صحنه‏ای در آينده خيره شده باشد، گفت: "من داشتم با دوستم كه نجات پيدا نكرده بود رانندگی می‏كردم، يكهو ربودگی رخ داد. من به هوا بلند شدم و از ماشين بيرون افتادم، گويی ماشين ديوانه وار از كنترل خارج شده بود و دوستم در اين سانحه كشته شد. سپس كلايد جمله‏ای را گفت كه هميشه دوست دارد تكرار كند: "از فكر اينكه با نجات دهنده خود روبرو گردم شاد می‏شوم".  

- و آن دوستی كه با او گلف بازی می‏كرديد چه شد؟ پس از اينكه ربوده شديد و در حالی كه در امنيت كامل منتظر نبرد آخرالزمان بوديد، آيا هنوز هم نگران او هستيد؟  

گفت: "نه، نيازی نيست كه نگران باشم. رنج و عذاب دوستان و كسان مورد عشق و علاقه‏ای كه در جهنم به سر می‏بردند، كاملا از خاطره رستگارشدگان بهشتی زدوده می‏شود."  

كلايد، پيش‏تر به من گفته بود كه زنش دو سال پيش مرده است. از او پرسيدم: آيا زنش و ديگر كسان خانواده‏اش رستگار شده‏اند؟  

- نه، و اين مرا عذاب می‏دهد. نه زنم پيش از مرگ نجات پيدا كرده بود، نه پسرم و بچه‏هايش، هيچ كدام از آنها رستگاری پيدا نكرده‏اند. آنان از اعتراف به مسيح خودداری كردند. من به بهشت می‏روم؛ از گفتن اين حرف نفرت دارم، اما آنان را در آنجا نخواهم ديد. و بخوبی می‏دانم برای كسانی كه در برابر خداوندگار ما سجده نكرده‏اند، چه عاقبتی ذخيره شده است. ما اين را از كتاب زكريای نبی، باب چهاردهم آيه 12 می‏دانيم كه "گوشت (بدكاران) در حالتی كه بر پای خود ايستاده‏اند، كاهيده خواهد گشت."(3)  

كلايد، با صدای آرامی از انتقام و غضب الهی صحبت می‏كرد. مطمئن به نظر می‏رسيد كه خداوند به بيشتر مردگان و زندگان كنونی- يعنی همه كسانی كه تجديد حيات نيافته‏اند - مجازاتی را خواهد چشانيد كه هرگز آرامش هلاكت را در پی نخواهند داشت.  

كلايد در زندگی هر روزه‏اش، آدمی است نرم سخن، باهوش، مهربان، در كار شغلی خودش هم بسيار موفق بوده است. اما تعهد او نسبت به جهان ديگر است. جهان ربودگی و رستگاری. به نظر او، جهان ربودگی، يك امر واقعی است، نه يك رويای مكاشفه ای. از نظر عاطفی، او در دنيای مكاشفه ای خود، وجود خارجی دارد؛ زيرا كه برايش افسون كننده‏تر است و انرژی لازم جهت تحمل سختی‏ها و فرداها را، برايش تامين می‏كند.  

من از اين تعجب نمی‏توانم خودداری كنم كه كلايد چگونه فراموش می‏كند، درست همانطور كه در انجيل، كسی ممكن است خداوند را، خدای انتقام و كينه ببيند، ميتواند به خدای عشق و محبت هم برسد؟ مسيح در پيامهای خود ما را فرا می‏خواند كه سلاح را از خود دور كنيم و تسليم بشويم و مانند كودكان كوچك باشيم و نه هفت بار، بلكه هفت مرتبه هفت بار ببخشاييم.  

ما همچنان قدم زنان، به بحث خود درباره يك موضوع گيج كننده ديگر، كه با اينكه تا آنوقت به چندين وعظ در موضوع ربودگی گوش داده بودم، هرگز برايم روشن نشده بود، ادامه داديم. مسيحيان تجديد حيات يافته، دقيقا تا چه مدت، با مسيح در آن ملكوت اعلا، در بهشت خواهند ماند؟  

كلايد گفت: "هر وقت مسيح به زمين بازگردد، ما هم باز خواهيم گشت. در زمان جنگ بزرگ جهانی، هنگامی كه او بازگردد، همه بدكاران به هلاكت خواهد رسانيد؛ و درستكارانی كه باقی خواهند ماند، يهوديان باقی مانده و نيكوكاران جز يهودی و جز مسيحی به درون سلطنت هزار ساله مسيح فرا خوانده خواهند شد. يعنی زمانی كه مسيح به عنوان پادشاه پادشاهان به مدت هزار سال در زمين حكمرانی خواهد كرد؛ در آن وقت، ما با او خواهيم بود.  

"در پايان هزار سال، زمين كنونی و آسمانی كنونی ويران می‏شوند و زمين و آسمان تازه‏ای خلق خواهد شد؛ و در آن زمين تازه، شهر آسمانی اورشليم تازه‏ای ساخته خواهد شد، كه همه نجات يافتگان همه دورآن ها در آن خواهند زيست. آن وقت ابديت آغاز می‏شود و پس از آن دنباله حوادث ديگر وجود نخواهد داشت. به اين ترتيب، ربودگی كليسا، در اين رشته رويدادها، نخستين رويداد خواهد بود. و اين رويداد، در هر لحظه ممكن است اتفاق بيفتد."  

به كلايد گفتم، من نگران جاهای دوردست كره زمين هستم که مردمشان، حتی اسمی هم از عيسی مسيح نشنيده‏اند. به همين علت، آيا آنها سزاوار فروافتادن در جهنم ابدی هستند؟  

كلايد گفت: "حالا، ما ديگر راديوی موج كوتاه داريم و در همه گوشه‏های دنيا می‏توانيم پيامهای مسيح را بگيريم. به اين ترتيب مردمان بسيار زيادی، فرصتهای فراوانی دارند كه از گناهان خودشان توبه كنند و عيسی مسيح را به عنوان نجات دهنده خودشان بپذيرند."  

بعد، كلايد و من درباره تفاوت مسيح در دو دين يهودی و مسيحی به بحث پرداختيم.  

و كلايد داستان "يك يهودی و يك مسيحی را نقل كرد كه نشسته بودند و در اين باره بحث می‏كردند و منتظر بودند. و هر دو در اين نكته توافق داشتند كه مساله عمده در ذهنشان عبارت از اين است: آيا مسيح پيش از اين، در جهان بوده است؟"  

سپس گفت: "من می‏گويم كه ما دارای سرنوشت مشتركی هستيم: يهوديان امروز در انتظار آمدن مسيح هستند؛ ما مسيحيان در انتظار بازگشت مسيح هستيم. به اين ترتيب، وقتی مسيح واقعا ظهور كند، عنوان مسيحی كه در انتظارش بوديم، باز خواهيم شناخت."  

اما من باور ندارم كه هيچ روحانی يهودی، يا يهودی دينداری چنين حرفی بزند، يا چنين احساسی داشته باشد. كسانی كه به دين يهود ايمان دارند، از اين عقيده كلايد كه همه يهوديان را در نظام اعتقادی خودش، به صورت يك گروه دارای اسم بی مسمّا به حساب می‏آورد؛ و در طرح خود از بهشت و دوزخ و نجات خودش، آنها را در نهايت موجوداتی بی اهميت و هيچ كاره، در نظر می‏گيرد، متغير و خشمناك می‏شوند.  

كلايد از پيچيدگي های زندگی، تصور ساده لوحانه‏ای دارد؛ مانند جنگ اتمی، آلوده شدن محيط زيست ما، انفجار جمعيت، گسترده شدن قحطی و گرسنگی، كسری موازنه پرداختهای جهانی، ماليات های بيشتر و امنيت كمتر و از اين گونه.  

برای كلايد، فال ول، ليندسی و ميليونها مردم مانند آنها، مساله تنها يك جواب دارد: "با مسيح، به راه راست برو و روح خداوند در قلب تو تجلی خواهد كرد"؛ و بعد، پيش از آن كه تهديد ويران شدن جهان صورت بگيرد، تو به عنوان يك نفر رستگار شده، از زمين به ملكوت اعلا برده می‏شوی. به نظر كلايد، نيازی نيست كه انسان برای از ميان بردن آلودگی محيط زيست شهرهای خودمان و يا قحطی و گرسنگی همه گير در هندوستان و آفريقا كاری بكند. ما نبايد نگران گسترش يافتن سلاحهای اتمی در دنيا باشيم. نيازی نيست كه سعی كنيم از جنگ ميان عرب ها و اسراييل جلوگيری كنيم؛ بلكه به جای همه اينها، بايد دعا كنيم كه اين جنگ دربگيرد و همه دنيا را در كام خود بكشد، زيرا كه اين، بخشی از طرح های آسمانی است.  

من سخن فال ول را كه استدلال می‏كرد چرا جنگ آخرالزمان هسته ای او را نگران نمی‏كند، شنيده‏ام.  

او گفت: "می‏دونين چرا من از اين بابت هيچ نگران نيستم؟ برای اين كه اين جنگ، اينجا پيش نمی‏آد."(4) البته منظورش اين بود كه در خاك آمريکا پيش نمی‏آيد!  

ريگان: برای يك هارمجدون واقعی مسلح شويم‏:

آيا رونالد ريگان با همان نظام اعتقادی كلايد، جری فال ول، جيمی سواگارت و ديگر هواخواهان مشيت الهی بزرگ شده است؟ آندرولانگ از واشنگتن دی سی، كه بررسی ژرفانگری درباره ريگان و خداشناسی هارمجدون كرده است، به اين پرسش پاسخ مثبت ميدهد. اگر ريگان در دوران رياست جمهوری خودش هواخواه مشيت الهی نبوده باشد، پيش از آن بوده است.  

لانگ، مدير تحقيقات انستيتو كريستيك، كه يك مركز پژوهشی خالی از تعصب مسيحيان، يهوديان و مسلمانان است، می‏گويند: "مطالبی كه ريگان سال 1970 ابراز كرد و برای نخستين بار در سال 1985 افشا شد، ثابت می‏كند كه او، هواخواه مشيت الهی، يعنی معتقد به ايدئولوژی هارمجدون بوده است." اين انستيتو در سال 1984، يك كنفرانس مطبوعاتی در موضوع ريگان و هارمجدون، ترتيب داد كه عنوانهای درشت مطبوعات مهم سراسر آمريکا را به خود اختصاص داد.  

لانگ، در آن كنفرانس مطبوعاتی اظهار داشت: او و ديگران در انستيتو كريستيك می‏خواستند درباره ريگان و موضوع خداشناسی هارمجدون به تحقيق پردازند، زيرا اين امكان كه يك رييس جمهور شخصا اعتقاد داشته باشد كه خداوند از پيش، يك جنگ هسته‏ای را مقرر فرموده است، يك رشته پرسشهای دلهره آوری را مطرح می‏سازد: در چنين صورتی، يك رييس جمهور هواخواه مشيت الهی، آيا براستی، به عملی بودن گفتگوها درباره تسليحات، اعتقاد خواهد داشت؟ در يك بحران هسته‏ای، آيا او از روی سنجيدگی و عاقلانه عمل خواهد كرد؟ يا اينكه در عمل يا بی صبری دگمه (آغاز جنگ هسته ای) را فشار خواهد داد؛ و در نتيجه شايد در ذهن خودش خيال می‏كند، كه دارد به تحقق اراده خداوند كه در كتاب مقدس نقشه‏های را برای آخرالزمان مقرر فرموده است، كمك می‏كند؟  

لانگ كه در بررسی خود درباره ريگان و هارمجدون از كمك و همكاری لاری جونز، نويسنده و پژوهشگر نيويوركی و فارغ التحصيل دانشگاه كلمبيا برخوردار بود، توضيح داد كه: "يك هواخواه مشيت الهی؛ معتقد به خداشناسی هارمجدون، آدم بنيادگرايی است كه كتاب مقدس را همانند يك سالنامه مطالعه و آينده را پيشگويی می‏كند. هواخواهان مشيت الهی مانند جری فال ول، هال ليندسی، پت رابرتسون و ديگر رهبران دست راستی مسيحی، اعتقاد دارند كه كتاب مقدس، دومين ظهور نزديك عيسی مسيح را، پس از يك جنگ هسته ای سراسری، بروز فلاكت های طبيعی، سقوط و فروپاشی اقتصادی و اغتشاش ها و بهم ريختگی‏های اجتماعی، پيشگويی كرده است.  

اينان اعتقاد دارند كه اين رويدادها، بايد پيش از دومين ظهور عيسی مسيح، اتفاق بيفتند و معتقد هستند كه طرح همه اين ها در كتاب مقدس ريخته شده است. مسيحيان تجديد حيات يافته، پيش از آخرين دوران هفت ساله تاريخ، در وضع جسمانی خود، از صفحه زمين به ملكوت آسمان برده خواهند شد و با مسيح در آسمان محشور خواهند بود. آنان از آن بالا، و در امنيت كامل، ناظر و شاهد جنگ های هسته ای و بحران های اقتصادی و آزمايش های سخت خداوندی خواهند بود. در پايان اين دوران آزمايش سخت خداوندی، اين مسيحيان تجديد حيات يافته، به همراه فرمانده عالی خود عيسی مسيح، بازخواهند گشت، تا در نبرد هارمجدون شركت كنند، دشمنان خدا را نابود كنند و سپس هزار سال بر زمين حكومت كنند."  

آيا ريگان به اين مطلب اعتقاد دارد؟  

سه منبع اين قضيه را روشن می‏كنند: نخست دوران كودكی او و نفوذ عميق مادرش نل ريگان، كه سخت به كتاب مقدس معتقد بود. باب سلوسر مدير اجرايی شبكه سخن پراكنی مسيحی، در كتاب زندگی نامه ريگان به نام "شناخت درونی ريگان" (وردبوكس، 1984) می‏گويد كه اين مادر "به تحقق يافتن اراده خداوندی، شايد تا حد از پيش معلوم بودن سرنوشت، معتقد بود."  

سلوسر، در يك سخنرانی راديويی زير عنوان "رونالد ريگان و نبوت هارمجدون" كه توسط خبرنگار راديوی دبليو.بی.ای.آی. به نام جوكواومو كارگردانی شده بود و در پاييز 1984، از ايستگاه های راديويی عمومی پخش شد، چنين توضيح داد:  

"نل، مادر رونالد ريگان، بر او در همه زمينه‏ها، به ويژه در پرورش روحی ريگان جوان، نفوذ عميقی داشت". "اين مادر، كه يكی از پيروان مسيح شمرده می‏شد، با اخلاص و اعتقاد كامل در مراسم مذهبی شركت می‏كرد. وی زن بسيار پرهيزگار و كتاب مقدس خوانی بود. در نتيجه، طبيعی كه به درستی، يك زندگی مسيحی ناميده می‏شود، قرار داشت."  

سلوسر در برنامه كواومو گفت: "ريگان، به علت پرهيزگاری بيش از حد، بارها دچار زحمت شد. " سلوسر گفت:"ريگان، اين پرهيزگاری خودش را، به صورتی مردانه، از نوع گاری كوپر و به صورت وسترن درآورد." او، به جای گفتن جمله: "خداوند بر من آشكار ساخت"، می‏گفت: "نخستين مشاورم، بر من آشكار ساخت". البته كسانی كه ريگان را می‏شناختند، می‏دانستند كه منظورش از نخستين مشاور، خداوند است، سلوسر چنين نتيجه‏گيری كرد: "به اين ترتيب، شما می‏دانيد كه او در طی همه سال های زندگی خود، همچنان زير تاثير آموزش و تلقينی قرار دارد، كه در آغاز زندگی خود، از مادرش فرا گرفته بود."  

ريگان، به نفوذ بسيار زياد تلقين و آموزش ابتدای زندگيش اقرار دارد. ريگان به ويليام رز، نويسنده مقاله مجله "زندگی مسيحی" در ماه مه 1968 چنين گفت: "می‏دانيد، من با انجيل بزرگ شده‏ام. من در جلسات درس روزهای يكشنبه مدت های دراز، درس انجيل می‏دادم." ريگان ‏در درس های يكشنبه‏های اولين كليسای مسيحی شهر ديكسون، در ايالت ايلی نويز، وقتی شاگرد دبيرستان بود، درس انجيل می‏داد.  

ريگان، در مصاحبه‏ای كه در سال 1980، با جيم باكر كشيش انجيلی پروتستان داشت، باز درباره اين آموزش و تلقين دوران كودكی و نوجوانی خود، چنين گفت: "من خوشبخت بودم، زيرا مادری داشتم كه ايمان بزرگی را در روحم كاشت. اين ايمان، بسيار بزرگ تر از آن چيزی بود كه در موقعی كه مادرم اين كار را می‏كرد، حتی تصورش را می‏توانستم بكنم."  

ريگان، علاوه بر مادر معتقد به انجيلش، زير تاثير دوستان نزديكش هم قرار داشت كه بسياری از آنان، هواخواهان پر و پا قرص مشيت الهی بودند و اعتقاد داشتند خداوند امت برگزيده خود را، هم مورد لطف خاص خود قرار می‏دهد و هم مجازات می‏كند.  

ريگان، در مقاله‏ای در مجله زندگی مسيحی، در سال 1968 نوشت، كه در دوران كوتاهی كه در همان سال در بيمارستان بستری بودم، كشيش پروتستان شهر بل اير و بازيكن مشهور سابق فوتبال دان موماو و كشيش انجيلی بيلی گراهام به عيادتم آمدند، و سپس اين داستان را نقل كرد:  

"ما درباره اين مطلب گفتگو می‏كرديم كه چه مقدار از پيشگويي ها درباره دومين ظهور مسيح، در اين زمان بخصوص، تحقق پيدا كرده‏اند. گراهام به من گفت رهبران جهان كه انجيل را مطالعه می‏كنند، يا آن را مطالعه كرده‏اند، چگونه به همين نتيجه رسيده‏اند كه ظاهرا هرگز در تاريخ، در طی يك دوران زمانی چنين كوتاهی، اين همه پيشگويی‏ها، راست درنيامده‏اند. پس از اين گفتگو، من از دان خواستم كه نوشتارهای بيشتری درباره اين پيشگويي ها برايم بفرستد، تا خودم بتوانم آنها را با متن كتاب مقدس مقايسه بكنم."  

ريگان به عنوان فرماندار يكی از بزرگ ترين ايالت های آمريکا از جهت وسعت و جمعيت، كارهای اجرايی بسيار زيادی داشت؛ با اين همه، وقت بسيار فرماندار را به اين كار اختصاص داد كه پيشگويي های انبيا و آخرالزمان را مطالعه كند. از قرار، تحقيق خود او در انجيل، او را دست كم تا حدودی، به اين نتيجه رسانيد، تا اين نظر مذهبی را بپذيرد كه خداوند از پيش مقرر كرده است كه ميليونها نفر از مردمانی كه امروز در قيد حيات هستند، در نبرد آخرالزمان كه هارمجدون ناميده می‏شود، كشته شوند.  

در 20 سپتامبر 1970، در هنگام كارزار تبليغاتی برای دومين دوره فرمانداری ريگان، خواننده هاليوود، پت بون و همسرش شرلی و نيز دو نفر از كشيشان انجيلی بانفوذ و مردم پسند، يعنی جرج اوتيس و هاوالد بردسن، در خانه ريگان، در شهر ساكرامنتو، از او ديدن كردند. در اين ديدار، گفتگوی درازی درباره پيشگويي های انبياء و علايم و نشانه‏های زمان، پيش آمد. از جمله آنچه كه بردسن با عنوان "ظهور روح القدس" توصيف كرده است. اوتيس، اين ملاقات را در كتاب خودش به نام "حادثه بزرگ"، "ديداری با يك شاه" نام گذاری كرده است؛ و سلوسر همين ديدار را در كتاب خودش به نام "شناخت درونی ريگان" نقل كرده است.  

هم سلوسر و هم اوتيس چنين نقل كرده‏اند: "در پايان اين گفتگو، همه حاضران همراه با فرماندار ريگان، دست به دعا برداشتيم". اوتيس زير تاثير اين حالت روحی قرار گرفته بود، و ظاهرا ريگان هم همين وضع را داشت. اوتيس ارتقای رتبه ريگان را به رياست جمهوری پيشگويی كرد و دستان ريگان از پيشگويی اوتيس، به لرزه درآمد.  

در 29 ژوئن 1971، فرماندار ريگان از بيلی گراهام تقاضا كرد يك سخنرانی روحانی برای دولت ايالتی و هر دو مجلس قانون گزاری ايالت كاليفرنيا، ايراد كند. گراهام در سخنرانی خود اظهار داشت كه تنها راه جلوگيری از كمونيسم، "اجرا شدن طرح كتاب مقدس است. كتاب مقدس می‏گويد كه انسان خود را از زحمت و مرارتی به زحمت و مرارت ديگر، و از قضاوتی به قضاوت ديگر می‏اندازد؛ و روزی فرا می‏رسد كه خداوند در تاريخ انسان مداخله می‏كند و مسيح باز می‏گردد."  

به دنبال آن سخنرانی، ريگان ضيافت ناهاری به افتخار گراهام برپا كرد. حاضران در اين ضيافت عبارت بودند از اعضاء كابينه ريگان و كاركنان آن، و همچنين رييس جنگجويان جنگ صليبی گراهام در شهر ساكرامنتو و راوی اين داستان والت هانسون.  

همين هانسون برای خبرنگار راديو دبليو.بی.ای.آی. نيويورك، يعنی جوكواومو، نقل كرد كه در طی ناهار، گراهام و ريگان سرگرم گفتگو درباره دومين ظهور خداوند ما، عيسی مسيح شدند. و ريگان از گراهان پرسيد: "خوب، آيا شما معتقد هستيد كه عيسی مسيح بزودی می‏آيد؟ در اين صورت علامت ها و نشانه‏ها يی كه بر آمدن او دلالت می‏كنند، كدامند؟"  

گراهام پاسخ داد: "اين علامت ها و نشانه‏ها ... نشانگر آنند كه عيسی مسيح، درست در آستانه در است. مسيح در هر زمانی ممكن است ظهور كند."  

و سخن پراكنی كواومو، بنا به گزارش هانسون، چنين بود: "فرماندار ريگان، سخت زير تاثير اين نكته قرار گرفت، و با آن موافق بود."  

بنا بر اظهار نظر هرب الينگ وود، منشی قضايی فرماندار، در همان برنامه راديويی كواومو زير عنوان "رونالد ريگان و پيشگويي های هارمجدون" در سال 1971، ريگان كتاب های پرخواننده بسياری را در موضوع هارمجدون، مطالعه كرد. از جمله اين كتاب ها، كتاب ليندسی به نام "زمين، ستاره بزرگ مرحوم" بود، كه در آن سال، مكرر در مكرر مورد بحث قرار گرفت. الينگ وود، كه خود يكی از معتقدان پر و پا قرص پرستش اسراييل و از جمله نبرد آخرالزمان است، گفت كه او و فرماندار ريگان، اغلب با هم می‏نشينند و درباره پيشگويي های كتاب مقدس به بحث و گفتگو می‏پردازند. الينگ وود، كه خود مراسم دعای روزانه كاركنان اداره فرمانداری، در دوران فرمانداری ريگان را، اداره می‏كرد؛ كه منحصرا برای ريگان دعا می‏كردند، گفت: ريگان هميشه متن كتاب مقدس را نقل و يا به شيوه‏های مختلفی به آن اشاره می‏كرد.  

ريگان اغلب درباره پيشگويی‏های انبيا صحبت می‏كرد. شواهد سال 1971 دلالت دارند بر اين كه، دست كم در اين سال، ريگان از هواخواهان مشيت الهی يا معتقد به پرستش اسراييل و ايدئولوژی هارمجدون بوده است. جيمس ميلز، رييس موقت پيشين مجلس سنای ايالت كاليفرنيا، برای مجله "سان ديه گومگزين"، اين رويداد را گزارش كرده است:  

"نخستين سال دوره دوم فرمانداری ريگان و همچنين نخستين سال انتخاب ميلز، به عنوان رييس مجلس سنای ايالتی بود. اين دو نفر در ضيافتی كه به افتخار ميلز و با شركت فعالان انتخاباتی هر دو، در ساكرامنتو تشكيل شده بود، در كنار يكديگر نشسته بودند. ريگان، با مهارت اعجاب‏انگيز و شادی و خنده رويی مسري اش، داشت لطيفه مشغول كننده‏ای درباره باربی اولد فيلد، اتومبيل ران مسابقه ای، تعريف می‏كرد. اما وقتی سرپيشخدمت، دو كاسه بزرگ شعله ور را در برابر فرماندار ريگان و ميلز، روی ميز گذاشت، ريگان رويش را به سوی ميلز كرد و "ناگهان" از او پرسيد: "آيا تاكنون دو باب 38 و 39 كتاب حزقيال نبی را خوانده‏ايد؟"  

ميلز، فرماندار را مطمئن ساخت كه با بزرگ شدن در يك خانواده پروتستان تعميدی (5) معتقد به انجميل، باب های مختلف كتاب حزقيال نبی را، كه درباره ياجوج و ماجوج (كه هواخواهان مشيت الهی می‏گويند همين روسها هستند) صحبت می‏كند، بارها خوانده و بحث كرده است؛ و همين طور ديگر باب های مربوط به آخرالزمان را در بابهای شانزدهم و نوزدهم مكاشفه يوحنا.  

ريگان گفت: "ای نبی خشمگين عهد قديم، حزقيال است كه بهتر از هر كسی، قتل عمدی را كه عصر ما را به ويرانی خواهد كشيد، پيشگويی كرده." در اين لحظه، ريگان با "خشم تندی" درباره كمونيست شدن ليبی صحبت كرد و مصرانه اظهار عقيده كرد كه "اين، علامت آنست كه زمان فرا رسيدن هارمجدون، دور نيست."  

ميلز سپس به ياد ريگان آورد، كه اتيوپی هم در ميان نيروهای شيطانی خواهد بود؛ و اضافه كرد: "اما برای من قابل درك نيست كه چطور هايله سلاسی، اين شير يهودا، رام دست يك عده كمونيست بشود و با امت برگزيده خدا به جنگ برخيزد."  

ريگان گفت: "نه، قبول دارم كه هنوز، همه چيز در جای خودش قرار نگرفته است، اما تنها آن يكی مانده كه بايد انجام بشود. سرخ ها، بايد اتيوپی را بگيرند."  

ميلز گفت كه احتمال نمی‏دهد چنين حادثه‏ای پيش بيايد.  

ريگان اصرار داشت: "اما من احتمال می‏دهم، اين امر ناگزير است. لازم است كه پيشگويی اين نبی، درباره اتيوپی تحقق پيدا كند و ملت اتيوپی هم يكی از امت های بی خدا بشود، كه دست خود را بر ضد اسراييل بلند می‏كنند". (سه سال پيش از اين گفتگو در ميان اين دو نفر، ميلز در مقاله خودش نوشت كه كمونيستها هايله سلاسی را از سلطنت خلع كردند، و شايد ريگان از تحقق پيدا كردن آشكار پيشگويی انبيا درباره ظهور مسيح، خوشحال بشود.)  

ميلز درباره آن ضيافت شام سال 1971 نوشت، كه ريگان درباره وقوع يك هارمجدون هسته ای آينده "مانند واعظی كه برای يك دانشجوی شكاك، صحبت می‏كند" حرف زد. ريگان به ميلز گفته بود: "همه پيشگويي های ديگر كه بايد پيش از هارمجدون تحقق پيدا كنند، عملی شده‏اند. در باب 38 كتاب حزقيال آمده است كه خداوند فرزندان اسراييل را از بلاد كفر، كه در آنها متفرق بودند، گرد آوری می‏كند و آنان را دوباره به ارض موعود می‏آورد. اين رويداد، پس از تقريبا 2000 سال، دارد تحقق پيدا می‏كند. نخستين بار است كه همه چيز برای تحقق هارمجدون و دومين ظهور مسيح، در جای خودش قرار گرفته است."  

وقتی ميلز به ريگان يادآوری كرد كه "تنها چيزی كه در كتاب مقدس، درباره بازگشت مسيح، از همه چيز صريح‏تر و واضح‏تر تصريح می‏شود، اين است كه هيچ كس نمی‏داند كه اين رويداد، چه وقت روی خواهد داد"، ريگان بيشتر با بالا بردن لحن صدايش تا حجم آن، پاسخ داد:  

"همه چيز دارد در جای خودش قرار می‏گيرد. حالا ديگر زياد طول نمی‏كشد. حزقيال می‏گويد باران سيل آسا و تگرگ سخت آتش و گوگرد، بر فوج های دشمنان امت خداوند خواهد باريد. معنی اين، حتما بايد اين باشد كه با سلاح های هسته ای نابود می‏شوند. حالا اين سلاح ها وجود دارند، اما در گذشته هرگز وجود نداشتند."  

ريگان ادامه داد: "حزقيال می‏گويد ياجوج، يعنی امتی كه نيروهای تاريكی را عليه اسراييل رهبری خواهد كرد، از شمال خواهد آمد. نسل های بسيار علمای كتاب مقدس مرتب گفته‏اند كه ياجوج بايد روس ها باشند. كدام امت قدرتمند ديگری در شمال اسراييل وجود دارد؟ هيچ. اما اين پيشگويی، پيش از انقلاب روسيه، وقتی كه روسيه يك كشور مسيحی بود، هيچ معنی پيدا نمی‏كرد. اما حالا معنی پيدا كرده است. حالا كه روسيه كمونيست و بی خدا شده، حالا كه روسيه، بر ضد خدا بلند شده، معنی پيدا كرده است. حالا ديگر كاملا با توصيف قوم ياجوج جور درمی آيد."  

ميلز نتوانست از اين سخن ريگان، فكر او را به درستی بخواند. از اين رو بی فاصله پس از شام، يادداشت های مفصلی از آنچه كه فرماندار ريگان گفته بود، برداشت. و آن يادداشت ها كه در سال 1971 برداشته شده بود، پايه مقاله سال 1985 او را تشكيل داد.  

ريگان، در سال 1976، در طی يك مصاحبه ضبط شده با جرج اوتيس خبرنگار كاليفرنيايی كه پيش‏تر از او ياد شد و ارتقای او را به رياست جمهوری پيشگويی كرده بود، درباره نبرد هارمجدون، به بحث پرداخت. اوتيس در كتاب خودش به نام شبح هاجر(6) می‏نويسد او (ريگان) در انتظار جنگ ياجوج و ماجوج است (كه آن را به تهاجم شوروی به اسراييل "در آينده نزديك" تعبير می‏كند.) او در مصاحبه از ريگان می‏پرسد، آيا ريگان تصور می‏كند كه او هم "ربوده" خواهد شد و در آن دوران "آزمايش سخت" و وحشتناك نبرد نهايی نجات خواهد يافت؟؛ نجاتی كه به موجب خداشناسی هواخواهان مشيت الهی، تنها درباره كسانی كه تجديد حيات يافته باشند، عملی خواهد شد.  

اوتيس پرسيد: آيا ريگان تجديد حيات پيدا كرده است؟  

ريگان گفت: "بله، من هيچ وقتی را در زندگي ام نمی‏توان به ياد بيارم كه به ياد خدا نبوده باشم و با اميد كامل، خدا را شكر می‏كنم؛ همانطور كه اغلب می‏كنم. با اين حال، بله، بايد با تجربه خودم به اين اعتقاد رسيده باشم كه يك بار، چيزی پيش آمد كه رابطه تازه‏ای - اما نه بر اثر احتياج - ميان من و خداوند برقرار شد." و ريگان نتيجه گرفت "بايد بگويم، به معنايی كه من می‏فهمم، بايد بگويم، بله، من تجربه‏ای داشته‏ام، كه بايد آن را به عنوان پيدا كردن يك حيات دوباره توصيف كرد."  

فرماندار ريگان، درباره هارمجدون با كشيش انجيلی كاليفرنيايی، هارلد بردسن هم صحبت كرده است. در فرصتی بردسن همراه با پت بودن و جرج اوتيس، در خانه ريگان، با او ديدار كرده بودند، كه در طی آن فرماندار ريگان، با تيك زدن در كنار تك تك سطور پيشگويي های كتاب مقدس "موجب خوشنودی و حتی تا حدودی شگفتی" بردسن و ديگر ديداركنندگان شده بود.  

بردسن اين گفته ريگان را نقل می‏كند كه "ابتدا، يهوديانی كه به خدا ايمان نداشته باشند، به همه كنار و گوشه‏های جهان پراكنده می‏شوند. اما وقتی اين دو اتفاق افتاد، خدا آنها را به كلی فراموش نمی‏كند. پيش از بازگشت پسر خدا، او آنها را دوباره در اسراييل گرد هم می‏آورد. حتی جزئيات وسايل حمل و نقل آنها به اسراييل هم در پيشگويی انبياء آمده است. او گفت كه بعضی از يهوديان با كشتی بر می گردند و ديگران به صورت كبوتر به لانه باز می‏گردند. به عبارت ديگر، آنها با كشتی يا هواپيما می‏گردند و در طی يك روز، امتی دوباره به دنيا خواهد آمد ...  

او (ريگان) اين واقعيت را نقل كرد، كه امت های جز يهودی و جز مسيحی تا زمانی كه زمان آن امت ها به سر آيد در اورشليم راه خواهند رفت و اين پيشگويی در سال 1967 كه اورشليم دوباره به زير پرچم اسراييل درآمد، تحقق پيدا كرد."  

بردسن ادامه می‏دهد "آنچه كه مرا، بخصوص زير تاثير قرار داد، اين واقعيت بود كه ديدم ريگان از نظر روحی، به طور خارق العاده‏ای رشد پيدا كرده است. مثال خوب اين رشد، آگاهی كامل او - از نظر مبحث آخرت و رستاخيز - نسبت به رويدادهای در حال وقوع، و توانايی اش در گفتن اين بود كه اين گردهمايی دوباره، در همان روز سال 1948 پيش آمد، كه اسراييل از نو به عنوان يك ملت تشكيل شد."  

و بردسن سخن خود را اين گونه به پايان می‏برد: "اين احساس در من ايجاد شد كه ريگان كاملا از هدف خداوند در خاورميانه آگاه است؛ و به همين دليل، دورانی را كه ما حالا در آن زندگی می‏كنيم، دارای اهميت بخصوصی می‏داند، زيرا رويدادهايی كه در كتاب مقدس پيشگويی شده‏اند، همگی در اين دوران دارند تحقق پيدا می‏كنند."  

ريگان در سال 1980، به عنوان يكی از نامزدهای رياست جمهوری، باز هم درباره هارمجدون صحبت می‏كرد. او در مصاحبه با روحانی انجيلی جيم باكر از شبكه تلويزيونی پی. تی. ال. گفت: "ممكن است ما همان نسلی باشيم كه هارمجدون را می‏بيند".  

نويسنده انجيلی، داگ ويد، كه در آن مصاحبه حضور داشته است، گزارش داد، بارها اين اين جمله را از ريگان شنيده است كه شايد آخرالزمان نزديك باشد. در ضيافت شامی كه در خانه ريگان در پاليسيد در كاليفرنيا در ساحل اقيانوس آرام، تشكيل شده بود، و خانواده ويد هم در آن حضور داشتند، گفتگو به موضوع اتحاد شوروی و پيشگويي های كتاب مقدس چرخيد. در ميان اين بحث، از قراری كه ويد نقل می‏كند، ريگان به مهمانان خود اعلام كرد: "شايد ما نسلی باشيم كه هارمجدون را می‏بيند."  

و اين نكته، يك موضوع اتفاقی نبود. ويد می‏گويد: ريگان پيشگويي های كتاب مقدس و بحث های آن را درباره آخرت و پايان كار جهان، "از موضوع های پيش پا افتاده می‏داند" و اضافه می‏كند، در مصاحبه‏ای كه حضور داشته است، از او (يعنی ريگان) شنيده است كه همين نسل، شايد نسلی باشد كه هارمجدون را می‏بيند. كاملا امكان دارد كه اين همان نسل باشد."  

در همان سال 1980، ريگان باز به عنوان نامزد رياست جمهوری، تفسير مكاشفه‏آميز ديگری كرد. چنان كه ويليام سافاير مقاله نويس در نيويورك تايمز گزارش می‏دهد، ريگان در ضمن سخنرانی برای گروهی از رهبران يهودی چنين گفت: "اسراييل تنها كشور دموكراسی پايدار است كه ما می‏توانيم به آن، به عنوان محلی كه در آن هارمجدون، ممكن است پيش بيايد، تكيه كنيم."  

رابرت شير خبرنگار، در مصاحبه مارس 1981 خود با جری فال ول فاش كرد كه رييس جمهور ريگان گفته است، ويرانی دنيای ما حقيقتا ممكن است "به زودی زود" اتفاق بيفتد. فال ول به شير اين كلام ريگان را گفته بود كه "تاريخ دارد به نقطه اوج خود می‏رسد" و اضافه كرده بود گمان نمی‏كند كه ما حتی 50 سال هم با آن فاصله داشته باشيم. و در برابر اين سوال شير از فال ول، كه پرسيده بوده: آيا ريگان هم با اين حرف او موافق بوده است يا نه؟ فال ول پاسخ داده بود: "بله، او هم با اين حرف موافق است. من گاهی اوقات اعتقاد پيدا می‏كنم كه ما حالا به سرعت داريم به هارمجدون می‏رسيم."  

دو سال بعد، ريگان ترتيبی داد تا فال ول در جلسه شورای امنيت ملی شركت كند و با كاركنان عالي رتبه دولت آمريکا درباره نقشه‏های جنگ هسته ای با روسيه، به بحث بپردازد. همچنين از قراری كه هال ليندسی می‏گويد، ريگان تصويب كرد كه نويسنده هواخواه مشيت الهی كتاب "زمين، ستاره بزرگ مرحوم" درباره يك جنگ هسته ای با روسيه، برای استراتژی پردازان پنتاگون سخنرانی كند.  

در يكی از روزهای اكتبر 1983، ريگان فاش كرد كه هارمجدون همچنان ذهن او را اشغال كرده است. رييس جمهور ريگان در ضمن گفتگوی تلفنی خود با تام داين از كميته روابط عمومی آمريکا و اسراييل، يعنی نيرومندترين گروه هواخواه اسراييل در كنگره آمريکا، اين حرف را زده است. از قرار گزارش داين، رييس جمهور گفته است:  

"می‏دانيد، من به انبيای كهن شما در عهد قديم برمی گردم، به علامت هايی كه هارمجدون را پيشگويی كرده‏اند؛ و هميشه در اين شگفتی هستم كه آيا ما همان نسلی نيستيم كه ناظر آن پيشامد خواهيم بود؟ من نمی‏دانم شما اين آخرها به هيچكدام از آن پيشگويي ها توجه كرده‏ايد يا نه؟ اما حرف مرا باور كنيد؛ اين پيشگويي ها به يقين زمانهايی را توصيف می‏كنند، كه ما در آن به سر می‏بريم."  

ريگان در سه نوبت در سالهای 1982، 1983 و 1984، برای بنگاه های سخن پراكنی مذهبی ملی (N.R.B)، كه اكثريت بسيار بالای آن را هواخواهان مشيت الهی تشكيل می‏دهند و معتقد به نزديك شدن يك جنگ هسته‏ای هستند، سخنرانی كرد.  

ريگان در سال 1982، در حالی كه اعضای N.R.B برايش كف می‏زدند، چنين گفت: شايد اين حادثه، ديرتر از آنچه كه ما فكر می‏كنيم، روی بدهد". به نظر آنان جنگ آخرالزمان هارمجدون، خود پيش درآمد و مژده دهنده دومين ظهور مسيح خواهد بود.  

ريگان در خطابه سال 1983 خود به N.R.B، اهميت كتاب مقدس را در زندگی خود، چنين توصيف كرد: "در ميان دو ورقه مقوايی كه اين كتاب منحصر به فرد را در ميان گرفته اند، پاسخ همه پرسش ها و همه مساله هايی كه امروز در برابر ما قرار گرفته‏اند، وجود دارد."  

او در سخنرانی سال 1984 خود برای 4000 نماينده N.R.B، موافقت خود را با كسانی كه می‏گويند "بهتر است انسان بميرد، اما سرخ نباشد"(7) چنين ابراز داشت. او برای آشكار ساختن احساس خود در اين باره، داستانی را نقل كرد: وقتی در پيش صحنه يك گردهمايی مذهبی در لوس آنجلس حضور داشتم، كه پت بون خواننده، سخنران برجسته آن بود. دو دختر بودن هم كه در آن موقع دختركان كوچكی بودند، حضور داشتند. بون گفت: "با اين كه دو دختر را در روی زمين بيش از هر چيز دوست می‏دارد، ترجيح می‏دهد كه اين دو همين حالا با اعتقاد به خداوند بميرند، اما در يك رژيم كمونيستی بزرگ نشوند." ريگان در همين سخنرانی سال 1984 خود برای نمايندگان N.R.B بون را برای گفتن چنين جمله سنگينی بر ضد شيطان كمونيستی، مورد تحسين قرار داد، و گفت "تا وقتی بون، اين حرف را نزده بود، من به او كم بها می‏دادم."  

بسياری از هواخواهان پر و پا قرص مشيت الهی، روسيه را شيطانی، و امپراطوری شيطان می‏دانند. ريگان اين كلام را در 8 مارس 1983 ايراد كرده است: "آنها (اتحاد شوروی) كانون شيطان در دنيای مدرن كنونی هستند". او باز ضمن سخنرانی برای انجمن مسيحيان پروتستان چنين گفت: "اعتقاد من بر اين است كه كمونيسم، فصل غم‏انگيز و عجيب ديگری از تاريخ بشر است كه، حتی حالا، آخرين صفحه هايش دارد نوشته می‏شود."  

جيمس ميلز، در مقاله پيش گفته‏اش در سان ديه گو مگزين، می‏نويسد: كاربرد اصطلاح "امپراطوری شيطان" در مورد شوروی توسط ريگان، تنها لفاظی و بازی با كلمات نبود، كه برای خوش آيند بنيادگرايان مذهبی و سياسی ابراز شده باشد، بلكه بيشتر اظهار عقيده‏ای بود كه "از عقيده‏ای كه آن شب، در سال 1971 ابزار كرده بود، برمی خاست."  

ميلز در مقاله خود نوشت كه ريگان در مقام رياست جمهوری "هميشه تعهد خود را نسبت به انجام وظايفش در تحقق اراده خداوندی درست همانند هر متدين معتقد عالی مقام ديگری ابراز می‏دارد" و افزود: ريگان به ويژه انجام اين تعهد را كه در صدد باشد تا قدرت نظامی ايالات متحده و متفقان آن را بالا ببرد، همواره احساس می‏كند. ميلز چنين ادامه می‏دهد:  

"درست است كه حزقيال نبی پيروزی ارتش اسراييل و متفقان آن را در جنگ وحشتناكی بر ضد نيروهای تاريكی، پيشگويی كرده است؛ اما مسيحيان محافظه كاری مانند ريس جمهور ما نبايد اين تفنن گرايی روحی را بر خود هموار كنند؛ و اين پيروزی را مسلم فرض كنند. قدرتمندتر كردن نيروهای بر حق، برای اين كه در اين مهمترين جنگ پيروز بشوند، در چشم اين گونه آدمها، خود به تحقق رسانيدن پيشگويی‏های خدايی است؛ و آن را مبتنی بر اراده خداوندی در مورد آخرت و آمدن درباره مسيح برای سلطنت هزار ساله‏اش می‏دانند.  

"اگر ريگان هنوز هم به آنچه كه در سال 1971 به من گفت، اعتقاد داشته باشد - كه هنوز اعتقاد داشتن يا نداشتن او، خود موضوع بحث و گفتگوی بسياری از مقاله نويسان مطبوعات در سالهای اخير بوده است - من هيچ ترديد ندارم كه او حالا مسئوليت های خودش را، به عنوان رهبر دنيای غرب تلقی می‏كند. و به نظر من چنين می‏رسد كه او در هنگام بيشتر تصميم گيريهای سياسی خودش، زير نفوذ اين احساس است."  

ميلز باز ادامه می‏دهد: "طرز تلقی او، درباره هزينه‏های نظامی و ناشنوايی او در برابر هر گونه خلع سلاح هسته‏ای، به يقين، در زير نفوذ اين بينش مكاشفه‏ای قرار دارد." زيرا كه "هارمجدون، آن گونه كه در كتاب های حزقيال نبی و مكاشفه يوحنا پيشگويی شده است، ممكن نيست در يك دنيای خلع سلاح شده تحقق پيدا كنند. هر كس كه معتقد باشد اين پيشگويي ها بايد تحقق پيدا كنند، نمی‏تواند عملی شدن خلع سلاح را بپذيرد. چون اين بر خلاف طرح خداوندی و كلام اوست."  

ميلز در ادامه سخن خود می‏گويد: "سياست های داخلی و پولی رييس جمهور هم با تعبيرهای مو به موی پيشگويي های كتاب مقدس همخوانی دارد." چون، "اگر دنيا به زودی به آخر برسد، ديگر دليلی ندارد كه درباره بازپرداخت بدهی‏های ملی كاری بكنيم."  

"پشتيبانی او از محافظه كاران نوينی مانند جيمس وات، در زمينه حفاظت محيط زيست هم - اگر بدين گونه به موضوع نگريسته شود - معنی پيدا می‏كند؛ چون اصولا چرا بايد در بند حفظ محيط زيست بود؟ چرا بايد وقت و پول را بيهوده صرف حفاظت اين چيزها برای نسل آينده بكنيم، در حالی كه همه چيز - از جمله اين چيزها - سرانجام در يك آتش سوزی همه جاگير، در آخرت خاكستر خواهد شد؟"  

"تحقق پذيرفتن بازگشت مسيح به زمين"، به عنوان يك هدف سياسی، هرگز رقابت تامين هزينه‏های وسايل و لوازمی مانند تراكتورهای آبی - خاكی را، برنمی تابد. بنابراين، نتيجه می‏گيريم كه همه برنامه‏های داخلی، بويژه آنهايی كه مستلزم سرمايه گذاری هستند، بايد كنار گذاشته شوند، تا همه پولها صرف تامين مالی افزايش و تكميل سلاحهای هسته‏ای بشوند، تا اينكه با راندن هلاكت آتشين بر سر دشمنان شيطانی خداوند و امت او، ممكن گردد."  

يكی از برجسته‏ترين انديشه‏هايی كه توسط جيمس ميلز در مقاله‏اش ابراز شده اين است كه "هارمجدون، در دنيايی كه خلع سلاح شده باشد، نمی‏تواند تحقق پذيرد." با اين كه همه ملت ها دارند سلاح های بيشتر و بيشتری می‏سازند - اما هيچ كدام بيشتر و سريع‏تر از ايالات متحده سلاح نمی‏سازند - امروز، بنا بر كتاب "ميدان های نبرد هسته‏ای" اثر ويليام ام. آركين و ريچارد دبليو. فيلد هاوس، ايالات متحد دارای 670 جنگ‏افزار هسته ای در 40 ايالت است، كه جمع كلاهك های آنها، به 14599 بالغ می‏گردد. آلمان غربی ميزبان 3396 جنگ‏افزار هسته‏ای آمريکايی است؛ انگليس 1268؛ ايتاليا 549؛ تركيه 489؛ يونان 164؛ كره جنوبی 151؛ هلند 81 و بلژيك 25.  

چنان كه وزير سابق دفاع، كلارك كليفرد، در 14 اوت 1985، در باشگاه ملی مطبوعات در واشنگتن دی.سی. اظهار كرد، "امروز قدرت ويرانگری نيروهای هسته ای جهان، يك ميليون بار نيرومندتر از قدرت بمبی است كه ما بر هيروشيما افكنديم؛ با اين همه، ما چه می‏كنيم؟ باز هم داريم سلاح های بيشتری می‏سازيم."  

از وقتی جرج بوش رييس جمهور شده است، ما نشانه‏ای در دست نداريم كه او شخصا از خداشناسی هارمجدون پشتيانی كرده باشد. اما خبرنگارانی مانند الينور برچر از شهر لوييزويل، كنتاكی كورير جرنل (25 سپتامبر 1985) و ليز سميث خبرنگار نيويورك ديلی نيوز (3 اكتبر 1988) پرسشهايی را درباره اعتقادهای مذهبی دان و ماريلين كويل (معاون رييس جمهور و همسرش) مطرح ساخته‏اند. اين خبرنگاران گزارش داده‏اند كه "هم والدين دان، و هم ماريلين كويل، در شمار پيروان متعصب سرهنگ رابرت بی ثايم (پسر) از شهر هوستون، يعنی هواخواهان دو آتشه مشيت الهی هستند، كه گفته می‏شود "صدها بار دست راستی‏تر از جری فال ول است."  

من خودم، مصاحبه تلويزيونی ماريلين كويل را در شبكه تلويزيونی ای.بی.سی. گوش كرده‏ام، كه از اعتقادهای مذهبی خودش و همسرش دفاع می‏كرد. اما از آنجا كه دال كويل، دسترسی نزديكی به "دگمه" (آغازگر جنگ هسته ای) دارد، خداشناسی او در مورد هارمجدون، بيش از تنها اعتقاد شخصی او اهميت پيدا می‏كند. مساله اينجاست كه اعتقاد او به اين كه خداوند، خواستار نابودی كره ما، كره زمين است، ديگر به "مساله" همه ما آمريکاييان مبدل می‏شود.  

پی نوشت ها:

1- متن آيه 4 باب 12 كتاب دانيال نبی: "اما تو ای دانيال كلام را مخفی دار و كتاب را تا آخرالزمان مهر كن."  
2- متن آيه 20 باب 22 مكاشفه يوحنا:"او كه بر اين امور شاهد است می‏گويد بلی می‏آيم. آمين، بيان ای خداوند عيسی*".  
3- متن آيه 12 باب 14 كتاب زكريای نبی:"و اين بلاای خواهد بود كه خداوند بر همه قومهاای كه با اورشليم جنگ كننده، وارد خواهد آورد* گوشت ايشان در حالتی كه بر پای خود ايستاده‏اند كاهيد خواهيد شد و چشمانشان در حدقه گداخته خواهد گرديد و زبان ايشان در دهانشان كاهيد خواهد گشت.  
4- گوينده در اينجا عاميانه سخن گفته است.  
5- تعميدی يا Baptist نام يكی از فرقه‏ های مذهب پروتستان است. 
Ghost of Hagar -6  
7- اين جمله كوتاه در زبان انگليسی دارای سجع می‏باشد: Better dead than red  

 

آداب سرداب غیبت

 

آداب سرداب غیبت

كيفيت زيارت حضرت صاحب الامر عجّل الله تعالى فرجه (در آداب سرداب غیبت)

مقدمه
مقام دوّم در آداب سرداب مطهّر و كيفيّت زيارت حجة اللَّه على العباد و بقيّة اللَّه فى البلاد الا مام المهدى حضرت حجة بن الحسن صاحب الزّمان صلوات الله عليه و على آبائه و قبل از شروع تنبيه كنيم بر امرى كه در كتاب هديّه از كتاب تحيّه نقل كرديم و آن امر اينست كه اين سرداب مطهّر داخل در خانه آن بزرگواران بوده و راه دخول در آن سرداب در قديم قبل از بناء جديد و ساختن صحن و قبّه و حرم از پشت سر نزديك به قبر نرجس خاتون بود و شايد حال در رواق باشد آنجا پايين مى رفتند و دالان دراز تاريكى داشت چون از آنجا مى گذشتند بدر سرداب غيبت مى رسيدند كه حال آيينه كارى شده و پنجره از طرف قبله به صحن عسكرييّن عليه السلام باز مى شود و آن در از وسط اين سرداب باز مى شد كه حال كاشى ديوار بجاى آن را به شكل محرابى ساخته اند و همه اعمال اين سه امام عليهم السلام از يك حرم مى شد ولهذا شهيد اوّل در مزار بعد از زيارت عسكريّين عليه السلام زيارت سرداب را ذكر كرده پس از آن زيارت نرجس خاتون را و در يكصد سال و چيزى قبل مؤ يّد مُسَدَّد احمد خان دنبلى مبلغى خطير اقدام كرد و صحن آن دو امام عليه السلام را به نحوى كه الا ن موجود است جدا نمود و براى آن روضه و رواق و قبّه عاليه برپا نمود و براى سرداب مطهّر صحنى على حده و ايوانى و راهى و پلّه اى جدا و دهليزى و سردابى مستقل براى زنان ساخت چنانچه حال ديده مى شود و آن راه اوّل و پلّه ها و دَرِ سرداب بالمرّه مسدود شد و نشانى از آنها نيست [مگر آن مقدارى كه فعلاً در خانه معروف به خانه اخباريها مشاهده مى شود ((منه ))] و محلّى براى بجا آوردن بعضى از آداب وارده نماند ولكن محلّ جمله اى از زيارات كه اصل سرداب شريف است تغييرى نكرده وامّا استيذان و خواندن اذن دخول پس بحسب استقراء در همه زيارات و تصريح علماء بر هر درى كه از آنجا مرسوم شده دخول در آن حرم از هر امامى كه باشد بايَست رعايت كرد و در آن حرم محترم بى اذن داخل نبايد شد الحال شروع كنيم در كيفيّت زيارت بدانكه اذن دخول خاصّ سرداب مطهّر همان زيارتى است كه بعد از اين بيايد و اوّل آن ((اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفَهَ اللَّهِ)) است و در آن استيذان مى شود و بايَست آن را دَر دَرِ سرداب پيش از پايين رفتن از پلّه ها خواند و اذن دخولى ديگر سيّد بن طاوس نقل كرده قريب به همان اذن دخول اوّل كه در فصل دويّم از باب زيارات نقل كرديم و اذن دخولى ديگر علاّمه مجلسى از نسخه تقديمه نقل كرده كه اوّل آن ((اَلّلهُمَّ اِنَّ هذِهِ بُقْعَةٌ طَهَّرْتَها وَعَقْوَةٌ شَرَّفْتَها)) است كه ما نيز آن را بعد از آن اذن دخول عمومى نقل كرديم پس ‍ به آنجا رجوع نما و به آن كلمات استيذان كن پس از آن برو و داخل سرداب مطهّر شو و زيارت كن آن حضرت را به آنچه خود دستورالعمل داده اند


زيارت آل يس
چنانچه شيخ جليل احمد بن ابيطالب طبرسى ره در كتاب شريف احتجاج روايت كرده كه از ناحيه مقدّسه بيرون آمد بسوىمحمّد حميرى بعد از جواب از مسائلى كه از آن حضرت سؤ ال كرده بود هر گاه خواستيد توجه كنيد بوسيله ما بسوى خداوند تبارك و تعالى و بسوى ما پس بگوييد:
 
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم لا لاَِمْرِهِ تَعْقِلُونَ وَلا مِنْ اَوْلِياَّئِهِ تَقْبَلُونَ حِكْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِى النُّذُرُ اَلسَّلامُ عَلَيْنا وَعَلى عِبادِاللَّهِ الصّالِحينَ

به نام خداى بخشاينده مهربان ، نه خود دستورش را تعقل مى كنند و نه از دوستانش مى پذيرند حكمتى است رسا ولى بيم دادنها سودشان ندهد سلام بر ما و بر بندگان شايسته خدا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سَلامٌ عَلى آلِ يسَّ اَلسَّلا مُ عَلَيْكَ ي ا د اعِىَ اللَّهِ وَرَبّ انِىَّ آي اتِهِ

سلام بر آل ياسين سلام بر تو اى دعوت كننده به خدا و عارف به آياتش

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بابَ اللَّهِ وَدَيّانَ دينِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفَةَ اللَّهِ

سلام بر تو اى واسطه خدا و سرپرست دين او سلام بر تو اى خليفه خدا

وَناصِرَ حَقِّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللَّهِ وَدَليلَ اِرادَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ

و ياور حق او سلام بر تو اى حجت خدا و راهنماى اراده اش سلام بر تو

يا تالِىَ كِتابِ اللَّهِ وَتَرْجُمانَهُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ فى آناءِ لَيْلِكَ وَاَطْرافِ

اى تلاوت كننده كتاب خدا و تفسير كننده آيات او سلام بر تو در تمام آنات و دقايق شب و سرتاسر

نَهارِكَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللَّهِ فى اَرْضِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ميثاقَ

روز سلام بر تو اى بجاى مانده از طرف خدا در روى زمين سلام بر تو اى پيمان محكم

اللَّهِ الَّذى اَخَذَهُ وَوَكَّدَهُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَعْدَ اللَّهِ الَّذى ضَمِنَهُ

خدا كه از مردم گرفت و سخت محكمش كرد سلام بر تو اى وعده خدا كه تضمينش كرده

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصوُبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَالْغَوْثُ

سلام بر تو اى پرچم برافراشته و دانش ريزان و فريادرس خلق

وَالرَّحْمَةُ الْواسِعَةُ وَعْداً غَيْرَ مَكْذوُبٍ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تَقوُمُ

و رحمت وسيع حق ، و آن وعده اى كه دروغ نشود سلام بر تو هنگامى كه بپا مى ايستى

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تَقْعُدُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تَقْرَءُ وَتُبَيِّنُ اَلسَّلامُ

سلام بر تو هنگامى كه مى نشينى سلام بر تو هنگامى كه (فرامين حق را) مى خوانى و تفسير مى كنى سلام

عَلَيْكَ حينَ تُصَلّى وَتَقْنُتُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تَرْكَعُ وَتَسْجُدُ

بر تو هنگامى كه نماز مى خوانى و قنوت كنى سلام بر تو هنگامى كه ركوع و سجده بجاى آورى

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تُهَلِّلُ وَتُكَبِّرُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تَحْمَدُ

سلام بر تو هنگامى كه ((لا اله الا اللّه )) و ((اللّه اكبر)) گوئى سلام بر تو هنگامى كه خدا را ستايش كنى

وَتَسْتَغْفِرُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حينَ تُصْبِحُ وَتُمْسى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ فِى

و از او آمرزش خواهى سلام بر تو هنگامى كه بامداد كنى و شام كنى سلام بر تو در

اللَّيْلِ اِذا يَغْشى وَالنَّهارِ اِذا تَجَلّى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الاِْمامُ

شب هنگامى كه تاريكيش فرا گيرد و در روز هنگامى كه پرده برگيرد سلام بر تو اى امام

الْمَاْموُنُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَاْموُلُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ بِجَوامِعِ

امين سلام بر تو اى مقدم (بر همه خلق و) مورد آرزو(ى آنان ) سلام بر تو به همه

السَّلامِ اُشْهِدُكَ يا مَوْلاىَ اَ نّى اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا

سلامها گواه گيرم تو را اى مولا و سرور من كه من گواهى دهم به اينكه معبودى نيست جز خداى يگانه

شَريكَ لَهُ وَاَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسوُلُهُ لا حَبيبَ اِلاّ هُوَ وَاَهْلُهُ

كه شريك ندارد و نيز (گواهى دهم كه ) محمد بنده و رسول او است و محبوبى نيست جز او و خاندانش

وَاُشْهِدُكَ يا مَوْلاىَ اَنَّ عَلِيّاً اَميرَ الْمُؤْمِنينَ حُجَّتُهُ وَالْحَسَنَ حُجَّتُهُ

و گواه گيرم تو را اى مولاى من كه على امير مؤ منان حجت خدا است و حسن حجت او است

وَالْحُسَيْنَ حُجَّتُهُ وَعَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ حُجَّتُهُ وَمُحَمَّدَ بْنَ عَلِي حُجَّتُهُ

و حسين حجت او است و على بن الحسين حجت او است و محمد بن على حجت او است

وَجَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍّ حُجَّتُهُ وَموُسَى بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَعَلِىَّ بْنَ موُسى

و جعفر بن محمد حجت او است و موسى بن جعفر حجت او است و على بن موسى

حُجَّتُهُ وَمُحَمَّدَ بْنَ عَلِي حُجَّتُهُ وَعَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَالْحَسَنَ بْنَ

حجت او است و محمد بن على حجت او است و على بن محمد حجت او است و حسن بن

عَلِي حُجَّتُهُ وَاَشْهَدُ اَ نَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ اَنْتُمُ الاَْوَّلُ وَالاْ خِرُ وَاَنَّ رَجْعَتَكُمْ

على حجت او است و گواهى دهم كه تو حجت خدائى ، شمائيد اول و آخر و مسلماً بازگشت شما

حَقُّ لا رَيْبَ فيها يَوْمَ لا يَنْفَعُ نَفْساً ايمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ

حق است كه شكى در آن نيست ، روزى كه سود ندهد كسى را ايمانش كه پيش از آن ايمان نياورده يا در (مدت )

اَوْ كَسَبَتْ فى ايمانِها خَيْراً وَاَنَّ الْمَوْتَ حَقُّ وَاَنَّ ناكِراً وَنَكيراً حَقُّ

ايمان خويش كار خيرى انجام نداده و همانا مرگ حق است و ناكر و نكير (دو فرشته سؤ ال قبر) حق است

وَاَشْهَدُ اَنَّ النَّشْرَ حَقُّ وَالْبَعْثَ حَقُّ وَاَنَّ الصِّراطَ حَقُّ وَالْمِرْصادَ حَقُّ

و گواهى دهم كه زنده شدن پس از مرگ حق است و برانگيخته شده حق است و صراط حق است و مرصاد (كمينگاه ) حق است

وَالْميزانَ حَقُّ وَالْحَشْرَ حَقُّ وَالْحِسابَ حَقُّ وَالْجَنَّةَ وَالنّارَ حَقُّ

و ميزان حق است و حشر (در قيامت ) حق است و حساب حق است و بهشت و دوزخ حق است

وَالْوَعْدَ وَالْوَعيدَ بِهِما حَقُّ يا مَوْلاىَ شَقِىَ مَنْ خالَفَكُمْ وَسَعِدَ مَنْ

و وعده و تهديد درباره آن دو حق است اى مولاى من بدبخت است كسى كه مخالفت شما را كرد و سعادتمند است كسى كه

اَطاعَكُمْ فَاشْهَدْ عَلى ما اَشْهَدْتُكَ عَلَيْهِ وَاَ نَا وَلِىُّ لَكَ بَرىٌ مِنْ

پيرويتان كرد پس گواهى ده بر آنچه تو را بر آن گواه گرفتم و من دوست تواءم و بيزارم از

عَدُوِّكَ فَالْحَقُّ ما رَضيتُموُهُ وَالْباطِلُ ما اَسْخَطْتُموُهُ وَالْمَعْروُفُ ما

دشمنت حق آنست كه شما پسند كرديد و باطل همانست كه شما بدان خشم كرديد و معروف (و كار نيك ) همان بودكه شما

اَمَرْتُمْ بِهِ وَالْمُنْكَرُ ما نَهَيْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسى مُؤْمِنَةٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لا شَريكَ

بدان دستور داديد و منكر (و كار زشت ) همان بود كه شما از آن جلوگيرى و نهى كرديد، من ايمان دارم به خداى يگانه اى كه شريك ندارد

لَهُ وَبِرَسوُلِهِ وَبِاَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَبِكُمْ يا مَوْلاىَ اَوَّلِكُمْ وَآخِرِكُمْ

و به رسول او و به امير مؤ منان و به شما اى مولاى من از اول تا آخرتان

وَنُصْرَتى مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَمَوَدَّتى خالِصَةٌ لَكُمْ آمينَ آمينَ #

وبعد ازآن اين و ياريم براى شما آماده است و دوستيم خالص و پاك براى شما است آمين آمين

دعا خوانده شود: اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ نَبِىِّ رَحْمَتِكَ

خدايا از تو خواهم كه درود فرستى بر محمد پيامبر رحمتت

وَكَلِمَةِ نوُرِكَ وَاَنْ تَمْلاََ قَلْبى نوُرَ الْيَقينِ وَصَدْرى نوُرَ الا يمانِ

و كلمه نورت و ديگر آنكه پركنى دل مرا با نور يقين و سينه ام را با نور ايمان

وَفِكْرى نوُرَ النِّيّاتِ وَعَزْمى نوُرَ الْعِلْمِ وَقُوَّتى نوُرَ الْعَمَلِ وَلِسانى

و انديشه ام را با نور تصميمها و اراده ام را با نور علم و نيرويم را با نور عمل و زبانم

نوُرَ الصِّدْقِ وَدينى نوُرَ الْبَصآئِرِ مِنْ عِنْدِكَ وَبَصَرى نوُرَ الضِّيآءِ

را با نور راستگوئى و دين و مذهبم را با نور بينائيهائى از نزد خودت و چشمم را با نور روشنائى

وَسَمْعى نوُرَ الْحِكْمَةِ وَمَوَدَّتى نوُرَ الْمُوالاةِ لِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ عَلَيْهِمُ

و گوشم را با نور فرزانگى و حكمت و دوستيم را با نور موالات محمد و آلش عليهم

السَّلامُ حَتّى اَ لْقاكَ وَقَدْ وَفَيْتُ بِعَهْدِكَ وَميثاقِكَ فَتُغَشّيَنى رَحْمَتُكَ

السلام تا تو را ديدار كنم و من به عهد و پيمان تو وفا كردم پس رحمت خود را بر من بپوشان

يا وَلِىُّ يا حَميدُ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ حُجَّتِكَ فى اَرْضِكَ

اى سرپرست و اى ستوده خدايا درود فرست بر محمد حجت تو در روى زمينت

وَخَليفَتِكَ فى بِلادِكَ وَالدّاعى اِلى سَبيلِكَ وَالْقآئِمِ بِقِسْطِكَ وَالثّآئِرِ

و جانشين تو در شهرهايت و دعوت كننده بسوى راهت و قيام كننده به عدل و دادت و انقلاب كننده

بِاَمْرِكَ وَلِىِّ الْمُؤْمِنينَ وَبَوارِ الْكافِرينَ وَمُجَلِّى الظُّلْمَةِ وَمُنيرِ الْحَقِّ

به دستور تو، دوست مؤ منان و نابودى كافران و برطرف كننده تاريكى و روشن كننده حق

وَالنّاطِقِ بِالْحِكْمَةِ وَالصِّدْقِ وَكَلِمَتِكَ التّآمَّةِ فى اَرْضِكَ الْمُرْتَقِبِ

و گوياى به حكمت و راستى و آن كلمه (دستور و فرمان ) كاملت در روى زمين كه در حال انتظار

الْخآئِفِ وَالْوَلِىِّ النّاصِحِ سَفينَةِ النَّجاةِ وَعَلَمِ الْهُدى وَنوُرِ اَبْصارِ

و هراس بسر برد و آن سرپرست خيرخواه و كشتى نجات و پرچم هدايت و روشنى ديدگان

الْوَرى وَخَيْرِ مَنْ تَقَمَّصَ وَارْتَدى وَمُجَلِّى الْعَمى الَّذى يَمْلاَُ

مردم و بهترين كسى كه جامه ورداء ببر كرد و زداينده گمراهى آنكس كه پركند

الاَْرْضَ عَدْلاً وَقِسْطاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ

زمين را از عدل و داد چنانچه پرشده باشد از ستم و بيدادگرى كه براستى تو بر هر چيز

قَديرٌ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى وَلِيِّكَ وَابْنِ اَوْلِيآئِكَ الَّذينَ فَرَضْتَ طاعَتَهُمْ

توانائى خدايا درود فرست بر بنده مقرب درگاهت و فرزند بندگان مقربت آنانكه فرض كردى فرمانبرداريشان را

وَاَوْجَبْتَ حَقَّهُمْ وَاَذْهَبْتَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرْتَهُمْ تَطْهيراً اَللّهُمَّ

و واجب گرداندى حقشان را و دور كردى از ايشان پليدى را و بخوبى پاكيزه شان كردى خدايا

انْصُرْهُ وَانْتَصِرْ بِهِ لِدينِكَ وَانْصُرْ بِهِ اَوْلِيآئَكَ وَاَوْلِيآئَهُ وَشيعَتَهُ

ياريش كن و بدست او دينت را يارى كن و يارى كن بوسيله او دوستان خودت و دوستان او و شيعيان

وَاَنْصارَهُ وَاجْعَلْنا مِنْهُمْ اَللّهُمَّ اَعِذْهُ مِنْ شَرِّ كُلِّ باغٍ وَطاغٍ وَمِنْ شَرِّ

و ياورانش را و ما را نيز از آنان قرار ده خدايا نگاهش دار از شر هر متجاوز و سركشى و از شر

جَميعِ خَلْقِكَ وَاحْفَظْهُ مِنْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ يَمينِهِ وَعَنْ

همه مخلوق خودت و محافظتش كن از پيش رُويش و از پشت سرش و از سمت راستش و از طرف

شِمالِهِ وَاحْرُسْهُ وَامْنَعْهُ مِنْ اَنْ يوُصَلَ اِلَيْهِ بِسُوَّءٍ وَاحْفَظْ فيهِ

چپش و پاسداريش كن و نگاهش دار از اينكه گزند و آسيبى بدو رسد و (شوكت و عزت ) رسول

رَسوُلَكَ وَآلَ رَسوُلِكَ وَاَظْهِرْ بِهِ الْعَدْلَ وَاَيِّدْهُ بِالنَّصْرِ وَانْصُرْ

و آل رسولت را در (وجود) او حفظ فرما و آشكار (يا پيروز) گردان بدست او عدل و داد را و بياريت

ناصِريهِ وَاخْذُلْ خاذِليهِ وَاقْصِمْ قاصِميهِ وَاقْصِمْ بِهِ جَبابِرَةَ الْكُفْرِ

كمكش كن وياورش را نيز يارى كن و هر كه دست از ياريش بردارد خوار گردان و در هم شكن شكننده اش را و بشكن بدست او قدرت و

وَاقْتُلْ بِهِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقينَ وَجَميعَ الْمُلْحِدينَ حَيْثُ كانوُا مِنْ

شوكت كافران را و آنان را بدست آن حضرت به خاك هلاك افكن و هم چنين منافقان و همه بى دينان ستيزه جو را در هر جا هستند

مَشارِقِ الاَْرْضِ وَمَغارِبِها بَرِّها وَبَحْرِها وَامْلاَْ بِهِ الاَْرْضَ عَدْلاً

از خاورهاى زمين و باخترهاى آن چه در خشكى و چه در دريا، و پركن بوسيله او زمين را از عدل و داد

وَاَظْهِرْ بِهِ دينَ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَاجْعَلْنِى اللّهُمَّ مِنْ

و آشكار (يا پيروز) كن بوسيله اش دين پيامبرت صلى اللّه عليه و آله را و قرار ده خدايا مرا نيز از

اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ وَاَتْباعِهِ وَشيعَتِهِ وَاَرِنى فى آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ

ياران و كمك كاران و پيروان و شيعيانش و به من به نما در مورد آل محمد عليهم

السَّلامُ ما يَاْمُلوُنَ وَفى عَدُوِّهِمْ ما يَحْذَروُنَ اِلهَ الْحَقِّ آمينَ يا

السلام آنچه را آرزو داشتند و در مورد دشمنشان آنچه از آن مى ترسند مستجاب گردان اى معبود حق

ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

و اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى مهربانترين مهربانان
 

زيارت ديگر براى آن حضرت صلوات الله عليه
زيارت ديگر منقول ازكتب معتبره علماء بايست بر در حرم آن حضرت و بگو: اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفةَ اللَّهِ وَخَلَيفةَ آبآئِهِ


 سلام بر تو اى نماينده خدا و جانشين پدران

الْمَهْدِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَصِىَّ الاَْوْصِيآءِ الْماضينَ اَلسَّلامُ

راه يافته اش سلام بر تو اى وصى اوصياء گذشته سلام

عَلَيْكَ يا حافِظَ اَسْرارِ رَبِّ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللَّهِ مِنَ

بر تو اى نگهبان رازها و اسرار پروردگار جهانيان سلام بر تو اى يادگار خدا از

الصَّفْوَةِ الْمُنْتَجَبينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ الاَْنْوارِ الزّاهِرَةِ اَلسَّلامُ

زبده برگزيدگان سلام بر تو اى فرزند نورهاى تابان سلام

عَلَيْكَ يَا بْنَ الاَْعْلامِ الْباهِرَةِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ الْعِتْرَةِ الطّاهِرَةِ

بر تو اى فرزند مشعلهاى فروزان سلام بر تو اى فرزند عترت پاكيزه

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَعْدِنَ الْعُلُومِ النَّبَوِيَّةِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بابَ اللَّهِ

سلام بر تو اى معدن علوم نبوى سلام بر تو اى درگاه خدا

الَّذى لا يُؤْتى اِلاّ مِنْهُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَبيلَ اللَّهِ الَّذى مَنْ سَلَكَ

كه نروند (بسوى او) جز از آن (درگاه ) سلام بر تو اى راه خدا كه هر كه جز آن راه


غَيْرَهُ هَلَكَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ناظِرَ شَجَرَةِ طُوبى وَسِدْرَةِ الْمُنْتَهى

را پيمود به هلاكت افتاد سلام بر تو اى بيننده درخت طوبى و سدرة المنتهى

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نُورَ اللَّهِ الَّذى لا يُطْفى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللَّهِ

سلام بر تو اى نور خدا آن نورى كه خاموش نگردد سلام بر تو اى حجت خداوند

الَّتى لا تَخْفى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللَّهِ عَلى مَنْ فِى الاَْرْضِ

آن حجّتى كه پوشيده نماند سلام بر تو اى حجت خدا بر هر كه در زمين

وَالسَّمآءِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ سَلامَ مَنْ عَرَفَكَ بِما عَرَّفَكَ بِهِ اللَّهُ وَنَعَتَكَ

و آسمان است سلام بر تو سلام كسى كه تو را شناخته است بدانسان كه خدا تو را شناسانده است و توصيف كند

بِبَعْضِ نُعُوتِكَ الَّتى اَنْتَ اَهْلُها وَفَوْقَها اَشْهَدُ اَنَّكَ الْحُجَّةُ عَلى مَنْ

به برخى از صفات تو كه شايسته آنى و بالاتر از آن گواهى دهم كه توئى حجت بر

مَضى وَمَنْ بَقِىَ وَاَنَّ حِزْبَكَ هُمُ الْغالِبُونَ وَاَوْلِيآئَكَ هُمُ الْفآئِزُونَ

رفتگان و باقيماندگان و حتماً گروه تو پيروز شوند و دوستان تو رستگارند

وَاَعْدآئَكَ هُمُ الْخاسِرُونَ وَاَنَّكَ خازِنُ كُلِّ عِلْمٍ وَفاتِقُ كُلِّ رَتْقٍ

و دشمنانت زيارنكارند و توئى خزينه دار هر دانشى و گشاينده هر گره بسته

وَمُحَقِّقُ كُلِّ حَقٍّ وَمُبْطِلُ كُلِّ باطِلٍ رَضيتُكَ يا مَوْلاىَ اِماماً وَهادِياً

و پابرجا كننده هر حق ، و باطل كننده هر باطل پسنديدم تو را اى سرور من به امامت و راهنمائى

وَوَلِيّاً وَمُرْشِداً لا اَبْتَغى بِكَ بَدَلاً وَلا اَتَّخِذُ مِنْ دُونِكَ وَلِيّاً اَشْهَدُ

و سرپرستى و رهبرى و نجويم بجاى تو ديگرى را و نگيرم جز تو سرپرست ديگرى را گواهى دهم

اَنَّكَ الْحَقُّ الثّابِتُ الَّذى لا عَيْبَ فيهِ وَاَنَّ وَعْدَ اللَّهِ فيكَ حَقُّ لا

كه توئى آن حق مسلم و ثابتى كه عيبى در آن نيست و براستى وعده خدا در تو مسلم است و شك به خود

اَرْتابُ لِطُولِ الغَيْبَةِ وَبُعْدِ الاَْمَدِ وَلا اَتَحَيَّرُ مَعَ مَنْ جَهِلَكَ وَجَهِلَ

راه ندهم بخاطر طولانى شدن غيبت تو و دورى زمان و سرگردان نشوم به همراه آنانكه تو را نشناختند و نسبت به تو

بِكَ مُنْتَظِرٌ مُتَوَقِّعٌ لاَِيّامِكَ وَاَنْتَ الشّافِعُ الَّذى لا تُنازَعُ و الْوَلِىُّ

دانائى ندارند، چشم به راه و منتظر روزهاى حكومت و فرمانروائيت هستم و توئى آن واسطه وشفيعى كه نزاعى در آن نيست

الَّذى لا تُدافَعُ ذَخَرَكَ اللَّهُ لِنُصْرَةِ الدّينِ وَاِعْزازِ الْمُؤْمِنينَ وَالاِْنْتِقامِ

و آن سرپرستى كه مزاحم ندارى ذخيره ات كرده است خداوند براى يارى دين و شوكت مؤ منين و انتقام گرفتن

مِنَ الْجاحِدينَ الْمارِقينَ اَشْهَدُ اَنَّ بِوِلايَتِكَ تُقْبَلُ الاَْعْمالُ وَتُزَكَّى

از منكرين و بيرون رفتگان از دين گواهى دهم كه همانا بوسيله دوستى تو پذيرفته گردد اعمال و پاك شود

الاَْفْعالُ وَتُضاعَفُ الْحَسَناتُ وَتُمْحَى السَّيِّئاتُ فَمَنْ جآءَ بِوِلايَتِكَ

كردار و چند برابر گردد كارهاى خوب و محو شود كارهاى بد پس هر كه ولايت تو را داشت

وَاعْتَرَفَ بِاِمامَتِكَ قُبِلَتْ اَعْمالُهُ وَصُدِّقَتْ اَقْوالُهُ وَتَضاعَفَتْ

و به امامت تو اعتراف كرد اعمالش پذيرفته و گفتارش مورد تصديق و گواهى است

حَسَناتُهُ وَمُحِيَتْ سَيِّئاتُهُ وَمَنْ عَدَلَ عَنْ وِلايَتِكَ وَجَهِلَ مَعْرِفَتَكَ

و كارهاى نيكش مضاعف و بديهايش محو گردد و هر كه رو گرداند از ولايت و دوستى تو و تو را نشاخت

وَاسْتَبْدَلَ بِكَ غَيْرَكَ اَكَبَّهُ اللَّهُ عَلى مَنْخَرِهِ فِى النّارِ وَلَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ لَهُ

و بجاى تو ديگرى را برگزيد خداوند او را سرنگونش كند بصورت در آتش دوزخ و هيچ كارى را از او نپذيرد و

عَمَلاً وَلَمْ يُقِمْ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً اُشْهِدُ اللَّهَ وَ اُشْهِدُ مَلاَّئِكَتَهُ

ميزانى براى او در قيامت برپا نكند (و حسابى برايش باز نكند) گواه گيرم خدا و فرشتگانش را و نيز

وَاُشْهِدُكَ يا مَوْلاىَ بِهذا ظاهِرُهُ كَباطِنِهِ وَسِرُّهُ كَعَلانِيَتِهِ وَاَنْتَ

گواه گيرم تو را اى سرور من بدانچه گفتم كه ظاهر و باطنش يكسانست و نهان و آشكارش يكى است

الشّاهِدُ عَلى ذلِكَ وَهُوَ عَهْدى اِلَيْكَ وَميثاقى لَدَيْكَ اِذْ اَنْتَ نِظامُ

و تو گواهى بر اين ، و اين عهد و پيمان من است در پيش تو چون توئى نظام بخش

الدّينِ وَيَعْسُوبُ الْمُتَّقينَ وَعِزُّ الْمُوَحِّدينَ وَبِذلِكَ اَمَرَنى رَبُّ

دين و بزرگ متقين و عزت بخش مردمان يكتاپرست و به همين دستور داده است مرا پروردگار

الْعالَمينَ فَلَوْ تَطاوَلَتِ الدُّهُورُ وَتَمادَّتِ الاَْعْمارُ لَمْ اَزْدَدْ فيكَ اِلاّ

جهانيان و اگر طولانى گردد روزگارها و بدرازا كشد عمرها نيفزايد مرا درباره تو جز

يَقيناً وَلَكَ اِلاّ حُبّاً وَعَلَيْكَ اِلاّ مُتَّكَلاً وَمُعْتَمَداً وَلِظُهُورِكَ اِلاّ مُتَوَقَّعاً

يقين و زياد نگرداند براى تو در من بجز محبت و جز توكل و اعتماد بر تو و جز انتظار و توقع ظهور

وَمُنْتَظَراً وَلِجِهادى بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَرَقَّباً فَاَبْذُلُ نَفْسى وَمالى وَوَلَدى

و پيروزيت و جز آنكه چشم براه آن باشم كه در پيش رويت پيكار كنم و جان خود و مال و فرزند


وَاَهْلى وَجَميعَ ما خَوَّلَنى رَبّى بَيْنَ يَدَيْكَ وَالتَّصَرُّفَ بَيْنَ اَمْرِكَ

و خاندان و خلاصه هر چه را خدا به من داده است همه را در راهت نثار كنم و همه را در اختيار امر

وَنَهْيِكَ مَوْلاىَ فَاِنْ اَدْرَكْتُ اَيّامَكَ الزّاهِرَةَ وَاَعْلامَكَ الْباهِرَةَ فَها

و نهى تو بگذارم مولاى من اگر من آن دوران درخشان را درك كنم و آن پرچمهاى نمايان تو را ببينم پس من

اَنَا ذا عَبْدُكَ الْمُتَصَرِّفُ بَيْنَ اَمْرِكَ وَنَهْيِكَ اَرْجُو بِهِ الشَهادَةَ

همان بنده تو باشم كه خود را در اختيار امر و نهى تو بگذارم تا بلكه بدان وسيله در پيش رويت بشهادت رسم

بَيْنَ يَدَيْكَ وَالْفَوْزَ لَدَيْكَ مَوْلاىَ فَاِنْ اَدْرَكَنِى الْمَوْتُ قَبْلَ

و در نزد تو كامياب گردم ، اى مولاى من و اگر پيش از زمان ظهور تو مرگ به سراغم آيد

ظُهُورِكَ فَاِنّى اَتَوَسَّلُ بِكَ وَبِابآئِكَ الطّاهِرينَ اِلَى اللَّهِ تَعالى وَاَسْئَلُهُ

من توسل جويم بوسيله تو و بوسيله پدران پاك تو بدرگاه خداى تعالى و از او خواهم

اَنْ يُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ يَجْعَلَ لى كَرَّةً فى ظُهُورِكَ

كه درود فرستد بر محمد و آل محمد و مقرر فرمايد بر من بازگشتن در زمان ظهورت را

وَرَجْعَةً فى اَيّامِكَ لاَِبْلُغَ مِنْ طاعَتِكَ مُرادى وَاَشْفِىَ مِنْ اَعْدآئِكَ

و دوباره آمدن در آن روزهاى درخشان حكومتت را تا در مورد فرمانبردارى تو به مقصود خود برسم (و جراحت ) دلم را از دشمنانت

فُؤ ادى مَوْلاىَ وَقَفْتُ فى زِيارَتِكَ مَوْقِفَ الْخاطِئينَ النّادِمينَ

شفا بخشم سرورا من ايستاده ام براى زيارت تو چون خطاكاران پشيمانى

الْخآئِفينَ مِنْ عِقابِ رَبِّ الْعالَمينَ وَقَدِ اتَّكَلْتُ عَلى شَفاعَتِكَ

كه ترسانند از كيفر پروردگار جهانيان و تكيه كرده ام بر شفاعت

وَرَجَوْتُ بِمُوالاتِكَ وَشَفاعَتِكَ مَحْوَ ذُنُوبى وَسَتْرَ عُيُوبى وَمَغْفِرَةَ

و وساطت تو و از دوستى و شفاعت تو اميد آن دارم كه گناهانم محو شود و عيوبم پوشيده گردد و لغزشهايم آمرزيده شود

زَلَلى فَكُنْ لِوَلِيِّكَ يا مَوْلاىَ عِنْدَ تَحْقيقِ اَمَلِهِ وَاسْئَلِ اللَّهَ غُفْرانَ

پس تو هم اى مولاى من كمك چاكرت كن تا آرزويش تحقق يابد و از خدا بخواه كه لغزشش را بيامرزد

زَلَلِهِ فَقَدْ تَعَلَّقَ بِحَبْلِكَ وَتَمَسَّكَ بِوِلايَتِكَ وَتَبَرَّءَ مِنْ اَعْدآئِكَ

زيرا كه به رشته محبت تو چنگ زده و به ولايت و دوستى تو تمسك جسته و از دشمنانت بيزارى جويد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاَنْجِزْ لِوَلِيِّكَ ما وَعَدْتَهُ اَللّهُمَّ اَظْهِرْ

خدايا درود فرست بر محمد و آلش و وفا كن بدان وعده اى كه به بنده مقربت داده اى ، خدايا آشكار كن

كَلِمَتَهُ وَاَعْلِ دَعْوَتَهُ وَانْصُرْهُ عَلى عَدُوِّهِ وَعَدُوِّكَ يا رَبَّ الْعالَمينَ

سخن و آئينش را و بلند كن دعوتش را و ياريش ده بر دشمنش و بر دشمن تو اى پروردگار جهانيان

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَظْهِرْ كَلِمَتَكَ التّآمَّةَ وَمُغَيَّبَكَ

خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد و آشكار كن آن كلمه تامه (و حجت بالغه ) خود را و آن پنهان شده

فى اَرْضِكَ الْخآئِفَ الْمُتَرَقَِّبَ اَللّهُمَّ انْصُرْهُ نَصْراً عَزيزاً وَافْتَحْ لَهُ

در روى زمينت و آن هراسان نگران را خدايا ياريش ده يارى نيرومندى و بگشا برايش

فَتْحاً يَسيراً اَللّهُمَّ وَاَعِزَّ بِهِ الدّينَ بَعْدَ الْخُمُولِ وَاَطْلِعْ بِهِ الْحَقَّ بَعْدَ

گشايشى آسان خدايا نيرومند گردان بدست او دين را پس از گمنامى و طالع كن بدو (خورشيد) حق (و حقيقت ) را پس

الاُْفُولِ وَاَجْلِ بِهِ الظُّلْمَةَ وَاكْشِفْ بِهِ الْغُمَّةَ اَللّهُمَّ وَآمِنْ بِهِ الْبِلادَ

از غروب آن و برطرف كن بدو تاريكى را و بگشا بدو غم و اندوه را خدايا ايمن گردان بوسيله اش شهرها را

وَاهْدِ بِهِ الْعِبادَ اَللّهُمَّ امْلاَءْ بِهِالاَْرْضَ عَدْلاً وَقِسْطاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً

و راهنمائى كن بدو بندگانت را خدايا پر كن زمين را بدو از عدل و داد چنانچه پرشده از ستم

وَجَوْراً اِنَّكَ سَميعٌ مُجيبٌ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَلِىَّ اللَّهِ ائْذَنْ لِوَلِيِّكَ فى

و بيدادگرى كه براستى تو شنوا و پاسخ دهنده اى سلام بر تو اى ولى خدا اجازه ده براى دوستت كه

الدُّخُولِ اِلى حَرَمِكَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَعَلى ابآئِكَ الطّاهِرينَ

در حرمت داخل شود درودهاى خدا بر تو و بر پدران پاكت

وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ
و رحمت خدا و بركاتش بر شما باد
 

زيارت نزد سرداب غيبت حضرت ولىّ عصرعجّل الله تعالى فرجه
پس برو به نزد سرداب غيبت آنحضرت و ميان دو در بايست و درها را به دست خود بگير و تَنَحْنُحْ كن مانند كسيكه رخصت داخل شدن طلبد و بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ بگو و پايين رو به تاءنّى و حضور قلب و دو ركعت نماز در عرصه سرداب بكن پس بگو:

 اَللَّهُ اَكْبَرُ اَللَّهُ اَكْبَرُ اَللَّهُ اَكْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللَّهُ وَاللَّهُ اَكْبَرُ وَلِلَّهِ

خدا بزرگتر (از توصيف ) است ... معبودى جز خدا نيست و خدا بزرگتر است و حمد خاص خدا است ،

الْحَمْدُ اَ لْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَعَرَّفَنا اَوْلِيآئَهُ وَاَعْدآئَهُ وَوَفَّقَنا
ستايش خداوندى را كه ما را به اين راه هدايت فرمود و دوستان و دشمنانش را به ما معرفى كرد و ما را به

لِزِيارَةِ اَئِمَّتِنا وَلَمْ يَجْعَلْنا مِنَ الْمُعانِدينَ النّاصِبينَ وَلا مِنَ الْغُلاةِ
زيارت امامانمان موفقمان داشت و قرارمان نداد از زمره دشمنان و ناصبيان و نه از غاليانى (كه در حق آنها غلو

الْمُفَوِّضينَ وَلا مِنَ الْمُرْتابينَ الْمُقَصِّرينَ اَلسَّلامُ عَلى وَلِىِّ اللَّهِ
كردند و آنان ) كه معتقد به تفويض (و واگذاردن كار بدست آنها) هستند و نه از كسانى كه شك و ترديد داشتند و در حقشان كوتاهى كنند

وَابْنِ اَوْلِيآئِهِ اَلسَّلامُ عَلى الْمُدَّخَرِ لِكَرامَةِ اَوْلِيآءِ اللَّهِ وَبَوارِ اَعْدآئِهِ
سلام بر بنده مقرب خدا و فرزند بندگان مقربش سلام بر آنكه ذخيره شده تا اولياء خدا را گرامى كند و دشمنانش را نابود گرداند

اَلسَّلامُ عَلَى النُّورِ الَّذى اَرادَ اَهْلُ الْكُفْرِ اِطْفآئَهُ فَاَبَى اللَّهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ
سلام بر آن نور تابانى كه اهل كفر آهنگ خاموش كردنش را كردند ولى خداوند نخواست جز آنكه نور خود را آشكار

وكاملنُورَهُ بِكُرْهِهِمْ وَاَيَّدَهُ بِالْحَياةِ حَتّى يُظْهِرَ عَلى يَدِهِ الْحَقَّ بِرَغْمِهِمْ
گرداند گرچه آنان را ناخوش آيد و او را بوسيله زندگى (طولانى ) نگاه داشت تا برغم آنان حق را بدست او آشكار سازد

اَشْهَدُ اَنَّ اللَّهَ اصْطَفيكَ صَغيراً وَاَكْمَلَ لَكَ عُلُومَهُ كَبيراً وَاَنَّكَ حَىُّ لا
گواهى دهم كه براستى خداوند تو را در كوچكى برگزيد و علوم خود را براى تو در بزرگى كامل كرد و تو زنده هستى

تَمُوتُ حَتّى تُبْطِلَ الْجِبْتَ وَالطّاغُوتَ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَيْهِ وَعَلى
و نخواهى مرد تا از ميان بردارى جبت و طاغوت (معبودهاى ساختگى و ياغيان ) را خدايا درود فرست بر آن حضرت و بر

خُدّامِهِ وَاَعْوانِهِ عَلى غَيْبَتِهِ وَنَاْيِهِ وَاسْتُرْهُ سَتْراً عَزيزاً وَاجْعَلْ لَهُ
خدمتكاران و كمك كارانش در دوران غيبت و دوريش و مستور دار در پرده عزت (و نيرومندى ) و او را در پناهگاه محكمى

مَعْقِلاً حَريزاً وَاشْدُدِ اَللّهُمَّ وَطْاَتَكَ عَلى مُعانِديهِ وَاحْرُسْ مَوالِيَهُ
قرارش ده و پايمال كردن و سركوبى خود را نسبت به دشمنانش سخت و شديد گردان و دوستان و زائرينش را (از گزند روزگار)

وَزآئِريهِ اَللّهُمَّ كَما جَعَلْتَ قَلْبى بِذِكْرِهِ مَعْمُوراً فَاجْعَلْ سِلاحى
حفظ كن خدايا چنانچه دل مرا به ياد آورى او آباد كردى اسلحه مرا نيز در

بِنُصْرَتِهِ مَشْهُوراً وَاِنْ حالَ بَيْنى وَبَيْنَ لِقآئِهِ الْمَوْتُ الَّذى جَعَلْتَهُ
يارى او (آماده كن و) از نيام بدر آر و اگر حائل شد ميان من و ميان ديدار آن حضرت آن مرگى كه مسلم كردى

عَلى عِبادِكَ حَتْماً وَاَقْدَرْتَ بِهِ عَلى خَليقَتِكَ رَغْماً فَابْعَثْنى عِنْدَ
بر بندگانت و مقدر كردى آن را بر خلق خود تا بينيشان به خاك ماليده و زبونشان كنى پس مرا

خُرُوجِهِ ظاهِراً مِنْ حُفْرَتى مُؤْتَزِراً كَفَنى حَتّى اُجاهِدَ بَيْنَ يَدَيْهِ
هنگام ظهورش برانگيز تا سر برآرم از قبرم و همانطور كه كفن پوشيده ام پيكار كنم در پيش رويش

فى الصَّفِّ الَّذى اَثْنَيْتَ عَلى اَهْلِهِ فى كِتابِكَ فَقُلْتَ كَاَ نَّهُمْ بُنْيانٌ
در آن صفى كه ستايش كردى اهل آن صف را در قرآن و فرمودى ((گوئى آنها بنائى

مَرْصُوصٌ اَللّهُمَّ طالَ الاِْنْتِظارُ وَشَمِتَ مِنَّا الْفُجّارُ وَصَعُبَ عَلَيْنَا
استوارند)) خدايا انتظار ما به درازا كشيد و مردمان فاجر بدكار ما را شماتت كنند و انتقام (از دشمن )

الاِْنْتِصارُ اَللّهُمَّ اَرِنا وَجْهَ وَلِيِّكَ الْمَيْمُونِ فى حَياتِنا وَبَعْدَ الْمَنُونِ
بر ما دشوار گشت خدايانشان ده به ما روى ميمون بنده مقرب و نماينده ات را در حال زندگى و پس از مرگ

اَللّهُمَّ اِنّى اَدينُ لَكَ بِالرَّجْعَةِ بَيْنَ يَدَىْ صاحِبِ هذِهِ الْبُقْعَةِ الْغَوْثَ
خدايا من اعتقاد دارم به رجعت در پيش روى صاحب اين بقعه ، فرياد،

الْغَوْثَ الْغَوْثَ يا صاحِبَ الزَّمانِ قَطَعْتُ فى وُصْلَتِكَ الْخُلاّنَ
فرياد، فرياد، اى صاحب الزمان براى رسيدن به تو از دوستان صميمى بريدم

وَهَجَرْتُ لِزِيارَتِكَ الاَْوْطانَ وَاَخْفَيْتُ اَمْرى عَنْ اَهْلِ الْبُلْدانِ
و براى زيارتت وطن را ترك كردم و هدف و مقصودم را از مردم شهرها(ى سر راه ) پنهان داشتم

لِتَكُونَ شَفيعاً عِنْدَ رَبِّكَ وَرَبّى وَ اِلى ابآئِكَ وَمَوالِىَّ فى حُسْنِ
تا تو شفيع من گردى در نزد پروردگار خود و پروردگار من و پيش پدرانت و سروران من در (خواستن )

التَّوْفيقِ لى وِاِسْباغِ النِّعْمَةِ عَلَىَّ وَسَوْقِ الاِْحْسانِ اِلَىَّ اَللّهُمَّ صَلِّ
خوش توفيقى براى من و فراوانى نعمت بر من و روان شدن احسان و بخشش بسوى من خدايا درود فرست

عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَصْحابِ الْحَقِّ وَقادَةِ الْخَلْقِ وَاْسْتَجِبْ مِنّى
بر محمد و آل محمد ملازمين حق و راهبران خلق و به اجابت رسان برايم

ما دَعَوْتُكَ وَاَعْطِنى ما لَمْ اَنْطِقْ بِهِ فى دُعآئى مِنْ صَلاحِ دينى
آنچه دعا كردم و عطا كن به من آنچه را به زبان نياوردم در دعايم از آنچه به صلاح دين

وَدُنْياىَ اِنَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ وَصَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ
و دنياى من است كه براستى توئى ستوده و بزرگوار و درود خدا بر محمد و آل پاكش باد

پس داخل صُفّه شو و دو ركعت نماز كن و بگو
 اَللّهُمَّ عَبْدُكَ الزّآئِرُ فى فِنآءِ وَلِيِّكَ
 خدايا بنده زائر تو در آستان بنده مقرب تو است

الْمَزُورِ الَّذى فَرَضْتَ طاعَتَهُ عَلَى الْعَبيدِ وَالاَْحْرارِ وَاَنْقَذْتَ بِهِ
كه به زيارتش آيند آنكه واجب كردى فرمانبرداريش را بر هر بنده و آزاد و نجات دادى بوسيله اش

اَوْلِيآئَكَ مِنْ عَذابِ النّارِ اَللّهُمَّ اجْعَلْها زِيارَةً مَقْبُولَةً ذاتَ دُعآءٍ
دوستان خود را از عذاب دوزخ خدايا اين زيارت را زيارتى پذيرفته قرار ده و زيارتى كه در آن دعائى

مُسْتَجابٍ مِنْمُصَدِّقٍ بِوَلِيِّكَغَيْرِمُرْتابٍاَللّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ
مستجاب باشد از فردى كه تصديق كرده ولى و نماينده تو را بدون هيچگونه شك و ترديدى خدايا قرارش مده آخرين بار آمدنم

بِهِ وَلا بِزِيارَتِهِ وَلا تَقْطَعْ اَثَرى مِنْ مَشْهَدِهِ وَزِيارَةِ اَبيهِ وَجَدِّهِ
به آستان اين بزرگوار و زيارتش و پاى مرا از زيارتگاه او و زيارت پدر و جدش مبر،

اَللّهُمَّ اَخْلِفْ عَلَىَّنَفَقَتى وَانْفَعْنى بِما رَزَقْتَنى فى دُنْياىَ وَآخِرَتى
خدايا آنچه در اين راه خرج كردم عوض آن را به من بده و سود بخش كن و آنچه را روزى من كرده اى در دنيا و آخرتم

لى وَلاِِخْوانى وَاَبَوَىَّ وَجَميعِ عِتْرَتى اَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ اَيُّهَا الاِْمامُ
و براى برادرانم و پدر و مادرم و همه خاندانم تو را به خدا مى سپارم اى امام بزرگوارى

الَّذى يَفُوزُ بِهِ الْمُؤْمِنُونَ وَيَهْلِكُ عَلى يَدَيْهِ الْكافِرُونَ الْمُكَذِّبُونَ
كه رستگار شوند بوسيله او مؤ منان و نابود گردند بدست او مردمان كافر و تكذيب كننده

يا مَوْلاىَ يَا بْنَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِي جِئْتُكَ زآئِراً لَكَ وَلاَِبيكَ وَجَدِّكَ
اى مولاى من اى فرزند حسن بن على به دربارت آمده ام براى زيارت تو و پدر و جدت

مُتَيَقِّناً الْفَوْزَ بِكُمْ مُعْتَقِداً اِمامَتَكُمْ اَللّهُمَّ اكْتُبْ هذِهِ الشَّهادَةَ
و يقين به رستگارى خويش بوسيله شما دارم و معتقد به امامت شما هستم خدايا ثبت كن اين گواهى

وَالزِّيارَةَ لى عِنْدَكَ فى عِلِّيّينَ وَبَلِّغْنى بَلاغَ الصّالِحينَ وَانْفَعْنى
و زيارت مرا نزد خودت در بلندترين جاها و برسانم بدانجا كه رسيدند بدان مردمان شايسته و از دوستى

بِحُبِّهِمْ يا رَبَّ الْعالَمينَ
ايشان به من سود ده اى پروردگار جهانيان
 

زيارت ديگر حضرت (السّلامُ عَلَى الْحَقِّ الْجَدِيدِ...)
زيارت ديگر زيارتى است كه سيد بن طاوس نقل كرده و آن چنان است كه مى گوئى :

 اَلسَّلامُ عَلَى الْحَقِّ الْجَديدِ وَالْعالِمِ الَّذى عِلْمُهُ لا
سلام بر آن حق تازه و جديد و آن دانشمند بزرگوارى كه دانشش تمام نگردد

يَبيدُ اَلسَّلامُ عَلى مُحْيِى الْمُؤْمِنينَ وَمُبيرِ الْكافِرينَ اَلسَّلامُ عَلى
سلام بر زنده كننده مؤ منان و نابود كننده كافران سلام بر

مَهْدِىِّ الاُْمَمِ وَجامِعِ الْكَلِمِ اَلسَّلامُ عَلى خَلَفِ السَّلَفِ وَصاحِبِ
مهدى همه ملل و جامع تمام كلمات (و احكام الهى ) سلام بر يادگار گذشتگان و صاحب

الشَّرَفِ اَلسَّلامُ عَلى حُجَّةِ الْمَعْبوُدِ وَكَلِمَةِ الْمَحْموُدِ اَلسَّلامُ عَلى
شرف (و بزرگى ) سلام بر حجت (از طرف خداى ) معبود و كلمه ستوده سلام بر

مُعِزِّ الاَْوْلِيآءِ وَمُذِلِّ الاَْعْدآءِ اَلسَّلامُ عَلى وارِثِ الاَْنْبِيآءِ وَخاتَِمِ
عزت بخش دوستان حق و خوار كننده دشمنان او سلام بر وارث پيمبران و خاتم

الاَْوْصِيآءِ اَلسَّلامُ عَلَى الْقآئِمِ الْمُنْتَظَرِ وَالْعَدْلِ الْمُشْتَهَرِ اَلسَّلامُ
اوصياء سلام بر حضرت قائم منتظر و آن (سر تا پا) عدالت مشهور سلام

عَلَى السَّيْفِ الشّاهِرِ وَالْقَمَرِ الزّاهِرِ وَالنُّورِ الْباهِرِ اَلسَّلامُ عَلى
بر شمشير از نيام كشيده (حق ) و ماه تابان و نور درخشان سلام بر

شَمْسِ الظَّلامِ وَبَدْرِ التَّمامِ اَلسَّلامُ عَلى رَبيعِ الاَْنامِ وَنَضْرَةِ الاَْيّامِ
خورشيد تاريكى و ماه شب چهارده سلام بر بهار (شكوفان ) مردمان و شادمانى و خرمى روزگار و دوران

اَلسَّلامُ عَلى صاحِبِ الصَّمْصامِ وَفَلاّقِ الْهامِ اَلسَّلامُ عَلَى الدّينِ
سلام بر صاحب شمشير برّان و شكافنده سرها سلام بر دين و آئين

الْمَاْثوُرِ وَالْكِتابِ الْمَسْطوُرِ اَلسَّلامُ عَلى بَقِيَّةِ اللَّهِ فى بِلادِهِ وَحُجَّتِهِ
مقرر (و رسيده از جانب خدا) و كتاب نگاشته سلام بر نماينده خدا در شهرهايش و حجت او

عَلى عِبادِهِ الْمُنْتَهى اِلَيْهِ مَواريثُ الاَْنْبِيآءِ وَلَدَيْهِ مَوْجوُدٌ آثارُ
بر بندگانش آنكه به او رسيد ميراث پيمبران و نزد او موجود است آثار

الاَْصْفِيآءِ الْمُؤْتَمَنِ عَلَى السِّرِّ وَالْوَلِىِّ لِلاَْمْرِ اَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْدِىِّ
برگزيدگان آن امين بر راز و سرپرست كار (امامت ) سلام بر مهدى كه

الَّذى وَعَدَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ الاُْمَمَ اَنْ يَجْمَعَ بِهِ الْكَلِمَ وَيَلُمَّ بِهِ الشَّعَثَ
وعده كرده خداى عزوجل به آمدنش ملتها را تا گرد آورد بوسيله اش گفته ها(ى همه ) را و برطرف كند بوسيله اش پراكندگى را

وَيَمْلاََ بِهِ الاَْرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً وَيُمَكِّنَ لَهُ وَيُنْجِزَ بِهِ وَعْدَ
و پر كند بدست او زمين را از عدل و داد و موقعيتش را محكم و پابرجا كند و با آمدنش به وعده اى

الْمُؤْمِنينَ اَشْهَدُ يا مَوْلاىَ اَنَّكَ وَالاَْئِمَّةَ مِنْ آبآئِكَ اَئِمَّتى وَمَوالِىَّ
كه به مؤ منين داده وفا كند گواهى دهم اى مولاى من كه تو و پدران پيشواى تو امامان و سروران من هستيد

فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ يَقوُمُ الاَْشْهادُ اَسْئَلُكَ يا مَوْلاىَ اَنْ تَسْئَلَ
در زندگى دنيا و هم در آن روزى كه گواهان (خلق ) بپاخيزند از تو خواهم اى مولاى من كه درخواست كنى

اللَّهَ تَبارَكَ وَتَعالى فى صَلاحِ شَاْنى وَقَضآءِ حَوآئِجى وَغُفْرانِ
از خداى تبارك و تعالى اصلاح كارم را و برآوردن حاجاتم و آمرزش

ذُنوُبى وَالاَْخْذِ بِيَدى فى دينى وَدُنْياىَ وَآخِرَتى لى وَلاِِخْوانى
گناهانم را و دستگيريت از من در دين و دنيا و آخرتم و هم چنين براى برادران

وَاَخَواتِىَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ كآفَّةً اِنَّهُ غَفوُرٌ رَحيمٌ پس بجا آور نماز
و خواهران با ايمانم همگى كه او خدائى است آمرزنده و مهربان * * * * * *

زيارت را به نحوى كه پيش از اين ذكر نموديم يعنى دوازده ركعت بعد از هر دو ركعت سلام دهد و تسبيح زهراسلام الله عليها بگويد و هديه كند بسوى آن حضرت و چون از نماز زيارت فارغشدى بگو:
 

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى حُجَّتِكَ فى اَرْضِكَ وَخَليفَتِكَ فى بِلادِكَ
خدايا درود فرست بر حجت خود در روى زمينت و جانشين خود در شهرهايت

الدّاعى اِلى سَبيلِكَ وَالْقآئِمِ بِقِسْطِكَ وَالْفآئِزِ بِاَمْرِكَ وَلِىِّ الْمُؤْمِنينَ
آنكه دعوت كند به راه تو و قيام كند به عدل تو و كامياب به فرمان تو سرپرست مؤ منان

وَمُبيرِ الْكافِرينَ وَمُجَلِّى الظُّلْمَةِ وَمُنيرِ الْحَقِّ وَالصّادِعِ بِالْحِكْمَةِ
و نابود كننده كافران و برطرف كننده تاريكى و روشنى بخش حق و گوياى به حكمت

وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَالصِّدْقِ وَكَلِمَتِكَ وَعَيْبَتِكَ وَعَيْنِكَ فى اَرْضِكَ
و پند نيكو و راستى و كلمه (و دستور) تو و گنجينه ات و ديده ات در روى زمينت

الْمُتَرَقِّبِ الْخآئِفِ الْوَلِىِّ النّاصِحِ سَفينَةِ النَّجاةِ وَعَلَمِ الْهُدى وَنُورِ
آن نگران ترسان و آن دوستدار خيرخواه كشتى نجات و پرچم هدايت و نور

اَبْصارِ الْوَرى وَخَيْرِ مَنْ تَقَمَّصَ وَارْتَدى وَالْوِتْرِ الْمَوْتُورِ وَمُفَرِّجِ
ديدگان مردم و بهترين كسى كه پيراهن و قباى (خلافت ) به بر كند و انتقام كشنده خون مظلومان و گشاينده

الْكَرْبِ وَمُزيلِ الْهَمِّ وَكاشِفِ الْبَلْوى صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ
گرفتارى و زداينده اندوه و برطرف كننده بلاء دردوهاى خدا بر او و بر پدرانش

الاَْئِمَّةِ الْهادينَ وَالْقادَةِ الْمَيامينِ ما طَلَعَتْ كَواكِبُ الاَْسْحارُ
آن پيشوايان راهنما و رهبران خجسته باد تا هرگاه كه سرزند اختران سحرگاه

وَاَوْرَقَتِ الاَْشْجارُ وَاَيْنَعَتِ الاَْثْمارُ وَاخْتَلَفَ اللَّيْلُ والنَّهارُ
و برگ كند درختان و برسد ميوه ها و گردش كند شب و روز

وَغَرَّدَتِ الاَْطْيارُ اَللّهُمَّ انْفَعْنا بِحُبِّهِ وَاحْشُرْنا فى زُمْرَتِهِ وَتَحْتَ
و نغمه سرائى كنند پرندگان خدايا سودمند كن ما را به دوستيش و محشورمان كن در گروه او و در زير

لِوآئِهِ اِلهَ الْحَقِّ آمينَ رَبَّ الْعالَمينَ
پرچمش اى معبود به حق آمين اى پروردگار جهانيان


ذكر صلوات بر آن حضرت

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَيْتِهِ وَصَلِّ عَلى وَلِىِّ الْحَسَنِ
خدايا درود فرست بر محمّد و خاندانش و درود فرست بر نماينده امام حسن

وَوَصِيِّهِ وَوارِثِهِ الْقآئِمِ بِاَمْرِكَ وَالْغائِبِ فى خَلْقِكَ وَالْمُنْتَظِرِ لاِِذْنِكَ
و وصى او و وارثش آنكه قيام كند بدستورت و آن پنهان در خلق تو و چشم براه اذن تو

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَيْهِ وَقَرِّبْ بُعْدَهُ وَاَنْجِزْ وَعْدَهُ وَاَوْفِ عَهْدَهُ وَاكْشِفْ
خدايا درود فرست بر او و نزديك كن دوريش را و انجام ده وعده اش را و وفا كن به عهد و پيمانش و برطرف كن

عَنْ بَاْسِهِ حِجابَ الْغَيْبَةِ وَاَظْهِرْ بِظُهوُرِهِ صَحآئِفَ الِْمحْنَةِ وَقَدِّمْ
از نيرويش پرده غيبت را و پشت سر انداز با ظهور آن حضرت اوراق محنت و اندوه را و بفرست در پيش

اَمامَهُ الرُّعْبَ وَثَبِّتْ بِهِ الْقَلْبَ وَاَقِمْ بِهِ الْحَرْبَ وَاَيِّدْهُ بِجُنْدٍ مِنَ
رويش رعب و ترس را و آرامش ده به او دل را و برپا كن بدستش جنگ را و كمكش كن به لشكرى از

الْمَلاَّئِكَةِ مُسَوِّمينَ وَسَلِّطْهُ عَلى اَعْد آءِ دينِكَ اَجْمَعينَ وَاَ لْهِمْهُ اَنْ
فرشتگان نشاندار و مسلطش كن بر دشمنان دينت همگى و به او الهام كن

لا يَدَعَ مِنْهُمْ رُكْناً اِلاّ هَدَّهُ وَلا هاما اِلاّ قَدَّهُ وَلا كَيْداً اِلاّ رَدَّهُ وَلا
كه پايه اى از آنها نگذارد جز آنكه فرو ريزد و نه سرى از آنها جز آنكه دو نيم كند و نه نقشه شومى جز آنكه بازش گرداند

فاسِقاً اِلاّ حَدَّهُ وَلا فِرْعَوْنَ اِلاّ اَهْلَكَهُ وَلا سِتْراً اِلاّ هَتَكَهُ وَلا عَلَماً اِلاّ
و نه فاسق بدكارى جز آنكه حدّش زند و نه فرعون (گردنكشى ) جز آنكه هلاكش كند و نه پرده اى جز آنكه بدرد و نه پرچمى جز آنكه

نَكَّسَهُ وَلا سُلْطاناً اِلاّ كَسَبَهُ وَلا رُمْحاً اِلاّ قَصَفَهُ وَلا مِطْرَداً اِلاّ خَرَقَهُ
سرنگونش سازد و نه سلطنت و قدرتى جز آنكه بتصرف گيرد و نه نيزه اى جز آنكه درهم شكند ونه زوبينى جز آنكه بشكند

وَلا جُنْداً اِلاّ فَرَّقَهُ وَلا مِنْبَراً اِلاّ اَحْرَقَهُ وَلا سَيْفاً اِلاّ كَسَرَهُ وَلا صَنَماً
و نه لشكرى جزآنكه پراكنده سازد و نه منبرى جز آنكه بسوزاند و نه شمشيرى جز آنكه بشكند و نه بتى

اِلاّ رَضَّهُ وَلا دَماً اِلاّ اَراقَهُ وَلا جَوْراً اِلاّ اَبادَهُ وَلا حِصْناً اِلاّ هَدَمَهُ
جز آنكه خرد كند و نه خونى جز آنكه بريزد و نه ستم و بيدادگرى جز آنكه از ميان بردارد و نه قلعه و دژى جز آنكه ويران كند

وَلا باباً اِلاّ رَدَمَهُ وَلا قَصْراً اِلاّ خَرَّبَهُ وَلا مَسْكَناً اِلاّ فَتَّشَهُ وَلا سَهْلاً
و نه درى جز آنكه ببندد و نه كاخ و قصرى جز آنكه ويران كند و نه مسكنى جز آنكه بازرسى كند و نه زمين هموارى

اِلاّ اَوْطَئَهُ وَلا جَبَلاً اِلاّ صَعَدَهُ وَلا كَنْزاً اِلاّ اَخْرَجَهُ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَم َالرّاحِمينَ مهربانان
جز آنكه زير پا گذارد و نه كوهى جز آنكه بالا رود و نه گنجى جز آنكه بيرون آورد به رحمتت اى مهربانترين

 

 

زیارت دیگر

مؤ لّف گويد: كه شيخ مفيد بعد از نقل زيارت سابق كه اوّل آن اَللَّهُ اَكْبَرُ اَللَّهُ اَكْبَرُ لااِلهَ اِلاّ اللَّهُ وَاللَّهُ اَكْبَرُ بود فرموده كه به روايت ديگر منقول است كه مى گويى بعداز داخل شدن درسرداب مقدّس ((اَلسَّلامُ عَلَى الْحَقِّ الْجَديدِ)) پس زيارت را نقل كرده تا نماز زيارت آنگاه فرموده پس دوازده ركعت نماز زيارت مى كنى هر دو ركعت به يك سلام و مى خوانى بعد از آن دعايى را كه از آن حضرت روايت شده :

 اَللّهُمَّ عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ
خدايا بزرگ شد بلا و گرفتارى و آشكار شد راز پنهانى

وَانْكَشَفَ الْغِطاَّءُ وَضاقَتِ الاَْرْضُ وَمَنَعَتِ السَّماَّءُ وَاِلَيْكَ يا رَبِّ
و پرده از روى كار برافتاد و زمين (بر ما) تنگ شد و آسمان خوددارى كرد و بدرگاه تو آوريم پروردگارا

الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى
شِكوه را و بر تو اعتماد كنيم در سختى و آسانى خدايا درود فرست بر

مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ فَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ
محمد و آل او آن بزرگانى كه واجب كردى بر ما فرمانبرداريشان را و بدينوسيله منزلت و مقامشان را به ما شناساندى

فَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ مِنْ ذلِكَ يا
بگشا از ما به حق ايشان گشايشى فورى چون چشم برهمزدن يا زودتر از آن اى

مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اُنْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِراىَ
محمد اى على اى على اى محمد ياريم دهيد كه به حقيقت شمائيد ياور من

وَاكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِياىَ يا مَوْلاىَ يا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ
و كفايتم كنيد كه براستى شمائيد كفايت كننده من اى مولاى من اى صاحب الزمان به فريادم برس

الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى 
. . . . . . . . . . . . . . مرا درياب . . . . . .. . . . . . . . . . .

مؤ لف گويد كه اين دعاى شريفى است و سزاوار است خواندن آن در آنجا مكرّر و در غير آن مكان و ما در باب اوّل ذكر كرديم اين دعا را با اختلاف جزئى زيارت ديگر زيارتى است كه سيّد بن طاوس نقل كرده فرموده دُو ركعت نماز گذارد و بگويد بعد از آن ((سَلامُ اللَّهِ الْكامِلُ التّاَّمُّ الشّامِلُ)) الخ و ما اين زيارت را در فصل هفتم از باب اوّل به عنوان استغاثه به آن حضرت از كَلِم طيّب نقل كرديم به آنجا رجوع شود.

 


 
 

 

سرداب غیبت

 

 سرداب غیبت

وقتى سربازان خليفه وارد حياط خانه امام عسكرى(ع) شدند و بخشهاى مختلف خانه را مورد بررسى قرار دادند به در سرداب منزل رسيدند و از صداى تلاوت قرآن كه به گوش مى رسيد متوجه شدند كه امام مهدى(ع) در سرداب مشغول تلاوت قرآن هستند. با مشاهده اين كار آنجا را به طور كامل به محاصره خود درآوردند و در پشت در سرداب منتظر ماندند تا موقع خارج شدن آن حضرت او را دستگير نمايند.
 



اشاره :

در گوشه و كنار سرزمينهاى اسلامى مكانهايى وجود دارند كه منتظران يار در آنها گرد مى آيند و به ياد عزيز سفر كرده خود نجواهاى عاشقانه سر مى دهند. اين مكانها كه هر كدام به نوعى يادگار حضرت موعود هستند براى همه شيعيان مقدس است و بزرگداشت آنها وظيفه اى همگانى به شمار مى آيد.
براى آشنايى بيشتر شما عزيزان با مساجد، مقام ها و اماكن خاصى كه يادآور آن امام منتظر هستند، بر آن شديم كه در هر شماره به اجمال يكى از اين مكانها را معرفى كنيم. باشد كه مورد قبول حضرت موعود واقع شود.

مفهوم واژه سرداب
از بررسى كاربردهاى گوناگون واژه سرداب در لغت و عرف عامه مردم به خوبى معلوم مى شود كه اين كلمه در كتابهاى لغت و اصطلاح رايج در زبان اغلب مردم در طول تاريخ به يك معنى به كار مى رود. توضيح آن كه سرداب و سردابه به خانه اى گفته مى شود كه آن را در زمانهاى سابق به ويژه در مناطق گرمسير، در آن موقع كه هنوز وسايلى چون كولر و پنكه و يخچال و... ساخته نشده بود، در زمين مى ساختند تا در ايام بسيار گرم تابستان از طريق سكونت در آنجا از گزند گرما در امان باشند و به وسيله قرار دادن اغذيه و اشربه فاسد شدنى در اين مكان، از فاسد شدن آنها جلوگيرى نمايند. مرحوم على اكبر دهخدا در اين باره مى نويسد:
سرداب خانه اى را گويند كه در زمين سازند، خانه اى كه در زيرزمين سازند تا در گرما به آن پناه برند و آب در آنجا نگاه دارند تا سرد بماند...1

از جمله مناطق گرمسيرى كه در گذشته ساختن سرداب براى خانه ها در آن بسيار رواج داشته است شهر سامرا بود. اين شهر را معتصم عباسى در سال 212ق. بنا كرد و پايتخت خود را از بغداد به آنجا منتقل نمود. سامرا در كرانه شرقى رودخانه دجله و در ميانه راه بغداد به تكريت واقع شده است. درباره علت بناى اين شهر نظرات گوناگونى نقل شده است. يعقوبى در اين باره مى نويسد:

شهر ?سفرَّمَن رَاى? در گذشته بيابانى از سرزمين طيران بود كه هيچ گونه عمارتى در آن وجود نداشت؛ تنها بناى آن ديرى بود كه متعلق به نصاراى آن منطقه بود... پس از آن كه معتصم به حكومت رسيد به خاطر بعضى از امتيازات كه در منطقه سرّمن راى بود آنجا را به عنوان پايتخت جديد برگزيد.

چون اين محل از نظر موقعيت جغرافيايى نسبت به ساير مناطق رجحان داشت آبهاى زيادى در اطراف شهر جريان داشت كه هر يك از آنها به منزله دژى شهر را از خطر حمله هاى ناگهانى حفظ مى كرد.

علاوه بر اين، مرتفع بودن اين منطقه نسبت به كرانه غربى دجله موجب مى شد كه اين شهر از آسيبهاى طغيان احتمالى دجله در امان باشد. از طرف ديگر اين منطقه نسبت به ساير مناطق از آب و هواى مطلوب ترى برخوردار بود. از نظر نظامى نيز يك منطقه سوق الجيشى بود كه به لحاظ دفاعى از جهاتى موقعيت بهترى نسبت به بغداد داشت.
شهر سامرا به ?عسكر? نيز معروف است. وقتى معتصم اين شهر را بنا نمود با سپاهيان خود عازم آنجا شد، از اين رو به جهت استقرار نظاميان در اين شهر آن را عسكر مى ناميدند2.

از آنجا كه منطقه سامرا نسبت به كرانه راست دجله مرتفع بود در زير لايه هاى خاكى اين منطقه يك لايه سنگى از ريگ كه ماده چسبنده اى آنها را به يكديگر چسبانده است، وجود دارد. اين دو عامل، يعنى ارتفاع زمين از سطح آب و وجود لايه سنگى مذكور موجب شده است كه كندن سردابهاى گود و عميق در زير ساختمانهاى اين شهر راحت باشد. به همين جهت ساختن سردابهاى زيادى در زير اغلب خانه هاى قديمى و حتى بناهاى جديد بسيار رايج است كه على رغم ساخته شدن انواع وسايل سرمايش در ايام گرم تابستان بيشتر اين سردابها مورد استفاده ساكنان آن قرار مى گيرد.

سرداب غيبت

متوكل عباسى نسبت به شيعيان و دوستداران اهل بيت(ع) بسيار سخت گيرى مى كرد. تاريخ نگاران نقل مى كنند كه هيچ كس مثل متوكل به گماردن جاسوس و جمع آورى اخبار مناطق گوناگون اهتمام نداشت. وقتى جاسوسان وى و فرماندار نظامى مدينه، عبداللَّه بن محمد هاشمى، در مورد فعاليتهاى سياسى امام هادى(ع) و نفوذ معنوى او در بين مردم و به ويژه شيعيان گزارشهايى به متوكل دادند او بسيار نگران شد؛ زيرا شرايط به گونه اى نبود كه بتواند آن حضرت را به زور به زندان يا تبعيد بفرستد يا جلوى فعاليتهاى او را بگيرد؛ از اين رو به حيله و نيرنگ متوسل شد و به ظاهر نامه محبت آميزى به امام هادى(ع) نوشت و او را به سامرا دعوت كرد.

آن گاه بدون معطلى يحيى بن هرثمه را با سيصد سرباز مأمور كرد كه امام هادى(ع) را به همراه خانواده به سامرا، مركز خلافت عباسى، منتقل نمايد تا در سامرا از هر جهت بتواند آن حضرت را زير نظر داشته باشد. به اين ترتيب حضرت هادى(ع) در سال 236ق. به سامرا برده شد و بيش از بيست سال در بدترين شرايط، تحت نظر دژخيمان عباسى در شهر سامرا زندگى كرد و در نهايت با توطئه اى كه متوكل چيده بود در سال 254ق. به شهادت رسيد و جنازه مطهر آن حضرت در همان خانه مسكونى خود به خاك سپرده شد.

پس از شهادت امام هادى(ع) حضرت عسكرى(ع) در همان خانه اى كه پدر بزرگوارشان در آنجا زندگى مى كردند سكونت گزيدند. در آن خانه همانند ساير خانه هاى سامرا سردابى وجود داشت كه در ايام گرم تابستان مورد استفاده قرار مى گرفت.

طبق برخى روايات، ديدار حضرت مهدى(ع) با شخصيتهاى بزرگ و قابل اطمينان شيعه در زمان حيات پدر بزرگوارشان در اين خانه و سرداب شريف انجام گرفته است. در اين زمينه جعفر بن محمد بن مالك روايت كرده است:
على بن بلال و احمد بن هلال و محمد بن معاويه بن حكم و... به من گفتند: روزى ما در خانه امام حسن عسكرى(ع) حاضر شده بوديم تا درباره جانشين آن حضرت از ايشان سؤال كنيم. حاضران در آن مجلس حدود چهل نفر از شيعيان مورد اعتماد بودند. در آن مجلس عثمان بن سعيد خطاب به امام عسكرى(ع) گفت: ?يابن رسول اللَّه ما به خدمت رسيده ايم تا درباره موضوعى كه شما آن را بهتر از ما مى دانيد سؤال كنيم?.
در اين لحظه امام عسكرى(ع) به عثمان بن سعيد فرمودند: ?بنشينيد!? وقتى عثمان بن سعيد نشست امام عسكرى(ع) از جاى خود بلند شدند و به سمت در به راه افتادند چون به آستانه در اتاق رسيدند خطاب به جمعيت فرمودند: ?هيچ كس از اتاق خارج نشود تا من برگردم?. سپس به سرعت از اتاق خارج شدند و مدتى نگذشت كه حضرت عسكرى(ع) برگشتند در حالى كه كودك بسيار زيبايى را - كه چهره اش چون ماه درخشان بود - همراه داشتند. آنگاه به حاضران در آن مجلس فرمودند: ?بعد از من امام شما ايشان است از او پيروى كنيد و ضمناً بدانيد كه بعد از اين ديگر شما او را نخواهيد ديد?.3

يكى از مهم ترين علل تحت نظر قرار گرفتن امام هادى(ع) و امام عسكرى(ع) دستيابى به حضرت مهدى(ع) بود؛ چون خلفاى عباسى از طريق دهها روايت - كه از پيامبر اكرم(ص) نقل شده بود - خبر داشتند كه فرزند حضرت عسكرى(ع)، امام مهدى(ع) بساط حكومتهاى جائر و غاصب را در هم خواهد پيچيد و به ستمگرى و ظلم پايان خواهد داد. از اين رو هميشه در كمين بودند تا به محض تولد فرزند امام عسكرى(ع) او را دستگير نموده و به شهادت برسانند. اما مشيّت الهى آن بود كه جريان تولد حضرت مهدى(ع) همانند تولد حضرت موسى(ع) به صورت نهانى در نزديكى كاخ فرعون واقع گردد، بدون آنكه فرعون و دژخيمان او از اين واقعه بويى ببرند. با اين وجود تلاش براى دستيابى به حضرت مهدى(ع) همچنان ادامه داشت. حتى سالها پس از شهادت امام حسن عسكرى(ع) خلفاى عباسى منزل امام عسكرى(ع) را زيرنظر داشتند و گاهى به طور ناگهانى به آنجا يورش مى بردند تا بلكه بتوانند حضرت مهدى(ع) را دستگير كنند؛ زيرا در جريان شهادت امام عسكرى(ع) وقتى امام مهدى(ع) عموى خود جعفر را از نماز خواندن بر پيكر امام عسكرى(ع) باز داشتند و خود بر پيكر آن حضرت نماز خواندند تقريباً بر همگان معلوم شد كه امام مهدى(ع) على رغم مراقبتهاى دژخيمان عباسى متولد شده اند و هم اكنون جانشينى حضرت عسكرى(ع) را برعهده دارند. بنابراين، پس از شهادت امام يازدهم نه تنها از شدت تعقيب و جست وجوى عوامل حكومت كاسته نشد بلكه به جهت احساس خطر بيشتر بر شدت اين كار افزوده شد. در يك مورد معتضد (شانزدهمين خليفه عباسى) عده اى از سربازان خود را از بغداد به سامرا فرستاد تا به طور ناگهانى، در يك فرصت مناسب در حالى كه اطراف خانه امام عسكرى(ع) را به محاصره در مى آورند به داخل منزل يورش ببرند و اگر حضرت مهدى(ع) را در آنجا يافتند دستگير نمايند.

يكى از سربازان شركت كننده در آن يورش اين واقعه را چنين شرح مى دهد:
وقتى سربازان خليفه وارد حياط خانه امام عسكرى(ع) شدند و بخشهاى مختلف خانه را مورد بررسى قرار دادند به در سرداب منزل رسيدند و از صداى تلاوت قرآن كه به گوش مى رسيد متوجه شدند كه امام مهدى(ع) در سرداب مشغول تلاوت قرآن هستند. با مشاهده اين كار آنجا را به طور كامل به محاصره خود درآوردند و در پشت در سرداب منتظر ماندند تا موقع خارج شدن آن حضرت او را دستگير نمايند. مدتى بعد امام(ع) در جلو چشم سربازان خليفه از سرداب بيرون آمدند و آنجا را ترك كردند بدون اينكه حتى يك نفر از سربازان جرأت پيدا كنند تا كارى انجام دهند.
وقتى كه امام(ع) كاملاً از ديد سربازان دور شدند. فرمانده نيروهاى خليفه عباسى به نيروهاى خود دستور داد تا وارد سرداب شوند و امام(ع) را دستگير نمايند سربازها به او گفتند: مگر نديديد كه او از سرداب خارج شد و از مقابل شما عبور كرد و از خانه خارج شد؟ به محض شنيدن اين خبر فرمانده دژخيمان عباسى در حالى كه بسيار آشفته و نگران شده بود گفت: من كسى را نديدم اگر شما او را ديديد چرا دستگيرش نكرديد؟ آنها در پاسخ گفتند: ما گمان مى كرديم كه خود شما او را مى بينيد و لزومى نمى بينيد كه او را دستگير كنيم در نتيجه ما هم هيچ گونه عكس العملى نشان نداديم.4

از اين تاريخ به بعد سرداب امام حسن عسكرى(ع) به سرداب غيبت مشهور شد. اين در حالى بود كه سالها پيش از آن؛ يعنى در سال 260ق. به دنبال شهادت حضرت عسكرى(ع) دوران غيبت صغرا شروع شده بود.5
سرداب خانه امام عسكرى(ع) از آن جهت كه محل سكونت و عبادت سه نفر از امامان شيعه يعنى امام هادى، امام حسن عسكرى و امام مهدى(ع) بوده همواره در طول تاريخ مورد توجه و احترام مردم واقع شده است. علاوه بر آن به شهادت اسناد معتبر تاريخى، قبر بيش از بيست و دو تن از امام زادگان نيز در آن محل واقع شده كه اين امر در نوع خود نشانگر اهميت و ارج اين مكان شريف در نزد اولياى الهى است.

بر اين اساس، شيعيان هميشه پس از زيارت مرقد نورانى حضرت هادى(ع) و حضرت عسكرى(ع) در اين سرداب حاضر مى شوند و در آنجا به نيايش و عبادت مى پردازند. اگر بخواهيم دلايل توجه شيعيان به اين سرداب را دسته بندى كنيم، به ترتيب زير خواهد بود:

نخست، اين مكان شريف به قدوم مبارك سه تن از اهل بيت پيامبر اكرم(ص) و همينطور بندگان صالح و پرهيزگارى چون حضرت حكيمه خاتون، عمه امام عسكرى(ع) و حضرت نرجس خاتون مادر بزرگوار حضرت مهدى(ع) متبرك شده است و در نتيجه مى توان گفت اين سرداب بإ؛3؛؛ توجه به تمام ويژگيهايى كه دارد مصداق بسيار روشنى است براى آيه ?فى بيوتف أذن اللَّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه؛6 در خانه هايى كه خداوند اذن داده است تا رفعت داده شوند و نام و ياد خداوند در آنها ذكر شود.?

دوم، احترام كردن به آن مكان شريف و در حقيقت اظهار محبت به امام زمان(ع) و پدران بزرگوارشان است؛ چون از جمله نشانه هاى دوست داشتن و اظهار محبت، احترام كردن به آن چيزهايى است كه به محبوب منتسب است.
سوم، اين كار حكايت از معرفت به حق و مقام و منزلت ائمه اطهار(ع) دارد؛ چون بدون اطلاع از فضائل و كمالات افراد محال است كه بتوان آنها را به طور كامل مورد تكريم و احترام و محبت قرار داد و به اصطلاح پايه محبت زياد، شناخت بيشتر است.

بنابراين، وقتى كسى فردى را به اندازه اى دوست دارد كه حتى محل زندگى و يا نشست و برخاست او را مورد تقديس قرار مى دهد اين كار نشانه آن است كه از ابعاد مختلف شخصيت آن فرد اطلاع كامل دارد و به فضائل و كمالات او آشناست كه اين همه احترام به او قائل مى شود.

چهارم، اين كار در حد خود تعظيم شعائر اسلامى محسوب مى شود و اين امر نيز حكايت از تقوا و پايبندى زياد فرد نسبت به احكام و مقررات اسلامى دارد؛ چون مواقف و مشاهد ائمه(ع) از آن جهت مورد تكريم قرار مى گيرند كه منتسب به خليفه هاى الهى اند و اين تكريم به نوعى اظهار محبت و ارادت به خداوند متعال محسوب مى شود.
گذشته از همه اينها، حفظ و تكريم اينگونه اماكن هم به لحاظ روانى و هم به لحاظ اجتماعى و تاريخى در ترويج و تبيين و نشر فرهنگ اسلامى بسيار مؤثر است لذا در همه جوامع، صرف نظر از اينكه چه اعتقاد و تفكرى دارند به آثار به جاى مانده از گذشتگان، چون نماد فرهنگ و انديشه و افتخارات آن ملت و جامعه محسوب مى شوند به ديده احترام مى نگرند و در حفظ، آبادانى و تكريم آن دقت بيشتر مبذول مى دارند و آنها را سند عينى تمدن و تفكر و رشد فرهنگى و وسيله حفظ و تداوم فرهنگ و اعتقادات ملى و مذهبى خود به حساب مى آورند.

موقعيت كنونى سرداب سامرا

امروزه هر كس از هر نقطه شهر سامرا به مركز شهر نگاه كند دو گنبد با شكوه مى بيند كه يكى از آنها با كاشيهاى طلايى براق و ديگرى با كاشيهاى رنگى زيبائى پوشيده شده است. هر يك از اين گنبدها به ساختمان مستقلى تعلق دارند. گنبد بزرگ طلايى بر بالاى ضريح مطهر كه مرقدهاى مقدس امام دهم(ع) و امام يازدهم(ع) در آن جاى دارد، قرار گرفته است ولى گنبدهاى كوچك بر بالاى ساختمان مسجد جامع شهر ساخته شده است. ساختمان حرم مطهر به شكل مستطيل و ساختمان مسجد جامع به صورت مستقل از ساختمان حرم، ولى متصل به صحن حرم است و سرداب غيبت درست در زير ساختمان مسجد قرار گرفته و در طول تاريخ بارها در بنا و بخشهاى مختلف آن تعميرات و تغييراتى انجام شده است.

همانگونه كه پيش از اين نيز اشاره شد سرداب غيبت از جمله سردابهاى عميقى است كه در زير يك لايه سنگى حفر شده و در كل داراى سه قسمت عمده به شرح زير است:

يك غرفه شش ضلعى، يك غرفه مستطيل كوچك و يك غرفه به شكل مستطيل بزرگ. توضيح بيشتر آنكه غرفه مستطيل بزرگ در ميان مردم به ?مصلاى مردان? و غرفه مستطيل شكل كوچك به ?مصلاى بانوان? معروف است. اين بخشها با دو راهرو بلند و طولانى به يكديگر مربوط مى شوند؛ يعنى يك راهرو طولانى مصلاى مردان و مصلاى زنان را به هم وصل مى كند و يك راهرو طولانى ديگر بين مصلاى مردان و غرفه شش ضلعى وجود دار
د.
همچنين اين بخشهاى سه گانه هر يك از طريق روزنه اى كوچك و طولانى كه از قسمتهاى فوقانى ديوار آغاز شده تا پايين ترين حد ديوار بيرونى مسجد جامع امتداد مى يابد و نور و هوا دريافت مى كند.

پلكانى كه راه ورود و خروج سرداب است و به غرفه شش ضلعى منتهى مى شود داراى بيست پله است. ورودى اين پلكان و سرداب در داخل ساختمان مسجد و بر ديوارى قرار گرفته كه ورودى نمازخانه نيز در آن واقع است.
طول مصلاى مردان پنج متر و هشتاد سانتيمتر و عرض آن سه متر و پنجاه سانتى متر است در ضمن طول مصلاى زنان چهار متر و شصت سانتى متر و عرض آن سه متر است.

طول راهرويى كه مصلاى مردان و زنان را به هم مربوط مى سازد چهار متر است.
طول روزنه اى كه نور غرفه شش ضلعى را تأمين مى كند حدود شش متر و طول روزنه اى كه نور مصلاى زنان را تأمين مى كند چهار متر و پنجاه سانتى متر است. در انتهاى غرفه مستطيل شكل يعنى انتهاى همان مصلاى مردان، يك در چوبى كه معروف به باب غيبت است وجود دارد، در پشت اين در اتاق كوچكى قرار دارد كه طول آن يك مترو پنجاه سانتى متر است. اين اتاق به نام محل غيبت شهرت پيدا كرده است كه در حقيقت بخش مكمل غرفه مستطيل شكل بزرگ محسوب مى شود و در جلوى آن حفاظ مشبكى است كه آن را از بقيه غرفه جدا مى كند. چاه معروف به چاه غيبت هم در گوشه اى از همين اتاق قرار دارد.

اشاره به اين نكته نيز خالى از فايده نيست كه اين سرداب در جهت غربى صحن عسكريين(ع) به سمت شمال واقع شده و در طول تاريخ اصلاحات و تعميرات زيادى در آن انجام گرفته است. هميشه در موقع تعمير و ترميم بارگاه عسكريين(ع) در ساختمان سرداب نيز تغييرات و اصلاحاتى به عمل آمده است؛ به عنوان مثال در زمانهاى گذشته، از داخل بارگاه عسكريين(ع) از كنار مرقد حضرت نرجس خاتون به سرداب مى رفتند و اين وضع به همين صورت تا سال 1202ق. ادامه داشت و در اين سال احمد خان دنبلى براى سرداب راهى جداگانه از طرف شمال باز كرد و راه سرداب از طرف روضه عسكريين(ع) را مسدود نمود و صحن سرداب را جداگانه ساخت كه تقريباً از يك فضاى بزرگى به طول 60 متر و عرض 20 متر برخوردار است.

بنابراين اگر در كتابهايى چون مزار شهيد اول اعمال و دعاهاى مربوط به زيارت اين سه امام در يك مكان ذكر شده است؛ علت آن است كه در زمان سابق راه سرداب نيز از پشت حرم عسكريين(ع) در يك ساختمان بوده است، لذا پس از زيارت عسكريين(ع) بلافاصله زيارت امام زمان(ع) و سپس زيارت حضرت نرجس خاتون ذكر شده است.
در هرحال اين سرداب در طول تاريخ به اندازه اى مورد توجه مردم بوده است كه در آن آثار ارزشمندى از منبت كارى و كاشى كارى و ساير هنرهاى معمارى به كار رفته است. از جمله اين اشياء در چوبى نفيسى است كه از دوران خلافت عباسيان به جاى مانده است و از ويژگيهاى هنرى و تاريخى ارزشمندى برخوردار است.

باب غيبت

همان در چوبى است كه حجره غيبت را از مصلاى مردان جدا مى كند. سمت جلو اتاق را به صورت كامل فرا گرفته است و به وسيله دو قطعه مستطيل شكل به ارتفاع يك متر و بيست و پنج سانتى متر از جلو حجره فراتر مى رودو بدين ترتيب قسمت پايين ديوار رو به روى مصلا را نيز مى پوشاند. بنابراين مى توانيم بگوييم كه طول در، برابر با عرض نمازخانه مردانه اما ارتفاع آن بيش از سه متر است. قسمتهاى مختلف اين در كه سمت پيشين اتاق غيبت قرار دارد مشبك است ولى بخشهايى كه ديوار نمازخانه را پوشش داده مشبك نيستند. قسمتهاى مشبك در از پيوستن قطعه هاى چوبى با اشكال هندسى به يكديگر ساخته شده كه در چشم بيننده به سه گونه جلوه مى كند.

الف) قسمت مشبك كه به عنوان دو لنگه در محسوب مى گردند؛
ب) دو قسمت مشبك كه در دو طرف در واقع شده اند؛
ج) يك قسمت مشبك كه كتيبه تزيين شده سر در را تشكيل مى دهد.

فراهم آمدن اين قسمتهاى سه گانه مشبك هندسى و زيبا به اين در، جلوه هندسى دلپذيرى بخشيده است روى قطعه هاى چوبى هم - كه چهارچوبهاى اين شبكه ها را شكل داده است - نقش و نگارهاى واقعاً ظريف و دقيقى كنده كارى شده است.

سرداب و مخالفان

دشمنان مكتب تشيع در طول تاريخ از روى جهالت و يا به خاطر عنادى كه با اهل بيت(ع) داشتند، همواره در صدد بودند تا از هر راهى كه امكان دارد به اين مكتب ضربه بزنند تا بلكه از اين طريق به تحكيم موقعيت خود دست يابند، ولى خوشبختانه هميشه به بركت معارف و روشنگريهاى ائمه اطهار(ع) در عرصه هاى علم و برهان و استدلال با شكست مواجه شده اند و اين امر به جاى آن كه سبب تنبه آنها گشته و آنان را وادار به تسليم در برابر حقيقت نمايد؛ متأسفانه در اغلب موارد موجب شده است كه به غير منطقى ترين روشها نظير: تحريف حقايق تاريخى، جعل روايات بى اساس، افترا و تهمت و دروغ پردازى و... متوسل گردند تا شايد به گونه اى ادعاهاى بى اساس خود را به كرسى بنشانند و به اصلاح براى اعتقادات غلط خود توجيهى پيدا كنند.

در بررسى مسئله سرداب سامرا وقتى متوجه شدند كه على رغم استبداد و شدت عملى كه خلفاى بنى اميه و بنى عباس در راستاى ايذاء و اذيت ائمه شيعه با هدف هدم و نابودى اساس تشيع به كار بستند - به جهت حقانيت اهل بيت(ع) - نه تنها كارى از پيش نبردند بلكه اقبال مردم به آنها روز به روز بيشتر شدو حتى اين احترام و گرامى داشت تا به آنجا رسيد كه مردم حتى به مكانهايى نظير سرداب كه بعضى از امامانشان چند صباحى در آن زندگى كرده بودند به ديده احترام مى نگريستند و آنجا را مقدس و عزيز مى شمردند. اين بار هيچ راهى به نظر دشمنان نرسيد جز اينكه در صدد برآمدند با به كارگيرى عوامل خود، از راه جعل افسانه هاى خيالى و بى اساس و نسبت دادن آن به شيعيان، اصل مكتب تشيع را زير سؤال ببرند و پيروان آن را مورد تمسخر و استهزاء قرار دهند.

به منظور هر چه بيشتر روشن شدن مطلب به بخشى از اظهارات و دروغين بعضى از افراد مغرض كه درباره سرداب سامرا به افسانه سرايى پرداخته اند و آنها را به شيعيان نسبت داده اند اشاره مى كنيم.
بدون شك هر فرد منصفى پس از خواندن بخش كوچكى از اين افتراها متوجه غرض ورزيهاى ناجوانمردانه و غير منطقى مشتى افراد نادان و متعصب يا آگاه و مغرض خواهد شد و حداقل از اين پس در نسبتهاى ناروايى كه به شيعه داده مى شود تأمل بيشترى خواهد نمود.

الف) ابن خلدون در اين زمينه مى نويسد:
غلو كنندگان شيعه مخصوصاً دوازده امامى ها مى پندارند: دوازدهمين امامشان كه محمدبن حسن العسكرى است كه از او به لقب مهدى ياد مى كنند، داخل سرداب خانه شان در شهر حله متولد شد و در حالى كه در آغوش مادرش مخفى بود غائب گشت و او در آخرالزمان ظهور و زمين را از عدل و داد پر مى كند...7
و در ادامه گفتارش اضافه مى كند كه:
... شيعيان هم اكنون نيز بعد از نماز مغرب جلو در اين سرداب، با اسبهاى آماده جمع مى شوند واو را به اسم صدا مى زنند كه: اى سرور ما اكنون ما آماده ايم ظهور كن...!!!

ب) ميرزا حسين نورى طبرسى در كشف الاستار مى گويد:
ابن خلكان در تاريخ خودش مى نويسد: شيعيان در انتظار امامشان كه او را مهدى مى نامند به سر مى برند و معتقدند او در مقابل چشم مادرش در سن چهار يا پنج يا نه سالگى داخل سرداب شده و در آنجا نهان گشته است و در آخرالزمان از همانجا ظهور خواهد كرد...8

ج) ابن حجر عسقلانى ضمن بيان سخنان ابن خلكان، شعرى را ذكر مى كند كه مؤيد همان مطالب است:
يعنى آن شخصى كه شما گمان مى كنيد او در سرداب به سر مى برد هنوز چشم به جهان نگشوده است.9

د) ابن تيميّه هم گمان كرده است كه شيعيان معتقدند امام منتظر در سردابى كه در سامرا ا
سيدصادق سيدنژاد

پى نوشت ها :
1 . لغت نامه، ج 9، ص 13586.
2 . اقتباس از فتوح البلدان يعقوبى، صص258، 255 و... 362 به نقل از: آشنايى با عتبات مقدسه، جعفر الخليلى، ص96 تا 103.
3 . اثباةالهداة، ج6، ص311.
4 . بحارالانوار، ج52، صص53?br> 5 . اين واقعه در زمان معتضد كه در سال 279ق. حكومت را به دست گرفته بود اتفاق افتاده است؛ يعنى حداقل نوزده سال پس از آغاز دوره غيبت صغرى...
6 . سوره نور(24)، آيه 36.
7 . مقدمه ابن خلدون، صفحه 157.
8 . كشف الاستار، ص210.
9 . الصواعق المحرقة، ص100.
10. مهناج السنة به نقل از: زندگانى الامام المهدى، ص129.
11. ?افسانه سرداب?، روزنامه همشهرى، ش600، ص8، مورخه 73/10/26.
12. الصراع بين الاسلام والوثنية، ج1، ص374.
13. بحارالانوار، ج52، ص154، ح9.
14. همان، ص152، ح4.
15. اثبات الهداة ج7، ص158.
16. بحارالانوار، ج52، ص279، ح2؛ ص399، ح63.
17. همان، ص290، ح30.
18. همان، ص301، ح66.
19. همان، ص304، ح73.

 

مسجد سهله

 

 مسجد سهله

سيدصادق سيدنژاد


اشاره :

در گوشه و كنار سرزمينهاى اسلامى مكانهايى وجود دارند كه منتظران يار در آنها گرد مى‏آيند و به ياد عزيز سفر كرده خود نجواهاى عاشقانه سر مى‏دهند. اين مكانها كه هر كدام به نوعى يادگار حضرت موعود هستند براى همه شيعيان مقدس است و بزرگداشت آنها وظيفه‏اى همگانى به شمار مى‏آيد.
براى آشنايى بيشتر شما عزيزان با مساجد، مقامها و اماكن خاصى كه يادآور آن امام منتظر هستند، بر آن شديم كه در هر شماره به اجمال يكى از اين مكانها را معرفى كنيم. باشد كه مورد قبول حضرت موعود واقع شود.

مسجد سهله

يكى از مشهورترين مساجد اسلامى كه در قرن اول هجرى توسط قبايل عرب در سمت شمال غربى مسجد جامع كوفه به فاصله حدود دو كيلومتر ساخته شده است؛ مسجد شريف سهله است كه در منابع تاريخى از آن با نامهايى چون مسجد سهيل، بنى‏ظفر و عبدالقيس1... ياد شده است.
اين مسجد در زمينى خالى از سكنه كه اطراف آن پوشيده از ماسه‏هاى قرمز است ساخته شده است. شكل هندسى آن تقريباً به صورت مستطيل با طول 140 متر، عرض 125 متر و مساحتى بالغ بر 17500 مترمربع است. ارتفاع ديوارهايى كه آن را احاطه كرده حدود 22 متر است كه هر يك از اضلاع چهارگانه آن به وسيله برجهاى نيم دايره‏اى از طرف خارج و به فاصله‏هاى مساوى تقويت مى‏شوند. در ميانه ضلع شرقى ديوار، مناره‏اى به ارتفاع 30 متر وجود دارد. در اصلى مسجد در ميانه ضلع شرقى در مجاورت اين مناره قرار دارد.
مجموع فضاى مسجد از دو قسمت شبستان و صحن تشكيل شده است. شبستان كه در قسمت جنوب به طول 120 متر و عرض 5/5 متر بنا شده است حدود 660 متر مربع مساحت دارد و از طريق ايوانكهايى به عنوان وروديهاى شبستان به صحن مسجد متصل مى‏شود كه قدمت تاريخى اين ايوانكها به قبل از 750ق. مى‏رسد.
بقيه فضاى مسجد به صحن اختصاص دارد. در طول اضلاع شرقى، غربى و شمالى مسجد نيز غرفه‏هايى ساخته شده است كه در يك طرف 36 غرفه، در طرف ديگر 27 و در سمت در ورودى آن 19 غرفه به چشم مى‏خورد.
در بخشهاى مختلف صحن مسجد محرابهايى ساخته شده است كه به نام پيامبران و ائمه اطهار(ع) نامگذارى شده‏اند و در اصطلاح آنها را مقام مى‏خوانند. اين مقامها عبارتند از:
1. مقام حضرت ابراهيم(ع): اين مقام در جهت شمال غربى و بين ديوار غربى و شمالى قرار دارد. در روايتى آمده است اين مسجد، خانه حضرت ابراهيم خليل(ع) بوده است كه از آنجا به سمت قوم عمالقه رفتند.
2. مقام حضرت يونس(ع): اين مقام در جهت جنوب غربى بين ديوار جنوبى و غربى قرار دارد.
3. مقام حضرت ادريس(ع): اين مقام در بين ديوار شرقى و شمالى قرار دارد. اين مقام را مقام عيسى(ع) هم مى‏نامند. اين قسمت از مسجد به بيت‏الخضر هم معروف است.
4. مقام حضرت صالح(ع): اين مقام در سمت شرقى بين ديوار جنوبى و شرقى قرار دارد كه به مقام صالحين، انبيا و مرسلين معروف است.
5. مقام امام سجاد(ع): اين قسمت در ميانه مسجد كمى مايل به سمت شرقى قرار دارد.
6. مقام امام صادق(ع): اين مقام درست در وسط مسجد است. براساس روايات تاريخى، حضرت امام صادق(ع) مدتى در آنجا اقامت نموده و به عبادت و دعا مشغول بوده‏اند.
7. مقام امام زمان(ع): اين مقام هم در قسمت ميانى مسجد، كمى مايل به سمت جنوب، در بين مقامهاى امام سجاد(ع) و حضرت يونس(ع) قرار دارد. امروزه ساختمانى به طول 80 متر و عرض 5/5 متر در اين محل بنا شده است. حضرت ولى‏عصر(ع) در اين مقام، نماز و دعا و نيايش به جاى آورده‏اند و عالم بزرگوار علامه بحرالعلوم آن حضرت را در اين مكان شريف در حال مناجات با پروردگار زيارت كرده‏اند. گذشته از آن، گزارشهاى بسيارى از ملاقات با آن حضرت در اين مسجد مبارك در طول تاريخ نقل شده است كه اين امر سبب اقبال بسيار عاشقان و شيفتگان خالص آن حضرت به اين مكان شريف گشته و در نتيجه ساختمان اين قسمت، بارها توسط شيعيان مخلص تجديد بنا شده است. براى اين مقام زيارتنامه مخصوصى در كتب روايى نقل شده است كه به‏همراه ساير دعاها و عبادات به جاى آورده مى‏شود.

فضايل مسجد سهله

در مجموعه روايات با تعابير مختلفى از جايگاه معنوى و منزلت مسجد سهله ياد شده است. مى‏توان گفت از اخبار چنان معلوم مى‏شود كه بعد از مسجد اعظم كوفه مسجدى به فضيلت اين مسجد وجود ندارد. در توصيف علل فضيلت آن به نكاتى اشاره شده است كه در اينجا بعضى از آنها را يادآور مى‏شويم.
ابوبصير نقل كرده است كه امام صادق(ع) به ايشان فرمودند:
اى ابابصير! گويى روزى رامى‏بينم كه حضرت مهدى(ع) با خانواده‏اش در مسجد سهله فرود مى‏آيند. ابوبصير مى‏گويد: به حضرت صادق(ع) عرض كردم آن مسجد منزل قائم(ع) خواهد بود حضرت فرمودند: آرى، اين مسجد منزل حضرت ادريس(ع) و حضرت ابراهيم(ع) بوده است و خداوند هيچ پيامبرى را به پيامبرى مبعوث نكرده است مگر آن‏كه وى در اين مسجد نماز گزارده است. مسكن حضرت خضر(ع) در اين مسجد است. هر كسى دراين مسجد اقامت داشته باشد مثل آن است كه در چادر پيامبر اكرم(ص) اقامت دارد... هر كس در اين مكان شريف نماز به جاى آورد و به دنبال آن با نيّت خالص دعا كند؛ حاجت او برآورده مى‏شود و اگر كسى از ترس امرى به آنجا پناه ببرد خداوند وى را از آن خطر در امان نگه مى‏دارد. ابو بصير مى‏گويد به امام صادق(ع) عرض كردم: به درستى كه اين مكان شريف بسيار فضيلت دارد. حضرت فرمودند: آيا باز فضيلتهاى آن را بشمارم. عرض كردم: آرى. حضرت صادق(ع) فرمودند: مسجد سهله از جمله مكانهايى است كه خداوند تبارك و تعالى دوست دارد در آنجا دعا خوانده شود هيچ شب و روزى نيست مگر آن‏كه ملائكه اين مسجد را زيارت مى‏كنند و در آنجا به عبادت خدا مشغول مى‏شوند. اگر من در نزديك اين مسجد ساكن بودم همه نمازهايم را در آنجا به جاى مى‏آوردم... بعد ابوبصير مى‏گويد به حضرت صادق(ع) عرض كردم قائم(ع) هميشه آنجا خواهند بود؟ حضرت فرمودند: آرى2...
امام سجاد(ع) مى‏فرمايند:
من صلّى فى مسجد السهلة ركعتين. زاد اللَّه فى عمره سنتين.
هر كس در مسجد سهله دو ركعت نماز به‏جاى آورد خداوند دو سال بر عمر او مى‏افزايد.3
حضرمى مى‏گويد از امام صادق(ع) سؤال كردم كه با فضيلت‏ترين مكان بعد از حرم خداوند عزّوجلّ كجاست؟ حضرت فرمودند:
كوفه است... كه مسجد سهيل در آنجاست؛ مسجدى كه خداوند تبارك و تعالى هيچ پيامبرى را مبعوث نكرده است مگر اين‏كه در آن مسجد نماز به جاى آورده است. عدالت الهى از آن مسجد ظاهر خواهد شد و قائم(ع) در آنجا مستقر خواهد شد... آنجا منزل پيامبران و اوصيا و صالحان است.4
باز از امام صادق(ع) روايت شده است كه:
هر گرفتارى به مسجد سهله بيايد و بين عشائين دو ركعت نماز به جاى آورد و خداوند را بخواند، خداوند گرفتاريش را برطرف مى‏سازد5.
آن حضرت همچنين در اشاره و تأكيد به فضيلت بسيار زياد اين مسجد فرموده‏اند:
اگر عمويم، زيد بن على قبل از قيام و آغاز جنگ در اين مكان نماز و دعا به جاى مى‏آورد اجل او يك سال به تأخير مى‏افتاد6.
باز در اين باره طيالسى از علا نقل كرده است كه:
روزى خدمت امام صادق(ع) شرفياب شدم آن حضرت به من فرمودند: آيا در مسجدى كه در كوفه هست و شما آن را مسجد سهله مى‏ناميد و ما آن را مسجد شهرى مى‏خوانيم نماز به جاى مى‏آورى؟ عرض كردم: البته كه در آنجا نماز مى‏خوانم. سپس حضرت فرمودند: به آن مسجد حتماً برو هيچ گرفتارى و صاحب حاجتى به آنجا نمى‏رود مگر اين‏كه خداوند گرفتارى و حاجت او را برطرف مى‏سازد7...
بشّار مكارى نيز مى‏گويد:
در كوفه به خدمت امام صادق(ع) مشرف شدم، حضرت را در حالى كه مشغول خوردن خرماى طبرزد بود ملاقات كردم. امام(ع) به من فرمودند: اى بشّار! نزديك بيا و از اين خرماها ميل كن. عرض كردم: گواراى وجودتان، من وقتى مى‏آمدم با صحنه‏اى برخورد كردم كه قلب مرا به درد آورد؛ لذا ميل به خوردن چيزى ندارم. حضرت اصرار كردند و قسم دادند تا از خرماها بخورم لذا من هم مشغول خوردن شدم. بعد از من پرسيدند: مگر در راه چه ديدى كه ناراحت شدى؟ عرض كردم: وقتى مى‏آمدم تعدادى از سربازان سلطان را ديدم كه زنى را كشان‏كشان در حالى كه بر سر و صورت او مى‏زدند به طرف زندان مى‏بردند و او هم كمك مى‏خواست ولى كسى به داد او نرسيد. حضرت فرمودند: چرا آن زن را مى‏زدند؟ عرض كردم: از مردم شنيدم كه آن زن گفته بود: يا فاطمه! خداوند لعنت كند بر كسانى كه به تو ظلم كردند.
بشار مى‏گويد: وقتى حضرت اين سخن را شنيدند دست از خوردن كشيدند و شروع به گريه كردند و آنقدر گريستند كه محاسن مباركشان و حتى دستمالى كه در دست داشتند خيس شده بود.
سپس به من فرمودند: اى بشار! آماده شو تا به مسجد سهله برويم و در آنجا دعا كنيم كه خداوند آن زن را از دست آنها نجات دهد. وقتى ما عازم مسجد سهله شديم بعضى از شيعيان هم به دارالخلافه رفتند تا ببينند سرنوشت آن زن چه مى‏شود. ما كه به مسجد رسيديم هر كداممان در گوشه‏اى مشغول خواندن دو ركعت نماز شديم. بعد از نماز امام صادق(ع) دستهاى خود را بلند كردند و اين دعا را خواندند: أنت اللَّه لا إله إلاّ أنت مبدى‏ء الخلق و معيدهم، و أنت اللَّه إله إلاّ أنت خالق الخلق و رازقهم، و أنت اللَّه لا إله إلاّ أنت القابض الباسط، و أنت اللَّه لا إله إلاّ أنت مدبّر الامور و باعث من فى‏القبورأنت وارث الأرض و من عليها، أسالك باسمك المخزون المكنون الحىّ القيوم، و أنت اللَّه لا اله الاّ انت عالم السّرّ واخفى أسالك باسمك الذى إذا دعيت به أجبت و إذا سئلت به أعطيت و أسالك بحقّ محمّد و أهل بيته و بحقّهم الذى أوحبته على نفسك أن تصلّى على محمد و آل محمد و أن تقضى لى حاجتى الساعة الساعة.
يا سامع الدّعاء يا سيّداه يا مولاه يا غياثاه أسالك بكلّ اسم سميت به نفسك أو استأثرت به فى علم الغيب عندك أن تصلّى على محمّد و آل محمد و ان تعجّل خلاص هذه المرأة يا مقلّب القلوب والأبصار يا سميع الدعاء.
آنگاه حضرت به سجده رفتند و ذكرهايى را خواندند كه من آنها را نمى‏شنيدم؛ سپس سر خود را از سجده برداشتند و فرمودند: بلند شو! همين حالا زن آزاد شد.
بشّار مى‏گويد: از مسجد بيرون آمديم در وسط راه با فردى كه به دارالخلافه رفته بود تا از عاقبت كار آن زن باخبر شود؛ برخورد نموديم حضرت به او فرمود: چه خبر؟
آن مرد گفت: آنها زن را آزاد كردند.
حضرت فرمود: چگونه آزادش كردند؟
مرد گفت: نفهميدم ولى من در كنار در دارالخلافه بودم كه نگهبانى از دارالخلافه بيرون آمد و آن زن را صدا زد و گفت: آن چه حرفى بود كه تو زدى؟
زن گفت: اشتباهاً گفتم: يا فاطمه خداوند لعنت كند به كسانى كه به تو آن ظلمها را كردند.
بعد آن نگهبان دويست درهم پول درآورد و به زن گفت: اين را بگير و سلطان را حلال كن.
زن از گرفتن آن پول خوددارى كرد. وقتى نگهبان ديد كه او از گرفتن پول خوددارى مى‏كند دوباره به دارالخلافه برگشت. كمى بعد از آن خارج شد و به زن گفت: تو آزادى مى‏توانى به خانه‏ات برگردى و زن هم به خانه‏اش رفت.
امام صادق(ع) فرمودند: از گرفتن دويست درهم خوددارى كرد؟ آن مرد گفت: آرى! در حاليكه قسم به خدا به آن پول محتاج هم بود.
بشار مى‏گويد: حضرت از حبيب‏شان هفت درهم درآوردند و به من دادند و فرمودند: به منزل آن زن برو و سلام مرا به او برسان و اين پول را به او بده.
بشار مى‏گويد: ما همگى به منزل آن زن رفتيم و سلام امام صادق(ع) را به او رسانديم. آن زن گفت: شما را به خدا، براستى امام صادق(ع) به من سلام رساندند؟
بشار مى‏گويد: من به او گفتم: به‏خدا قسم كه امام صادق(ع) به شما سلام رساندند. در اين حال آن زن صيحه‏اى زد و بيهوش افتاد. ما صبر كرديم تا او به خود آمد وگفت: سخنى را كه گفتيد باز بگوئيد و سه مرتبه آن پيام را براى زن تكرار كرديم و بعد به او گفتيم: اين پول را بگير كه آنها را امام(ع) براى شما فرستادند. زن پولها را گرفت و گفت: به امام(ع) بگوئيد كه از خداوند براى كنيز خودش طلب آمرزش كند. من احدى را بهتر از او و آباء و اجدادش نمى‏شناسم كه به‏واسطه آن به خداوند توسل پيدا كنم.
بشار مى‏گويد: بعد به خدمت امام صادق(ع) برگشتيم و ماوقع را شرح داديم حضرت با گريه براى آن زن دعا كردند.8...

آداب و اعمال مسجد سهله

سيد بن طاووس(ره) مى‏نويسد:
وقتى مى‏خواهى به مسجد سهله بروى روز چهارشنبه و در بين نماز مغرب و عشا دو ركعت نماز به جاى آور. از امام صادق(ع) روايت شده است كه هر گرفتارى چنين كند خداوند گرفتارى او را برطرف مى‏سازد.
و نقل شده است كه وقتى به مسجد سهله رفتى در كنار در آن بايست و بگو:
بسم‏اللَّه و باللَّه و من اللَّه و إلى اللَّه و ماشاء اللَّه و خير الأسماء للَّه توكلّت على‏اللَّه ولا حول ولا قوة إلاّباللَّه العلىّ العظيم. أللّهمّ اجعلنى من عمّار مساجدك و بيوتك أللّهمّ أتوجّه إليك بمحمّد و آل محمد و أقدمهم بين يدى حوائجى فاجعلنى أللّهمّ بهم عندك وجيهاً فى‏الدنيا والاخرة و من المقرّبين. أللّهمّ اجعل صلواتى بهم مقبولة و دعائى بهم مستجاباً و ذنبى بهم مغفوراً و رزقى بهم مبسوطاً و حوائجى بهم مقضيّة و انظر إلىّ بوجهك الكريم نظرة رحيمة... أللّهمّ فأقبل إلىّ بوجهك و اقبل بوجهى إليك.9
سپس آيةالكرسى و معوذتين را بخوان و هر يك از سبحان اللَّه و الحمدللَّه و اللَّه اكبر و لا إله إلاّ اللَّه را هفت مرتبه بگو و آنگاه در ادامه اين دعا را بخوان:
أللّهمّ لك الحمد على ما هديتنى و لك الحمد على ما فضلّتنى ولك الحمد على ماشرفتّنى و لك الحمد على كل بلاء حسن ابتليتنى. أللّهمّ تقبّل صلاتى و دعائى و طهّرقلبى و اشرح لى صدرى و تب علّى إنّك ارحم الراحمين (يا انّك انت التّواب الرحيم).
و بعد به داخل مسجد برو و در وسط مسجد دو ركعت نماز به نيت نماز تحيّت مسجد بخوان و پس از نماز اين دعا را بخوان:
أنت اللَّه لا إله إلاّ أنت مبدى الخلق و معيدهم و أنت اللَّه لا اله الاّ أنت خالق الخلق و رازقهم و أنت اللَّه لا إله إلاّ انت القابض الباسط... أن تصلّى على محمد و آل محمد و أن تعّجل فرجنا و تقضى حاجتنا و ان تفعل بناكذا... (حاجت خودت را درخواست كن) يا مقلّب القلوب والأبصار يا سامع الدعاء انّك على كلّ شى‏ء قدير10 سپس سجده كن هر دعاى ديگرى را دوست داشتى بخوان...
بعد در چهار گوشه مسجد نماز بخوان و دعا كن. در بعضى از اخبار وارد شده است هر گوشه اين مسجد خانه پيامبرى از پيامبران الهى بوده است و...11
از آداب و اعمال مسجد سهله به همين مقدار بسنده كرده و علاقه‏مندان را به كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده ارجاع مى‏دهيم.




پى‏نوشتها:


1 . سهله كه اكثر آن را به سين مفتوحه ضبط كرده‏اند به زمين هموار گفته مى‏شود
و بعضى هم به سين مكسور خوانده‏اند كه به معنى خاك ماسه مانند است كه به وسيله
سيل در مسيلها جمع مى‏شود. بنابراين نامگذارى اين مسجد به سهله به لحاظ جنس خاك آن
منطقه بوده است و همينطور در علت تسميه آن به نامهاى ديگر گفته‏اند كه سهيل نام
سازنده آن مسجد است و عبدالقيس نام طايفه‏اى است كه اين مسجد در منطقه سكونت آنها
بنا شده است و بنى‏ظفر هم يكى از طايفه‏هاى قبيله عبدالقيس است و...

ابن‏الفقيه روايت مى‏كند حضرت على(ع) فرمودند: در كوفه چهار بقعه مقدس وجود دارد كه
چهار مسجد در آن ساخته شده است. به آن حضرت عرض شد آنها كدام مساجدند حضرت فرمود:
يكى از آنها مسجد ظفر يا همان مسجد سهله است.

2 . بحارالانوار، ج97، ص435، ح3.

3 . همان، ص436، ح6.

4 . همان، ص440، ح17.

5 . همان، ص436، ح8.

6 . همان، ص437، ح9.

7 . همان، ص435، ح3.

8 . المزار الكبير، ص140-136.

9 . الصيحة المباركة المهديّه، ص679-678.

10. همان، ص680.

11. ر.ك: همان، ص684-682.

در فضيلت و اعمال مسجد سَهْله

 

در فضيلت و اعمال مسجد سَهْله


فضيلت مسجد سهله

بدانكه بعد از مسجد كبير كوفه مسجدى به فضيلت مسجد سهله در آن عرصه نيست و آن خانه حضرت ادريس عليه السلام و حضرت ابراهيم و محلّ ورود حضرت خضر عليه السلام و مسكن آن حضرت است و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه به اَبُوبَصير فرمود اى ابومحمّد گويا من مى بينم حضرت صاحب الا مر عليه السلام در مسجد سهله فرود آيد با اهل و عيالش و منزل آن حضرت باشد و حق تعالى هيچ پيغمبرى نفرستاده است مگرآنكه در آن مسجد نماز كرده است و هر كه در آن مسجد اقامت نمايد چنانست كه در خيمه رسول خدا صلى الله عليه و آله اقامت نموده است و هيچ مرد و زن مؤ منى نيست مگر آنكه دلش مايلست بسوى آن مسجد و در آن مسجد سنگى است كه در آن صورت هر پيغمبرى هست و هيچكس با نيّت صادقه نماز و دعا نمى كند در آن مسجد مگر آنكه برمى گردد با حاجت برآمده شده و هيچكس در آن مسجد امان نمى طلبد مگر آنكه امان مى يابد از هر چه كه مى ترسد گفتم فضيلت اين است كه از براى اين مسجد است حضرت فرمود زيادتر بگويم از برايت عرض كردم بلى فرمود كه آن از جمله بقعه هائى است كه خدا دوست مى دارد كه او را در آنها بخوانند و هيچ شب و روزى نيست مگر آنكه ملائكه مى آيند به زيارت آن مسجد و عبادت مى كنند خدا را در آن پس فرمود كه اگر من نزديك مى بودم به شما همه نماز را در آن مسجد مى كردم پس فرمود كه اى ابا محمّد آنچه وصف نكردم از فضيلت اين مسجد بيشتر از آن است كه گفتم من عرض كردم فدايت شوم و حضرت قائم عليه السلام هميشه در آن مسجد خواهد بود فرمود بلى الخ


اعمال مسجد سهله
پس دو ركعت نماز ميان شام و خفتن سنّت است از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه هر غمناكى كه چنين كند و دعا كند حق تعالى غمش را زايل كند و از بعض كتب مزاريّه نقل شده كه چون خواستى داخل مسجد شوى بايست نزد دَر و بگو:

 بِسْمِ اللَّهِ وَبِاللَّهِ وَمِنَ اللَّهِ
 به نام خدا و به ذات خدا و از جانب خدا
وَاِلَى اللَّهِ وَما شاَّءَ اللَّهُ وَخَيْرُ الاَْسْماَّءِ لِلَّهِ تَوَكَّلْتُ عَلَى الِلَّهِ وَلا حَوْلَ
و بسوى خدا و آنچه خدا خواهد و بهترين نامها از خدا است توكل كنم بر خدا و نيست جنبش
و لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ عُمّارِ مَساجِدِكَ
و نيروئى جز به خداى والاى بزرگ خدايا قرار ده مرا از آبادكنندگان مساجد
وَبُيُوتِكَ اَللّهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِمُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاُقَدِّمُهُمْ بَيْنَ
و خانه هايت خدايا من بتو رو كنم بوسيله محمد و آل محمد و پيش اندازم آنها را در جلوى
يَدَىْ حَوآئِجى فَاجْعَلْنِى اللّهُمَّ بِهِمْ عِنْدَكَ وَجيهاً فِى الدُّنْيا
حاجتهايم پس قرارم ده خدايا بوسيله ايشان در پيش خود آبرومند در دنيا
وَالاْخَرةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبينَ اَللّهُمَّ اجْعَلْ صَلوتى بِهِمْ مَقْبُولَةً وَذَنْبِهِمْ
و آخرت و از مقربان خدايا قرار ده نمازهايم را بديشان پذيرفته و گناهم را
مَغْفُوراً وَرِزْقى بِهِمْ مَبْسُوطاً وَدُعآئى بِهِمْ مُسْتَجاباً
آمرزيده و روزيم را بديشان فراخمند و دعايم را بديشان اجابت شده و حاجتهايم را
وَحَوآئِجى بِهِمْ مَقْضِيَّةً وَانْظُرْ اِلَىَّ بِوَجْهِكَ الْكَريمِ نَظْرَةً رَحيمَةً
بديشان برآورده و بنگر بمن بروى بزرگوارت نگريستنى مهربانانه
اَسْتَوْجِبُ بِهَا الْكَرامَةَ عِنْدَكَ ثُمَّ لا تَصْرِفْهُ عَنّى اَبَداً بِرَحْمَتِكَ يا
كه سزاوار گردم بدان بزرگوارى در پيش تو را سپس آن را از من باز مگردان هرگز به رحمتت اى
اَرْحَمَ الرّاحِمينَ يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالاَْبْصارِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دينِكَ
مهربانترين مهربانان اى گرداننده دلها و ديدگان پابرجا كن دلم را بر دين خود
وَدينِ نَبِيِّكَ وَوَلِيِّكَ وَلا تُزِغْ قَلْبى بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنى وَهَبْ لى مِنْ
و دين پيامبرت و نماينده ات ، منحرف مكن دلم را پس از آنكه هدايتم كردى و به بخش به من از
لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهّابُ اَللّهُمَّ اِلَيْكَ تَوَجَّهْتُ وَمَرْضاتَكَ
نزد خويش رحمتى كه براستى توئى بخشايشگر خدايا بسوى تو رو كنم و خوشنودى تو
طَلَبْتُ وَثَوابَكَ ابْتَغَيْتُ وَبِكَ آمَنْتُ وَعَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ اَللّهُمَّ فَاَقْبِلْ
را جويم و پاداش نيك تو را خواهانم و به تو ايمان دارم و بر تو توكل كنم خدايا پس روى خود را
بِوَجْهِكَِالَىِّ وَاَقْبِلْ بِوَجْهى اِلَيْكَ # پس بخوان آية الكرسى و مُعَوَّذَتَيْن را
بسويم كن و روى مرا بسوى خود گردان * * * * * * * * * * * * * * * *
وتسبيح كن خدا را هفت مرتبه و تحميد كن هفت مرتبه و تهليل بگو هفت مرتبه و تكبير بگو
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هفت مرتبه يعنى هر يك از سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللَّهُ وَ اللَّهُ اَكْبَرُ
* * * * * * * * * * * * منزه است خدا و ستايش از خدا است و معبودى نيست جز خدا و خدا بزرگتر است
را هفت مرتبه بگو پس بگو: اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى ما هَدَيْتَنى وَلَكَ الْحَمْدُ
* * * * * * * * * * * * * * * خدايا از تو است ستايش بخاطر آنكه مرا راهنمائى كردى و از تو است ستايش
عَلى ما فَضَّلْتَنى وَلَكَ الْحَمْدُ عَلى ما شَرَّفْتَنى وَلَكَ الْحَمْدُ عَلى كُلِّ
بر آنچه برتريم دادى و از تو است ستايش بر آنكه شرافتم دادى و از تو است ستايش بر هر
بَلاَّءٍ حَسَنٍ ابْتَلَيْتَنى اَللّ هُمَّ تَقَبَّلْ صَلو تى وَدُع آئى وَطَهِّرْ قَلْبى
آزمايش نيكوئى كه مرا بدان آزمودى خدايا بپذير نمازم را و دعايم را و پاك گردان دلم را
وَاشْرَحْ لى صَدْرى وَتُبْ عَلَىَّ اِنَّكَ اَنْتَ التَّوّابُ الرَّحيمُ
و بازكن سينه ام را و توبه ام بپذير كه براستى توئى توبه پذير مهربان * * * *


و سيد بن طاوس فرموده كه چون اراده كردى كه به مسجد سَهْله روى پس ما بين مغرب و عشاء در شب چهارشنبه وارد آن مسجد شو كه افضل اوقات ديگر است پس همانكه وارد شدى نماز مغرب و نافله اش را بجا آور پس برخيز دو ركعت نماز تحيّت مسجد كن قُرْبَةً اِلَى اللَّهِ و چون فارغ

شدى دستها را به سمت آسمان بلند كن و بگو: اَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ مُبْدِئُ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * توئى خدائى كه معبودى جز تو نيست آغازنده
الْخَلْقِ وَمُعيدُهُمْ وَاَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ خالِقُ الْخَلْقِ وَرازِقُهُمْ
خلق و بازگرداننده آنها و توئى خدائى كه معبودى جز تو نيست آفريننده خلق و روزى ده آنها
وَاَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْقابِضُ الْباسِطُ وَاَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ
و توئى خدائى كه معبودى جز تو نيست برگيرنده و گسترنده اى و توئى خدائى كه معبودى جز تو نيست
مُدَبِّرُ الاْمُورِ وَباعِثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ اَنْتَ وارِثُ الاَْرْضِ وَمَنْ عَلَيْها
تدبيركننده امورى و برانگيزنده ساكنان در گورى توئى وارث زمين و ساكنان آن از تو
اَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ المَخْزُونِ الْمَكْنُونِ الْحَىِّ الْقَيُّومِ وَاَنْتَ اللَّهُ لا اِلهَ
خواهم به نامت كه در گنجينه و پنهان است اى زنده پاينده و توئى خدائى كه معبودى جز
اِلاّ اَنْتَ عالِمُ السِّرِّ وَاَخْفى اَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى اِذا دُعيتَ بِهِ اَجَبْتَ
تو نيست داناى نهان و نهانتر از تو خواهم بدان نامت كه هرگاه بدان تو را خوانند اجابت كنى
وَاِذا سُئِلْتَ بِهِ اَعْطَيْتَ وَاَسْئَلُكَ بِحَقِّكَ عَلى مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَيْتِهِ
و چون بدان از تو درخواست شود عطا كنى و از تو خواهم به حقى كه تو بر محمد و خاندانش دارى
وَبِحَقِّهِمُ الَّذى اَوْجَبْتَهُ عَلى نَفْسِكَاَنْتُصَلِّىَعَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
و به حقى كه از ايشان بر خود واجب كردى كه درود فرستى بر محمد و آل محمد
وَاَنْ تَقْضِىَ لى حاجَتى السّاعَةَ السّاعَةَ يا سامِعَ الدُّعآءِ يا سَيِّداهُ
و برآورى حاجتم را همين ساعت همين ساعت اى شنواى دعاء اى آقاى من
يا مَوْلاهُ يا غِياثاهُ اَسْئَلُكَ بِكُلِّاسْمٍ سَمَّيْتَ بِهِنَفْسَكَ اَوِ اسْتَاْثَرْتَ بِهِ
اى سرور من اى دادرس من ، از تو خواهم به هر نامى كه خود را بدان ناميدى يا انتخابش كردى آن را
فى عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُعَجِّلَ
در علم غيب نزد خودت كه درود فرستى بر محمد و آل محمد و شتاب كنى
فَرَجَنَا السّاعَةَ يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالاَْبْصارِ يا سَميعَ الدُّعآءِ
پس به در گشايش ما همين ساعت اى گرداننده دلها و ديده ها اى شنواى دعاء * * *
سجده برو و خشوع كن و بخوان خدا را بجهت هر چه كه مى خواهى پس نماز مى گذارى در گوشه اى كه طرف مغرب و شمال است دو ركعت و آن موضع خانه حضرت ابراهيم خليل عليه السلام است كه از آنجا به جنگ عَمالِقِه رفت و چون از نماز فارغ شدى تسبيح بكن و پس از آن بگو:
اَللّهُمَّ بِحَقِّ هذِهِ الْبُقْعَةِ الشَّريفَةِ وَبِحَقِّ مَنْ تَعَبَّدَ لَكَ فيها قَدْ عَلِمْتَ
خدايا به حق اين بقعه شريفه و به حق هركس تو را در آن پرستش كرده تو كه مى دانى
حَوائِجى فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاقْضِها وَقَدْ اَحْصَيْتَ
حاجات مرا پس درود فرست بر محمد و آل محمد و حاجاتم را برآور و تو كه شماره كرده اى
ذُنُوبى فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاغْفِرْها اَللّهُمَّ اَحْيِنى ما
گناهانم را پس درود فرست بر محمد و آل محمد و آنها را بيامرز خدايا زنده بدار مرا تا
كانَتِ الْحَياةُ خَيْراً لى وَاَمِتْنى اِذا كانَتِ الْوَفاةُ خَيْراً لى عَلى مُوالاةِ
وقتى كه زنده بودن برايم بهتر است و بميرانم وقتى كه مرگ برايم بهتر است بر حال دوست داشتن
اَوْلِياَّئِكَ وَمُعاداةِ اَعْدآئِكَ وَافْعَلْ بى ما اَنْتَ اَهْلُهُ يا اَرْحَم َالرّاحِمينَ
دوستانت و دشمن داشتن دشمنانت و انجام ده درباره من آنچه را تو شايسته آنى اى مهربانترين مهربانان
 پس نماز مى گذارى در گوشه ديگر كه در سمت مغرب و قبله است دو ركعت و
 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دستها را بلند مى كنى و مى گوئى : اَللّهُمَّ اِنّى صَلَّيْتُ هذِهِ الصَّلوةَ ابْتِغآءَ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * خدايا من اين نماز را خواندم به اميد بدست آوردن
مَرْضاتِكَ وَطَلَبَ ناَّئِلِكَ وَرَجآءَ رِفْدِكَ وَجَوآئِزِكَ فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ
خوشنوديت و به طلب عطايت و به اميد دستگيرى و جايزه هايت پس درود فرست بر محمد
وَآلِ مُحَمَّدٍ وَتَقَبَّلْها مِنّى بِاَحْسَنِ قَبُولٍ وَبَلِّغْنى بِرَحْمَتِكَ الْمَأْمُولَ
و آل محمد و بپذير آن را از من به بهترين پذيرفتن و به رحمت خود مرا به آرزويم برسان
وَافْعَلْ بى ما اَنْتَ اَهْلُهُ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ پس به سجده برو وبگذار دوطرف
و انجام ده درباره من آنچه را تو شايسته آنى اى مهربانترين مهربانان * * * * * * * * * * * *
صورت را بر خاك پس برو به گوشه اى كه در طرف مشرق است و دو ركعت نماز گذار و دستها را
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بگشا و بگو: اَللّهُمَّ اِنْ كانَتِ الذُّنُوبُ وَالْخَطايا قَدْ اَخْلَقَتْ وَجْهى
* * * * * خدايا اگر چنان است كه گناهان و خطاها رويم را نز تو فرسوده كرده است
عِنْدَكَ فَلَمْ تَرْفَعْ لى اِلَيْكَ صَوْتاً وَلَمْ تَسْتَجِبْ لى دَعْوَةً فَاِنّى
و در نتيجه بالا نرود از من بسوى تو آوازى و اجابت نكنى برايم دعائى را پس از تو
اَسْئَلُكَ بِكَ يا اللَّهُ فَاِنَّهُ لَيْسَ مِثْلَكَ اَحَدٌ وَاَتَوَسِّلُ اِلَيْكَ بِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ
خواهم به حق خودت اى خدا زيرا نيست مانندت هيچكس و توسل جويم بسويت بوسيله محمد و آلش
وَاَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُقْبِلَ اِلَىَّ بِوَجْهِكَ
و از تو خواهم كه درود فرستى بر محمد و آل محمد و رو كنى بسويم بروى
الْكَريمِ وَتُقْبِلَ بِوَجْهى اِلَيْكَ وَلا تُخَيِّبْنى حَيْنَ اَدْعُوكَ وَلا تَحْرِمْنى
بزرگوارت و بگردانى رويم را بسوى خودت و نوميدم نسازى هنگامى كه تو را مى خوانم و محرومم ننمائى
حَيْنَ اَرْجُوكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ # مؤ لّف گويد: كه از بعض كتب مَزاريّه
هنگامى كه اميد به تو دارم اى مهربانترين مهربانان * * * * * * * * * * * * * * * * * *
غير معروفه نقل شده كه بعد از آن مى روى به گوشه ديگر كه در طرف مشرق واقع شده و دو
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ركعت نماز گذار در آنجا و بگو: اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاِسْمِكَ يا اَللَّهُ اَنْ تُصَلِّىَ
* * * * * * * * * * * * خدايا از تو مى خواهم به نامت اى خدا كه درود فرستى
عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تَجْعَلَ خَيْرَ عُمْرى آخِرَهُ وَخَيْرَ اَعْمالى
بر محمد و آل محمد و قرار دهى بهترين دوران عمرم را پايانش و بهترين كارهايم را
خَواتيمَها وَخَيْرَ اَيّامى يَوْمَ اَ لْقاكَ فيهِ اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ
انجامشان و بهترين روزهايم را آن روزى كه تو را در آن ديدار كنم كه براستى تو بر هر چيز توانائى
اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ دُعآئى وَاسْمَعْ نَجْواىَ يا عَلِىُّ يا عَظيمُ يا قادِرُ يا
خدايا بپذير دعايم را و بشنو رازم را اى والا اى بزرگ اى توانا اى
قاهِرُ يا حَيّاً لا يَمُوتُ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاغْفِرْ لِىَ
چيره اى زنده اى كه هرگز نميرد درود فرست بر محمد و آل محمد و بيامرز از من
الذُّنُوبَ الَّتى بَيْنى وَبَيْنَكَ وَلا تَفْضَحْنى عَلى رُؤُوسِ الاَْشْهادِ
گناهانى را كه ميان من و تو است و رسوايم مكن در حضور مردمان
وَاحْرُسْنى بِعينِكَ الَّتى لا تَنامُ وَارْحَمْنى بِقُدْرَتِكَ عَلَىَّ يا اَرْحَمَ
و پاسداريم كن بدان ديده ات كه نخوابد و رحم كن به من بدان نيروئى كه بر من دارى اى مهربانترين
الرّاحِمينَ وَصَلَّىَ اللَّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ يا رَبَّ
مهربانان و درود فرست بر آقاى ما محمد و آل پاكش اى پروردگار
الْعالَمينَ
جهانيان
 پس نماز مى گذارى در خانه اى كه در وسط مسجد است دو ركعت و مى گوئى :
 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
يا مَنْ هُوَ اَقْرَبُ اِلَىَّ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ يا فَعّالاً لِما يُريدُ يا مَنْ يَحُولُ
اى كه نزديك تر است به من از رگ گردن اى كه بخوبى بِكُند آنچه را خواهد اى كه حائل شود
بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَحُلْ بَيْنَنا وَبَيْنَ مَنْ يُؤْذينا
ميان انسان و دلش درود فرست بر محمد و آلش و حائل شو ميان ما و ميان كسى كه ما را بيازارد
بِحَوْلِكَ وَقُوَّتِكَ يا كافى مِنْ كُلِّشَىْءٍ وَلا يَكْفى مِنْهُ شَىْءٌ اِكْفِنَا
به جنبش و نيروى خودت اى كه كفايت كنى از هر چيز و چيزى از تو كفايت نكند كفايت كن
الْمُهِمَّ مِنْ اَمْرِ الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ پس بگذار دو طرف روى
مهم ما را از كار دنيا و آخرت اى مهربانترين مهربانان * * * * * * *
مؤ لّف گويد كه اين مكان شريف در اين زمان معروف است به مقام امام زين العابدين عليه السلام و در مزار قديم نقل كرده كه بعد از دو ركعت نماز در اين مقام بخواند دعاى ((اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ يا مَنْ لاتَراهُ الْعُيُونُ))

درنزديك همين مكان بقعه اى است معروف به مقام مهدى عليه السلام مناسب است زيارت آن حضرت در آن محلّ شريف و از بعض كتب مَزاريّه نقل شده كه شايسته است زيارت كنند آن حضرت را در اين محل در حالى كه ايستاده باشند به اين زيارت ((سَلامُ اللَّهِ الكامِلُ التّامُّ الشّامِلُ)) الخ و اين همان استغاثه اى است كه ما در فصل هفتم از باب اوّل از كلم طيّب نقل كرديم ديگر تكرار نكنيم و سيّد بن طاوس آن را يكى از زيارات سرداب مقدس شمرده بعد از دو ركعت نماز.

 

کشته شدن شیطان در مسجد کوفه

 

کشته شدن شیطان در مسجد کوفه

همانگونه که در قرآن کریم آمده است، شیطان از سجده بر انسان خودداری کرد (حجر/31) و از درگاه خداوند رانده شد (حجر/34). در این هنگام او از خداوند درخواستی کرد:

«قالَ رَبِّ فَأنظِرْنی إلی یَومِ یُبْعَثونَ (حجر/36)

 :گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زنده بگذار!)».

خداوند در پاسخ او:

«قالَ فَإنّکَ مِنَ الْمُنْظِرینَ * إلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلومِ (حجر/37و38) فرمود

:تو از مهلت یافتگانی! (امّا نه تا روز رستاخیز، بلکه) تا روز و وقت معیّنی.»

از این تعبیر معلوم می شود در خواست شیطان، اجابت نشده است، و طبق فرموده امامان علیهم السّلام منظور از روز وقت معیّن، وقت ظهور امام قائم (عج) است.

بنابر این شیطان در این وقت کشته می شود یا می میرد.

در روایات می خوانیم، شخصی در مورد جمله

« یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلومِ»

که در آیه مذکور آمده از امام صادق علیه السّلام سؤال کرد، امام علیه السّلام فرمود:

«وقتی که قائم (عج) ظهور کند و به مسجد کوفه بیاید، در این مسجد، شیطان به حضور آن حضرت می آید و زانو به زمین می زند و می گوید:

«یا وَیْلَهُ مِنْ هذَا الْیَوْمِ

: وای از این روز».

آنگاه امام قائم (عج) موی پیشانی شیطان را می گیرد و گردنش را می زند و او را به هلاکت می رساند، این روز وقت معلوم،  (در آیه مذکور) است. («اثباة الهداة»، ج7، ص101)

بنابر این شیطان کشته می شود، ولی در اینجا این سؤال پیش می آید: پس دیگر مردم آزادی در اراده ندارند و همچون فرشتگان مجبور به اطاعت خدا خواهند بود؟

خیر، آزادی اراده و اختیار از انسانها گرفته نمی شود، منظور از کشتن شیطان این است که ریشه های فساد و عوامل انحراف و ظلم و جور در عصر درخشان حکومت امام عصر (عج) نابود می گردد و به جای آن عقل و ایمان حکومت می کند، چنانکه در حدیث دیگری نیز می خوانیم:

«در صحف ادریس پیامبر علیه السّلام آمده: تو ای شیطان! تا زمانی که مقدّر کرده ام که زمین را در آن زمان از کفر و شرک و گناه پاک سازم، مهلت داده خواهی شد، ولی در این زمان (به جای تو ) بندگان خالص و پاکدل و با ایمان روی کار آیند آنها را خلیفه و حاکم زمین می کنم و دینشان را استوار می سازم، که تنها مرا می پرستند و هیچ چیز را شریک من قرار نمی دهند، در آن روز است که تو (شیطان) و همه لشکریانت از پیاده و سواره را نابود می نمایم» («بحار الانوار»، ج 52، ص 384)

توضیح بیشتر اینکه کشته شدن و نابودی شیطان همانند کشته شدن و نابودی انسان نیست، شیطان مانند بشر جسم ندارد که کشته شود، کشته شدن او در مورد بالا، همان قطع نفوذ او و مرگ حکومت و تزویر او می باشد. («حضرت مهدی (عج)، فروغ ...»، ص 132)

 

آشنایی با مسجد کوفه

 

 

آشنایی با مسجد کوفه

فضیلت مسجد کوفه

 

امام باقر(علیه السلام): اگر مردم بدانند چه ثوابی در مسجد کوفه نهفته است، همه برای عبادت و زیارت بسوی آن می روند.و همچنین فرمودند: نماز در این مسجد، برابر حج و عمره مقبوله در معیت پیامبر خداست و نماز در مسجد کوفه، برابر هزار نماز دیگر است. کوفه یکی از چهار بلد مورد عنایت الهی است و نمازگزار در مسجد کوفه مخیر بین قصر و اتمام است: یعنی می تواند نمازهای چهار رکعتی را تمام یا شکسته بخواند.
مساحت این مسجد، بیش از 12 هزار متر مربع است و دیوارهای آن 22 متر ارتفاع دارد و تقریبا مربع شکل است(با اضلاع 110 و 116 متر).

مسجد کوفه دارای قداست خاصی است و بیش از هزار پیامبر و وصی پیامبر در آن نماز خوانده اند و حضرت رسول(صل الله علیه و اله و سلم) در شب معراج نیز در این مسجد نماز گزارد.

برخی روایات، مسجد کوفه را افضل از مسجد الاقصی می دانند.

 

مقامات مسجد کوفه

  • محراب: مهمترین مکان این مسجد می باشد که محل شهادت امیرالمومنین، علی(علیه السلام) است.

این مکان یادآور خاطرات تلخ و شیرین بسیار است و مردم در شب نوزدهم رمضان، ندای "فزت و رب الکعبه" را از مولا شنیدند و محراب مسجد را به خون فرق مبارکش، رنگین دیدند.

  • دکه القضاء: محلی در مسجد بود که حضرت علی(علیه السلام) روی آن می نشست و قضاوت می فرمود و در آن موضع ستونی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: "ان الله یامر بالعدل و الاحسان"
  • دکه المعراج: مکانی است که پیامبر(صل الله علیه و اله و سلم) در شب معراج، آنجا نماز گزارد.
  • بیت الطشت: راجع به یکی از قضاوت های هوشمندانه مولاست.
  • مقام حضرت آدم، نوح، ابراهیم، خضر و جبرئیل(علیهم السلام)
  • مقام حضرت زین العابدین و امام صادق(علیه السلام)
  • کشتی نوح: محل به زمین نشستن کشتی نوح است که تقریبا در وسط مسجد، قرار دارد.
  • مرقد مطهر مسلم بن عقیل، مختار ثقفی و هانی بن عروه(در کنار مسجد) 

 

در کتب ادعیه برای هر یک از امکان دوازده گانه مسجد کوفه، ادعیه و اعمالی تعیین گردیده که ترتیب این مکان ها عبارتند از:

1- مقام ابراهیم(علیه السلام)،  2- مقام خضر(علیه السلام)،  3- دکه الضاء،  4- بیت الطشت، 5 - دکه المعراج، 6- کشتی نوح،  7- مقام آدم(علیه السلام)،  8- مقام جبرئیل(علیه السلام)،  9- مقام زین العابدین(علیه السلام)     10- مقام نوح(علیه السلام)،  11- محراب امیرالمومنین(علیه السلام)،  12- مقام امام صادق(علیه السلام) .

 

 

 

اماکن کنار مسجد کوفه

در کتب ادعیه برای هر یک از امکان دوازده گانه مسجد کوفه، ادعیه و اعمالی تعیین گردیده که ترتیب این مکان ها عبارتند از:

  1. خانه حضرت علی(علیه السلام): در فاصله 85 متری مسجد است و در همین خانه، مولا غسل و کفن شدند.
  2. دارالخلافه: بین خانه و مسجد قرار دارد.
  3. قبر میثم تمار: در بیرون مسجد کوفه و در نزدیک انه حضرت علی(علیه السلام) است.

 

 

حديث بناى مسجد جمكران

 

 حديث بناى مسجد جمكران

مرحوم محدث نورى در كتاب "نجم الثاقب" چنين آورده است :

شيخ فاضل حسن‏بن محمدبن حسن قمى، معاصر شيخ صدوق در "تاريخ قم" نقل كرده از كتاب "مونس‏الحزين فى معرفة الحق واليقين" از مصنفات شيخ ابى جعفر محمدبن بابويه قمى به اين عبارت: باب بناى مسجد جمكران از قول حضرت امام محمد مهدى عليه صلوات‏اللَّه الرحمن؛ سبب بناى مسجد مقدّس جمكران و عمارت آن به قول امام‏عليه‏السلام اين بوده است كه شيخ عفيف صالح حسن‏بن مثله جمكرانى‏رحمةاللَّه مى‏گويد كه: من شب سه شنبه، هفدهم ماه مبارك رمضان سنه ثلث و تسعين

در سراى خود خفته بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به درِ سراى من آمدند. نصفى از شب گذشته مرا بيدار كردند و گفتند: برخيز و طلب امام محمد مهدى صاحب الزمان - صلوات اللَّه عليه - را اجابت كن كه ترا مى‏خواند

حسن گفت: من برخاستم، به هم برآمدم و آماده شدم. گفتم: بگذاريد تا پيراهن بپوشم:

آواز آمد كه "هو ما كان قميصك؛ پيراهن ببر مكن كه از تو نيست". دست فرا كردم و سراويل خود را برگرفتم

آواز آمد كه "ليس ذلك منك، فخد سراويلك" يعنى آن سراويل كه بر گرفتى از تو نيست، از آن خود برگير. آن را انداختم و از خود برگرفتم و پوشيدم و طلب كليد درِ سراى كردم:

آواز آمد كه "الباب مفتوح"، چون به در سراى آمدم، جماعتى از بزرگان را ديدم، سلام كردم و جواب دادند و ترحيب كردند. (يعنى مرحبا گفتند) مرا بياوردند تا بدان جايگاه كه اكنون مسجد است. چون نيك بنگريدم تختى ديدم نهاده، و فرشى نيكو بر آن تخت گسترده، و بالشهاى نيكو نهاده، و جوانى سى ساله بر آن تخت تكيه بر چهار بالش كرده، و پيرى پيش او نشسته و كتابى در دست گرفته و بر آن جوان مى‏خواند، و فزون از شصت مرد، بر اين زمين بر گِرد او نماز مى‏كنند كه بعضى جامه‏هاى سفيد و بعضى جامه‏هاى سبز داشتند و آن پير، حضرت خضر بود. پس آن پير مرا نشاند.:

حضرت امام‏عليه‏السلام مرا به نام خود خواند و گفت: برو و حسن مسلم را بگو كه تو چند سال است كه عمارت اين زمين مى‏كنى و مى‏كارى و ما خراب مى‏كنيم و پنج سال است كه زراعت مى‏كنى و امسال ديگر باره باز گرفتى و عمارتش مى‏كنى، رخصت نيست كه تو در اين زمين ديگر باره زراعت كنى، بايد هر انتفاع كه از اين زمين برگرفته‏اى رد كنى تابدين موضع مسجد بنا كنند؛ و بگو حسن مسلم را كه: اين زمين شريفى است و حق تعالى اين زمين را از زمين‏هاى ديگر برگزيده است و شريف كرده و تو آن را زمين خود گرفتى. و دو پسر جوان خداى عزوجل از تو باز ستاند و تو تنبيه نشدى و اگر نه چنين كنى، آزار وى به تو رسد آنچه كه تو از آن آگاه نباشى

حسن مثله گفت: يا سيدى و مولاى! مرا در اين نشانى بايد كه جماعت سخن بى نشان و حجت نشنوند و قول مرا مصدَّق ندارند

گفت: "انا سنعلم هناك" ما در اينجا علامتى بگذاريم تا تصديق قول تو باشد. تو برو و رسالت ما بگذار، و به نزديك سيد ابوالحسن رو و بگو تا برخيزد و بيايد و آن مرد را حاضر كند و انتفاع چند ساله كه گرفته است، از او طلب كند و بستاند و به ديگران دهد تا بناى مسجد بنهند، و باقى وجوه از رهق به ناحيه اردهال كه ملك ماست بيارد و مسجد را تمام كند. و يك نيمه رهق را وقف كرديم بر اين مسجد كه هر ساله وجوه آن را بياورند و صرف عمارت مسجد بكنند؛ و مردم را بگو تا رغبت بكنند بدين موضع، و آن را عزيز دارند، و چهار ركعت نماز اينجا بگزارند: دو ركعت تحيت مسجد، در هر ركعتى يك بار الحمد و هفت بار "قل هواللَّه احد" و تسبيح ركوع و سجود هفت بار بگويند و دو ركعت نماز امام صاحب الزمان‏عليه‏السلام بگزارند بر اين نسق، چون فاتحه خوانَد و به "اياك نعبد و اياك نستعين" رسد، صد بار آن را بگويد و بعد از آن فاتحه را تا آخر بخواند و ركعت دوم را نيز، به همين طريق بگزارد و در ركوع و سجود هفت بار تسبيح بگويد و چون نمازش را تمام كرد تهليل بگويد و تسبيح فاطمه زهراعليهاالسلام، و چون از تسبيح فارغ شود سر به سجده نهد و صد بار صلوات بر پيغمبر و آلش - صلوات اللَّه عليهم - بفرستد. و اين نقل از لفظ مبارك امام‏عليه‏السلام است كه "فمن صلّيهما فكأنّما صلّى في البيت العتيق" يعنى هر كه اين دو ركعت نماز را بگزارد، چنان باشد كه دو ركعت نماز در كعبه گزارده است:

حسن مثله جمكرانى گفت كه: من چون اين سخن بشنيدم با خويشتن گفتم كه: گويا اين موضع است كه تو مى‏پندارى "إنّما هذا المسجد للإمام صاحب الزمان" و اشارت بدان جوان كردم كه در چهار بالش نشسته بود. پس آن جوان به من اشارت كرد كه برو. من بيامدم و چون پاره‏اى راه را بيامدم، ديگر باره مرا باز خواندند و گفتند::

بزى در گله جعفر كاشانى راعى است، بايد آن بز را بخرى، اگر مردم ده بها نهند بخر و اگر نه، تو از خاصه خود بده، و آن بز را فردا شب بياور و بدين موضع بكش. و روز هجدهم ماه مبارك رمضان، گوشت آن بز را بر بيماران و كسى كه علتى داشته باشد سخت، انفاق كن كه حق تعالى همه را شفا دهد، و بز ابلق است و موهاى بسيار دارد و هفت علامت دارد: سه بر جانبى و چهار بر جانبى (كذو الدرهم  سياه و سفيد همچون درمها) پس رفتم، مرا ديگر باره باز گردانيد و گفت: هفتاد روز يا هفت روز ما اينجائيم، اگر بر هفت روز حمل كنى دليل كند بر شب قدر كه بيست و سيم است و اگر بر هفتاد حمل كنى شب بيست و پنجم ذى القعدة الحرام بُود كه روزى بزرگوار است

پس حسن مثله گفت: من بيامدم و تا خانه آمدم و همه شب در آن انديشه بودم تا صبح اثر كرد. فرض بگزاردم و نزديك على المنذر آمدم و آن احوال با وى بگفتم. او با من بيامد و رفتيم بدان جايگاه كه مرا شب برده بودند. پس گفت: باللَّه نشان و علامتى كه امام‏عليه‏السلام مرا گفت يكى اين است كه زنجيرها و ميخها اينجا ظاهر است.:

پس به نزديك سيد ابوالحسن الرضا شديم، چون به در سراى وى برسيديم، خَدَم و حَشَم وى را ديديم كه مرا گفتند: از سحرگاه سيد ابوالحسن در انتظار تو است. تو از جمكرانى؟ گفتم: بلى:

من در حال به درون رفتم و سلام كردم و خدمت كردم، جواب نيكو داد و اعزاز كرد و مرا به تمكين نشاند و پيش از آنكه من حديث كنم مرا گفت: اى حسن مثله! من خفته بودم كه در خواب شخصى مرا گفت: مردى حسن مثله نام، از جمكران پيش تو آيد بامداد، بايد آنچه گويد سخن او را مصدّق دارى و بر قول او اعتماد كنى كه سخن او سخن ماست و بايد كه قول او را رد نگردانى. از خواب بيدار شدم و تا اين ساعت منتظر تو بودم.

حسن مثله احوال را به شرح با وى بگفت، در حال بفرمود تا زين بر اسبها نهادند و سوار شدند. چون به نزديك ده رسيدند، جعفر راعى، گله بر كنار راه داشت. حسن مثله در ميان گله رفت و آن بز از پس همه گوسفندان مى‏آمد، پيش حسن مثله دويد و او آن بز را گرفت و چون خواست كه بهاى آن بدهد و بز را بياورد، جعفر راعى سوگند ياد كرد كه من هرگز اين بز را نديده‏ام و هرگز در گله من نبوده است و امروز است كه او را مى‏بينم و هر چند مى‏خواهم كه اين بز را بگيرم ميسر نمى‏شود و اكنون كه پيش  آمد

پس بز را همچنان كه سيد فرموده بود در آن جايگاه آوردند، و بكشتند و سيد ابوالحسن الرضا بدين موضع آمدند، و حسن مسلم را حاضر كردند، و انتفاع از او بستدند و وجوه رهق را بياوردند و مسجد جمكران را به چوب بپوشانيدند و سيد ابوالحسن الرضا زنجيرها و ميخها را به قم برد و در سراى خود گذاشت، و همه بيماران و صاحب علّتان مى‏رفتند و خود را در زنجير مى‏ماليدند و خداى تعالى شفاى عاجل مى‏داد و خوش مى‏شدند.:

و ابوالحسن محمدبن حيدر گويد كه: به استفاضه شنيدم كه سيد ابوالحسن الرضا مدفون است در موسويان به شهر قم، و بعد از آن، فرزندى از آنِ وى را، بيمارى نازل شد و وى در خانه شد، و سر صندوق را برداشتند، زنجيرها و ميخها را نيافتند

اين است مختصرى از احوال آن موضع شريف كه شرح داده شد

بيان حاجى نورى در توجيه حديث

مرحوم نورى مى‏فرمايد: "مؤلف گويد: در نسخه فارسى تاريخ قم و در نسخه عربى آن، كه عالم جليل آقا محمد على كرمانشاهى، مختصر اين قصه را از آن نقل كرده در حواشى رجال مير مصطفى در باب حسن، تاريخ قصه را در ثلث و تسعين يعنى نود و سه بعد از دويست نقل كرده است، و ظاهرا بر ناسخ مشتبه شده، و اصل سبعين بوده كه به معنى هفتاد است، زيرا كه وفات شيخ صدوق پيش از نود است ".

نگارنده گويد: بر اين حديث اشكالاتى وارد شده كه مهمترين آنها از اين قرار است: :

1 - در تاريخ قم اين خبر يافت نمى‏شود:

پاسخ اين ايراد واضح است، زيرا چنانچه گفته شد، اصل عربى تاريخ و پانزده باب از ترجمه آن به كلّى مفقود شده است. بنابراين، اين مطلب را به طور كلّى نفى نمودن، صحيح نيست. در نهايت آنچه مى‏توان گفت اين است كه اين خبر، در آن قسمت از كتاب كه موجود است، مشهود نمى‏باشد.

2 - اساسا صدوق كتابى به نام مونس‏الحزين نداشته است، بنابراين، اين خبر واهى و از مجعولات دروغ پردازان است

جواب اين اشكال بعدا مذكور مى‏گردد

3 - تاريخ وقوع حكايت حسن‏بن مثله جمكرانى مطابق با سال ( 393) قمرى است، در حالى كه راوى خبر (شيخ صدوق) در سال ( 381) وفات يافته است. بر اين اساس شيخ صدوق بعد از دوازده سال از مرگش ناقل خبر و راوى اثر گرديده است:

حاجى نورى از اين اشكال اين طور پاسخ مى‏دهد كه: در نسخه عربى، سبعين (هفتاد) به تسعين (نود) تحريف گرديده است (و اين گونه تحريفات در كتابها بسيار است)

حل عقده و پاسخ اساسى

نگارنده گويد: در كتاب مناقب ابن شهر آشوب مازندرانى كه مورد نقل و تأييد علامه مجلسى در بحار الانوار، و "محمدبن ابى طالب حسينى" در كتاب "تسلية المجالس" قرار گرفته است، كتاب "مونس‏الحزين" از مؤلفات محدث خبير، محمد فتّال نيشابورى است كه در قرن ششم مى‏زيسته است و نسبت آن به شيخ صدوق اشتباه است:

و أما وجه نقل آن از كتاب تاريخ قم: چنين به نظر مى‏رسد كه جريان مسجد جمكران از كتاب مونس‏الحزين فتّال در حاشيه بعضى نسخ تاريخ قم مرقوم بوده است و به مرور زمان به اشتباه در متن كتاب داخل و به ناچار به محمدبن بابويه تبديل گرديده است؛ و ممكن است مؤلف كتاب مونس‏الحزين آن را از مرحوم صدوق نقل كرده باشد، بنابراين در لفظ محمدبن بابويه تحريفى واقع نشده است.

بر اين اساس، اكثر ايرادها خود به خود منتفى مى‏گردد و حديث مسجد جمكران، مانند ساير اخبار مرسله محتمل الصدق، مصداق بارز قاعده تسامح در ادلّه سنن بوده و انجام اعمال آن به قصد رجاء بلا اشكال است.

لذا به طورى كه شنيده‏ايم و خود نيز مشاهده كرده‏ايم، اين مسجد مورد توجه بزرگان و فقها و متشرعين صالح بوده است كه براى نمونه نام بعضى از آنان را مى‏آوريم:

توجّه مراجع عصر به مسجد جمكران

1 - مرحوم آيةاللَّه بروجردى، مرجع على الاطلاق تشيع، به فرموده مرحوم آيةاللَّه حائرى با كمال دقتى كه در رجال و فقه احاديث داشته، حديث مسجد جمكران را پذيرفته و آن را تصحيح نموده است

2 - مرحوم آيةاللَّه حجت كوه كمره‏اى

3 - مرحوم آيةاللَّه حاج سيد محمد رضا گلپايگانى، مرجع تقليد معروف كه نگارنده سالها افتخار شاگردى ايشان را داشته است.:

4 - مرحوم آيةاللَّه نجفى مرعشى

5 - مرحوم آيةاللَّه حاج شيخ مرتضى حائرى، فرزند مؤسس حوزه علميه و استاد محقق و متفكر حوزه، كه اين جانب حدود پانزده سال از محضرشان در فقه و اصول استفاده مى‏بردم؛ ايشان مسجد جمكران را از آيات باهرات دانسته و با ادلّه متعدد، خبر حسن‏بن مثله را تصحيح كرده‏اند و فرموده‏اند من به صحت اين مسجد مبارك قطع دارم. تفصيل بعضى از ادلّه ايشان در داستانى كه از معظم‏له نقل مى‏شود، خواهد آمد.

6 - مرحوم حاج شيخ محمد تقى بافقى، كه از اوتاد زمان خود به حساب مى‏آمد

7 - مرحوم حاج شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى، كه در سير و سلوك معروف، و به حقايق جهان فى‏الجمله وقوف داشته است.

8 - جمعى از مراجع كه هنوز در قيد حيات هستند (اطال اللَّه بقائهم)، و خود همراه آنان در مسجد جمكران بوده‏ام

شگفت اينكه، اشكال تراشان نظر هر يك از مراجع فوق را در مهمترين فرائض بدون دغدغه مى‏پذيرند، ولى مسجد جمكران را با اينكه مورد توجه مراجع و مشايخ بوده و هست، و به قول مرحوم آية اللَّه حائرى تمام اعمالش موافق با ادله ديگر است، هدف ايراد و اشكال قرار مى‏دهند:

مرحوم آيةاللَّه حائرى، در ضمن بيان مطالبى در رابطه با تصحيح خبر حسن‏بن مثله، دو جريان مهم از مسجد مقدس جمكران نقل مى‏كنند كه در اينجا به آنها اشاره مى‏شود.:

1 - حاج شيخ حسنعلى نخودكى (اصفهانى) و توسّل در مسجد جمكران

مرحوم آيةاللَّه حائرى مرقوم داشته‏اند: جناب آقاى حاج شيخ عبداللَّه مهرجردى، از وعاظ مشهور خراسان بوده و متجاوز از چهل سال است كه ايشان را به خوبى مى‏شناسم و آدم فاضل و درست و با محبتى است؛ ايشان در اواخر سلطنت رضا پهلوى - كه بر اهل علم خيلى سخت گرفته بود - به مرحوم حاج شيخ حسنعلى مراجعه مى‏كند تا از راهنمايى‏هاى معنوى او بهره‏مند گردد و راه حلى براى مشكلى كه داشته بيابد - مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى، معروف به دستگيرى معنوى بود - حاج شيخ حسنعلى ظاهرا پس از إعمال قدرت خاصى مى‏گويند: حل مشكل شما براى اينكه به نظام وظيفه نروى و معاف شوى، مشروط به اين است كه به قم بروى و در مسجد جمكران قم، به حضرت صاحب الامر (عليه آلاف التحيه و الثناء) متوسّل شوى.

ايشان به قم مى‏آيند و به مسجد جمكران مى‏روند و به حضرت متوسّل مى‏شوند. در نتيجه، خواب مى‏بينند كه در مسجد يا حياط آن هستند و ظاهرا خادمه‏اى به ايشان مى‏گويد: حضرت حجت (سلام‏اللَّه عليه) در مجاورت مسجد تشريف دارند؛ و حاج شيخ را خدمت امام‏عليه‏السلام راهنمايى مى‏كند ...

آقاى مهرجردى مى‏گفت: يادم نيست كه خود آقا يا من، صحبت معافيت از نظام وظيفه را پيش كشيدم، فرمود: "ما آن را درست كرديم". از خواب بيدار شدم و از سابق يك معافيت يك ساله، به عنوان مرض يا عذر ديگر - يادم نيست - داشتم. هر موقع كه نياز به نشان دادن مى‏شد، همان برگ موقت را - كه مدت‏ها بود وقت آن تمام شده بود - نشان مى‏دادم و رفع گرفتارى مى‏شد؛ تا چند سال به اين گونه بود تا آنكه مشمول بخشودگى گرديدم.


 2 - مرحوم آيةاللَّه حائرى و استشمام عطرى خاصّ در مسجد مقدّس جمكران

مرحوم آيت اللَّه حائرى مرقوم داشته‏اند: در چند سال قبل ... يك روز عصر با مرحوم آقاى آقا سيد حسين قاضى (پسر عموى علّامه طباطبائى) به مسجد جمكران مشرف شديم. در مسجد بوى عطر مخصوصى به مشامم خورد. مثل آنكه كسى سابقا در اين محل بوده و رفته و بوى عطر آن هنوز باقى است. آن نوع عطر هنوز ياد ندارم كه حس كرده باشم.:

موقعى كه به قم برگشتم، براى نماز مغرب و عشاء به مسجد امام رفتم. هنگام مراجعت به خانه، همان بوى را در دكانى كه دواهاى قديمى فروخته مى‏شد حس كردم ...

فرداى آن روز، به آن دكان مراجعه كردم و جريان يك سنخ بودن جا خالى جمكران و جا خالى اين دكان را براى صاحب دكان گفتم، و گفتم: معلوم مى‏شود ما بيگانه نيستيم مطلب را بگو.:

گفت: إن شاء اللَّه خير است

گفتم: آقا اينجا تشريف مى‏آورند؟

گفت: ممكن است بعضى از اصحاب ايشان اينجا تشريف بياورند

نگارنده مى‏گويد: چند سال قبل، اين جانب براى يكى از دوستان هم بحث خود (جناب آقاى سيد حسن آل طه) در مسجد جمكران اين جريان را از مرحوم آيت اللَّه حائرى -استاد عظيم الشأن و متفكر خودمان- بازگو مى‏كردم و در ذهن خود به ديد ساده لوحى به آن مى‏نگريستم. در آن اثنا چنان بوى خوشى فضا را عطر آگين كرد كه سابقه آن را نداشتم، و اين بوى خوش براى هر دو نفر ما تا مدّتها محسوس بود، و هرچه به اطراف نگاه كرديم كسى در حال عطر زدن نبود.

نظر مرحوم آيةاللَّه حائرى درباره مسجد جمكران

مرحوم آيت‏اللَّه حائرى نسبت به مسجد جمكران عقيده خاصى داشت و خيلى از اوقات با بعضى دوستان به آنجا مى‏رفت؛ حتى به ياد دارم كه روزى فرمود: از ابتداى شهر تا مسجد جمكران را قدم كردم، و جمع آن قدمها را بيان فرمود كه الان به خاطر ندارم

در هر حال ايشان مى‏نويسد: مسجد جمكران از آيات باهرات عنايت آن حضرت است. توضيح اين مطلب در ضمن چند جهت : - كه شايد خيلى افراد از آنها غافل باشند - ذكر مى‏گردد: :

1 - داستان آن‏كه در بيدارى اتفاق افتاده است از كتاب تاريخ قم - كه معتبر است - از صدوق‏رحمةاللَّه نقل شده است؛ مرحوم آقاى بروجردى كه مرد دقيق و ملّايى بود مى‏فرمود: اين داستان در زمان صدوق‏رحمةاللَّه واقع شده است، و نقل او دلالت بر كمال صحّت آن دارد

2 - داستان مشتمل بر جريانى است كه مربوط به يك نفر نيست؛ زيرا صبح كه مردم بيدار مى‏شوند مى‏بينند كه زمين با زنجير علامت گذاشته شده است. اين زنجيرها به درخواست خود جناب حسن به عنوان علامت مسجد كشيده شده بود تا مردم باور كنند، اين زنجيرها تا مدتى در منزل سيّد محترمى - كه ظاهرا سيد ابوالحسن الرضا نام داشت - بوده و مردم به آن استشفاء مى‏نمودند و بعدا بدون هيچ جهت طبيعى مفقود مى‏شود.

ايشان بعد از ذكر سه دليل ديگر مرقوم داشته است :

6 - متن دستور موافق با ادلّه ديگر است، زيرا هم نماز تحيّت مسجد، هم نماز صد بار "إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعين" و هم تهليل و هم تسبيح حضرت فاطمه زهراعليهاالسلام در روايت وارد شده است:

7 - اين دو داستان كه مشهود يا مثل مشهود خودم بود، و داستانهاى ديگرى هست كه فعلا تمام خصوصيات آن را در نظر ندارم.

8 - با آنكه در آن موقع زمين بى ارزش بوده است، فقط يك مساحت كوچكى مورد دستور قرار گرفته است كه ظاهرا حدود سه چشمه از مسجد فعلى است كه در زمان ما خيلى بزرگ شده است

نگارنده كه خالى از وسوسه نيستم و خيلى خوش بين به نقليات مردم نمى‏باشم، از اين امارات قطع به صحت اين مسجد مبارك دارم. و الحمدللَّه على ذلك وعلى غيره من النعم التى لاتحصى. تحليل حقوقى در كلام استاد

نگارنده مرقوم مى‏دارد: دليل هشتم ايشان مبتنى بر امرى است كه حقوقدانان و جرم شناسان در كشف جرايم به آن تكيه مى‏كنند. و آن اين است كه ارتكاب خلاف (جعل، خيانت، قتل و غيره) علاوه بر عنصر مادى (نفس واقعه) و عنصر قانونى، نياز به عنصر معنوى (سوء نيّت) هم دارد. اگر در بررسى‏ها مشخص شد كه انگيزه‏اى وجود ندارد، احتمال تعمّد در ارتكاب خلاف، مردود مى‏گردد.

مثلا قتلى توسط شخصى واقع شده، قاتل مى‏گويد: قتل در اثر خطا و اشتباه به وقوع پيوسته است، امّا اولياء دم ادعاى عمد دارند. در اينجا دادرسان تحقيق و كارشناسان جرايم، سوابق قاتل و مقتول را از ابتداى آشنايى قاتل و مقتول به طور دقيق بررسى مى‏كنند؛ هرگاه ثابت شد كه غير از دوستى رابطه ديگرى در كار نبوده و هيچ كس از نفوذ حقد و حسد و مشاجره و تنازع و مخاصمه مادى و معنوى آنان خبر ندهد، عنصر معنوى جرم كه سوء نيت مى‏باشد منفى اعلام مى‏گردد. در نتيجه، حادثه قتل از چهره عمدى بودن خارج مى‏گردد.

درباره حديث جمكران، انگيزه جعل، جز گرفتن حدود صد متر زمين از حسن‏بن مسلم جمكرانى، توسّط شخص صالحى به نام حسن‏بن مثله، چيز ديگرى به نظر نمى‏رسد. احتمال اين انگيزه به قدرى موهوم است كه قابل اعتنا نيست، زيرا در متجاوز از هزار سال قبل و در محدوده يك روستا، صد متر زمين ارزشى نداشته است تا كاروانى متشكّل از حسن‏بن مثله در جمكران، و عالمى به نام سيد ابوالحسن الرضا در قم، و صاحب كتاب مونس‏الحزين، و جمعى از بيماران و حاجتمندان قم و فرزندان سيد ابوالحسن، دست به دست هم بدهند و با جار و جنجال براى گرفتن صدمتر زمين به نفع يك مسجد غوغا به پا كنند

بنابراين؛ أصالة الصحة در نقل جارى مى‏شود، و به احتمال واهىِ جعل و تزوير اعتنا نمى‏گردد:

چكيده بحث راجع به سير تاريخى و قداست مسجد جمكران

از آنچه مرقوم شد اين نتايج به دست مى‏آيد :

1 - نام مسجد جمكران در زمان سابق مسجد قدمگاه صاحب الزمان‏عليه‏السلام بوده، چنان كه مرحوم ارباب به آن تصريح نموده است.:

2 - اين مسجد علاوه بر قداست ذاتى (مسجد بودن) داراى معنويت فوق العاده، و محل استجابت دعا و بروز كرامات، و تشرّف بعضى از اولياءاللَّه به محضر مقدّس مولاى عالم حضرت مهدى - ارواحنا فداه - و رفع اضطرار و پريشانى بعضى از مضطرين است، ولى هيچ تضمينى بر اين امور در روايات و دستورات دينى وجود ندارد. بنابراين نبايد مردم را به طور جزم به اين امور اميدوار كرد:

3 - حديث تأسيس مسجد جمكران به شرحى كه مرحوم حاجى نورى و ديگران مرقوم داشته‏اند، منقول از كتاب "مونس‏الحزين" ابو على شهيد سعيد محمّدبن حسن فتّال نيشابورى است. بنابراين، بعضى از شبهات خود به خود بر طرف مى‏شود.

4 - حديث مذكور از نظر محتوا موافق عقل و نقل است و با قواعد ثابت نيز سازگارى دارد و نماز تحيّت و نماز امام زمان‏عليه‏السلام نيز از مصاديق بارز قاعده تسامح در ادلّه سنن مي‏باشند

5 - اين حديث از جهات تاريخى خبرى است واحد، و حجّيت آن مبتنى بر مبانى اصولى است. هرگاه كسى خبر واحد را در اُمور تاريخى نيز حجّت بداند و طريق حديث را هم معتبر بشناسد، مى‏تواند آن را به معصوم نسبت دهد.:

6 - اين مسجد از قديم مورد توجه علماى بزرگ و مراجع عاليمقام بوده و هست

7 - بايد توجه داشت كه اين مكان مسجد است نه زيارتگاه، و براى شب‏هاى چهارشنبه از نظر ادله امتيازى وجود ندارد

8 - نسبت دادن اين حديث به ترجمه تاريخ قم از كتاب "مونس‏الحزين" بنا به ظنّ قوى ناشى از اشتباه بعضى از نويسندگان نسخه خطى است. آنها مطلبى را كه در حاشيه بوده به خيال اينكه از مؤلف متن است در متن كتاب مرقوم داشته‏اند و اين امر به تدريج به ساير نسخه‏ها نيز سرايت نموده است:

9 - گرچه از تاريخ قم فقط ترجمه پنج باب آن مانده است، ولى هشت باب از ترجمه آن ، نزد صاحب انوار المشعشعين و بعضى ديگر وجود داشته است. :

10 - گرچه از كتاب "نجم الثاقب" حاجى نورى استفاده مى‏شود كه ايشان حديث را بدون واسطه از تاريخ قم نقل كرده است، ولى در كتاب "جنّة المأوى" و "كلمه طيبه"مرقوم داشته است كه آن را از مجموعه‏اى كه به قلم مرحوم سيد نعمت‏اللَّه جزايرى نگارش يافته، روايت كرده است

11 - نقل مرحوم محمد تقى بيك ارباب، قبل از تأليف كتاب‏هاى حاجى نورى است؛ بنابراين، مأخذِ نقل ايشان، كتابهاى قبل از حاجى نورى است، و اين امر بر اعتبار حديث   و تعدد منابع آن مى‏افزايد :

موقعيّت مسجد مقدّس جمكران در زمان صفويّه و قاجاريّه

در كتاب "انوار المشعشعين" چنين آمده است: از سنگ تاريخى كه در آنجا مى‏باشد، چنين برمى‏آيد كه شخصى به نام اكبر شاه در سال ( 1116) آن را تعمير كرده است. اكبر شاه در ميان قلعه جمكران منزل داشته است، و اين شعر به عنوان تاريخ تعمير اكبر شاه بر آن سنگ نوشته شده بود:

بود كامل، از پى تاريخ پير عقل گفت قائم آل محمّد را قدمگاه است اين تا آنكه در اين ازمنه كه مخروبه شده بود، حاج عليقلى جمكرانى به مقدار سيصد تومان خرج نموده و يك طرف مسجد را تعمير كرد و باقى مسجد مخروبه بود، تا آن زمان كه در اوايل سلطنت مظفر الدين شاه قاجار، جناب مستطاب "ميرزا على اصغر خان" از صدارت معزول شد و به قم آمد؛ ايشان مدتى در قم ماند و در آن ايام مسجد شريف را تعمير نمود و عمارات و حجرات چندى در آنجا ساخت ...

سيد عبد الرحيم، خادم مسجد گويد: در حال حاضر دو سه خروار تخم افشان زمين كه در اطراف مسجد جمكران است وقف آن مسجد مى‏باشد، و فعلاً در تصرف ايشان (آقا سيّد عبد الرحيم) است. نگارنده گويد: مرحوم ناصر الشريعه ماده تاريخ فوق را   1158دانسته است.

موقعيت مسجد مقدّس جمكران در سى سال پيش ( 1390قمرى )

نگارنده به خاطر دارد كه حدود سى سال قبل مسجد جمكران در محوطه‏اى كوچك قرار داشت، و اطراف آن حجرات معدودى به صورت اطاق‏هاى مدارس دينى براى سكونت واردين ساخته شده بود و معمولاً فقط   در شب و روزهاى جمعه و شبهاى خاص، عدّه اندكى از صالحان و عابدان و افراد مضطر و پريشان به آنجا مى‏رفتند و در غير اين ايام كسى در آنجا ديده نمى‏شد.:

در يكى از ليالى متبركه ماه رجب، نگارنده با چند تن از دوستان، پياده به مسجد مشرّف شديم و شب را به احياء گذرانديم و به قصد روزه فرداى آن، سحرى آماده نموديم. آن شب جز ما چند نفر، شخص ديگرى آنجا نبود

آب انبار كوچكى در كنار مسجد بود كه آبش چندان تعريف نداشت، حفره‏اى به نام چاه صاحب الزمان‏عليه‏السلام بود كه روى آن را با پنجره‏اى آهنى گرفته بودند و از شكافهاى آن عريضه به داخل چاه مى‏انداختند. جاده آن خاكى و نوعا افرادى كه عازم آنجا مى‏شدند پياده مى‏رفتند.

كوتاه سخن، اين مسجد با آن سابقه كهن و گزارشات تاريخى و روايى، رونق چندانى نداشت و جز افراد خاص، كسى به آنجا نمى‏رفت (و اين امرى است كه انگيزه جعل را منتفى مى‏سازد، زيرا تا پول و مقام و منصب در كار نباشد، انگيزه جعل به وجود نمى‏آيد) در عين حال افراد معدودى در گرما و سرما مقيد بودند كه رابطه خود را با اين مكان مقدّس حفظ نمايند:

مرحوم حاج شيخ مرتضى انصارى قمى كه واعظى زبردست بود، در منبر مسجد امام حسن‏عليه‏السلام قم فرمود: من مقيد بودم شبهاى جمعه را جمكران باشم، در يكى از شب‏هاى زمستانى در مسجد بيتوته كرده بودم. برف هم مى‏باريد. خوابيدم و نياز به غسل پيدا كردم. به تنهايى در دل شب در جاده پر از برف پياده آن هم با نعلين به قم آمدم و بعد از انجام غسل مجددا به مسجد برگشتم و به عهد خود وفا كردم.

از حرفهاى ايشان استفاده مى‏شد كه جاذبه منبر او در اثر آن پايدارى بوده است:

اين گستردگى فعلى و توجه توده مردم به طورى كه از سراسر كشور در شب‏هاى چهارشنبه و جمعه به آنجا هجوم مى‏آورند، مربوط به سى سال اخير است. سبب آن كسادى و علت اين رواج بى سابقه چيست؟ هر كسى چيزى را معرفى مى‏كند، ولى مجموع امور ذيل مى‏تواند در رواج وتوجه مردم دخيل باشد.

1 - وجود وسائل حمل و نقل

2 - آسفالت جاده و امكانات رفاهى:

3 - گرفتارى و پريشانى مردم عصر حاضر كه هر شخص دهها گرفتارى طاقت فرسا دارد، و چون گرفتاران از راههاى مادى و اسباب عادى مأيوسند، به اماكن مقدّسه مخصوصا به اين مكان شريف رو مى‏آورند

در هر حال وظيفه روحانيت و هيئت محترم امناى مسجد است كه از اين گرايش بى سابقه به طور صحيح استفاده كنند، و با امر به معروف و نهى از منكر و تصحيح عقايد و ترويج اخلاق حسنه از اين جمعيت انبوه، عاشقان و دلباختگانى عارف براى حضرت مهدى - ارواحنا فداه - تربيت نمايند.

أللهُمَّ اجْعَلنا مِنْ أَعْوانِهِ وَأَنْصارِهِ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ

چند ديدگاه از  صاحب كتاب انوار المشعشعينالف: درباره تاريخ قم

مرحوم حاج شيخ محمّد على قمى، صاحب كتاب "انوار المشعشعين" كه در سال ( 1302) قمرى به تأليف آن كتاب اشتغال ورزيده است، تصريح كرده كه وى به هشت باب از ترجمه تاريخ قم دست يافته است. آن چنان كه مرحوم حاجى نورى از "رياض العلماء" نقل كرده است، وى فرموده است: صاحب "رياض العلماء" نيز به هشت باب از ترجمه تاريخ قم دست يافته است.

در حالى كه علامه مجلسى‏رحمةاللَّه، با آن همه امكانات تنها به پنج باب از ترجمه كتاب دست يافته است و در حال حاضر نيز، بيش از همان پنج باب موجود نيست

ب: درباره كتاب "خلاصة البلدان "

وى در مقدمه كتابش مى‏نويسد: كتاب "خلاصة البلدان" از تأليفات صفى الدين محمّدبن محمّدبن هاشم حسينى رضوى قمى است كه خود در اول كتاب مى‏نويسد: از سال  1179به خواهش ملّا محمّد صالح معلم قمى آن را تأليف نمودم.

ايشان در بخش ديگرى از كلام خود مى‏نويسد: صفى الدين رساله‏اى مى‏نويسد كه مشتمل بر مقدارى از اخبار قم، و حديث خبر دادن امير المؤمنين‏عليه‏السلام به پسر يمانى از شرافت زمين قم و كيفيّت بناء مسجد جمكران و اسم آن را "خلاصة البلدان" گذارده است:

ج: درباره مسجد جمكران

وى مى‏نويسد: مخفى نماند كه يكى از مواضع مشرفه و مساجد مقدّسه قم، مسجد جمكران است كه حضرت حجّت‏عليه‏السلام را در آن مقام ديده‏اند، و حضرت امر به بناء مسجد نموده است، و چه مقدار از آيات الهى و معجزات و نوادر كرامات در آن مكان مقدّس ديده شده كه باعث حيرت است.

د: درباره حديث فرزند يمانى

وى حديثى را ازكتاب "خلاصةالبلدان" به‏نقل از كتاب "مونس‏الحزين" نقل كرده است كه خلاصه حديث چنين است :

امير مؤمنان على‏عليه‏السلام به پسر يمانى فرمود :

قائم آل محمّدعليه‏السلام از شهر قم ظهور مى‏كند و مردم را دعوت به حق مى‏كند، و همه خلايق از شرق و غرب به سوى آن شهر حركت مى‏كنند، و اسلام تازه گردد ... و رايت (پرچم) در اين كوه سفيد بزنند به نزد دهى كهن كه در جنب مسجد است و آن را جمكران خوانند.

وى در اين كتاب پنج كرامت از سيّد عبدالرحيم، خادم مسجد جمكران نقل نموده و چون او را توثيق نكرده است از درج آن خوددارى مى‏شود

نگارنده گويد: كتاب "خلاصة البلدان" به سعى فاضل معاصر جناب آقاى سيد حسين مدرسى طباطبائى - از دوستان قديمى نگارنده - در سال   1396قمرى به چاپ رسيده است، وى به دو نسخه خطى ناقص از اين كتاب دست يافته است كه فاقد خبر مسجد و خبر پسر يمانى است؛ از ايشان اميد بود كه با تتبّع بيشتر به نسخه كامل دست مى‏يافت و در نتيجه، خدمت بيشترى را ارائه مى‏داد.:

وضع فعلى مسجد جمكران و برنامه ريزى براى آينده

در حال حاضر فضاى مسجد و اطراف آن صدها هزار متر مربع را است

در گزارشى آمده است كه طبق طرح تصويبى سال   1376شمسى، طرح جامع مسجد شامل چهار صد هكتار اراضى منطقه   است كه حدود چهل هكتار (چهارصد هزار متر) محدوده داخلى مسجد پيش بينى شده است. در بخش ديگر اين گزارش آمده است كه سالانه حدود پانزده ميليون نفر به مسجد جمكران مى‏آيند.

مشاهدات عينى نگارنده در شهريور 1378

چون نوبت به بيان وضع مسجد در حال حاضر رسيد، براى اينكه چيزى را بدون تحقيق ننويسم، عصر روز سه شنبه نهم شهريور ( 1378) شمسى، مطابق با پانزدهم جمادى الثانى ( 1420) قمرى، ابتدا با بعضى از دوستان از كوه خضر ديدن نمودم. اين كوه حدّ فاصل بين قم و جمكران است و حدود سه كيلومتر با جمكران فاصله دارد. راه اين كوه در حال حاضر منحصر به جاده‏اى است كه از شهرك امام خمينى به آن كوه منتهى مى‏شود. از پايين كه نگاه شود، چندان مرتفع نيست، ولى از بالاى آن بسيار مَهيب و مرتفع به نظر مى‏رسد، وقتى از بالا به پايين نگاه شود گويا از هواپيما به زمين نگاه مى‏شود. آن چنان حيرت آور و وحشت‏انگيز است كه پايين آمدن را بر انسان دشوار مى‏سازد.

افضل‏الملك كه در سال ( 1310) قمرى از اين كوه ديدن كرده است مى‏نويسد: وجه تسميه اين كوه به خضر اين است كه مى‏گويند: در اينجا حضرت خضر ديده شده است. وى مى‏نويسد: از قديم اوتاد و اقطاب در آن كوه به اعتزال به سر مى‏بردند.

در بالاى كوه مسجد كوچكى است، داراى محراب و جالب توجّه. نگارنده نماز مغرب را در آنجا خواندم. صاحب كتاب انوار المشعشعين كه در سال ( 1302) قمرى به تدوين آن كتاب اشتغال داشته است مى‏گويد: شخصى نذر كرد كه هرگاه حاجتش روا شود براى بالا رفتن به آن كوه پلّه بسازد، چون حاجت روا شد، سيصد پلّه براى آن كوه درست كرد.

ولى در حال حاضر، جاده را به صورت مارپيچ درست كرده‏اند و انسان به آسانى مى‏تواند بالا رود. قلّه كوه را هم تسطيح نموده‏اند، به طورى كه جمع زيادى مى‏توانند در بالاى كوه اجتماع كنند. از قرار مسموع در سال گذشته، بعضى از ارگانهاى دولتى در آنجا كك مراسم خواندن دعاى عرفه را بپا داشتند. در هر حال اين كوه حيرت افزا و ديدنى است. كسى كه مكّه را ديده و به جبل النور رفته باشد در بالاى اين كوه به ياد غار حرا مى‏افتد.

در بالاى كوه احساس معنويّت مى‏شود و تمام شهر و اطراف آن به خوبى ديده مى‏شود. خصوصيات آن كوه قابل توصيف نيست. امكانات عيّاشى در آنجا وجود ندارد، لذا هر نوع شايعه مركزيت آن كوه براى گناه تكذيب مى‏شود

بعد از اداى فريضه مغرب، راهى مسجد جمكران شديم. حدود نيم ساعت از شب گذشته بود كه وارد شبستان مسجد شدم. به سختى توانستم جايى براى نماز عشا پيدا كنم. بعد از فريضه عشاء براى بررسى اوضاع از شبستان خارج شدم. تمام فضاى رو باز اطراف مسجد كه چندين هزار متر مربع مى‏باشد، زير پوشش جمعيت بود.اكثر مردم به نماز و دعا مشغول بودند و هر دقيقه به عدد آنان اضافه مى‏شد:

از آنجا، راهى درمانگاه مجلّل و مجهّز مسجد جمكران شدم. آمارى از دكترهاى متديّن كه رايگان براى معاينه و نسخه نويسى به آن درمانگاه مى‏آيند در تابلوى بزرگى نوشته شده بود. داروخانه‏اش داير و فضايش مملوّ از مسافر بود

بعد از مدّتى كوتاه به طرف مسجد آمدم. صدها دستگاه وسيله نقليه از كوچك و بزرگ در بيابانهاى اطراف به چشم مى‏خورد. سيل خروشان جمعيت رو به افزايش بود و از بلندگوهاى مسجد صداى قرآن طنين انداز بود.

بعد از ديدار با بعضى از اعضاى هيئت مديره و صرف شام، مجدّدا از فضاى روباز مسجد مسير خروجى را طى كردم. با دقت وضع مردم را زير نظر گرفتم. اكثر آنان مشغول دعا و نماز و عبادت بودند. مجموع اين وضعيت در داخل فضاى روباز، منظره مسجد الحرام و منظره منى و عرفات را در ذهن انسان تداعى مى‏نمود. در اين هنگام، مدح امام زمان از بلندگوى مسجد پخش مى‏شد. اوضاع سمعى و بصرى آن چنان جذّاب بود كه قابل توصيف نيست. از داخل تاكسى مشاهده كردم كه يك روحانى محاسن سفيد، از ديدن اين منظره "MS Mincho"; و شنيدن مدح امام زمان‏عليه‏السلام آن چنان به وجد آمده كه گويى به طرف مسجد پرواز مى‏كند و با ريختن اشك چشم و تكان دادن دستها گويا امام را مى‏بيند. خلاصه چنان از خود بيخود بود كه اين بنده سنگدل را به گريه انداخت

از بعضى در مقام انتقاد شنيده مى‏شود كه به بهانه جمكران، بعضى از مردم راهى صحنه گناه مى‏شوند. پاسخ ايشان مثل مشهور است: "براى يك بى نماز، درِ مسجد بسته نمى‏شود". از يك اجتماع چند هزار نفرى نبايد توقّع عصمت داشت. انجام چند جرم يك امر طبيعى هر اجتماع است

اشكال تراشان بيايند اشكال را برطرف كنند و از اين جمعيت كه با هزينه خود از اطراف كشور به اين مكان مى‏آيند با امر به معروف و نهى از منكر و تبليغات صحيح بهره بردارى كنند. اين اجتماع عبادى در هر مكانى باشد آن مكان، مقدّس مى‏شود و در هر بيابانى كه فرياد و ضجّه بلند نمايند، جاى استجابت دعا مى‏گردد. همه بايد جمع شويم از افراط و تفريطها و اسراف كاريها، تجملات و خود سريها بكاهيم و آن چنان را آن چنان‏تر بنمائيم:

اى به كشور ايمان، شهريار بى همتا

وى به عرصه امكان، گنج علم سبحانى

آيت خدايى تو، جان مصطفايى تو

قلب مرتضايى تو، هفت سرّ قرآنى

هم نهانى و هم پيدا: در مَثَل چو خورشيدى:

گر چه از نظر چندى است زير ابر پنهانى

اى عجب به پنهانى، مى‏زند ره دلها

نرگست به شهلايى زلفت از پريشانى

از رخت نقاب افكن، راز عالمى بگشا

تا عيان شود بر خلق، سرّ اوّل و ثانى

حال ما مسلمانان، در هم است و بى سامان

درد ما شود درمان، از لبت به آسانى

خاطرِ "الهى" را از رخت چون ماه افروز

كز غمت شب هجران، در هم است و ظلمانى

نماز امام زمان(عج)

 نماز امام زمان(عج)

چون نماز بهترين عبادات و كليد حل مشكلات است، بر آن شدم كه سرآغاز تحقيقاتم را نماز امام زمان‏عليه‏السلام قرار دهم. اين نماز را علماى بزرگ شيعه در كتابهاى خود روايت كرده‏اند كه ما در اينجا به چهار طريق آن را نقل مى‏كنيم:


الف - سيدبن طاووس مى‏نويسد:
صلوة الحجّة القائم ‏عليه‏السلام ركعتان، تقرء فى كلّ ركعة الفاتحة الى اِيّاكَ نعبد وايّاك نستعين، ثمّ تقول مأة مرّة: ايّاك نَعبد و ايّاك نستعينُ، ثمّ تتمّ قرائة الفاتحة و تقرء بعدها الاخلاص مرّة واحدة، وتدعو عقيبها تقول اَللّهُمَّ عَظُمَ الْبَلاءُ، و بَرِحَ الْخِفاءُ، وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ، وَضاقَتِ الْأَرْضُ بِما وَسِعَتِ السَّماءُ، و اِلَيْكَ يا رَبِّ الْمُشْتَكى، وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فى الشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَلَّذينَ أَمَرْتَنا بِطاعَتِهِمْ وَعَجِّلِ اللّهُمَّ فَرَجَهُمْ بِقائِمِهِمْ، وَاَظْهِرْ إعْزازَهُ، يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ، إِكْفِيانِي فَإِنَّكُما كافِيايَ، يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ أُنْصُراني فَإِنَّكُما ناصِرايَ، يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ، اِحْفَظاني فَإِنَّكُما حافِظايَ، يا مَوْلايَ يا صاحِبَ الزَّمانِ - ثلاث مرّات - اَلْغَوْثَ اَلْغَوْثَ اَلْغَوْثَ، أَدْرِكْني أَدْرِكْني أَدْرِكْني، ألْأَمانَ ألْأَمانَ


نماز حضرت قائم‏ عليه‏السلام دو ركعت است. در هر ركعت فاتحة الكتاب را تا آية "إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعينُ" مى‏خوانى، سپس اين آيه را صد مرتبه تكرار كرده، آنگاه سوره را تمام مى‏كنى و بعد سوره توحيد را مى‏خوانى و بعد از نماز دعاى "اللهم عظم البلاء..." را قرائت مى‏نمايى


ب - "شيخ طبرسى" صاحب "تفسير مجمع البيان" در كتاب "كنوز النجاحه( روايت كرده است از "احمدبن الدربى" از خدّامه ابى عبداللَّه "حسين‏بن محمد بزوفرى" كه او گفته است:
 
از ناحيه مقدّسه حضرت صاحب الزمان - عليه الصلوة والسلام - توقيعى بيرون آمد كه اگر كسى را به سوى حق تعالى حاجتى باشد، بايد بعد از نصف شب جمعه غسل كند و به مكان نماز خود برود و دو ركعت نماز گزارد: در ركعت اول سوره حمد را بخواند و چون به "إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعين" مى‏رسد، صد مرتبه آن را تكرار نمايد و بعد از آنكه صد مرتبه تمام شود، بقيه سوره حمد را بخواند؛ پس از تمام شدن سوره حمد سوره "قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدْ" را يك مرتبه بخواند و ركوع و دو سجده به جا آورد و "سبحان ربّي العظيم وبحمده" را هفت مرتبه در ركوع بگويد و "سبحان ربى الاعلى و بحمده" رادر هر يك از دو سجده هفت مرتبه بگويد و بعد از آن ركعت دوم را نيز مانند ركعت اول به جاى آورد و بعد از تمام شدن نماز اين دعا را بخواند؛ پس خداوند حاجت او را - هر چه كه باشد - برآورده سازد مگر آنكه حاجت او در قطع كردن صله رحم باشد؛ دعا اين است:
أَللّهُمَّ اِنْ اَطَعْتُكَ فَالْ'مَحْمِدَةُ لَكَ وَاِنْ عَصَيْتُكَ فَالْحُجَّةُ لَكَ، مِنْكَ الرَّوْحُ وَمِنْكَ الْفَرَجُ، سُبْحانَ مَنْ أَنْعَمَ وَشَكَرَ، سُبْحانَ مَنْ قَدَرَ وَغَفَرَ، اَللّهُمَّ اِنْ كُنْتُ عَصَيْتُكَ فَاِنّي قَدْ اَطَعْتُكَ في أَحَبِّ الْاَشْياءِ اِلَيْكَ وَهُوَ الْايمانُ بِكَ لَمْ أَتَّخِذْ لَكَ وَلَدا وَلَمْ أَدْعُ لَكَ شَريكا مَنّا مِنْكَ بِهِ عَلَىَّ لامَنّا مِنّى بِهِ عَلَيْكَ وَقَدْ عَصَيْتُكَ يا اِلهي عَلى غَيْرِ وَجْهِ الْ'مُكابَرَةِ، وَ الْخُرُوجِ عَنْ عُبُودِيَّتِكَ، وَلَا الْجُحُودِ لِرُبُوبِيَّ-تِ-كَ وَلكِنْ اَطَعْتُ هَواىَ وَاَزَلَّنِي الشَّيْطانُ فَلَكَ الْحُجَّةُ عَلىَّ وَالْبَيانُ، فَاِنْ تُعَذِّبْني فَبِذُنُوبي، وَاِنْ تَغْفِرْ لي وَتَرْحَمْني فَاِنَّكَ جَوادٌ كَريمٌ)و بعد از آن تا نفس او وفا كند "يا كَريمُ يا كَريمُ" را مكرّر بگويد، بعد از آن بگويد: يا امِنا مِنْ كُلِّ شَي‏ءٍ وَكُلُّ شَىْ‏غ‏ءٍ مِنْكَ خائِفٌ حَذَرٌ اَسْئَلُكَ بِاَمْنِكَ مِنْ كُلِّ شَىْ‏غ‏ءٍ وَخَوْفِ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مِنْكَ، اَنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُعْطِيَني اَمانا لِنَفْسي وَاَهْلي وَوَلَدي وَسايِرِ ما اَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيَّ حَتّى لا أَخافَ وَلا اَحْذَرَ مِنْ شَيْ‏ءٍ اَبَدَا اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ، وَحَسْبُنا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكيلُيا كافِيَ اِبْراهيمَ نَمْرُودَ وَيا كافِيَ مُوسى فِرْعَوْنَ اَنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تَكْفِيَني شَرَّ فُلانِ بْنِ فُلانٍ
و به جاى فلان‏بن فلان، نام شخصى را كه از ضرر او مى‏ترسد و نام پدر او را بگويد، و از خداوند طلب كند كه ضرر او را دفع نمايد و كفايت كند. بعد از آن به سجده رود و حاجت خود را مسئلت نمايد وبه درگاه خداوند تضرع و زارى كند.هر مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى كه اين نماز را به جا آورد و اين دعا را از روى اخلاص بخواند، درهاى آسمان براى برآمدن حاجات او گشوده مى‏شود و دعاى او مستجاب مى‏گردد، و اين به سبب فضل و انعام خداوند تعالى بر ما و بر مردمان است.
ج - قطب راوندى‏رحمةاللَّه در كتاب "دعوات" در ضمن نمازهاى معصوم ‏عليهم‏السلام مى‏گويد
نماز مهدى - صلوات‏اللَّه و سلامه عليه - دو ركعت است: در هر ركعتى حمد يك مرتبه و صد مرتبه "إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعين"، و بعد از نماز، صد مرتبه صلوات بر پيغمبر و آل او (صلوات اللَّه عليهم).صاحب كتاب "مونس‏الحزين" در ضمن بيان داستان مسجد مقدّس جمكران قم، از قول حسن‏بن مثله جمكرانى چنين مى‏نويسد
امام زمان ‏عليه‏االسلام فرمود :
دو ركعت نماز تحيّت مسجد بگزارند، در هر ركعتى يك بار "الحمد" و هفت بار "قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدْ" بخواند و تسبيح ركوع و سجود را هفت بار بگويند؛ و دو ركعت نماز امام صاحب الزمان‏عليه‏السلام بگزارند بر اين نسق: چون فاتحه خواند به "إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعين" رسيد، صد بار آن را بگويد، و بعد از آن فاتحه را تا آخر بخواند؛ و ركعت دوم را نيز به همين طريق بگزارد و در ركوع و سجود هفت بار تسبيح بگويد، و چون نماز را تمام كرد، تهليل بگويد و تسبيح فاطمه زهراعليهاالسلام را، و چون از تسبيح فارغ شد سر به سجده نهد و صد بار صلوات بر پيغمبر و آلش - صلوات اللَّه عليهم - بفرستد، و اين نقل از لفظ مبارك امام‏عليه‏السلام است كه "فَمَن صلّيهما فكأنّما صلّى فى البيت العتيق"؛ يعنى هر كه اين دو ركعت نماز را بگزارد، گويى دو ركعت نماز در كعبه گزارده است.
نماز مسجد جمكران را مرحوم حاجى نورى -كه از بزرگترين محدّثان قرون اخير است
در كتابهاى "نجم الثاقبكلمه طيبه" و "جنة المأوى" در ضمن حديث تأسيس مسجد جمكران نقل نموده است، و قبل از ايشان هم جمعى از بزرگان آن را با اختلاف اندك روايت كرده‏اند كه عبارتند از :


1 - خبير مرحوم "محمد تقى ارباب قمى"، از دانشمندان دوره ناصرى (پدر مرحوم آيت اللَّه حاج ميرزا محمد ارباب قمى)؛ ايشان حديث مسجد جمكران را در كتاب "تاريخ دارالايمان قم" -كه در سال ( 1295)قمرى بنا به خواسته حاكم دارالايمان قم تحرير يافته است- بدون ذكر سند مرقوم داشته است.
در نقل ايشان، اين مسجد به نام مسجد قدمگاه صاحب الزمان‏ عليه‏السلام مطرح است


2 - محدّث و مورخ عظيم الشأن، مرحوم "صفى الدين محمدبن محمد هاشم حسينى قمى"، حديث تأسيس مسجد جمكران را در كتاب "خلاصة البلدان" كه در سال ( 1179) قمرى از تدوين آن فارغ گرديده، روايت نموده است؛
گرچه در نسخه چاپى، اين حديث نيامده، ولى طبق نقل الذريعه نام كتاب "خلاصة البلدان فى اخبار قم و شرفها و ذكر بناء مسجد جمكران" است، و صاحب كتاب "انوار المشعشعين" آن را از خلاصة البلدان نقل كرده است


3 - مرحوم سيد نعمت‏اللَّه جزائرى - متوفاى ( 1112) قمرى - بنا به نقل مرحوم حاجى نورى، آن را در مجموعه‏اى كه در دست مرحوم نوري
بوده، مرقوم داشته است.
نقل ديگران چون مرحوم نهاوندى، محدث قمى و صاحب كتاب انوارالمشعشعين به اين بزرگواران منتهى مى‏گردد
اين تذكر لازم است كه گزارش اين سه شخصيّت به كتاب ترجمه تاريخ قديمى قم، كه اصل آن تأليف حسن‏بن محمدبن حسن قمى - معاصر شيخ صدوق - است، منتهى مى‏گردد. اين كتاب در سال ( 1378) قمرى تدوين و در سال ( 806 - 805 ) توسط بهاءالدين حسن‏بن على‏بن حسن‏بن عبدالملك قمى، در بيست باب، به فارسى ترجمه شده است.
متأسّفانه در حال حاضر تنها پنج باب از بيست باب ترجمه موجود است، و اصلِ عربى و مابقى ترجمه به كلّى مفقود مى‏باشد
بزرگانى كه حديث مسجد جمكران را از تاريخ قم نقل كرده‏اند به صراحت گفته‏اند كه صاحب تاريخ قم، آن را از كتاب "مونس‏الحزين" شيخ بزرگوار صدوق روايت نموده است .

ميعادگاه منتظران

 ميعادگاه منتظران

در حسرت يك نگاه!


بيش از هزار سال است كه مسجد مقدس جمكران ميعادگاه منتظران و سجده‏گاه مشتاقان كوى مهدى، عليه‏السلام، است. و هر شب چهارشنبه هزاران عاشق دلسوخته از گوشه و كنار ايران اسلامى و ديگر كشورها به اين مسجد رو مى‏آورند تا شايد نشانى از آن يار غايب از نظر بيايند.

به منظور فراهم آوردن امكان ارتباط گسترده‏تر خوانندگان موعود با مسجد شريف جمكران بر آن شديم كه در هر شماره صفحاتى را به اين مسجد اختصاص دهيم.

مطالبى كه در اين صفحات درج مى‏شود همگى توسط معاونت فرهنگى مسجد مقدس جمكران تهيه و تدوين شده و در اختيار علاقه‏مندان موعود قرار گرفته است.

اگر چه قابل انكار نيست كه راههايى براى ديدن امام زمان، عليه‏السلام، وجود دارد، اما بايد دانست كه ديدار آن بزرگوار، آن هم در دوران غيبت، يك اصل اساسى و ضرورى نيست. در زمان ظهور پيامبر، صلى‏الله‏عليه‏وآله، و حضور امامان بزرگوار، عليهم‏السلام، نيز بسيارى از پيروان صادق و شيعيان راستين بودند كه حتى براى يك بار هم توفيق ديدار نيافتند.

آنچه در دوران غيبت، اصل اساسى و وظيفه شيعيان به شمار مى‏رود، انتظار صادقانه و كسب آمادگيهاى لازم براى يارى رساندن به امام زمان، عليه‏السلام، و همراهى با او در احياى ارزشهاى اسلام و قرآن است.

كسى كه همواره در حالت انتظار به سر مى‏برند و با اصلاح خويش، نسبت‏به پيروى و اطاعت از مولاى غايب خود اصرار مى‏ورزد، اگرچه بظاهر امام زمان، عليه‏السلام، را نبيند، ولى همواره خود را در محضر او، و وجود گرامى او را در كنار خويش احساس مى‏كند.

در روايت آمده است كه:

?هركس در انتظار قائم، عليه‏السلام، به سر ببرد، همچون كسى است كه در خيمه امام زمان، عليه‏السلام، و در خدمت او باشد.?

به گونه‏اى ديگر مى‏توان گفت: اگر مقصود ما از ديدار امام زمان، عليه‏السلام، فقط ديدن چهره او باشد، بدون اينكه از معنويات حضور شريفش بهره‏اى برگيريم و با مدد تعاليم او به مقام قرب و اطاعت‏خدا نزديكتر شويم، اين خود يك خسارت بزرگ است.

و اگر مقصود ما آشناتر شدن دلمان با نور محبت و ولايت او و شدت يافتن عزيمت و تلاش‏مان براى اطاعت و فرمانپذيرى از خداست، اين خود بدون ديدار آن حضرت نيز حاصل مى‏آيد.

كسى كه با نقش امام زمان، عليه‏اسلام، در شريعت آشناست و فرمايشها و دستورات آن بزرگوار را مى‏شناسد و به آنها عمل مى‏كند، بدون ترديد مورد عنايت آن مولاى موعود است و چه بسا در فرصتى پيش‏بينى نشده توفيق ديدن و شناختن او را نيز پيدا كند.

اما كسى كه بدون توجه به حقوق امام زمان، عليه‏السلام، و بدون رعايت تكليف خود نسبت‏به او، همواره فقط در جستجوى ديدن امام زمان، عليه‏السلام، است، اگرچه آن حضرت را ببيند، از اين جستجو و ديدار بهره‏اى بايسته نخواهد برد.

البته همواره شيفتگانى سوخته‏دل و عاشقى پاكباخته بودند و هستند كه پس از طى مراحل عالى معرفت و اطاعت از مولا، و به دنبال مبارزه‏هاى طولانى با نفس و پشت پا زدن به جلوه‏هاى رنگارنگ و دلفريب دنيا، دم از اشتياق جانكاه و شوق هستى سوز خود نسبت‏به ديدار آن حجت الهى زده و مى‏زنند.

در آن مرحله، خود اين عشق و اشتياق راهگشاست، و آن محبوب حقيقى، خود راه ديدار را نشان مى‏دهد، و به وعده‏گاه وصال دعوت مى‏فرمايد. زيرا مسلم است كه محبت و شوق آن بزرگوار نسبت‏به آنان، شديدتر و فراوانتر از محبت و شوق آنان نسبت‏به اوست.

با اين همه باز هم پذيرفتنى است كه مردم عادى نيز در پى كسب فضيلتى يا به منظور برآورده شدن حاجتى، انگيزه ديدار آن پيشواى عالميان را داشته باشند.

در اين زمينه:

נتصميم صادقانه بر ترك گناه يا گناهانى خاص،

נپيمان انجام هميشگى كارى استحبابى همچون نماز اول وقت،

נاستمرار بر نماز شب، زيارت عاشورا، زيارت جامعه،

נزياد صلوات فرستادن و دعا براى تعجيل فرج نمودن،

נتداوم هر روزه دعاى عهد و دعاى فرج،

נمقيد بودن به دعاى ندبه و زيارتهايى خاص همچون زيارت ?آل يس‏?،

נدوره كردن قرآن كريم و حج‏بيت‏الله‏الحرام به نيابت از آن حضرت،

נرفتن به زيارت معصومين، عليهم‏السلام، و مساجدى خاص همچون مسجد سهله و مسجد جمكران و انجام اعمال مخصوص آن طى چهل هفته،

נخواندن آيات و رواياتى ويژه پس از هر نماز.

راههاى تجربه شده و وسايلى مورد اطمينان هستند كه در فرمايشهاى خود امام زمان، عليه‏السلام، يا امامان ديگر، عليهم‏السلام، مورد تصريح قرار گرفته، يا از بررسى تشرفات برخى صالحين قابل استنتاج مى‏باشد.

در طلب ديدار امام زمان، عليه‏السلام، شايسته است‏به نكاتى چند توجه شود:

1. اعتماد به عنايت الهى.

2. ترك انگيزه‏هاى مادى و دنياگرايانه.

3. پرهيز از افراط و تفريط و اقداماتى كه ضرر قطعى براى روان و بدن دارد.

4. پرهيز از عزلت و كناره‏گزينى و بى‏توجهى به مسؤوليتهاى اجتماعى.

5. كناره‏گيرى و اجتناب از تماس گرفتن با افرادى كه در لباسهاى گوناگون، اين ابزار مقدس را دستمايه اهداف دنيايى و مقاصد ناصواب خويش قرار داده‏اند.

6. نااميد نشدن از تاخير فيض ديدار به خاطر مصلحتهايى خاص.

7. عدم نگرانى از برآورده نشدن حاجتى كه ممكن است در علم الهى امام، عليه‏السلام، به ضرر انسان باشد.

8. مراقبت نسبت‏به ناديده گرفته نشدن كامل اسباب و علل عادى، و خارج نشدن زندگى انسان از مسير ديانت و عرف دينداران.

9. تلاش براى ايجاد قابليت و شايستگى لازم در جهت استمرار عنايت و فيض ديدار.

10. همت والا داشتن و ارزش شايسته نهادن به نعمت جستجو و ديدار، در راستاى بهره‏گيرى معنوى و الهى و اكتفا نكردن به حاجتهاى مادى و بهره‏هاى زودگذر.

اللهم ارنى الطلعة الرشيدة والغرة الحميدة واكحل ناظرى بنظرة منى اليه.

 

شيعه، انتظار، وظايف منتظران


 شيعه، انتظار، وظايف منتظران

ابراهيم شفيعى سروستانى



عظمت وجودى و ابعاد مختلف شخصيت حضرت صاحب‏الامر، عليه‏السّلام، باعث شده است كه در طول هزار و اندى سال كه از غيبت كبرى مى‏گذرد، هر گروه از مردم بسته به گرايش‏هاى خاص اعتقادى، اجتماعى و فرهنگى كه داشته‏اند، از ديدگاهى خاص به تحليل شخصيت و تعيين جايگاه آن حضرت در عالم هستى بپردازند و هر گروه تنها درك و تصور خود از اين موضوع را تصور درست و مطابق با واقع از شخصيت آن يگانه هستى تلقّى كنند.
در اين ميان جمعى از اصحاب سير و سلوك و رهروان طريق عرفان و معنا با طرح موضوع خليفةاللَّه و انسان كامل و پرداختن به نقش حجت الهى در عالم هستى، تنها به جنبه فرا طبيعى آن وجود مقدس توجه كرده و از ساير جنبه‏ها غفلت ورزيدند.
گروهى ديگر از اصحاب شريعت توجه خود را تنها معطوف به جنبه طبيعى آن وجود مقدس ساخته و ضمن مطرح كردن نقشى كه آن حضرت به عنوان امام و پيشواى مردم به عهده دارند هيچ‏گونه مسؤوليتى را در زمان غيبت متوجه مردم نديدند و تنها تكليف مردم را اين دانستند كه براى فرج آن حضرت دعا كنند تا خود بيايند و امور مردم را اصلاح كنند.
عده‏اى هم ضمن توجّه به جنبه فراطبيعى و طبيعى وجود مقدس حضرت حجّت، عليه‏السّلام، تمام همّ و غمّ خود را متوجّه ملاقات با آن حضرت ساخته و تنها وظيفه خود را اين دانستند كه با توسل به آن حضرت به شرف ملاقات با آن ذات اقدس نائل شوند.
اما در اين ميان گروهى با در نظر گرفتن همه ابعادى كه بدان‏ها اشاره شد، به طرح معناى درست انتظار پرداخته و درصدد تعيين وظيفه و نقش مردم در دوران غيبت برآمدند. در اين ديدگاه، هم مسأله خلافت الهى انسان كامل مطرح است، هم به جايگاه و نقش مردم در قبال آن حضرت توجّه شده و هم وظيفه‏اى كه مردم در دعا براى حفظ آن وجود مقدّس و تعجيل در ظهورش دارند از نظر دور داشته نشده است.
شايد بتوان امام راحل امت، قدس‏سره، را به عنوان درخشان‏ترين چهره از گروه اخير ذكر كرد. ايشان با صراحت به نقد و بررسى برداشت‏هاى مختلفى كه از مسأله انتظار فرج وجود دارد، پرداخته و ديدگاه خاص خود را در اين زمينه چنين مطرح ساختند:
البته اين پر كردن دنيا را از عدالت، اين را ما نمى‏توانيم بكنيم، اگر مى‏توانستيم مى‏كرديم. اما، چون نمى‏توانيم بكنيم ايشان بايد بيايند. ... اما ما بايد فراهم كنيم كار را، فراهم كردن اسباب اين است كه كار را نزديك بكنيم، كار را همچو بكنيم كه مهيا بشود عالم براى آمدن حضرت، عليه‏السّلام، ...
2ايشان در جايى ديگر نيز درباره مفهوم ?انتظار فرج? مى‏فرمايند:
انتظار فرج، انتظار قدرت اسلام است و بايد كوشش كنيم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پيدا كند. و مقدمات ظهور ان‏شاءاللَّه تهيه شود.
3براى شناخت جايگاه و مفهوم انتظار در تفكر شيعى برخى از رواياتى را كه در اين زمينه وارد شده است مورد بررسى قرار مى‏دهيم تا روشن شود كه:
1. آيا انتظار ضرورت دارد؟
2. فضيلت آن چيست؟
3. چه وظايفى در عصر غيبت بر عهده منتظران است؟
4. انتظار چه آثارى دارد؟

1. ضرورت انتظار

در تفكّر شيعى، انتظار موعود، به عنوان يك اصل مسلّم اعتقادى مطرح بوده و در بسيارى از روايات بر ضرورت انتظار قائم آل محمد، عليهم‏السلام، تصريح شده است، كه از جمله مى‏توان به روايات زير اشاره كرد:
1. محمد بن ابراهيم نعمانى در كتاب الغيبة روايت كرده است كه روزى امام صادق، عليه‏السّلام، خطاب به اصحاب خود فرمودند:
آيا شما را خبر ندهم به آنچه خداى، صاحب عزت و جلال، هيچ عملى را جز به آن از بندگان نمى‏پذيرد؟ گفتم: چرا. فرمود: گواهى دادن به اينكه هيچ شايسته پرستشى جز خداوند نيست و اينكه محمد [صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله] بنده و فرستاده او است، و اقرار كردن به آنچه خداوند به آن امر فرموده، و ولايت ما، و بيزارى از دشمنانمان - يعنى خصوص امامان - و تسليم شدن به آنان، و پرهيزكارى و تلاش و مجاهدت و اطمينان و انتظار قائم، عليه‏السّلام.
42. ثقة الاسلام كلينى در كتاب الكافى روايت مى‏كند كه روزى مردى بر حضرت ابوجعفر امام باقر، عليه‏السّلام، وارد شد و صفحه‏اى در دست داشت؛ حضرت باقر، عليه‏السّلام، به او فرمود:
اين نوشته مناظره كننده‏اى است كه پرسش دارد از دينى كه عمل در آن مورد قبول است. آن مرد عرض كرد: رحمت خداوند بر تو باد همين را خواسته‏ام. پس حضرت ابوجعفر باقر، عليه‏السّلام، فرمود: گواهى دادن به اينكه خدا يكى است و هيچ شريكى براى او وجود ندارد، و اين كه محمد بنده و رسول او است، و اين كه اقرار كنى به آنچه از سوى خداوند آمده، و ولايت ما خاندان و بيزارى از دشمنان ما، و تسليم به امر ما، و پرهيزكارى و فروتنى، و انتظار قائم ما، كه ما را دولتى است كه هر وقت خداوند بخواهد آن را خواهد آورد.
53. شيخ صدوق در كتاب كمال‏الدين از ?عبدالعظيم حسنى? روايت مى‏كند كه:
روزى بر آقايم محمدبن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين‏بن‏ابى‏طالب، عليهم السلام، وارد شدم و مى‏خواستم كه درباره قائم از آن حضرت سؤال كنم كه آيا همان مهدى است يا غير او پس خود آن حضرت آغاز سخن كرد و به من فرمود:
اى ابوالقاسم! بدرستى كه قائم از ماست و او است مهدى كه واجب است در [زمان] غيبتش انتظار كشيده شود و در [زمان] ظهورش اطاعت گردد، و او سومين [امام] از فرزندان من است.
6روايات ياد شده و بسيارى روايات ديگر - كه در اين مجال فرصت طرح آنها نيست - همگى بر لزوم انتظار حضرت قائم در دوران غيبت دلالت مى‏كند، امّا حال بايد ديد كه انتظار كه اين همه بر آن تأكيد شده و يكى از شرايط اساسى اعتقاد اسلامى شمرده مى‏شود - چه فضيلتى دارد و در كلام معصومين، عليهم‏السلام، از چه جايگاهى برخوردار است.

2. فضيلت انتظار

در روايات اسلامى آنچنان مقام و منزلتى براى منتظران موعود برشمرده شده كه گاه انسان را به تعجب وا مى‏دارد كه چگونه ممكن است عملى كه شايد در ظاهر ساده جلوه كند از چنين فضيلتى برخوردار باشد. البته توجه به فلسفه انتظار و وظايفى كه براى منتظران واقعى آن حضرت بر شمرده شده، سرّ اين فضيلت را روشن مى‏سازد.
در اينجا به پاره‏اى از فضائلى كه براى منتظران قدوم، حضرت بقيةالله‏الأعظم بر شمرده شده، اشاره مى‏كنيم:
1. از پيامبر گرامى اسلام، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، روايت شده است كه فرمودند:
برترين عبادت‏ها انتظار فرج است.
72. همچنين از آن حضرت روايت شده است كه:
برترين جهاد امت من انتظار فرج است.
83. مرحوم مجلسى در كتاب بحارالانوار از اميرالمؤمنين، عليه‏السّلام، نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:
منتظر فرج باشيد و از رحمت خداوند نااميد نشويد. بدرستى كه خوشايندترين اعمال نزد خداوند، صاحب عزّت و جلال، انتظار فرج است.
94. شيخ صدوق در كتاب كمال‏الدين از امام صادق، عليه‏السّلام، روايت كرده كه آن حضرت به نقل از پدران بزرگوارشان - كه بر آنها درود باد - فرمود:
منتظر امر (حكومت) ما، بسان آن است كه در راه خدا به خون خود غلتيده باشد.
105. در همان كتاب به نقل از امام صادق، عليه‏السّلام، روايت ديگرى به اين شرح در فضيلت منتظران وارد شده است:
خوشا به حال شيعيان قائم ما كه در زمان غيبتش چشم به راه ظهور او هستند و در هنگام ظهورش فرمانبردار او، آنان اولياء خدا هستند، همان‏ها كه نه ترسى برايشان هست و نه اندوهگين شوند.11


6. در روايت ديگرى مرحوم مجلسى از امام صادق، عليه‏السّلام، نقل مى‏كند كه:
هر كس از شما بميرد در حالى كه منتظر اين امر باشد همانند كسى است كه با حضرت قائم، عليه‏السّلام، در خيمه‏اش بوده باشد. سپس حضرت چند لحظه‏اى درنگ كرده، آنگاه فرمود: نه، بلكه مانند كسى است كه در خدمت آن حضرت شمشير بزند. سپس فرمود: نه، به‏خدا همچون كسى است كه در پيشگاه رسول خدا، صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله، شهيد شده باشد.12


چرا اين همه فضيلت؟
با مشاهده روايات ياد شده ممكن است براى بسيارى اين پرسش پيش آيد كه چرا انتظار از چنين فضيلت برجسته‏اى برخودار است؟ براى رسيدن به پاسخ مناسبى براى اين پرسش چند نكته اساسى را بايد مورد توجه قرار داد:


1. انتظار حلقه اتصال شيعه با امام معصوم:
 چنانكه مى‏دانيد ?ولايت? و ?امامت? ركن اساسى مكتب تشيع است و اعتقاد به ضرورت وجود حجت خدا و امام معصوم در هر عصر و زمان از مهمترين نقاط تمايز اين مكتب از ساير مكتب‏هاست. از ديدگاه شيعه پذيرش ولايت معصومين، عليهم‏السلام، و به طور كلى تسليم در برابر امام و حجت عصر، سرآمد همه فضيلت‏ها و شرط اساسى قبولى همه اعمال عبادى است. با توجه به اين نكات درمى‏يابيم كه ?انتظار? در زمان غيبت و عدم حضور ظاهرى امام در جامعه به نوعى اعلام پذيرش ولايت و امامت آخرين امام از سلسله امامان شيعه است و همين انتظار موجب مى‏شود كه ارتباط شيعيان با امامشان، اگر چه به صورت ارتباط قلبى و معنوى، حفظ شود و آنها در همه اعصار از فيض وجود امامشان برخوردار باشند.
بنابراين اگر ?انتظار? را از مكتب شيعه بگيريم تفاوت چندانى ميان اين مكتب و ديگر مكاتب باقى نخواهد ماند؛ البته انتظار به همان مفهوم درست آن؛ يعنى اميد به ظهور و قيام عدالت‏گستر دوازدهمين امام معصوم از خاندان پيامبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله؛ همو كه در حال حاضر حجت خدا، واسطه فيض الهى، زنده و شاهد و ناظر اعمال شيعيان خود و فريادرس آنها در گرفتارى‏ها و ناملايمات است.

2. انتظار، معيار ارزش انسان‏ها:
 آرزوها و آمال انسان‏ها معيار خوبى براى سنجش ميزان رشد، كمال و تعالى آنهاست؛ تا آنجا كه برخى مى‏گويند: ?بگو چه آرزويى دارى تا بگويم كيستى?. آرزوهاى بلند، متعالى و ارزشمند حكايت از كمال روح و رشد شخصيت انسان‏ها و بلنداى همت آنها مى‏كند. به عكس آرزوهاى خرد، حقير و بى‏ارزش نشان از بى‏همتى و رشدنيافتگى افراد دارد.
آرزوها انسان را به حركت وامى‏دارد و به طور طبيعى هر چه همت، بلندتر و آرزو، ارزشمندتر باشد حركت و تلاش انسان نيز از ارزش بيشترى برخوردار خواهد بود.
امام على، عليه‏السلام، در همين زمينه مى‏فرمايد:
ارزش مرد به اندازه همت اوست.
13پس از اين مقدمه مى‏توان گفت كه چون انسان منتظر برترين و ارزشمندترين آمال و آرزوهاى ممكن را داراست، به طور طبيعى از بهترين و والاترين ارزش‏ها نيز برخوردار است.
توضيح اينكه آرزوى نهايى انسان منتظر، حاكميت نهايى دين خدا و مذهب اهل‏بيت، عليهم‏السلام، بر سراسر جهان، استقرار حكومت صالحان و مستضعفان در سراسر گيتى، كوتاه شدن دست ظالمان و مستكبران از گوشه گوشه جهان، برقرارى نظام قسط و عدالت بر پهنه زمين و گسترش امنيت و رفاه در جاى جاى كره خاك است؛ يعنى آرزويى كه از ابتداى تاريخ تاكنون و در زمان هيچ پيامبرى محقق نشده است. قطعاً چنين آرزوى بلندى از ارزش و فضيلتى وصف‏ناپذير برخوردار است. البته به شرط آنكه ?منتظر? به تناسب آرزوى بلند خود از تلاش و كوشش براى تحقق هر چه زودتر اين آرزو كوتاهى نكند.

3. انتظار عامل پويايى و سازندگى فرد و اجتماع:
چنانكه از مطالب بعدى و در بحث از وظايف منتظران روشن خواهد شد، انتظار نقش مهمى در سازندگى، پويايى و اصلاح فرد و جامعه در زمان غيبت دارد، و اگر انسان منتظر به وظايفى كه براى او برشمرده شده عمل كند به الگوى مطلوب انسان ديندار دست مى‏يابد و از جايگاه و مرتبه والايى برخوردار مى‏شود. به عبارت ديگر انسان منتظر با رعايت همه شرايط انتظار به همان شأن و منزلتى كه مورد انتظار دين اسلام است، رسيده و به بالاترين نقطه كمال نائل مى‏شود.
با توجه به نكات بالا به رمز فضائل بى‏شمارى كه براى منتظران برشمرده شد واقف مى‏شويم و بدرستى درمى‏يابيم كه چرا انسان منتظر از نظر اسلام از چنين مقام و مرتبه بلندى برخوردار است.

3. وظايف منتظران

در مورد وظايف و تكاليف شيعيان در دوران غيبت سخن‏هاى بسيارى گفته شده است و حتى در بعضى از كتاب‏ها، از جمله كتاب مكيال‏المكارم فى فوائد الدعاء للقائم تا هشتاد وظيفه براى منتظران قدوم خاتم اوصياء حضرت بقيةاللّه، ارواحنا له الفداء، بر شمرده شده است.
14اما، از آنجا كه تبيين همه وظايفى كه شيعيان در عصر غيبت بر عهده دارند در اين محدوده نمى‏گنجد، به تعدادى از مهمترين اين وظايف اشاره مى‏كنيم:

1 - 3. شناخت حجت خدا و امام عصر، عليه ‏السّلام
اولين و مهمترين وظيفه‏اى كه هر شيعه منتظر بر عهده دارد كسب معرفت نسبت به وجود مقدس امام و حجت زمان خويش است. اين موضوع تا بدان درجه از اهميت قرار دارد كه در روايات بسيارى كه به طريق شيعه و اهل سنّت از پيامبر گرامى اسلام، صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله، و ائمه معصومين، عليهم السلام، نقل شده، آمده است:
هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به‏مرگ جاهلى مرده است.
15و در روايت ديگرى كه مرحوم كلينى از امام محمد باقر، عليه‏السلام، نقل مى‏كند آمده است:
هر كس در حالى كه امامى نداشته باشد بميرد، مردنش مردن جاهليت است و هر آنكه در حال شناختن امامش بميرد پيش‏افتادن و يا تأخير اين امر [دولت آل محمد، عليهم‏السّلام] او را زيان نرساند و هر كس بميرد در حالى كه امامش را شناخته همچون كسى است كه در خيمه قائم [عليه‏السّلام] با آن حضرت باشد.
16توجه به مفاد دعاهايى كه خواندن آنها در عصر غيبت مورد تأكيد قرار گرفته است، نيز ما را به اهميت موضوع شناخت حجت خدا رهنمون مى‏سازد؛ چنانكه در يكى از دعاهاى معروف و معتبرى كه شيخ صدوق آن را در كتاب كمال‏الدين نقل كرده، مى‏خوانيم:
بار الها! خودت را به من بشناسان كه اگر خودت را به من نشناسانى پيغمبرت را نخواهم شناخت. بارالها! پيغمبرت را به من بشناسان كه اگر پيغمبرت را به من نشناسانى حجت تو را نخواهم شناخت. بارالها! حجت خود را به من بشناسان كه اگر حجتت را به من نشناسانى از دينم گمراه مى‏گردم. خداوندا! مرا به مرگ جاهليت نميران و دلم را [از حق] پس از آنكه هدايتم فرمودى منحرف مگردان...
17امام صادق، عليه‏السلام، در مورد كمترين حد معرفت امام مى‏فرمايد:
كمترين حد معرفت به امام آن است كه [بدانى] امام مساوى با پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، است مگر در درجه نبوت. امام، وارث پيامبر است و همانا اطاعت از او اطاعت از خدا و رسول خداست و بايد در هر امرى تسليم او بود و به سخن و فرمان او عمل كرد...
18مؤلف كتاب ارزشمند مكيال‏المكارم مراد و مقصود از ?معرفت امام? را، كه در روايت‏هاى يادشده بر آنها تأكيد شده است، چنين توضيح مى‏دهند:
بدون ترديد مقصود از شناختى كه امامان ما - كه درودها و سلام‏هاى خداوند برايشان باد - تحصيل آن را نسبت به امام زمانمان امر فرموده‏اند، اين است كه ما آن حضرت را آنچنانكه هست بشناسيم؛ به گونه‏اى كه اين شناخت سبب در امان ماندن ما از شبهه‏هاى ملحدان و مايه نجاتمان از اعمال گمراه كننده مدعيان دروغين باشد، و اين چنين شناختى جز به دو امر حاصل نمى‏گردد: اول، شناختن شخص امام، عليه‏السّلام، به نام و نسب، و دوم، شناخت صفات و ويژگى‏هاى او و به دست آوردن اين دو شناخت از اهم واجبات است.
19البته امر دومى كه در كلام يادشده بدان اشاره شده، در عصر ما از اهميت بيشترى برخوردار بوده و در واقع اين نوع شناخت است كه مى‏تواند در زندگى فردى و اجتماعى منتظران منشأ اثر و تحول باشد؛ زيرا اگر كسى بحقيقت به صفات و ويژگى‏هاى امام عصر، عليه‏السّلام، و نقش و جايگاه آن حضرت در عالم هستى و فقر و نياز خود نسبت به او واقف شود، هرگز از ياد و نام آن حضرت غافل نمى‏شود.
نكته‏اى كه در اينجا بايد در نظر داشت اين است كه شناخت امام زمان، عليه‏السلام، از شناخت ديگر امامان معصوم، عليهم‏السلام، جدا نيست و اگر كسى به طور كلى به شأن و جايگاه ائمه هدى واقف شد، صفات و ويژگى‏هاى آنها را شناخت و به مسؤوليت خود در برابر آنها پى برد، قطعاً نسبت به امام عصر، عليه‏السلام، نيز به شناختى شايسته مى‏رسد.
بهترين راه براى پى بردن به مراتب و مقامات بلند امامان معصوم شيعه به طور كلى و امام عصر، عليه‏السلام، به طور خاص، مطالعه و تأمل در كتاب‏هايى است كه در اين زمينه نگاشته شده است كه از جمله مى‏توان به كتاب‏هاى زير اشاره كرد: الكافى، محمدبن يعقوب كلينى (ج1، كتاب الحجة)، كتاب الغيبة، محمد بن ابراهيم نعمانى، كتاب الغيبة، ابوجعفر محمدبن الحسن معروف به شيخ طوسى، كمال‏الدين و تمام‏النعمة، محمدبن على بن الحسين معروف به شيخ طوسى، بحارالانوار، مولى محمدباقر مجلسى (ج51، 52 و 53). بحمدالله همه اين كتاب‏ها به فارسى ترجمه شده و در دسترس همگان است.
خواندن زيارت ?جامعه كبيره? و تأمل و تدبّر در اوصافى كه در اين زيارت براى ائمه معصومين، عليهم‏السلام، نقل شده نيز در حصول معرفت نسبت به مقام و جايگاه امام در عالم هستى بسيار مؤثر است.
البته بايد توجه داشت كه شناخت و معرفت حقيقى نسبت به حجت خدا تنها با مطالعه كتاب حاصل نمى‏شود و در اين راه بايد از عنايات حضرت حق نيز مدد جوييم و - همچنانكه در دعايى كه پيش از اين بدان اشاره كرديم، ملاحظه شد - از درگاه الهى نيز توفيق شناخت حجتش را درخواست كنيم، تا بدين وسيله از گمراهى و سرگردانى نجات يابيم. اين موضوع را از روايتى كه مرحوم كلينى از ?محمد بن حكيم? نقل كرده، مى‏توان استفاده كرد. در اين روايت آمده است:
از ابى‏عبداللّه (امام جعفر صادق)، عليه‏السّلام، پرسيدم: معرفت ساخته كيست؟ فرمود: از ساخته‏هاى خداوند است و براى بندگان نقشى در حصول معرفت نيست.
20شايد بتوان گفت كه شناخت نشانه‏ها و علائم ظهور نيز يكى از فروع شناخت امام عصر، عليه‏السلام، است؛ زيرا شناخت دقيق نشانه‏ها و علائم ظهور موجب مى‏گردد كه انسان فريب مدعيان دروغين مهدويت را نخورد و در دام شيّادانى كه ادعاى ?مهدى? بودن دارند نيفتد.
توضيح اينكه براى ظهور منجى آخرالزمان نشانه‏ها و علائم حتمى و ترديدناپذيرى برشمرده شده كه با مشاهده آنها مى‏توان به حقانيت آن منجى و اينكه او واقعاً همان امام منتظر؛ يعنى امام مهدى، عليه‏السلام، است پى برد.
بنابراين بر همه منتظران لازم است كه پس از شناخت كامل امام عصر، عليه‏السلام، به مطالعه و شناسايى علائم و نشانه‏هاى ظهور نيز بپردازند.
براى آشنايى با نشانه‏هاى ظهور نيز علاوه بر كتاب‏هايى كه در بالا بدانها اشاره شد مى‏توان به كتاب‏هاى زير مراجعه كرد: نوائب‏الدهور فى علائم‏الظهور، سيدحسن ميرجهانى، عصر ظهور، على كورانى، روزگار رهايى، كامل سليمان، ترجمه على‏اكبر مهدى‏پور و نشانه‏هاى ظهور او، محمد خادمى شيرازى.

2 - 3. پيراستگى از بدى‏ها و آراستگى به خوبى‏ها
وظيفه مهم ديگرى كه هر شيعه منتظر بر عهده دارد پيراستن خود از خصايص ناپسند و آراستن خود به اخلاق نيكو است، چنانكه در روايتى كه از امام صادق، عليه‏السّلام، نقل شده، آمده است:
هر كس دوست مى‏دارد از ياران حضرت قائم، عليه‏السّلام، باشد بايد كه منتظر باشد و در اين حال به پرهيزكارى و اخلاق نيكو رفتار نمايد، در حالى كه منتظر است، پس چنانچه بميرد و پس از مردنش قائم، عليه‏السّلام، به پاخيزد، پاداش او همچون پاداش كسى خواهد بود كه آن حضرت را درك كرده است، پس كوشش كنيد و در انتظار بمانيد، گوارا باد بر شما [اين اجر] اى گروه مشمول رحمت خداوند!
21
امام عصر، عليه‏السلام، نيز با توجه به ناگهانى بودن امر ظهور همه شيعيان را در زمان غيبت به انجام اعمال پسنديده و دورى از اعمال ناپسند فراخوانده، مى‏فرمايد:
پس هر يك از شما بايد آنچه را كه موجب دوستى ما مى‏شود، پيشه خود سازد و از هر آنچه موجب خشم و ناخشنودى ما مى‏گردد، دورى گزيند؛ زيرا فرمان ما به يكباره و ناگهانى فرامى‏رسد و در آن زمان توبه و بازگشت براى كسى سودى ندارد و پشيمانى از گناه كسى را از كيفر ما نجات نمى‏بخشد.
22موضوع تهذيب نفس و دورى گزيدن از گناهان و اعمال ناشايست، به عنوان يكى از وظايف منتظران در عصر غيبت، از چنان اهميتى برخوردار است كه در توقيع شريفى كه از ناحيه23مقدسه حضرت صاحب‏الامر به مرحوم شيخ مفيد، رضى اللّه عنه، صادر گرديده، اعمال ناشايست و گناهانى كه از شيعيان آن حضرت سر مى‏زند، يكى از اسباب و يا تنها سبب طولانى شدن غيبت و دورى شيعيان از لقاى آن بدر منير شمرده شده است:
... پس تنها چيزى كه ما را از آنان (شيعيان) پوشيده مى‏دارد، همانا چيزهاى ناشايستى است كه از ايشان به ما مى‏رسد و خوشايند ما نيست و از آنان انتظار نمى‏رود.
24بايد توجه داشت كه ما تنها زمانى مى‏توانيم خود را منتظر امام عدالت‏گستر و پيرو او بدانيم كه در زندگى فردى و اجتماعى خود، راه و روش مورد نظر او را اجرا كنيم. چنانكه در نامه اميرالمؤمنين على، عليه‏السلام، خطاب به عثمان‏بن حنيف، فرماندار بصره آمده است:
آگاه باش كه هر پيروى را پيشوايى است كه پى وى را پويد و از نور دانش او روشنى جويد، بدان كه پيشواى شما بسنده كرده است از دنياى خود به دو جامه فرسوده و دو قرصه نان را خوردنى خويش نموده. بدانيد كه شما چنين نتوانيد كرد. ليكن مرا يارى كنيد به پارسايى و كوشيدن و پاكدامنى و درستى ورزيدن.
25برخى منابع كه با مطالعه آنها مى‏توان به الگوى مطلوب براى اخلاق و رفتار مورد نظر ائمه معصومين، عليهم‏السلام، دست يافت عبارتند از:
1. دعاى ?مكارم‏الاخلاق? امام سجاد، عليه‏السلام؛ اين دعاى شريف كه در صحيفه سجاديه (دعاى بيستم) و در پايان كتاب مفاتيح‏الجنان، شيخ عباس قمى آمده، يكى از بهترين منابع براى شناخت فضايل و رذايل اخلاقى است.
2. دعاى امام زمان، عليه‏السلام؛ اين دعا در مفاتيح‏الجنان نقل شده و با جمله ?أَللَّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفيقَ الطَّاعَةِ...? آغاز مى‏شود. دعاى يادشده كه از امام زمان، عليه‏السلام، نقل شده از جمله دعاهايى است كه مى‏تواند به ما تصويرى روشن از شيعه منتظر ارايه دهد و ما را با انتظارات امام از شيعيانش آشنا كند.
انسان با مداومت بر خواندن اين دعاها و سعى و تلاش در به كار بستن آنچه در آنها آمده است، مى‏تواند به وضعيت روحى و اخلاقى مطلوب و مورد نظر ائمه معصومين، عليهم‏السلام، و بويژه امام عصر، عليه‏السلام، دست يابد و ان‏شاءالله در هر زمان كه ظهور واقع شد با رويى سپيد در پيشگاه امام خود حاضر شود.

3 - 3. پيوند با مقام ولايت
حفظ و تقويت پيوند قلبى با امام عصر،عليه‏السّلام، و تجديد دايمى عهد و پيمان با آن حضرت يكى ديگر از وظايف مهمى است كه هر شيعه منتظر در عصر غيبت بر عهده دارد. بدين معنا كه يك منتظر واقعى حضرت حجت، عليه‏السّلام، با وجود غيبت ظاهرى آن حجت الهى هرگز نبايد احساس كند كه در جامعه رها و بى‏مسؤوليت رها شده و هيچ تكليفى نسبت به امام و مقتداى خود ندارد.
اين موضوع در روايات بسيارى مورد تأكيد قرار گرفته است كه در اين مجال به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:
در روايتى كه از امام محمد باقر، عليه‏السّلام، نقل شده آن حضرت در تفسير اين كلام خداى تعالى:
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، شكيبا باشيد و ديگران را به شكيبايى فرا خوانيد و مراقب و مواظب باشيد و از خدا بترسيد، باشد كه رستگار شويد.
26مى‏فرمايند:
بر انجام واجبات صبر كنيد و با دشمنانتان پايدارى كنيد، و پيوند خود را با امام منتظرتان مستحكم نماييد.
27همچنين امام صادق، عليه‏السّلام، در روايت ديگرى كه در تفسير آيه مزبور وارد شده مى‏فرمايند:
بر واجبات صبر كنيد و يكديگر را بر مصايب به صبر واداريد و خود را بر پيوند با امامان [و يارى آنها] ملتزم‏سازيد.
28روايات ديگرى نيز به همين مضمون از امام جعفر صادق و امام‏موسى‏كاظم، عليهماالسلام، وارد شده است كه به جهت رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.
29اين‏كه مى‏بينيم در روايت‏هاى متعددى، امامان ما شيعيان خود را به تجديد عهد و بيعت با امام زمان خود سفارش كرده و از آنها خواسته‏اند كه در آغاز هر روز و حتى بعد از هر نماز واجب، دعاى عهد بخوانند، همه نشان از اهميت پيوند دائمى شيعيان با مقام عظماى ولايت و حجت خدا دارد.
يكى از مشهورترين دعاهاى عهد، دعايى است كه مرحوم سيد بن طاووس آن را در كتاب ارزشمند مصباح‏الزائر به نقل از امام صادق، عليه‏السّلام، روايت كرده و در ابتداى آن آمده است كه:
هر كس چهل بامداد خدا را با اين عهد بخواند، از ياوران قائم ما خواهد بود، پس اگر پيش از [ظهور] قائم از دنيا برود، خداوند تعالى او را از قبرش خارج مى‏سازد [تا قائم را يارى دهد]. و خداوند به شماره هر كلمه [از آن] هزار حسنه به او عطا كند و هزار بدى را از او برطرف مى‏سازد.
30به دليل اهميت و اعتبار مضمون اين دعاى شريف در اينجا بخشى از آن را نقل مى‏كنيم:
بار خدايا! من در بامداد اين روز و تمام دوران زندگانيم، عهد و عقد و بيعتى را كه از آن حضرت بر گردن دارم با او تجديد مى‏كنم، كه هرگز از آن عهد و بيعت برنگردم و بر آن پايدار بمانم. بار خدايا! مرا از انصار و ياران آن حضرت و از مدافعان [حريم مقدس] او، و شتابندگان در پى انجام مقاصد او و اطاعت‏كنندگان از دستورات و نواهى او و حمايت‏كنندگان از [وجود شريف] او و سبقت‏جويان به سوى خواسته او و شهيد شدگان در حضور او قرار ده.
31دقت در عبارت‏هاى بالا مى‏تواند تصويرى روشن از مفهوم عهد و پيمان با امام و حجت زمان به ما ارايه دهد؛ عهد و پيمانى ناگسستنى براى يارى و نصرت امام زمان خود و اطاعت مخلصانه و تا پاى جان از اوامر و نواهى او.
آيا اگر هر شيعه منتظر در آغاز هر روز، با حضور و توجه، چنين عهد و پيمانى را با امام و مقتداى خود تجديد نمايد، هرگز به ركود، ذلت و خوارى و ظلم و بى‏عدالتى تن خواهد داد؟
آيا هرگز حاضر خواهد شد كه به رضاى مولا و سرور خود بى‏اعتنايى كند و تن به گناه و معصيت دهد؟ مسلماً خير. بدون هيچ ترديدى اگر در جامعه‏اى چنين فرهنگى حاكم شود و همه تنها در پى رضاى امام زمان خود باشند، آن جامعه هرگز دچار بحران فرهنگى، از خودبيگانگى، يأس و نوميدى و انحطاط نخواهد شد. اين نكته نيز مسلم است كه اگر همه شيعيان با همدلى و همراهى دست بيعت و يارى به سوى مولا و سرور خود دراز كنند و بر نصرت او متفق شوند ديرى نخواهد پاييد كه فرج مولايشان را درك خواهند كرد و براى هميشه از ظلم‏ها و ذلت‏ها رهايى‏خواهند يافت. چنانكه در توقيع شريفى كه پيش از اين نيز به بخشى از آن اشاره شد آمده است:
اگر شيعيان ما، كه خداوند آنان را در اطاعتش يارى دهد، در وفاى پيمانى كه از ايشان گرفته شده يكدل و مصمم باشند، نعمت لقاى ما از آنان به تأخير نمى‏افتد و سعادت ديدار ما براى آنها با معرفت كامل و راستين نسبت به ما تعجيل مى‏گردد.
32شيعيان منتظر علاوه بر دعاى عهد مى‏توانند با بهره‏گيرى از دعاها و زيارت‏هاى ديگرى كه مرتبط با امام عصر، عليه‏السلام، است، پيوند و ارتباط دائمى خود را با آن امام برقرار سازند كه از آن جمله مى‏توان به دعاى ندبه، دعاى فرج، دعاى زمان غيبت، استغاثه به امام زمان، عليه‏السلام، زيارت آل‏ياسين، زيارت امام عصر در روز جمعه، نماز امام زمان و... اشاره كرد. دعا به امام زمان، عليه‏السلام، در قنوت و تعقيب نمازهاى پنجگانه نيز مى‏تواند در ايجاد ارتباط و انس بيشتر با آن حضرت مؤثر باشد. چشم‏انتظاران امام عصر، عليه‏السلام، همچنين مى‏توانند با حضور در مساجد و مكان‏هاى مقدسى كه منسوب به امام عصر، عليه‏السلام، است همچون مسجد جمكران در قم، مسجد سهله در نجف، سرداب مقدس سامرا و... پيوند خويش را با آن حضرت روز به روز مستحكم‏تر نمايند.

4 - 3. كسب آمادگى براى ظهور حجت حق
يكى ديگر از وظايفى، كه به تصريح روايات، در دوران غيبت بر عهده شيعيان و منتظران فرج قائم آل محمد، صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله، است كسب آمادگى‏هاى نظامى و مهيا كردن تسليحات مناسب هر عصر براى يارى و نصرت امام غائب است. چنانكه در روايتى كه نعمانى از امام صادق، عليه‏السّلام، نقل كرده، آمده است:
هر يك از شما بايد براى خروج حضرت قائم، عليه‏السّلام، [سلاحى] مهيا كند. هر چند يك تير باشد؛ خداى تعالى هر گاه بداند كسى چنين نيتى دارد اميد آن است كه عمرش را طولانى كند تا آن حضرت را درك كند [و از ياران و همراهانش قرار گيرد].
33در روايت ديگرى مرحوم كلينى از امام ابوالحسن [موسى كاظم، عليه‏السّلام] نقل مى‏كند كه:
... هر كس اسبى را به انتظار امر ما نگاه دارد و به سبب آن دشمنان ما را خشمگين سازد، در حالى كه او منسوب به ماست، خداوند روزيش را فراخ گرداند، به او شرح صدر عطا كند، او را به آرزويش برساند و در رسيدن به خواسته‏هايش يارى كند.
34همچنين مرحوم كلينى در الكافى از ?ابوعبداللّه جعفى? روايتى را نقل مى‏كند كه توجه به مفاد آن بسيار مفيد است:
حضرت ابوجعفر محمدبن على (امام‏باقر) عليهماالسّلام، به من فرمودند: منتهاى زمان مرابطه (مرزدارى) نزد شما چند روز است؟35عرضه داشتم: چهل روز فرمودند: ولى مرابطه ما مرابطه‏اى است كه هميشه هست....
36علامه مجلسى در شرح اين فرمايش امام، عليه‏السّلام، مى‏فرمايد:
بر شيعيان واجب است كه خود را بر اطاعت امام بر حق و انتظار فرج او ملتزم سازند و براى يارى نمودنش مهيا باشند.
37شيخ محمد حسن نجفى نيز در كتاب جواهرالكلام در شرح روايت مزبور مى‏فرمايد:
مرابطه در اين روايت به معناى اراده انتظار فرج در تمام ساعات شبانه‏روز است، همچنانكه در بعضى از روايات نيز به اين معنا اشاره شده است، نه مرابطه مصطلح در فقه.
38شايد بتوان گفت كه كلام صاحب جواهر نيز در نهايت به همان كلام علامه مجلسى برمى‏گردد كه فرمود: مرابطه در روايت مزبور به معناى آمادگى و مهيا بودن براى يارى امام منتظر است.
رمز اينكه شيعه بايد هر لحظه آماده يارى امام خود باشد اين است كه زمان ظهور براى ما مشخص نيست و هر آن كه اراده خداوند تعلق گيرد ممكن است ظهور واقع شود. بنابراين شيعيان بايد همواره در حال آماده‏باش به‏سربرند تا در موقع لزوم به فرمان امام خود براى مقابله با مستكبران و ظالمان جهان به پا خيزند.
با نگاهى به تاريخ شيعه مى‏توانيم به عمق باور مردم به موضوع ظهور و آمادگى هميشگى آنها براى اين موضوع پى‏بريم. ?ابن بطوطه? در سفرنامه خودمى‏نويسد:
ندبه شيعيان حِلّه براى امام زمان ... در نزديكى بازار بزرگ شهر، مسجدى قرار دارد كه بر در آن، پرده حريرى آويزان است و آنجا را ?مسجد صاحب‏الزمان? مى‏خوانند. شب‏ها پيش از نماز عصر، صد مرد مسلح با شمشيرهاى آخته ... اسبى يا استرى زين‏كرده مى‏گيرند و به سوى مسجد صاحب‏الزمان روانه مى‏شوند. پيشاپيش اين چارپا، طبل و شيپور و بوق زده مى‏شود. ساير مردم در طرفين اين دسته حركت مى‏كنند و چون به مسجد صاحب‏الزمان مى‏رسند، در برابر در ايستاده و آواز مى‏دهند كه:
?بسم‏اللَّه، اى صاحب‏الزمان، بسم‏اللَّه بيرون آى كه تباهى روى زمين را فراگرفته و ستم فراوان گشته، وقت آن است كه برآيى، تا خدا به وسيله تو حق را از باطل جدا گرداند ...? و به همين ترتيب به نواختن بوق و شيپور و طبل ادامه مى‏دهند تا نماز مغرب فرا رسد...
39بايد توجه داشت كه نحوه آمادگى و مهيّا بودن براى ظهور بستگى به شرايط زمان و مكان دارد و اگر در بعضى از روايات سخن از آماده كردن اسب و شمشير براى ظهور ولىّ امر، عليه‏السّلام، به ميان آمده، و براى آن فضيلت بسيار برشمرده شده است، به اين معنا نيست كه اينها موضوعيت دارند، بلكه با قدرى تأمل روشن مى‏شود كه ذكر اين موارد تنها به عنوان تمثيل و بيان لزوم آمادگى رزمى براى يارى آخرين حجت حق است و مسلماً در اين عصر بر شيعيان لازم است كه با فراگرفتن فنون رزمى و مسلح شدن به تجهيزات نظامى روز، خود را براى مقابله با دشمنان قائم آل محمد، عليهم‏السّلام، آماده سازند. البته در حال حاضر به دليل حاكميت دولت شيعى و حكومت فقيه جامع‏الشرايط بر سرزمين اسلامى ايران اين وظيفه در درجه اول بر عهده حكومت اسلامى است كه در هر زمان قواى مسلح كشور را در بالاترين حد آمادگى نظامى قرار دهند تا به فضل خدا در هر لحظه كه اراده الهى بر ظهور منجى عالم بشريت حضرت مهدى، عجّل‏اللّه‏تعالى فرجه، قرار گرفت بتوانند به بهترين نحو در خدمت آن حضرت باشند.
40 امام راحل، قدّس‏سرّه، با وسعت ديدى كه داشتند ?كسب آمادگى براى ظهور? را بسيار فراتر از آنچه گفته شد مطرح مى‏كردند و معتقد بودند كه ما بايد از هم‏اكنون براى گسترش قدرت اسلام در جهان تلاش كنيم تا زمينه ظهور چنانكه بايد فراهم شود. ايشان در اين زمينه مى‏فرمودند:
همه ما انتظار فرج داريم و بايد در اين انتظار خدمت كنيم. انتظار فرج قدرت اسلام است و ما بايد كوشش كنيم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پيدا كند و مقدمات ظهور ان‏شاءالله تهيه شود.


5 - 3. ارتباط با فقها و مراجع تقليد
ما از يك سو مى‏دانيم كه در دوران غيبت هيچيك از احكام اسلام تعطيل نشده و بايد تا آمدن امام عصر، عليه‏السلام، به همه آنچه اسلام از ما خواسته است عمل كنيم. و از سوى ديگر مى‏دانيم كه امكان دسترسى به امام معصوم، عليه‏السلام، و فراگرفتن مستقيم احكام دين از ايشان، براى ما وجود ندارد. حال در اين شرايط چه بايد كرد؟ آيا دست روى دست بگذاريم و به هيچيك از احكام اسلام عمل نكنيم يا به هر آنچه خود احتمال مى‏دهيم درست باشد عمل كنيم؟ قطعاً هيچيك از اين دو راه ما را به مقصود نمى‏رساند. امّا آيا امامان معصوم، عليهم‏السلام، فكرى براى شيعيان خود در زمان غيبت نكرده‏اند؟ در پاسخ اين پرسش بايد گفت كه: ائمه، عليهم‏السلام، تكليف ما را در زمان غيبت و عدم دسترسى به امام معصوم مشخص كرده و به ما امر فرموده‏اند كه به فقهاى جامع‏الشرايط مراجعه كنيم. چنانكه در روايتى كه امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، از امام صادق، عليه‏السلام، نقل مى‏كند چنين مى‏خوانيم:
... امّا هر يك از فقها كه نفس خود را بازدارنده، دين خود را نگهدارنده، هواى خود را پس‏زننده و اوامر مولاى خود را اطاعت كننده بود، بر عوام (مردم) لازم است كه از او پيروى كنند و تنها بعضى از فقهاى شيعه هستند كه از اين صفات برخوردارند نه همه آنها.
41امام عصر، عليه‏السلام، نيز در يكى از توقيعات خود در پاسخ ?اسحاق بن يعقوب? مى‏فرمايد:
... و امّا در رويدادهايى [كه در آينده] پيش مى‏آيد به راويان حديث ما مراجعه كنيد؛ زيرا آنها حجت بر شما هستند و من حجت خدا برايشان.
42چنانكه مى‏دانيد در طول 69 سال غيبت صغرى؛ يعنى از سال 260 تا 329 ق. چهار تن از بزرگان شيعه به عنوان ?نواب خاص? واسطه بين امام مهدى، عليه‏السلام، و مردم بودند. آنها پرسش‏هاى علما و بزرگان شيعه و حتى برخى از مردم معمولى را با آن حضرت مطرح مى‏كردند و ايشان نيز پاسخ آنها را مى‏دادند. امّا با پايان دوران غيبت صغرى و آغاز دوران غيبت كبرى ديگر كسى به عنوان نايب خاص معرفى نشد و مردم موظف شدند براى يافتن پاسخ پرسش‏هاى دينى خود به راويان احاديث اهل‏بيت، عليهم‏السلام، كه همان فقهاى جامع‏الشرايط بودند مراجعه كنند. از آن زمان به بعد فقها به عنوان نواب عام امام عصر، عليه‏السلام، مطرح شدند و رسالت هدايت شيعه را در عصر غيبت بر عهده گرفتند.
بنابراين بر همه منتظران امام عصر، عليه‏السلام، لازم است كه بنا به فرموده امامان خود با پيروى از فقها و مجتهدان واجد شرايط، اعمال دينى خود را انجام دهند.
در زمينه امور اجتماعى و سياسى نيز وظيفه مردم اطاعت از فقيهى است كه از سوى بزرگان شيعه به عنوان ?ولى فقيه? انتخاب شده است.

6 - 3. دعا براى تعجيل فرج
يكى از وظايف مهمى كه بنا به تصريح حضرت صاحب‏الامر، عليه‏السلام، بر عهده همه منتظران گذاشته شده، دعا براى تعجيل فرج است.
امام عصر، عليه‏السلام، در توقيعى كه خطاب به ?اسحاق بن يعقوب? صادر شده، مى‏فرمايند:
براى تعجيل فرج بسيار دعا كنيد كه فرج شما همان است.
43امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، نيز دعا براى تعجيل فرج را شرط رهايى از فتنه‏هاى دوران غيبت دانسته، مى‏فرمايد:
به خدا سوگند [او] غيبتى خواهد داشت كه در آن تنها كسانى از هلاكت نجات مى‏يابند كه خداوند آنها را بر قول به امامتش ثابت‏قدم داشته و در دعا براى تعجيل فرجش موفق كرده است.
44دعا براى تعجيل فرج از چنان اهميتى برخوردار است كه امام صادق، عليه‏السلام، مى‏فرمايد:
هر كس بعد از نماز صبح و نماز ظهر بگويد: ?خداوندا! بر محمد و خاندان او درود فرست و در فرج ايشان تعجيل كن? نميرد تا قائم [عليه‏السلام] را دريابد.
45در روايت ديگرى نيز آمده است كه هر كس چنين كند خداوند شصت حاجت او را برآورده مى‏سازد؛ سى حاجت از حوائج دنيا و سى حاجت از حوائج آخرت.
46بنابراين همه شيعيان بايد در طول شبانه‏روز، در اوقات نماز و در همه ايامى كه در آنها دعا سفارش شده، دعا براى تعجيل فرج را به عنوان يك تكليف و وظيفه مهم عصر غيبت فراموش نكنند. بلكه اين دعا را بر همه دعاهاى خود مقدم كنند تا خداوند به بركت اين دعا آنها را آنها را از همه فتنه‏ها و آشوب‏هاى زمان غيبت در امان نگهدارد و همه گرفتارى‏ها و غم و غصه‏هاى آنها را برطرف سازد.

7 - 3. بزرگداشت يادونام حضرت ‏مهدى، عليه ‏السلام
مؤمنان بايد نام همه معصومين، عليهم‏السلام، را بزرگ بدارند و جز با تعظيم و احترام از آنها ياد نكنند. اما در اين ميان امام مهدى، عليه‏السلام، جايگاه و شأن ويژه‏اى دارند؛ زيرا:
1. ايشان امام عصر و زمان ما و حجت حىّ و حاضر و ناظر خداوند هستند؛
2. آن حضرت وارث همه فضايل و شايستگى‏هايى هستند كه در خاندان رسالت وجود داشته است؛
3. آن امام احياكننده مكتب اهل‏بيت، عليهم‏السلام، بلكه احياكننده دين و دين‏باورى در سراسر جهان هستند؛
4. ايشان، در بين امامان پيش از خود نيز از جايگاه ويژه‏اى برخوردار بودند. تا آنجا كه امام صادق، عليه‏السلام، در پاسخ كسى كه از ايشان مى‏پرسد: ?آيا قائم، عليه‏السلام، متولد شده است? مى‏فرمايد:
خير، امّا اگر او را دريابم در همه ايّام زندگانى‏ام خدمتگزارش خواهم بود.
47امّا بزرگداشت ياد و نام امام مهدى، عليه‏السلام، مصاديق مختلفى دارد كه ما در اينجا به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

الف) برپاخاستن به هنگام شنيدن نام‏هاى آن حضرت
بر همه ارادتمندان حضرت مهدى، عليه‏السلام، لازم است كه به هنگام شنيدن نام‏ها و القاب آن حضرت، بويژه نام مبارك ?قائم? از جا برخيزند و نسبت به امام خود اداى احترام كنند.
روايت شده است كه روزى در مجلس حضرت صادق، عليه‏السلام، نام مبارك حضرت صاحب‏الامر، عليه‏السلام، برده شد، امام ششم به منظور تعظيم و احترام نام آن حضرت از جاى خود برخاسته قيام فرمود.
48همچنين نقل شده است: زمانى كه ?دعبل خزاعى? قصيده معروف خود در وصف اهل‏بيت، عليهم‏السلام، را در پيشگاه امام رضا، عليه‏السلام، مى‏خواند، آن امام با شنيدن نام حضرت حجت، عليه‏السلام، از جاى برمى‏خيزد، دست خود را به نشانه تواضع بر سر مى‏گذارد و براى تعجيل در فرج آن حضرت دعا مى‏كند.
49برخاستن به هنگام شنيدن نام امام مهدى، عليه‏السلام، مى‏تواند به معناى اعلام آمادگى براى يارى و نصرت آن حضرت و همچنين اعلام درك حضور و شهود آن حضرت باشد.

ب) نكوداشت روزهاى منسوب به آن حضرت
شيعيان بايد در روزهايى مانند اعياد چهارگانه اسلامى (فطر، قربان، غدير و جمعه)، شب و روز نيمه شعبان به طور ويژه به ياد امام غايب خود باشند و با خواندن زيارت آن حضرت و خواندن دعاهايى مانند دعاى ندبه، عهد، فرج و... پيمان خود را با امامشان تجديد كنند.

ج) آغاز كردن هر روز با سلام به پيشگاه آن حضرت
منتظران امام مهدى، عليه‏السلام، بايد كه در آغاز هر روز و در تعقيب نماز صبح، سلام به مولاى خود را فراموش نكنند و بسته به فرصت و وقتى كه دارند با يكى از زيارت‏هاى وارد شده و يا دعاى عهد به امام خود عرض ارادت كنند تا هرگز ياد و نام آن حضرت از دل‏هايشان زايل‏نگردد.
با توجه به آنچه گفته شد اگر بخواهيم مفهوم انتظار در مكتب تشيع را در چند جمله بيان كنيم مى‏توانيم بگوييم كه انتظار در مكتب تشيع حالت انسانى است كه ضمن پيراستن وجود خويش از بدى‏ها و آراستن آن به خوبى‏ها، در ارتباطى مستمر با امام و حجت زمان خويش همه همت خود را صرف زمينه‏سازى ظهور مصلح آخرالزمان نموده و در جهت تحقق وعده الهى نسبت به برپايى دولت كريمه اهل بيت، عليهم السلام، با تمام وجود تلاش مى‏كند.

4. نقش سازنده انتظار

انتظار منجى موعود از سويى عاملى براى پايدارى و شكيبايى در برابر سختى‏ها و مشكلات عصر غيبت و از سويى ديگر عاملى براى پويايى، تحرك و آماده‏باش هميشگى شيعيان است. براساس تعاليم ائمه معصومين، عليهم‏السلام، منتظر بايد هر لحظه آماده ظهور باشد و زندگى خود را چنان سامان دهد كه هر زمان اراده خدا به ظهور تعلق گرفت بتواند با سربلندى در پيشگاه حجت خدا حاضر شود.
به عبارت ديگر انتظار ظهور حضرت حجت، عليه‏السلام، در آينده‏اى نامشخص هم بيم‏دهنده و هم نويدبخش است. بيم‏دهنده است؛ چراكه منتظر با خود مى‏گويد: شايد همين سال، همين ماه و يا همين روز ظهور رخ دهد و لذا بايد آماده حضور در پيشگاه حجت خدا و ارائه اعمال خود به آن حضرت باشم. و اميدبخش است؛ چراكه منتظر با خود مى‏انديشد: شايد در آينده‏اى نزديك ظهور واقع شود و سختى‏ها و مشكلات او به پايان برسد و لذا بايد پايدارى و مقاومت ورزيد و تسليم جريان‏هايى كه در پى غارت همه سرمايه‏هاى ايمانى و اعتقادى‏اند نشد.
آنچه درباره نقش سازنده انتظار گفته شد تنها زمانى مفهوم خود را بدرستى باز مى‏يابد كه بدانيم در مذهب شيعه ?منجى موعود? تنها به عنوان انسان برترى كه در آخرالزمان زمين را از عدالت پر مى‏سازد و انسان‏هاى در بند را رهايى مى‏بخشد مطرح نيست؛ بلكه در اين مذهب او به عنوان تداوم‏بخش رسالت انبيا، وارث اولياى الهى و در يك كلام ?حجت خدا? بر50روى زمين نيز مطرح است. حجتى كه زنده، شاهد و ناظر بر اعمال آدميان است و بنابراين نقش او در زندگى فردى و اجتماعى انسان‏ها تنها به آخرالزمان و زمان ظهور منحصر نمى‏شود و وجود او در لحظه‏لحظه زندگى ساكنان زمين نقش دارد.
به اعتقاد شيعه حجّت خداوند بر روى زمين از طرفى دليل و راهنماى آشكار مردم به سوى صراط مستقيم و از طرف ديگر ملاك و معيارى است كه انسان‏ها مى‏توانند با رجوع به او ميزان انطباق خود را با دين خدا بسنجند.
با توجه به اين مفهوم آنكه در انتظار ظهور حجّت است خود را مكلف مى‏كند كه تا همه مناسبات فردى و جمعى‏اش انعكاس انتظارش باشد؛ زيرا در غير اين صورت انتظار مفهوم خود را از دست مى‏دهد و به لقلقه زبان تبديل مى‏شود. منتظر نمى‏داند حجت خدا كدامين روز مى‏آيد؛ اما مى‏داند بايستى چنان زندگى كند كه هر زمانى ايشان ظهور كرد اعمال و شيوه زندگيش را بپذيرد.
به بيان ديگر تنها كسانى در زمان ?ظهور? سربلندند كه در زمان ?غيبت? در جهت تأمين رضايت مولايشان تلاش كرده باشند.
اين معنا را بصراحت مى‏توان از قرآن و روايات استفاده كرد. در يكى از آيات قرآن كريم آمده است:
روزى كه برخى نشانه‏هاى خدا آشكار شود، ايمان كسى كه پيش از آن ايمان نياورده يا به هنگام ايمان كار نيكى انجام نداده است، براى او سودى نخواهد داشت. بگو چشم به راه باشيد، ما نيز چشم به راهيم.
51در ذيل آيه يادشده، روايات متعددى به طريق شيعه و اهل سنّت نقل شده كه در آنها ?روزى كه برخى نشانه‏هاى خدا آشكار شود? به زمان ظهور حضرت مهدى، عليه‏السلام، تفسير شده است.
52از جمله در روايتى كه از امام صادق، عليه‏السلام، در تفسير آيه مزبور وارد شده، چنين آمده است:
مراد از نشانه‏ها امامان هستند و آن نشانه‏اى كه انتظار كشيده مى‏شود، قائم، عليه‏السلام، است. در آن زمان ايمان



پى‏نوشت‏ها:

َّ 1. صحيفه نور (مجموعه رهنمودهاى امام خمينى،
قدس‏سره)، ج 20، ص 198 - 199.

2. همان، ج 7، ص 255.

3. النعمانى، محمد بن ابراهيم، كتاب‏الغيبة، ص200، ح16.

4. الكلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، ج2، ص22، ح13.

5. الصدوق، ابوجعفر محمدبن على‏بن‏الحسين، كمال‏الدين و
تمام‏النعمة، ج2، ص377، ح1.

6. همان، ج2، ص287، ح2.

7. الحرّانى، ابومحمد الحسن بن على بن الحسين بن شعبة،
تحف‏العقول عن آل الرسول، ص37.

8. المجلسى، المولى، محمدباقر، بحارالانوار، ج52، ص123،
ح7.

9. الصدوق، ابوجعفر محمدبن على بن الحسين، همان، ج2،
ص645، ح6.

10. همان، ج2، ص357، ح54.

11. المجلسى، المولى، محمدباقر، همان، ص126، ح18.

12. نهج‏البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، كلمات قصار 47،
ص369.

13. ر. ك: الموسوى الاصفهانى، ميرزامحمدتقى،
مكيال‏المكارم فى‏فوائد الدعاءللقائم، ج2، ص104 به بعد.

14. المجلسى، المولى‏محمدباقر، همان، ج8، ص368 و ج32،
ص321 و 333؛ همچنين ر.ك: القندوزى، حافظ سليمان بن ابراهيم، ينابيع‏المودة، ج3،
ص372.

15. الكلينى، محمدبن‏يعقوب، همان، ج1، ص371، ح5.

16. الصدوق، ابوجعفرمحمدبن‏على‏بن‏الحسين، همان، ج2،
ص512.

17. البحرانى، السيدهاشم الحسينى، البرهان فى تفسير
القرآن، ج2، ص34، ح3.

18. الموسوى الاصفهانى، ميرزامحمدتقى، همان، ج2، ص107.

19. الكلينى، محمدبن‏يعقوب، همان، ج1، ص194، ح1.

20. النعمانى، محمد بن ابراهيم، همان، ص200، ح16.

21. المجلسى، المولى محمد باقر، همان، ج52، ص176.

22. ?توقيع? در لغت به معناى نشان گذاشتن، امضاء كردن
حاكم بر نامه و فرمان، جواب مختصر كه كاتب در نوشته به پرسش‏ها مى‏دهد، دستخط
فرمانروا و نوشتن عبارتى در ذيل مراسله آمده است. و در اصطلاح علم حديث به معناى
پاسخ پرسش‏ها، يا اطلاعيه‏هايى است كه به صورت كتبى از طرف امام براى آگاهى شيعيان
فرستاده شده است. چنانكه توقيعاتى از حضرت امام على‏النقى و امام حسن عسكرى،
عليهماالسلام، نقل شده است. امّا معمولاً توقيع به نامه‏هاى حضرت حجةبن الحسن امام
زمان، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، گفته مى‏شود كه توسط چهار تن نايبان خاص ايشان در
زمان غيبت صغرى به دست شيعيان مى‏رسيده است. (ر.ك: ركنى، محمدمهدى، نشانى از امام
غايب، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، بازنگرى و تحليل توقيعات).

23. المجلسى، المولى محمد باقر، همان، ج53، ص177.

24. نهج‏البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه 45، ص317.

25. سوره‏ال عمران (3)، آيه 200.

26. النعمانى، محمدبن‏ابراهيم، همان، ص199، همچنين ر.ك:
البحرانى، السيدهاشم الحسينى، البرهان فى تفسير القرآن، ج1، ص334، ح4.

27. البحرانى، السيد هاشم الحسينى، همان، ج1، ص334، ح2.

28. ر. ك: همان.

29. ابن طاووس، على‏بن موسى، مصباح‏الزائر، ص455؛
المجلسى، مولى محمدباقر، همان، ج102، ص111.

30. همان.

31. همان، ج53، ص177.

32. النعمانى، محمدبن‏ابراهيم، همان، ص320، ح10.

33. الكلينى، محمدبن‏يعقوب، همان، ج6، ص535، ح1.

34 ?مرابطه? چنانكه فقها در كتاب جهاد گفته‏اند، اين است
كه شخص مؤمن براى جلوگيرى از هجوم و نفوذ مشركان و كافران در مرزهاى كشور اسلامى و
يا هر موضعى كه از آن احتمال بروز حمله‏اى عليه مسلمانان مى‏رود، به حال آماده باش
و در كمين به سر برد.(ر.ك: النجفى، محمد حسن، جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام،
ج21، ص39.)اين عمل در زمان غيبت امام معصوم، عليه‏السّلام، مستحب بوده و فضيلت‏هاى
بسيارى براى آن بر شمرده شده است، چنانكه در روايتى كه به طريق اهل سنت از رسول
گرامى اسلام، صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله، نقل شده آمده است:

رِباطُ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ خَيْرٌ مِنْ صِيامِ شَهْرٍ وَ قِيامِهِ، وَ إِنْ ماتَ
مُرابِطاً جَرَى عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ أَجْرى عَلَيْهِ رِزْقُهُ وَ اَمِنَ مِنَ
الفُتَّانِ.

يك شبانه روز مرابطه (مرزدارى) در راه خدا از اينكه شخص يك ماه روزها روزه باشد و
شب‏ها به عبادت قيام نمايد ثوابش بيشتر است. پس هر گاه در اين راه بميرد عملى كه
انجام مى‏داده بر او جريان خواهد يافت، و روزيش بر او جارى خواهد شد و از فرشته‏اى
كه در قبر مرده‏ها را امتحان مى‏كند ايمن خواهد ماند. (البرهان، علاءالدين
على‏المتقى، كنزالعمّال فى سنن الأقوال و الأفعال، ج4، ص284، ح10509)

اما در مورد اينكه حداقل و حداكثر زمان مرابطه چه اندازه است بايد گفت كه: حداقل
زمان مرابطه سه روز و حداكثر آن چهل روز است؛ زيرا اگر از اين مقدار بيشتر شود ديگر
بر آن صدق مرابطه نكرده و جهاد شمرده مى‏شود و شخص هم از ثواب جهادكنندگان برخوردار
مى‏شود. (ر. ك: النجفى، محمد حسن، همان، ج21، ص42-41)

35. الكلينى، محمدبن‏يعقوب، همان، ج8، ص381، ح576.

36. المجلسى، المولى محمدباقر، مراةالعقول فى شرح أخبار
آل‏الرسول، ج26، ص582.

37. النجفى، الشيخ محمدحسن، همان، ج21، ص43.

38. ابن بطوطه، سفرنامه، ج1، ص272 به نقل از حكيمى،
محمد، در فجر ساحل، ص 55.

39. صحيفه نور (مجموعه رهنمودهاى امام خمينى)، ج7، ص255.

40. الحرّ العاملى، محمد بن الحسن، وسائل‏الشيعة إلى
تحصيل مسائل الشريعة، ج18، ص95، ح20.

41. الصدوق، ابوجعفر محمدبن على بن الحسين، همان، ج2،
ص483، ح4.

42. همان؛ الطوسى، محمدبن الحسن، كتاب الغيبة، ص176.

42. الصدوق، محمد بن على بن الحسين، همان، ص 384.

43. الطوسى، محمدبن الحسن، مصباح‏المتهجّد، ص328.

44. الكفعمى، ابراهيم بن على، المصباح، ص421.

45. النعمانى، محمد بن ابراهيم، همان، ص245، ح46.

46. نورى، حسين، نجم‏الثاقب، ص523.

47. الصافى الگلپايگانى، لطف‏الله، منتخب‏الاثر فى
الإمام الثانى عشر (عليه‏السلام)، ص506 و 508.

48. ?حجّت? در لغت به معناى دليل، برهان و راهنماست. به
عبارت ديگر ?آنچه را كه به آن دعوى يا مطلبى را ثابت كنند? حجت گويند. (ر.ك:
الفيّومى، احمد بن محمد، المصباح المنير، ص 121؛ ابن‏منظور، لسان‏العرب، ج 3، ص 53؛
الجوزى الشرتونى اللبنانى، سعيد، أقرب الموارد فى فصح العربية والشوارد، ج 1، ص
164؛ جُر، خليل، فرهنگ لاروس، ترجمه سيد حميد طيبيان، ج 1، ص 808؛ عميد، حسن، فرهنگ
عميد، ج 1، ص 779). راغب اصفهانى نيز حجت را اين گونه معنا كرده است: ?راهنمايى
آشكار به راه مستقيم و آنچه كه به آن مى‏توان به درستى يكى از دو نقيض پى برد?
(الراغب الإصفهانى، ابوالقاسم الحسين بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن فى غريب القرآن،
ص 107).

49. سوره انعام (6)، آيه 158.

50. ر.ك: البحرانى، السيد هاشم، البرهان فى تفسير
القرآن، ج 3، ص 121 - 123؛ مؤسسه المعارف الاسلامية، معجم أحاديث الإمام المهدى،
عليه‏السلام، ج 5، ص 100 - 109.

51. الصدوق، همان، ص 18.

52. همان، ص 357، ح 54.

53. قمى، شيخ عباس، مفاتيح‏الجنان.

وظايف كلى شيعيان در دوره غيبت امام معصوم،عليه‏ السلام


   وظايف كلى شيعيان در دوره غيبت امام معصوم،عليه‏ السلام


محمد صادق امّةطلب



مقدمه
شيعيان تا سال 260 ق، كه حضرت امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، به شهادت رسيدند، مستقيماً و يا ازطريق نمايندگان و افراد مورداطمينانشان به امامان معصوم، عليهم‏السلام، دسترسى داشتند، امّا در دوره غيبت، لزوماً با اين سؤال مواجه مى‏شوند كه آيا غيبت امام معصوم (حجّت خدا) بمثابه رفع تكاليف از مسلمان و بخصوص شيعيان است؟ اگر جواب منفى باشد، آيا تكاليف آنها را عقل افراد تعيين مى‏كند و يا منابعى ويژه براى تعيين تكاليف، و افراد خاصّى براى تشخيص آن وجود دارند؟ و اگر منابع و افراد خاصّى بايد تكاليف مردم را معلوم كنند، آيا گستره و حجم و وسعت تكاليف عصر غيبت امام، عليه‏السلام، عيناً مانند دوره حضور است؟ در پاسخ به اين پرسشها، برخى از علماى شيعه كتابهايى تأليف كرده‏اند. از جمله مرحوم دبيرالدين ميرزا على‏اكبر صدرالاسلام همدانى در كتاب خويش31تكاليف مردم در عصر غيبت را تشريح كرده است.
همچنين مرحوم آيةاللَّه سيدمحمد تقى موسوى اصفهانى، قدّس سرّه، در كتاب مهم خود وظايف بسيارى را2براى منتظران برشمرده است.
در مقاله حاضر كوشيده‏ايم تا وظايف كلى و راهبردى شيعيان درعصر غيبت را مطالعه كنيم. با مطالعه اين وظايف، مى‏توانيم پاسخ پرسشهاى آغاز مقاله را بدهيم. براساس اين مقاله، مى‏توانيم بگوييم كه تكليف در عصر غيبت رفع نمى‏شود، بلكه براساس مقتضيات زمان و با تكيه بر قرآن و سنت نبوى، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، و سيره اهل‏بيت، عليهم‏السلام، توسط فقهاى جامع‏الشرايط تعيين و مشخص مى‏گردد. همچنين بخوبى مى‏توان دريافت كه همانطور كه حيرت و ابهام و فتنه زياد است و طبعاً زيركى فراوانترى لازم دارد؛ به‏دليل وقوع شبهات فراوانى كه ازطرف پيامبر اسلام، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، دستور به توقف در آنها داريم و نيز به‏خاطر حضور علنى نداشتن و دردسترس نبودن امام معصوم، عليه‏السلام، در جامعه و سيطره كفّار و ستمگران بر مقدّرات بشر و لزوم تحفّظ و احتياط بيشتر شيعيان، گستره تكاليف محدودتر است تا با شرايط تقيّه تطبيق كرده و موجوديّت شيعه حفظ شود. نكته مهم اين است كه شيعه عصر غيبت، از نظر هويّت تاريخى و عقائد و احكام فرعى و وحدت كلمه و محاسن اخلاقى و امثال آن، نبايد فرقى با شيعه عصر ظهور داشته باشد. بايد چنان باشد كه اگر از قرن پانزدهم هجرى به قرن اول هجرى منتقل شد، بتواند همان‏طور موضعگيرى و عمل كند كه برادرانش در كنار امام على، عليه‏السلام، و ساير ائمه هدايت، عليهم‏السلام، و يا در عصر پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، مى‏كردند و خصوصاً از جهت عقايد و نيز رضا (خشنودى) و سخط (ناخشنودى) همانند آنها باشد. البته اين ديدگاه با سكولاريسم و پلوراليسم دينى و دموكراسى و عصرى شدن دين و امثال آن تقابل و برخورد پيدا مى‏كند كه در موضوع اين مقاله اهميتى ندارند.
وظايف كلى شيعيان در عصر غيبت كبراى حضرت امام حجة بن الحسن العسكرى، سلام‏اللَّه‏عليهما
وظيفه شيعه درعصر غيبت اين است كه برآنچه از حق و هدايت كه به او رسيده، ثبات قدم داشته و چنگ بزند تا محفوظ بماند و پيداست كه منبع شناخت اين مطالب حقّه و هدايت يافتن به آن، مطابق حديث متواتر ثقلين، قرآن مجيد و سنت نبوى و عترت طاهره است، كه در عصر غيبت روايات و سنت ايشان در كتب موجود است. روايات متعددى با الفاظ مختلف براين مطلب دلالت مى‏كنند، ازجمله:

1 - پرهيز از شك
از امام صادق، عليه‏السلام، نقل شده كه ضمن حديثى درباره عصر غيبت فرمودند:
?... فإيّاكم والشّك والإرتياب أنفو عن أنفسكم الشكوك و قد حذّرتم فاحذروا من اللَّه...
3پس بپرهيزيد از شك و دودلى و ترديد، شكها را از خودتان برانيد و به تحقيق كه شما برحذر داشته شديد، پس از خدا پرهيز كنيد [كه درعصرغيبت ترديد به‏خود راه‏دهيد] ...
اين حديث نشان مى‏دهد كه يكى از وظايف شيعه در عصر غيبت، احراز درجه رفيع يقين و تلاش براى حفظ عقايد حقّه است. زيرا طولانى شدن دوره غيبتِ حجّتِ خدا، باعث ترديد و بى‏اعتقادى بسيارى مى‏شود و سيطره4مادّيت (مادى گرايى) و فضل‏فروشى عالم نمايانى كه علم و تخصص آنها ربطى به عقايد ندارد و درعين حال در آن دخالت و تخريب مى‏كنند، مزيد بر علت است.

2 - چنگ زدن به امرِ اول تا وصول به امرِ آخر
ما مجموعه بزرگ و والايى از احاديث عقيدتى و اخلاقى و فقهى و غير آن داريم كه از جهتى مايه فخر و مباهات ما بر ساير مذاهب و ملل است و از جهت ديگر باعث هدايت و ثبات قدم ماست. مى‏توان گفت مراد از ?امر اول?، همين دوره دويست و هفتاد و سه‏ساله از آغاز بعثت تا آغاز غيبت و يا دوره امامان يازده‏گانه شيعه باشد كه آن ميراث را به‏يادگار گذاشته‏اند و حاملان و مبلّغان و مجريان آن، فقها و علماى صالح شيعه‏اند. البته توقيعات شريفه ناحيه مقدسه را نيز مى‏توان جزءِ امرِ اول دانست. امّا ?امرِ آخر (ديگر)? ظاهراً مربوط به عصر ظهور است كه تكاليف همه توسط شخص امام مهدى، عليه‏السلام، روشن مى‏شود و هيچ بلاتكليفى باقى نمى‏ماند. شيعه موظّف است كه در عصر غيبت، كمال تحفّظ را نسبت به آن ميراث گرانبها داشته و به ثقلين چنگ بزند و اگر چيزى را نفهميد، آن را انكار و رد نكند كه ممكن است گرفتار كفر بشود.
در روايتى از امام صادق، عليه‏السلام، نقل شده كه درباره وظيفه شيعه دراين عصر فترت، فرمودند:
فتمسّكوا بالأمر الأوّل حتّى يبّين لكم الآخَر
5و بنا به نقل ديگرى:
تمسّكوا بالأمر الأوّل الّذى أنتم عليه حتى يبّين لكم
6به امر نخستينى كه برآنيد، چنگ بزنيد تا براى شما آشكار شود.
همچنين از آن حضرت دراين باره نقل شده كه فرمودند:
كونوا على ما أنتم عليه حتّى يُطلع اللَّه لكم نجمكم
7بر آن‏چه كه برآنيد، باشيد تا خداوند ستاره شما را برايتان طالع گرداند.
و نيز نقل شده كه فرمودند:
فتمسّكوا بما فى أيديكم حتى يصحّ لكم الأمر.
8پس چنگ زنيد به آنچه كه در دستهايتان است تا امر براى شما راست واستوار آيد [يعنى ظهور واقع شود].
يكى از وظايف شيعه در عصر غيبت، احراز درجه رفيع يقين و تلاش براى حفظ عقايد حقّه است. زيرا طولانى شدن دوره غيبتِ حجّتِ خدا، باعث ترديد و بى‏اعتقادى بسيارى مى‏شود و سيطره مادّيت (مادى گرايى) و فضل‏فروشى عالم نمايانى كه علم و تخصص آنها ربطى به عقايد ندارد و درعين حال در آن دخالت و تخريب مى‏كنند، مزيد بر علت است.
و در روايت ديگرى هم به اين شكل تكليف شيعه را در ?سَبطَة? (پايين‏تر از ?فَترَت?) مشخص فرمودند كه:
إلى ما أنتم عليه حتّى يأتيكم اللَّه بصاحبها.
9به آنچه كه شما برآنيد عمل كنيد تا خداوند صاحبش را براى شما بياورد.
مفهوم همه اين روايات يكى است و آن محافظت و عمل كردن به قرآن و ميراث موجود اهل بيت در عصر غيبت است تا ظهور فرا رسد و هيچ ابهامى نماند.

3 - رعايت معيارهاى عصر ائمه، عليهم‏السلام، در دوستى و دشمنى و پيروى كردن و سرپرست گزيدن
اين مفهومى بسيار دقيق و مهم است؛ زيرا آنچه كه ما را با پيشينيان شيعه ما كه اصحاب ائمه هُدى، عليهم‏السلام، بودند و در راه ولايت آنها كوشيدند و سختيها و رنجها كشيدند و قربانيها دادند، پيوند مى‏دهد، همين مطلب است. چنانكه حالات روحى ما مى‏تواند (بنابر بعضى از روايات)، ما را در عمل ياران پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، در جنگهاى ايشان و امام على، عليه‏السلام، و ساير امامانِ گذشته شريك كند و همچنين آرزوهاى ما درباره يارى امام زمان، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، مى‏تواند باعث پاداش يارى آن حضرت و جنگ و شهادت در ركاب ايشان شود، هرچند آن دوره را درك نكنيم. درواقع همين حبّ و بُغض و ولايت مشترك است كه افراد يك زمان و يا زمانهاى مختلف را به‏هم متصّل مى‏كند؛ زيرا اين همدلى و همرأيى باعث حفظِ ميراثِ گذشتگان و تحقّق اميدِ آينده مى‏شود. اينك با مقدمه مذكور، حديث منصور صيقل را بخوانيم:
إذا أمسيت يوماً لاترى فيه اماماً من آل محمد، فأحبّ من كنت تحبّ و أبغض من كنت تُبغض و وال من كنت تُوالى و انتظرالفرج صباحاً و مساءً.
10چون به‏روزى گرفتار شدى كه در آن امامى از آل محمد [صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله] را نديديد، پس دوست بدار هر كه را دوست مى‏داشتى و دشمن‏بدار هر كه را دشمن مى‏داشتى و به ولايت هر كه سر مى‏سپردى، گردن گذار و امر فرج را صبح و عصر منتظر باش.
بخش بزرگى از شرايط ظهور مربوط به آمادگى انسانها براى پذيرش تعاليم و حكومت و دولت كريمه امام زمان، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، است. از امام صادق، عليه‏السلام، نقل شده كه: زبانهايتان را نگه‏داريد و ملازم خانه‏هايتان باشيد.
پيداست كه تولّى و تبرّى، مقدمه و شرط لازم اين انتظار صحيح است و كسى كه آن را نداشته باشد، نمى‏تواند منتظرِ راستين باشد. با توجه به اين مطلب مى‏فهميم كه منتظرانِ واقعى اندكند. چنانكه احاديثى هم مُشعِر به‏اين واقعيتند.

4 - تقواى الهى و عمل به دين اسلام
بسيارى از خوبيها و بديها و واجبات و محرّمات در قرآن كريم آمده است و اصول و فروع دين مبين اسلام در آن پيداست. از وظايف شيعيان، بلكه مهمترين وظيفه آنها، رعايت تقوا و كسب درجه متقيّن و عمل به دين اسلام است. چنانكه از امام صادق، عليه‏السلام، نقل شده كه فرمودند:
إنّ لصاحب هذا الأمر غيبة فليتّق اللَّه عند غيبتة و ليتمسّك بدينه.
11براى صاحبِ اين امر غيبتى است، پس [شيعه] بايد هنگام غيبتش پرهيزكارى پيشه كند و به‏دين او چنگ زند.
مطالعه قرآن بخوبى معلوم مى‏كند كه ?دين اسلام? (دين خدا) در قرآن تعريف و مشخص شده است. بايد به آن چنگ زد و جدا نشد.

5 - رجوع به سنّت نبوى و سيره اهل‏البيت، عليهم‏السلام
همان‏طور كه دو حرم مقدّس وجود دارد كه يكى را خدا قرار داده و ديگرى را رسول بزرگوارش؛ دو مرجع بزرگ هم وجود دارد كه يكى قرآن است كه خداوند نازل فرموده و بزرگتر است و ديگرى سيره (اعمّ از فعل و قول و تقرير) كه حاصل زندگى پيامبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، و اهل‏بيت، عليهم‏السلام، در طى چند قرن است و پيداست كه سيره، به‏دليل برخورد با مقتضيات زمانها و رويارويى با حوادث واقعه و پاسخ به آنها، بمثابه مفسّر و مؤوّل و شارح قرآن است. همانطور كه در حديث مشهور نبوى به مسلمانان، سفارش شده كه به هنگام هجوم فتنه‏ها چون پاره‏هاى شب تيره، به قرآن پناه ببرند و ضمناً در حديث مشهور ديگرى، از جدايى‏ناپذيرى ثقلين تا قيامت و لزوم رجوع و تمسّك به آن دو جهت مصون ماندن از گمراهى سخن رفته است. و از همين‏روست كه مى‏بينيم اساسى‏ترين وظيفه شيعه به هنگام عصر حيرت (غيبت) براى رهايى از سرگردانى، رجوع به مدينه (يعنى متن و بستر مكانىِ پيدايش سيره مذكور) ذكر مى‏شود. چنانكه اميّه بن على القيسى مى‏گويد:
قلت لأبى جعفر محمد بن على الرضا، عليهماالسلام، من الخلف بعدك؟ فقال: إبنى علىّ و ابنا علىّ، ثم اطرق مليّا، ثّم رفع رأسه ثمّ قال: إنّها ستكون حيرة. قلت: فإذا كان ذلك فإلى اين؟ فسكت ثُم قال: لا أين، حتى قالها ثلاثا... فقال إلى المدينة. فقلت: أىّ المُدن؟ فقال: مدينتنا هذه، و هل مدينة غيرها؟
12به ابى جعفر محمد بن على، عليهماالسلام، [امام جواد، عليه‏السلام] گفتم: امام جانشين شما كيست؟ فرمود: پسرم على و دو پسر على [يعنى پسرش امام حسن و نوه‏اش امام زمان، عليه‏السلام] آنگاه مدتى سرش را پايين انداخت و بعد از آن سرش را بلند كرد و فرمود: همانا به‏زودى حيرتى خواهد بود. عرض كردم: وقتى كه چنين شد به كجا بايد روى آورد؟ حضرت سكوت كردند، سپس فرمودند: به‏هيچ جا، و اين عبارت را سه‏بار تكرار كردند. سؤالم را تكرار كردم، فرمودند: به مدينه. عرض كردم: كدام يكى از شهرها؟ فرمودند: به همين مدينه خودمان، و آيا مدينه‏اى جز آن هست؟
از سكوت حضرت مى‏توان استنباط كرد كه هيچ راه حلّى جاى خالى امام غايب را پر نمى‏كند (چون هيچ‏كس در عصر غيبت كبرى نخواهد توانست مستقيماً مستند به آن حضرت باشد) و بطور قطعى مردم را از حيرت نجات نمى‏دهد، امّا براى آنكه گمراه نشوند و ثابت‏قدم بمانند، ايشان مردم را به مدينه ارجاع مى‏دهند و مى‏دانيم كه مدينه محل نزول وحى و ايجاد سيره (اعم از سنت نبوى و سيره اهل البيت، عليهم‏السلام) بوده است و مقصود ايشان از مدينه، در و ديوار آن نيست و مردم آن نيز نيستند؛ زيراكه در بسيارى از زمانها منافقان فراوانى هم در آن مى‏زيستند و اينك نيز تحت سيطره شرايط بسيار دشوار عصر غيبت، مستلزم آن است كه ازطرفى هر شيعه منتظرى، در زندگى‏اش با اندوه و اميدوارى فراوان، به تكاليف و مسؤوليتهاى دينى خود عمل كرده و از طرف ديگر با استقامت و اتحاد با همكيشان، مانند هر اقليت مقاومى، در برابر دشمن خود ايستاده و از موجوديت و هويت خويش دفاع كند
گمراهان وهّابى است. بلكه شايد مقصود رهايى نظرى از هر زمان و مكانى و رجوع به ثقلين است كه چون خورشيدى تابان، مدينه را از ديگر شهرها، و سه قرن نخستين هجرى را از بقيه قرون متمايز كرده‏اند. يعنى وقتى يك انديشمندِ مُصلحِ مسلمان به دنبال راه حلّى براى هدايت در شرايط حيرت است، بايد خود را از قيود شرايط زمانى و مكانى پيرامونش رها كرده و از آن بيرون برود و به آن سه قرن در مدينه بنگرد و دنبال راه حل بگردد.
به‏عنوان نمونه، مطالعه كتاب ?ولايت فقيه? و ساير كتب مرحوم امام خمينى، قدّس سرّه، نشان مى‏دهد كه ايشان با همين روش، لزوم ولايت فقيه را اثبات كرده و براى تحقّق آن كوشيده‏اند كه منجر به انقلاب اسلامى و تشكيل جمهورى اسلامى ايران شده است.13

6 - انكار نكردن غيبت
از امام صادق، عليه‏السلام، نقل شده كه فرمودند:
إن بلغكم عن صاحبكم غيبة فلا تنكروها.
14اگر از صاحبتان به شما غيبتى رسيد، آن را انكار نكنيد.
مى‏دانيم كه مرحله اول پذيرش هر چيزى آن است كه آن را انكار نكرده و ممكن بدانيم و پس از تحقيق و بررسى، در بود و نبود آن به يقين برسيم. درحالى كه كسى‏كه بدون مطالعه انكار كند هرگز وارد مرحله بررسى نمى‏شود تا از حالت دودلى و ترديد خارج گردد و اگر مطالعه كرده باشد، هرگز قادر بر ردّ آن نخواهد بود و بيقين (هرچند فقط نظرى) خواهد رسيد. البته بنابر حديث ديگرى از امام صادق، عليه‏السلام، هيچكس بر عقيده به وجود و غيبت (يا امامت) امام مهدى، عليه‏السلام، ثابت‏قدم نمى‏ماند مگر آن كه خداوند از او در عالم ذرّ ميثاقش را گرفته باشد.15


7 - نگه‏داشتن زبانها (تقيه و كتمان سر) و كمتر آميختن با مردم و عجله نكردن و تسليم بودن
لازمه حفظ موجوديت شيعه و حفظ دينِ شيعيان خالص و منتظر، اين است كه اولاً اصلِ تقيّه را رعايت كرده و زبانشان را از آنچه كه سودى ندارد، نگه‏دارند (تا چه رسد به آنچه كه زيانبار باشد)؛ ثانياً در شرايطى كه قدم به قدم انباشته از شبهه‏ها و گناهان و فسادهاست، شيعيانِ منتظر بايد به همان اندازه كه رفعِ نياز مى‏كند، حضور اجتماعى داشته و بقيه اوقات را صرف حضور در خانه يا خانواده كنند و بدانند كه خداوند به آنها دستور داده كه خودشان و اهلشان را از آتش حفظ كنند و در اين ساعات مى‏توانند به مطالعه و تدبّر و مذاكره و عبادت و تهجّد و يا لذّات مباح بپردازند و از تربيت و محافظت زنان و فرزندانشان غافل نشوند و آنها را به امواج سهمناك جامعه حيرت‏زده و سرگردان و گنهكار نسپارند و گمان نكنند كه ملاك خداوند براى شتاب در امر ظهور، عجله آنهاست. بلكه بخش بزرگى از شرايط ظهور مربوط به آمادگى انسانها براى پذيرش تعاليم و حكومت و دولت كريمه امام زمان، عجّل‏اللَّه‏تعالى‏فرجه، است. از امام صادق، عليه‏السلام، نقل شده كه: ?كفوا السنتكم و الزموا بيوتكم...
16زبانهايتان را نگه‏داريد و ملازم خانه‏هايتان باشيد.
و از همان حضرت نقل شده كه فرمودند:
محاضير هلاك شدند!
پرسيدند: ?محاضير كدامند؟? فرمود:
المستعجلون و نجا المقرّبون... كونوا أحلاس بيوتكم فإنّ الفتنة على من أثارها...
17شتاب خواهان هلاك شدند و نزديكى خواهان [به خدا و رسولش و اهل‏بيت، عليهم‏السلام] نجات يافتند... فرشهاى خانه‏هايتان [يعنى خانگى و بى‏تحرك] باشيد. پس بدرستى كه فتنه عليه كسى كه آن را برانگيخته، مى‏گردد...
و نيز از همان امام معصوم، عليه‏السلام، نقل شده كه در جواب كسى كه از وقتِ اين امر پرسيد و از طولانى شدن انتظارش شكوه داشت، فرمود:
?كذب المتمنّون و هلك المستعجلون و نجا المسلمون و الينا تصيرون.
18آرزو كنندگان دروغ گفتند و شتاب خواهان هلاك شدند و تسليم شوندگان رهايى يافتند و شما به‏سوى ما مى‏گرديد.
پيداست كه علّتِ ادّعاىِ باطلِ بسيارى از مدعيان مهدويت، آرزوى مقام آن امام همام، عليه‏السلام، و اقدامات ايشان و يا آرزوى اصلاح امور در غياب ايشان و آرزوهاى مشابه است و بسيارى از پيروان مرامهاى باطل ايشان نيز بواسطه همين آرزوها و عجله وشتاب درباره اصلاح امور به ورطه هلاكت وگمراهى افتاده‏اند.
چون امروزه به‏خلاف گذشته كه در فردگرايى افراط مى‏شد، در جمع‏گرايى زياده‏روى مى‏شود، ممكن است به ما نسبت تحجّر داده و خُرده‏گيرى كنند كه چرا سخن از لزوم دورى از مردم و ملازمتِ بيوت در عصرِ غيبت مى‏گوييم؟ در پاسخ به اين شبهه، بهتر است با رجوع به روايات مربوطه، مفهوم و فايده اين اعتزال و كناره‏گيرى از مردم را بيشتر درك كنيم:
مرحوم شيخ جمال‏الدين ابوالعباس احمد بن محمد بن فهد حلى (مشهور به ابن فهد الحلى (م 841 ق.) ?عزلت? را چنين تعريف مى‏كند:
عزلت عبارت است از رويگردان شدن از همه و روى نهادن به خداى تعالى در غار كوهى، يا شبستان مسجدى و يا گوشه خانه... عزلت دورى گزيدن از مردم و بريدن از آفريدگان و اُنس گرفتن با حضرت حقّ است و اين تعريف دايره شمولش بيشتر از تعريف نخست است. گوشه‏نشينى، تنها براى كسى امكان‏پذير است كه نفس خويش را به ترك فزون‏خواهى‏ها و خواسته‏هاى دنيا توانمند ساخته و نفس و خواهشهاى نفسانى او پيرو خِرَدَش باشد...
19از امام صادق، عليه‏السلام، نقل شده كه فرمودند:
لولا الموضع الّذى وضعنى اللَّه فيه، لسرّنى أن أكون على رأس جبل لا أعرف النّاس و لا يعرفونى، حتى يأتينى الموت.
20اگر نبود جايگاهى كه خداوند مرا در آن قرار داده است [امامت]، دوست مى‏داشتم بر فراز كوهى مى‏بودم؛ نه كسى را مى‏شناختم و نه كسى مرا مى‏شناخت تا اين كه مرگ مرا دريابد.
21و از همان حضرت، عليه‏السلام، نقل شده كه سه‏بار فرمودند:
ما يضرّ الموُمن أن يكون منفرداً عن الناس و لو على قلّة جبل.
22اين به مؤمن زيان نمى‏رساند كه تنها وجدا از مردم باشد، هرچند بر فراز قلّه كوهى باشد.
همچنين از رسول اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، نقل شده كه وقتى نزد ايشان از فتنه ياد شد، فرمودند:
إذا رأيت النّاس مَرَجت عهودهم و خَفرت أماناتهم و كانوا هكذا - و شبّك بين أصابعه.
[فتنه روى خواهد داد] وقتى كه مردم به پيمانهايشان وفا نكنند و در امانتهايشان خيانت كنند و همانند اين باشند - و بين انگشتانش شبكه ساخت، [يعنى در هم فرو برد كنايه از اين كه مردم به جان هم مى‏افتند].
راوى مى‏گويد: گفتم فدايت گردم، آن موقع چه كنم؟ فرمودند:
ألزم بيتك و أمسك عليك لسانك و خذ ما تعرف و ذر ما تنكر و عليك بأمر خاصّة نفسك و ذر عنك أمر العامّة.
23در خانه‏ات بنشين و زبانت را از سخن بازدار و آن‏چه مى‏شناسى [معروف را] بگير و آن‏چه نمى‏شناسى [منكر را] واگذار و به‏كار مربوط به خودت مشغول شو و خود را از پرداختن به‏كار عمومى دور ساز.
مرحوم ابن فهد فوايد متعددى هم براى كناره‏گيرى از مردم براساس روايات ذكر كرده كه خواننده را به آن كتاب ارجاع مى‏دهيم. 24

8 - صبر و پايدارى و دعوت همديگر به صبر و مقابله با دشمن و ايجاد حفظ يا گسترش ارتباط با امام معصوم، عليه‏السلام
شرايط بسيار دشوار عصر غيبت، مستلزم آن است كه ازطرفى هر شيعه منتظرى، در زندگى‏اش با اندوه و اميدوارى فراوان، به تكاليف و مسؤوليتهاى دينى خود عمل كرده و از طرف ديگر با استقامت و اتحاد با همكيشان، مانند هر اقليت مقاومى، در برابر دشمن خود ايستاده و از موجوديت و هويت خويش دفاع كند و بالاخره از طُرُق مختلف (مانند عبادات نيابتى از طرف امام خود، پرداخت صدقه و دعا براى سلامتى آن حضرت، دعا براى تعجيل در فَرَج آن حضرت، زيارت و سخن گفتن صميمانه با آن حضرت و كمك خواستن از ايشان و غيره) با امام خود رابطه داشته و آن را عميق‏تر و گسترده‏تر كند. چنان كه در تفسير آيه شريفه:
يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتّقوا اللَّه لعلّكم تتقون.
25از حضرت امام محمد بن على الباقر، عليه‏السلام، نقل شده كه فرمودند:
إصبروا على أداء الفرائض و صابروا عدوّكم و رابطوا إمامكم.
26پايدارى كنيد بر اداى واجبات و در برابر دشمنتان استقامت بورزيد و با امامتان پيوند برقرار كنيد [رابطه داشته باشيد].

9 - رضايت كامل و تسليم بى‏چون و چرا در برابر اراده و خواست حضرت حق جلّ و عَلا
اين البته مكمّل مطلب هفتم، بلكه علت آن است و براى آنكه بدانيم چقدر مهم است، كافى است به يكى از دعاهاى عصر جمعه‏ها كه معروف به ?دعا در زمان غيبت? بوده و با جمله ?اللهم عرفنى نفسك? شروع مى‏شود، مراجعه و آن را مطالعه كنيم. در اين دعا با خداوند متعال چنين مناجات مى‏كنيم:
?... أللّهم فثّبتنى على دينك و استعملنى بطاعتك و ليّن قلبى لولىّ أمرك و عافنى ممّا امتحنت به خلقك و ثبّتنى على طاعة ولى أمرك الّذى سترته عن خلقك و باذنك غاب عن بريتك و أمرك ينتظر و أنت العالم غير المعلّم بالوقت الّذى فيه صلاح أمر وليّك فى الإذن له بإظهار أمره و كشف ستره فصبّرنى على ذلك حتّى لا أحبّ تعجيل ما أخّرت و لا تأخير ما عجّلت و لا كشف ما سترت و لا البحث عما كتمت و لا أنازعك فى تدبيرك و لا أقول لم و كيف و ما بال ولى الأمر لا يظهر و قد امتلات الأرض من الجور و افوضّ أمورى كلّها اليك...
27پس اى خدا! مرا بر اين دينت ثابت قدم گردان و به‏كار طاعتت مشغول‏دار و قلبم را براى ولّى امرت نرم و مطيع ساز و عافيت و حُسن عاقبت در آنچه خلقت را به امتحان آن آزمودى، مرا به كَرَمت عطا فرما و به طاعت ولّى امرت ثابت‏قدم بدار؛ آن ولّى امرى كه او را از چشم آفريده‏هايت پنهان داشته‏اى و به اجازه تو از مردم غايب گرديده و در ظهور و قيامش منتظر فرمان توست و تو اى خدا، به ذاتِ خود، بدون آموزش ديدن، دانايى كه چه هنگامى مصلحت در اذن به اوست كه امرش را آشكار كرده و پرده‏اش را كنار بزند. پس اى خدا مرا صبر و شكيبايى بر آن [تحمّل غيبت آن حضرت] ده تا اينكه آنچه را تو تأخيرش انداختى، من تعجيل آن نخواهم و آنچه تو تعجيل آن خواهى، من تأخيرش نطلبم و آنچه را تو پوشيده داشتى، من پرده‏گيرى و كشف آن نخواهم و در آنچه كه تو كتمان و پنهان كردى، من بحث و كنكاش نكنم و در تدبيرت با تو تنازع و درگيرى نكنم و نگويم: ?براى چه؟? و ?چگونه؟? [چون و چرإ؛آپ‏پ نكنم] و نگويم كه چه شده است كه ولى امر، امام غايب ظاهر نمى‏شود درصورتى‏كه زمين هم‏اكنون پر از جور و ستم گرديده است؟ و تمام امورم را به تو تفويض كرده واگذارم.
در دنباله همين دعا تقاضا مى‏كنيم كه:
حتى تتوفّانا و نحن على ذلك لا شاكيّن و لا ناكثين و لا مرتابين و لا مكذبين.
28تا آنكه درحالى ما را قبض روح كنى كه بر اين ايمان و يقين باقى باشيم و ترديد كننده و پيمان شكننده و سست عقيده و تكذيب كننده نباشيم.
اگر اين تسليم و رضايت مطلق در برابر خداوند متعال همراه با ديندارى و رجوع به قرآن و سيره در كسى باشد، او مى‏تواند منتظر واقعى تلقّى شود و از گزند گمراهى و حيرت و سرگردانى آخرالزمان محفوظ بماند و دعاها و زيارات روز جمعه نيز براى ايجاد و حفظ چنين روحيه‏اى بسيار مفيد است.

نتيجه

انتظار واقعىِ شيعه، بايد بتواند حتى‏الامكان خلاء غيبت امام معصوم، عليه‏السلام، را برايش پر كند و او را سعادتمند سازد، چنان كه از امام جعفر بن محمد الصادق، عليهماالسلام، نقل شده كه فرمودند:
من مات منكم على هذا الامر منتظراً كان كمن هو فى الفسطاط للقائم.
29هر كه از شما شيعيان بر اين امر درحال انتظار بميرد، مانند كسى است كه در خيمه حضرت قائم آل محمد [صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله] باشد.
و در حديث ديگرى كه ابوبصير از ايشان نقل كرده، كاملاً وضعيت شيعه منتظر را تشريح كردند، آنجا كه روزى فرمودند:
ألا أخبركم بما لا يقبل اللَّه عزّوجل من العباد عملاً ألاّ به؟... شهادةُ أن لا إله إلاّ اللَّه و أنّ محمّداً عبده و الإقرار بما أمر اللَّه و الولاية لنا و البرائة من أعدائنا يعنى الأئمة خاصّة و التسليم لهم و الورع و الإجتهاد و الطمانينة و الإنتظار للقائم... من سرّه أن يكون من اصحاب القائم فلينتظر و ليعمل بالورع و محاسن الاخلاق و هو منتظر. فإن مات و قام القائم بعده كان له من الأجر أجر من أدركه، فجدوا و انتظروا هنيئا لكم أيّها العصابة المرحومة.
30آيا شما را به‏چيزى آگاهى ندهم كه خداوند عزوجل از بندگان عملى را جز به آن نمى‏پذيرد؟ گواهى به اينكه معبودى جز خداى يگانه نيست؛ و اين كه محمد، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، بنده اوست، و اقرار به آنچه كه خداوند فرمان داده؛ و ولايت براى ما؛ و بيزارى از دشمنان ما ائمه؛ و تسليم براى ائمه؛ و پرهيزكارى؛ و اجتهاد (كوشش) و طمأنينه (آرامش و اطمينان قلبى و وقار)؛ و انتظار كشيدن حضرت قائم [عليه‏السلام] هر كه اين او را خشنود مى‏كند كه از اصحاب قائم [عليه‏السلام] باشد، پس بايد انتظار بكشد و با تقوا و خويهاى نيكو عمل كند و منتظر باشد، پس اگر مُرد و حضرت قائم [عليه‏السلام] پس از او به‏پاخاست، پاداش وى مانند پاداش كسى است كه آن حضرت را درك كند. پس بكوشيد و انتظار بكشيد! گوارا باد براى شما اى گروه مورد رحمت واقع شده!
علاوه بر آنچه كه از وظايف دشوار يك شيعه راستين و منتظر واقعى برشمرديم و تلويحاً دانستيم كه شيعه همانطور كه فضيلت‏هاى فراوانى دارد، صفاتى هم دارد كه دستيابى به آنها بسيار سخت و نيازمند به قلبى سليم و عزمى راسخ و ايمانى استوار و مجاهدتى طولانى است. امّا همچنين مى‏توان ازسطور گذشته دريافت كه جايگاه والاى روحانيت و مرجعيت شيعه (كه به حق نيز بايد چنين جايگاهى داشته باشد) ناشى از ممارست و تبحّر آنها در مطالعه قرآن و سيره و دفاع و استنباط از آن دو و تشخيص و بيان تكاليف شيعه و تحريض ايشان به آنچه كه بايد بر آن باشند و والاتر از همه، تلاش براى شناساندن مبدأ و معاد و پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، و امامان، عليه‏السلام، و بيم و نويد دادن به مردم است و پيداست كه اين طبقه شريف بايد در چارچوب نوعى ?راهبرد انتظار? بكوشند تا مردمى منتظر و شيعيانى ثابت‏قدم تربيت كرده و با دفعِ شبهات و رفعِ ترديدها، به نزديك شدن امر ظهور كمك كنند و البته خود بايد منتظرانى راستين باشند.
به‏اين ترتيب، شيعيان در عصر غيبت، اگر به تكاليف خود عمل كنند و منتظرانى واقعى باشند، تحت ولايت خدا و رسولش و اولى‏الامر زيسته وبه نور، هدايت شده و در اين امر نه‏تنها غيبت و حضور برايشان يكسان است، بلكه به ارزشمندترين مسلمانان تبديل شده و بنابر حديث مشهور، از برادران رسول اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، خوانده شده‏اند و علاوه بر شرافت مشترك با اصحاب آن حضرت، به شرافت انتظار و صبر در فراق امام، عليه‏السلام، هم مشرّف مى‏شوند. آنها چنان خردمند و انديشمندند كه كتابهاى حديث براى ايشان در هدايت و سعادت، همان كارى را مى‏كند كه حضور پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، و امام، عليه‏السلام، براى اصحابشان، و اين به معناى شدّت يقين در آنهاست. و به‏هر حال بايد توجه كنند كه وجود امام، عليه‏السلام، عليرغم ابرِ متراكم غيبت، چون خورشيد، مايه حيات و گرماى لذّت‏بخش و نور هدايت براى آنهاست و خداوند سرپرست پرهيزكاران و توفيق‏دهنده به صواب و حفظ كننده از گناهان و لغزش‏هاست.



پى‏نوشت‏ها

1. ر.ك: صدرالاسلام همدانى، پيوند معنوى با ساحت قدس مهدوى (تكاليف الانام فى غيبة
الامام)، تهران، انتشارات بدر، بهار 1361 (نيمه شعبان 1402)، صص 28-279.

2. ر.ك: عالم فقيه سيد محمد تقى موسوى اصفهانى، مكيال المكارم فى فوائدِالدعاء
للقائم، عليه‏السلام (در معرفت و ولايت امام زمان، عليه‏السلام) ج 2، ترجمه سيد
مهدى حائرى قزوينى، تهران، انتشارات بدر، زمستان 1372 (نيمه شعبان 1414)، صص
165-589.

3. محمد بن ابراهيم بن جعفر النعمانى (معروف به ابن ابى زينب، از علماى قرن سوم
هجرى)، كتاب الغيبة، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1403 ه? (1983 م)، ص 98.

4. چنان‏كه از دو حديث از امام صادق، عليه‏السلام، و ساير احاديث مربوطه استفاده مى‏شود
(ر.ك: همان، صص 99-104 و 110)، عصر غيبت باعث امتحان عمومى مسلمانان و تصفيه و
جداسازى شيعيان متديّن و اهل يقين است؛ زيرا شيعيان زيرك و با تقوا مى‏دانند و يقين
دارند كه ?حجّت خدا? و ?ميثاق خدا? باطل نمى‏شود و سنّتِ او تعطيل نمى‏گردد و او
مردم را بدون حجّت و هادى رها نمى‏كند، هرچند آنها به دليل مصالحى او را نبينند
وجايش را ندانند و با اين حال آنها على‏رغم رنج بردن و گريستن از دورى، شكّ نمى‏كنند
و به چيزى كه خداوند مقدّر فرموده خشنودند و اگر خداوند مى‏دانست كه دوستانش هم شك
خواهند كرد و هيچ‏كس ثابت‏قدم نمى‏ماند، لحظه‏اى هم حجّتش را از آنها نمى‏پوشاند (ر.ك:
همان، ص 107، مضمون حديثى از امام صادق، عليه‏السلام).

5. همان، ص 104.

6. همان، ص 105.

7. همان.

8. همان.

9. همان، ص 106.

10. همان، ص 104.

11. همان، ص 112.

13. كامل سليمان، روزگار رهايى، ترجمه على‏اكبر مهدى‏پور، ج 1، تهران، آفاق، 1405?.
ق، ص 344.

14. امام خمينى، قدّس سرّه، در مورد ولايت فقيه مى‏نويسد: ?.. بنابر مذهب شيعه،
امامان و زمامدار امت اسلامى پس از پيامبر اكرم، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، بزرگِ
اوصياى الهى حضرت على و فرزندان معصوم او، سلام‏اللَّه‏عليها، بوده‏اند. كه يكى پس
از ديگرى رهبرى و ولايت امر مسلمين را تا زمان غيبت برعهده داشته‏اند. اينان، همان
اختيارات پيامبر مكرّم و ولايت عامّ و خلافت كلّى الهى او را دارا بوده‏اند. در
زمان غيبت، اگرچه شخص معينّى براى تصدّى امر حكومت قرار داده نشده است، ولى... كليه
امور مربوط به حكومت و سياست كه براى پيامبر و ائمه، عليهم‏السلام، مقرر شده، در
مورد فقيه عادل نيز مقرّر است و عقلاً نيز نمى‏توان فرقى ميان اين‏دو قائل شد. زيرا
حاكم اسلامى - هركس كه باشد - اجراءكننده احكام شريعت و برپا دارنده حدود و قوانين
الهى وگيرنده ماليات‏هاى اسلامى و مصرف‏كننده آن در راه مصالح مسلمانان است. پس اگر
پيامبر، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، و امام، عليه‏السلام، شخص زانى را صد تازيانه مى‏زده‏اند،
فقيه نيز، در مقام حكومت، همين را اجرا مى‏كند، و همان‏گونه كه پيامبر و ائمه،
عليهم‏السلام، وجوه شرعى را، بر طبق مقرّرات خاصى از مردم مى‏گرفته‏اند؛ فقها نيز
به‏همان ترتيب عمل مى‏كنند؛ و بالاخره، اينان هرجا و هر زمان كه مصالح مسلمانان
اقتضا كند، در حدود اختيارات خود، احكامى صادر مى‏كنند كه همگان بايد ازايشان پيروى
كنند?. (امام خمينى، قدّس سرّه، شؤون و اختيارات ولى فقيه (ترجمه مبحث ولايت فقيه
از ?كتاب البيع? ايشان) تهران، وزارت ارشاد اسلامى، بهمن 1365، صص 29 و 35) چنانكه
از اين سطور و تمام كتاب برمى‏آيد، ايشان شديداً تحت تأثير تاريخ اسلام و سيره قرار
دارند و آنرا اساس نظريه ولايت فقيه قرار داده‏اند.

15. غيبت نعمانى، ص 124.

16. ر.ك: همان، ص 129.

17. همان، ص 125.

18. ر.ك: همان.

19. همان، ص 131.

20. همان، و شبيه اين حديث ازا مام باقر، عليه‏السلام، در صفحه 132 نقل شده است.

21. همان، صص 132.131.

22. احمدبن محمد بن فهد الحلّى الاسدى، التحصين و صفات العارفين، ترجمه سيد على
جبار گلباغى ماسوله، قم، انتشارات لاهيجى، 1377، ص 9 ترجمه.

23. همان، ص 25 اصل و 15 ترجمه.

24. همان.

25. همان، ص 28 اصل و 19 ترجمه به‏نقل از منابع اهل سنّت و شرح نهج‏البلاغه ابن
ميثم.

26. ر.ك: همان، صص 33-52 اصل و 21-44 ترجمه.

27. آيه 200 از سوره مباركه آل عمران.

28. همان، ص 133.

29 و 30. ثقةالمحدثين حاج شيخ عباس قمى (ره)، كليات مفاتيح الجنان، ترجمه استاد
الهى قمشه‏اى، تهران، انتشارات اُسوه، بى‏تا، قسمت ملحقّات مفاتيح‏الجنان، دعا در
غيبت امام زمان، عليه‏السلام، صص 969 و 971.

31. غيبت نعمانى، ص 133.

32. همان، صص 133-134.


مهدى موعود، يارانى اين‏گونه دارد


مهدى موعود، يارانى اين‏گونه دارد

سيد مصطفى علامه مهرى
 
اشاره:
انديشه پيروزى حق بر باطل و غلبه صالحان بر طالحان و عادلان بر ظالمان كه‏برگرفته از متن قرآن كريم است، بارقه‏اى از نور اميد در دل‏ها تابانيده وهمه را چشم به انتظار شخصى گذاشته كه منادى حق است و سفير نور، كشتيبان‏هدايت است و قافله‏سالار رهايى; مجدد حيات بشريت است و احياگر اخلاق خدايى،اين شخصيت‏بزرگ را در روايات اسلامى مهدى‏ عليه السلام مى‏نامند.

چنين انتظارى افضل عبادات شمرده شده است. زيرا اين انتظار با اميد،تعهد، تحرك با مسووليت و سازندگى و رفع نااميدى از جامعه همراه مى‏باشد.

منتظران واقعى، خود را در حال مهياى جامعه‏اى مى‏بينند كه انتظار موعودى‏را مى‏كشد، بنابراين براى حضور حضرتش شرايطى لازم است كه هم زمينه‏سازقدومش باشد و هم پذيراى حكومت عدل او، زيرا تحمل عدالت‏خود نياز به‏سازندگى دارد. و الا، پذيرايى حق بر افراد بسى مشكل خواهد بود. بنابراين،ما براى خودسازى به يكى از بهترين راه‏ها كه طريق پرورش يافتگان مكتب‏انسان‏ساز اسلام; يعنى ياوران خاص ولى‏عصر(عج) است متمسك مى‏شويم، ويژگى‏هاى‏آن‏ها را بشناسيم و به كار بنديم تا زمينه‏ساز حضور حضرتش باشيم. زمينه‏سازحكومت‏حضرت، خيزش ايمان است نه ازدياد فساد. ما در اين نوشتار به برخى‏از خصال ياوران باوفاى حضرت اشارتى خواهيم داشت.

ايمان ياوران مهدى (ع)

ايمان از مهم‏ترين مايه‏هاى يك انسان خداجو است.

پايدارى، شجاعت، رشادت، ايثار، فداكارى و... يك انسان مومن ريشه درايمان وى دارد. ياوران مهدى از مومنانى هستند كه ايمانشان آن‏ها را به‏مرحله‏اى رسانده است كه هرگونه شك و ريبى در دلشان راه نمى‏يابد. همان‏كسانى كه به نقل روايات در ترنم روح‏بخش تلاوت قرآن و مناجات شبانه آن‏هاهم چون صداى زنبوران عسل درهم پيچيده و شب را تا به صبح به راز و نيازبا خداى خويش مشغولند. و خودخواهى‏ها و منيت‏ها را در زير آسياب تهجدسورمه كرده و با آن چشم دل را روشن نموده‏اند. خدا را با معرفت‏شناخته وايمان به خدا در اعماق جانشان نفوذ كرده است. لذا در راه ايمان و اجراى‏فرامين الهى از هيچ مانعى هراس ندارند و از سرزنش هيچ سرزنش كننده‏اى بيم‏به دل راه نمى‏دهند. چنان كه صادق آل محمد(ص) از قرآن كريم اوصاف آن‏ها رابيان داشته و به ايمان آن‏ها و راهشان سفارش مى‏كنند: سليمان بن هارون‏مى‏گويد: به آن جناب عرضه داشتم بعضى از اين عجليان گويند كه شمشير رسول‏خدا(ص) نزد عبدالله بن حسن است! فرمود: به خدا سوگند، نه او و نه پدرش‏با هيچ يك از دو چشمانش آن را نديده، مگر آن كه پدرش آن را نزد حسين(ع)ديده باشد، و البته براى صاحب اين امر محفوظ است، پس، مبادا به راست وچپ روى آورى، كه به خدا سوگند امر روشن است. به خدا سوگند اگر اهل آسمان‏و زمين هم‏دست‏شوند كه اين امر را از جايگاهى كه خداوند آن را در وى قرارداده برطرف سازند نخواهند توانست، و چنان چه همه مردمان كفر ورزند تاجايى كه هيچ كس باقى نماند; همانا خداوند براى اين امر كسانى را خواهدآورد كه او شايستگان آن باشند. سپس فرمود: آيا نمى‏شنوى كه خداوندمى‏فرمايد:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر كدام از شماها از دين خودمرتد شويد پس به زودى خداوند قومى را كه دوست مى‏دارد و آن‏ها نيز خدا رادوست مى‏دارند و نسبت‏به مومنان فروتن و بر كافران سرافراز و مقتدرند به‏نصرت اسلام بر مى‏انگيزد...

تا آخر آيه را تلاوت فرمود و در آيه ديگرفرمود:

پس اگر اين قوم به آن كفر ورزند، همانا قومى را كه هرگز به‏آن كافر نشوند بر آن برگماريم‏.

سپس حضرت فرمود:همانا (اهل) اين آيه همان اهل آن آيه مى‏باشند.

آيه‏اى كه امام صادق عليه السلام - آن را تلاوت فرموده‏اند اوصاف مومنانى كه‏بايد اين رسالت‏بزرگ را انجام دهند چنين بيان مى‏دارد:

1. آن‏ها به خدا عشق مى‏ورزند و جز به خشنودى او نمى‏انديشند: يحبهم ويحبونه‏

2. در برابر برادران دينيشان خاضع و فروتن هستند: اذله على المومنين‏

3. نسبت‏به كافران ستم‏گر و كج‏انديش، سرسخت، خشن و سرافرازند:اعزه على الكافرين‏;

4. براى بسط عدل و اجراى فرامين الهى همواره درراه جهاد فى سبيل‏الله هستند: يجاهدون فى سبيل الله‏;

5. در جهت‏نابودى كافران و برچيدن بساط ستم‏گران كوشا و از هيچ ملامتى پروا ندارند:و لايخافون لومه لائم‏.

اين‏ها همه از اعتقاد به خدا و ايمان به مقصد و ميل به هدف آن‏ها نشات‏گرفته و از آن‏ها انسان‏هايى ساخته كه در حقيقت علاوه بر قدرت جسمانى چنان‏شهامتى دارند كه از شكستن سنت‏هاى غلط و مخالف با اكثريتى كه راه انحراف‏را پيش گرفته‏اند، و با تكيه بر كثرت عددى خود ديگران را به استهزامى‏گيرند، پروايى ندارند. بسيارى از افراد را مى‏شناسيم كه صفات ممتازى‏دارند، اما در مقابل غوغاى محيط و هجوم افكار عوام و اكثريت‏هاى منحرف‏بسيار محافظه‏كار، ترسو، و بى‏جرئتند، و زود در مقابل آن‏ها ميدان را خالى‏مى‏كنند، در حالى كه براى يك رهبر سازنده و افرادى كه براى پياده كردن‏افكار او وارد ميدان مى‏شوند، قبل از هر چيز چنين شهامتى لازم است.

عوام‏زدگى، محيطزدگى، و امثال آن كه همگى نقطه مقابل اين امتياز عالى‏روحى هستند، سد راه بيش‏تر اصلاحات محسوب مى‏گردند. آرى به دست آوردن اين‏امتيازات و موفقيت‏ها در هر درجه‏اى كه باشد علاوه بر كوشش خود فرد، مرهون‏فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد و شايسته بيند عطا كند و حاصل لطف‏اوست: ذلك فضل الله يوتيه من يشاء.

عبادت ياران مهدى(ع)

همان گونه كه اشاره شد آنان پارسايان شب‏اند كه تا بامدادان به ذكر و رازو نياز و بر قيام و قعودند. آتش عشق به معشوق و عرفت‏به ذات بارى‏تعالى‏خواب را از ديدگان آنان ربوده است:

جز خم ابروى دلبر هيچ محرابى ندارم

جز غم هجران رويش من تب و تابى ندارم

گفتم اندر خواب بينم چهره چون آفتابش

حسرت اين خواب در دل ماند چون خوابى ندارم

سر نهم بر خاك كويش، جان دهم در ياد رويش

سر چه باشد، جان چه باشد، چيز نايابى ندارم

مردانى كه شب هنگام زمزمه تلاوت قرآن و ذكر مناجاتشان، هم چون‏صداى زنبوران عسل درهم پيچيده و هيبت الهى آن‏ها را به قيام واداشته وبامدادان سوار بر مركب‏ها شوند، آنان راهيان شب‏اند و شيران روز.

گفتيم همه اين عبادت‏ها و نيايش‏ها، رشادت‏ها و شهامت‏ها و... از ايمان يك‏فرد مومن سرچشمه گرفته و اوصاف بارزى از معرفت و ايمان نهفته در قلب اواست. كه در اين اعمال ظهور مى‏يابد و هر چند درجه ايمان فزونى يابد دراين اعمال نيز فزونى خواهد يافت و هيچ امرى سد راه آنان نخواهد شد، نه‏تنها جهاد و كوشش آن‏ها را از عبادت و راز و نياز به درگاه الهى بازنمى‏دارد، بلكه اين تلاش‏ها سبب مى‏گردد تا حلاوت ايمان بيش‏تر در كام خودچشند و همه رفتارهاى خود را رنگ و جلوه الهى دهند كه چه رنگى بهتر ازرنگ الهى: صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون‏.

آمرين به معروف و پيكاركنندگان با منكر

رسالت‏حضرت مهدى و ياران باوفايش احياء دين خدا و اتمام رسالت انبيا واوليا و اصلاح زمين كه ظالمان و فاسدان با بدعت‏ها و ظلم‏هايشان روز خاكيان‏را مبدل به شب ديجورى كرده با شراره سم ستمشان، سيماى سپيده را روشنى‏بخشند و نقاب تزوير را از چهره مزوران بركشند و رسالتش را در دو عنوان‏سبز بسط در قسط‏ و عدل‏ خلاصه گرداند. يملا الارض قسطا و عدلا كماملئت ظلما و جورا. سيره رسول گرامى اسلام و همه معصومين(ع) بر امر به‏معروف و نهى از منكر بود، و از بدو دوران كودكى تا واپسين لحظات حيات آن‏را پاس داشته‏اند. يعقوب سراج، خدمت امام صادق(ع) مى‏رسد در حالى كه حضرت‏در كنار گهواره فرزندش حضرت موسى بن جعفر(ع) ايستاده و با او سخن‏مى‏گويد. يعقوب گويد: من نشستم تا امام از سخن گفتن با فرزندش فارغ شد،پس برخاستم، امام صادق(ع) به من فرمود:

نزديك سرورت بيا و او را سلام گوى. من نزديك گهواره رفتم و به كودك سلام‏كردم، امام موسى بن جعفر(ع) از درون گهواره با زبانى فصيح و گويا سلام راپاسخ گفت فرمود: اذهب و تغير اسم ابنتك التى سميتها امس فانه اسم‏يبغضه الله‏ برو و آن نام را كه ديروز بر دخترت نهاده‏اى تغيير ده زيرااين اسم را خدا دشمن دارد. آن گاه امام صادق(ع) فرمود: به دستور فرزندم‏عمل كن تا هدايت‏يابى. من نيز به دستور آن حضرت عمل كردم و نام‏حميرا دختر يك روزه‏ام را تغيير دادم. بنابراين، يكى از اوصاف بارزياران حجت، امر به معروف و نهى از منكر مى‏باشد.

امام صادق(ع) در تفسيرآيه الذين ان مكناهم فى الارض اقاموا الصلاه و آتوا الزكاه و امروا بالمعروف و نهو عن المنكر و لله عاقبه الامور.

مى‏فرمايند: براى آل‏محمد(ص) مهدى(ع) و اصحاب او، خداوند متعال مشارق و مغارب زمين را به‏تصرف آن‏ها درآورد، و دين را آشكار سازد، و خداوند متعال به وسيله او ويارانش بدعت‏ها و باطل را از بين مى‏برد، هم چنان كه سفيهان حق را ميرانده‏باشند، تا جايى كه اثرى از ظلم ديده نشود و امر به معروف و نهى از منكرخواهند نمود و عاقبت كارها به دست‏خداست.

ايمان و اطاعت از رهبرى

امامت و رهبرى، از اركان دين مبين اسلام و محور و اساس همه كارها اعم ازعبادى و غيرعبادى است:

و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا...

و همه اعمال اعم از فردى و اجتماعى به نوعى وابسته به امامت‏است. لذا ايمان به رهبرى زمينه‏ساز فلاح و رستگارى مسلمانان است. همين‏ايمان و اطاعت از رهبرى و پيامبر بود كه در مدتى بسيار كم مسلمانان صدراسلام از حضيض ذلت‏به اوج عزت رسيدند و پوزه ظالمان و متكبران را به خاك‏ماليدند چرا كه به فرمان خدا به آن چه پيامبر مى‏فرمود گردن مى‏نهادند:

و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا

و بعد از رسول خداشيعيان اهل بيت همان عقيده و ايمان را نسبت‏به ائمه اطهار داشته و ياران‏حجت(ع) در بالاترين درجه آن نسبت‏به امام زمان عليه السلام دارند كه‏اين عشق و ايمان در وجود آن حضرت متمركز گرديده:

يتمسحون بسرح الامام عليه السلام يطلبون بذلك البركه‏

اين عشق به امام است كه سر از پانشناخته براى اطاعت و اجراى فرامين او شب و روز را نمى‏شناسند و در راه‏فرمان‏بردارى او از يك كنيز نسبت‏به مولايش مطيع‏تراند و در هنگام خطرات‏براى دفاع از وجود او جانشان را فدا مى‏كنند:

و يخفون به يقونه بانفسهم فى الحروب و يكفونه ما يويد... هم اطوع له من الامه لسيدها

از وجود مباركش و آن چه متعلق به اوست تبرك و شفا مى‏جويند:

كيست كاشفته آن زلف چليپا نشود

ديده‏اى نيست كه بيند تو و شيدا نشود

ناز كن ناز كه دل‏ها همه در بند تو اند

غمزه كن غمزه كه دلبر چو تو پيدا نشود

سر به خاك سر كوى تو نهد جان از دست

جان چه باشد كه فداى رخ زيبا نشود

اين عشق و علاقه امام و يارانش به حدى به هم گره خورده كه آن چه شخص‏امام بدان وصف شده‏اند، آنان نيز به آن توصيف گشته‏اند:

انهم اذا ساروا الرعب امامهم سيره شهر;هنگامى كه به طرف مكانى حركت مى‏كنند، ترس ازآنان پيشاپيش در دل مردمان افتد.

لايكفون سيوفهم حتى يرضى الله عزوجل; آنان دست از شمشيرهاى خود در پيكار با دشمنان دين باز نمى‏گيرندتا آن كه خداى تعالى راضى شود.

اين همه به سبب آن است كه ياران مهدى‏شيعه كاملى براى مولاى خود بوده و افعال و صفاتشان مطابق افعال و صفات‏امام عليه السلام مى‏باشد.

شجاعت‏ ياوران مهدى عليه‏السلام

وصف بارزى كه در روايات براى اصحاب آقا امام زمان عليه‏السلام‏برشمرده شده شجاعت‏ياران حضرت است، شجاعت وصفى ذاتى است كه‏داراى لوازماتى است كه بر روى هم اين صفت‏براى فرد حاصل مى‏گردد كه اصحاب‏آقا واجد آن اوصاف بوده و ما به برخى از آن‏ها اشاره مى‏كنيم:

عدم ترس

ترس و جبن از خصلت‏هاى مذموم يك انسان است، چرا كه ترس نشات گرفته‏از ضعف ايمان و يقين و عاجز بودن نفس است: شده الجبن من عجز النفس وضعف اليقين. شخص ضعيف النفس و ضعيف الايمان مايه اميد از او گرفته شده،يقين به رحمت الهى و پاداش روز جزا نداشته همواره در نوعى بيم و ترس به‏سر مى‏برد. ترس از آن دارد كه هر لحظه اين دفتر عمر بسته شود و به ديارنيستى كوچ كند. اما شخص مومن در اقيانوسى از اميد به سر برده و در همه‏مشكلات تكيه‏گاهش را خدا مى‏داند و يقين دارد كه:

ولله العزه و لرسوله و للمومنين.

دليلى ندارد كه احساس ضعف و ترس كند، بلكه ترس را عار و ننگ‏و نقصى براى خود دانسته و سعى در دورى از آن مى‏كند:

احذروا الجبن فانه عار و منقصه‏ ياران مهدى عليه‏السلام كه قلبشان مالامال از عشق‏به خدا و يقين به روز جزا و يارى پروردگار است از هيچ كس هراسى به دل‏ندارند.

ياد روى تو غم هر دو جهان از دل برد

صبح اميد همه ظلمت‏شب باطل كرد

عشق به شهادت

از محك‏هايى كه خداوند افراد راستگو و با ايمان را از افراد دروغگوجدا مى‏سازد تمناى مرگ است‏ يك فرد مومن كه آينده‏اى درخشان و زيبابراى خود پيش‏بينى مى‏كند و عاشق كوى يار و قرب الى‏الله و هم‏نشينى اولياءالله را در دلش زمزمه مى‏كند همواره تمناى مرگ دارد:

آتش بجانم افكند شوق لقاى دلدار

از دست رفت صبرم اى ناقه پاى بردار

لولا اجل الذى كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم طرفه عين‏شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب.

اصحاب حجت كه مهدى(ع) را با معرفت‏شناخته و ايمان به راه و هدفش دارند وبه او عشق مى‏ورزند و همه هستيشان را فانى در وجود او مى‏دانند، عاشق‏شهادت در راه وى هستند:

يدعون بالشهاده و يتمنون ان يقتلوا فى سبيل‏الله شعارهم يالثارات الحسين عليه‏السلام‏

بنابر اين، فردى كه جانش را ازهدفش بيش‏تر دوست دارد نمى‏تواند شجاعت ورزد، بلكه او بايد همواره حافظجانش باشد تا به او آسيبى نرسد لذا شجاعت‏شيرانى چون ياوران مهدى(عج) رامى‏طلبد.

قلب نورانى و دل فولادين

از ديگر اوصافى كه ياوران مهدى عليه السلام داراهستند قلب قوى و پولادين‏ است كه در روايات مختلفى تعبير به پاره‏هاى‏آهن‏ شده است: تجيى‏ء الرايات السود من قبل المشرق كان قلوبهم زبرالحديد و در روايات ديگر مى‏خوانيم كه قلب‏هاى آن‏ها سخت‏تر از پاره‏هاى‏آهن است ... و ان قلب رجل منهم اشد من زبر الحديد.

آرى قلب‏هاى آن‏ها پنجره‏هايى به آسمان معنا گشوده‏اند و دل‏ها را به ريسمان‏الهى پيوند داده‏اند خانه دل را با قنديل‏هاى ايمان روشن نموده‏اند:

كان قلوبهم القناديل و هم من خشيه الله مشفقون.

اينان با پشتوانه‏اى ازايمان به خدا و يقين به روز جزا و هدفى مقدس هم‏چون مشعل‏هاى فروزانندكه دل‏هاى استوارشان بسان قنديل‏هاى نور در سينه‏هاى سترگشان آويخته است واين رادمردان تنها دل به خداى خويش داده‏اند و تنها از او هراس دارند وقلب را به ياد او قوت بخشيده‏اند: الا بذكر الله تطمئن القلوب.

اجسم قوى

قدرت جسمانى از ديگر لوازمات اعمال شجاعت است كه از اوصاف اصحاب صاحب‏الامر(عج) شمرده شده و در روايات قدرت آن‏ها را برابر با چهل مرد قرارداده است: فان الرجل منهم يعطى قوه اربعين رجل‏ قدرت جسمانى برگرفته‏شده از ايمان راسخ به خدا و يقين به امامت و حقانيت هدف او است; ياوران‏مهدى(ع) با اين قدرت جسمانى و روحيه عالى بوده كه مى‏توانند خط بطلان برجميع مفاسد كشيده و ظلم و جور را از صحنه گيتى براندازند.

موالا با افراد ضعيف الجسه و ضعيف‏الايمان كه چنين مهمى امكان ندارد كمااين‏كه امام على بن موسى الرضا(ع) در پاسخ ديان بن صلت‏ كه از او سوال‏مى‏كند كه آيا شما صاحب اين امر هستيد؟! حضرت در جواب مى‏فرمايد:

من صاحب‏اين امر هستم ولكن من آن كسى نيستم كه زمين را پر از عدل و قسط كنم‏چنان‏كه پر از جور و ستم شده; چگونه من مى‏توانم با اين ضعف جسمانيم زمين‏را پر از عدل و قسط كنم و به درستى كه قائم، آن كسى است كه وقتى خروج‏مى‏كند با اين كه داراى سن زيادى مى‏باشد، ولى جوان است‏بدن او قوى حتى‏اگر دست‏هاى مباركش را به طرف بزرگ‏ترين درخت دراز كند و او را به طرف‏زمين آورد مى‏آورد و مى‏شكند، حتى اگر صيحه‏اى بين كوه‏ها زند از فرياد اوكوه‏ها درهم ريزند...

حال برگرديم به سخن اصلى; يعنى شجاعت اصحاب آن‏حضرت، با اين اوصاف است كه آن‏ها سدى محكم، نيزه و شمشيرى برنده، و ركن‏ركينى هستند كه حضرت لوط عليه السلام هنگام رويارويى با قوم كافر ومنحرف خود تمناى آن ها را مى‏كرد.

قال ابو عبدالله(ع) ما كان يقول‏لوط(ع) لو ان لى بكم قوه او آوى الى ركن شديد الا تمنا لقوه القائم‏عليه السلام و لا ذكر الا بشده اصحابه فان رجل منهم يعطى قوه اربعين رجلا وان قلبه لاشد من زبر الحديد و لو مروا بجبال الحديد لتدكدكت [لقطعوها]، لايكفون سيوفهم حتى يرضى الله عزوجل‏

اين روايت كه بيان گويايى از شجاعت‏آن عزيزان است، ما را از ذكر ديگر احاديث‏بى‏نياز مى‏كند. در تشبيه قلب‏هاى‏آن‏ها به پاره‏هاى آهن يا به قطعات سنگ، براى تاكيد بيش‏تر بر عظمت و شهامت‏آنان و نفى هرگونه ترس و وحشت از قلوب و افكارشان مى‏باشد. پرواضح است كه‏به كارگيرى، واژه‏هاى شمشير و نيزه نيز فقط به لحاظ تاثير مادى آن‏هانيست، بلكه نشانى بر توان فعاليت موثر آن‏ها مى‏باشد; يعنى آن‏ها در زمينه‏عمل و مبارزه دليرتر از شير و برتر از نيزه هستند. در بيان امام عليه‏السلام كه مى‏فرمايد: به هر فردى از آن‏ها نيروى چهل مرد داده مى‏شودمقصود محدود نمودن اين نيرو نيست، بلكه تقريبى است‏براى ميزان فوق‏العاده قدرت ايشان و اشاره است، بر اثر عملى فعاليت‏هاى هر يك از اصحاب‏مهدى(ع) كه از كوشش گروهى مركب از چهل نفر نيز فزون‏تر است.

... هنگامى كه تلاش انسان با توانايى طبيعى، براى انجام كارى توام‏مى‏گردد; مثل دوران جوانى، نتيجه كارها بهتر و كامل‏تر خواهد شد. و شايدبه همين جهت است كه بيش‏تر ياران حضرت مهدى عليه‏السلام‏ را جوانان تشكيل مى‏دهند،زيرا به سبب اين‏كه به صراحت‏با حق مواجه مى‏شوند و آن را عميقا درك‏مى‏نمايند و با اخلاص تمام اطاعت امام خويش را پى مى‏گيرند، هر كدام ازتوان و نيروى بزرگى برخوردارند. و حاصل تلاششان به نحوى است كه گروه‏هاى‏بزرگ نيز از عهده آن برنمى‏آيند. بيانات ائمه عليهم السلام مبنى براين كه به هر كدام از ياران مهدى(ع) نيروى چهل مرد داده مى‏شود.

گوياى اين نكته نيز هست كه خداوند اين توانايى را از راه‏هاى طبيعى، و نه‏از سر اعجاز، به آنان عطا مى‏كند، چرا كه نفس انسانى قابليت اين تكامل وترقى را در شرايط معين و تحت تربيت‏خاصى دارا است . و اين پرورش و شجاعت‏نه تنها صفت عمومى لشكر امام مهدى(ع) است، بلكه شامل تمام مومنان مى‏شود.

چرا كه همه مومنان به نحوى جزء لشكر امام زمان هستند از اين جهت است كه‏در روايات آمده: فلايبقى مومن الا صار قلبه اشد من الحديد و اعطاه الله‏عزوجل قوه اربعين رجلا; هيچ مومنى نمى‏ماند مگر آن كه قلبش هم چون پاره‏هاى‏آهن گشته و خداوند به هر يك از آنان قدرت چهل مرد عطا گرداند.

مبادا خفته باشيد...

 مبادا خفته باشيد...


سجاد طالبى‏پور



انتظار ظهور مهدى موعود از حساس‏ترين و تاريخ‏سازترين فرازهاى عقيدتى اسلامى است كه عمرى به درازاى عمر اسلام دارد. پيامبر اكرم (ص) و خاندان پاكش، همواره مردم را به اين چشم به راهى خوانده‏اند. در ميان آثار فرقه‏ها و گروههاى مسلمان نيز، از اين آرمان، نشانه‏هاى بسيار به چشم مى‏آيد؛ تنها كافى است بدانيم كه پس از يك پژوهش كوتاه در اين زمينه نام بيش از پانصد كتاب، از دانشوران مسلمان به دست آمده كه به يقين با تحقيقات عميق‏تر اين رقم از هزار تجاوز خواهد نمود.

 پيامبراكرم(ص) فرمودند:
 اگر از دوام دنيا يك روز بيشتر نمانده باشد؛ خداى بزرگ آن را چنان درازا دهد تا مردى از دودمان مرا برانگيزاند كه زمين را از عدالت و داد پر سازد همانگونه كه از ستم و بيداد آكنده باشد.
 نخستين نكته‏اى كه با عنايت به مفهوم انتظار به ذهن ما مى‏آيد خواستار شدن ظهور است از صميم دل؛ زيرا تا دوستدار و دلبسته چيزى نباشى چشم به راهش نخواهى بود. لازمه اين خواستن و اشتياق وجود دو زمينه قلبى است: يكى شناخت و آگاهى از محتواى ظهور و دوم گرايش و جويايى نسبت به آن محتوا.
 لازمه درك بهتر حقيقت از مفهوم انتظار، شناخت درونى و خواست قلبى است. پس انتظار چيزى نيست مگر نيت ظهور.

 منتظران حقيقى، پيوسته تصوير ظهور را در برابر ديدگان دارند و از دل و جان آن را مى‏جويند و براى تحقق آن مى‏كوشند. انتظار نه فقط ظهور را در دل و جان ما پايدار مى‏سازد بلكه در قلمرو تن ما نيز نقش و نشانى از آن را آشكار مى‏نمايد، مگر نه اين كه چشم، زبان، گوش، دهان و دست و پاى ما، بندگان فرمانبردار دل ما هستند. پس اگر انديشه و پندار ما به رنگ ظهور درآمد گفتار و كردارمان را نيز همرنگ خود خواهد ساخت. مبادا اين حقيقت را خيال و رؤيا پنداريد و از خاصيت و اهميت ايده‏اى چنين بلند و عالى غافل بمانيد. چه خوب سروده مولوى:
                                           

 از يك انديشه كه آيد در درون                         صد جهان گردد به يك دم سرنگون


 اميد به ظهور ايجاد جاذبه مى‏كند؛ انسان را به راه مى‏اندازد و به سوى خود مى‏كشاند. جوهره اين اميدوارى همان خوش‏بينى نسبت به آينده بشريت است و پشتوانه آن نويد حتمى و مژده قطعى خدا به پيروزى مستضعفان و فرمانروايى صالحان و نيك‏فرجامى پرهيزكاران.

 اميد و انتظار مقدمه هجرت و جهاد است، نه زمينه رخوت و ركود. امام صادق(ع) مى‏فرمايد:
 هر كس دوست دارد از ياران حضرت قائم باشد، بايستى انتظار او را داشته و به نيكويى و پرهيزگارى رفتار نمايد. پس اگر به اين حال، پيش از قيام او از دنيا رود، پاداش ياران مهدى را خواهد گرفت. بنابراين بكوشيد و جديت كنيد و چشم به راه باشيد كه بر شما گوارا باد.


 نخستين گام انتظار، خودسازى است؛ يعنى رشد و تربيت جسم و روح و چندان هم دشوار نيست؛ زيرا شوق ديدار او مردمان را مى‏سازد چه رسد به اشتياق درك ظهورش، پس لختى به خود بينديشيم.
 تلاشها و سازندگيهاى ناشى از انتظار اگر هم به دوران ظهورش نرسد دست كم در زندگى عمومى جامعه تأثيرى بسيار مثبت دارد؛ زيرا تربيت افراد و تجهيز آنان به يقين، جامعه را به پيش مى‏برد و نيرومند و توانگر مى‏سازد، در برابر دشمن پايدارى و مقاومت مى‏بخشد و در نتيجه آسايشى نسبى براى همگان فراهم مى‏آورد.

 انتظار امام زمان بدون محبت و علاقه به او كارى از پيش نخواهد برد؛ زيرا كه حماسه‏ها همواره در فضاى شور و احساس زاده و پرورده مى‏شوند، كافى نيست كه نسبت به حضرتش تنها پذيرش ذهن و پسند فكرى داشته باشيم، كشش روحى و پيوند قلبى در اينجا به كار مى‏آيد. اگر در روزگار دشوار غيبت بر فراز آسمان بلند انتظار، گهگاه شاهد درخشش ستارگان بوده‏ايم، ناشى از عواطف پاك آن كواكب به خورشيد نهان در ابر بوده است.

 منتظران راستين در عين حال وظيفه دارند كه علاوه بر اصلاح خويش در اصلاح ديگران نيز بكوشند؛ زيرا برنامه عظيم و سنگينى كه انتظارش را مى‏كشند يك برنامه فردى نيست؛ برنامه‏اى است كه تمام عناصر تحول بايد در آن شركت جويد؛ بايد كارى به صورت دسته‏جمعى و همگانى باشد، كوششها و تلاشها بايد هماهنگ گردد و عمق و وسعت اين هماهنگى بايد به عظمت همان برنامه انقلاب جهانى باشد كه انتظار آن را دارند.

 انتظار يعنى آماده‏باش كامل. من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممكن است در انتظار كسى باشم كه طعمه شمشيرش خون ستمگران است؟! من اگر آلوده و ناپاكم چگونه مى‏توانم منتظر انقلابى باشم كه شعله اولش دامان آلودگان را مى‏گيرد؟!
 اكنون مى‏فهميم چرا منتظران واقعى گاهى مانند كسانى شمرده شده‏اند كه در خيمه حضرت مهدى (عج) و يا زير پرچم اويند. يا چون كسى هستند كه در راه خدا شمشير مى‏زند و يا در راه خدا به شهادت مى‏رسد.
 اينها مراحل مختلف و درجه مجاهده در راه حق و عدالت است كه متناسب با مقدار آمادگى در انتظار افراد است؛ يعنى همانطور كه ميزان فداكارى مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است، انتظار و خودسازى و آمادگى نيز درجات مختلفى دارد كه هر كدام از اينها با يكى از آنها از نظر مقدمات و نتيجه شباهت دارند.
 پس بيدار باشيد؛ زيرا نمى‏دانيد كه در چه وقت، صاحبخانه مى‏آيد، در شام يا نصف شب، يا بانگ خروس، يا صبح، مبادا ناگهان آمده، شما را خفته يابد.

دینداری در عصر غیبت

دینداری در عصر غیبت

امام کاظم (ع) در روايتي مي فرمايند:
وقتي پنجمين فرزند از فرزندان من غايب شد در مورد دين خود بسيار مراقب باشيد مبادا کسي شما را از دين تان جدا کند. [1]

امام صادق (ع) در اشاره به سختي دينداري و حفظ ايمان در زمان غيبت امام زمان (ع)مي فرمايند:...
صاحب الامر (ع) دوران غيبتي در پيش دارند که در آن حفظ دين کردن همانند شاخه پرخار درخت قتاد را با دست تراشيدن است ... چه کسي مي تواند چنين کاري را با دست خود انجام دهد. بنابراين بندگان خدا بايد در دوران غيبت حجت الهي تقوا را پيشه خود سازند و دين خدا را رها نسازند. [2]
در اين باره علي بن ابيطالب (ع) مي فرمايند: پس از غيبت امام عصر (عج)مردم دچار حيرت و سرگرداني بسياري مي شوند. گروهي گمراه مي شوند اما گروهي ديگر عليرغم تمام ناملايمات بر هدايت باقي مي مانند. [3]
از مجموعه اين قبيل از روايات کاملاً معلوم مي شود در دوره غيبت شرايطي پيش خواهد آمد که دينداري و پايبندي به ارزشهاي انساني و اخلاقي بسيار مشکل خواهد بود؛ با اين همه ، گروههاي زيادي با وجود همه اين سختيها لحظه اي از دين خود دست بر نخواهند داشت و با تمام وجود به حفظ ارزشها و احکام الهي که تضمين کننده سعادت دنيا و آخرت انسان است پافشاري خواهند نمود.

حال اين سوال مطرح است که مگر در دوره غيبت امام (ع) اوضاع جوامع چگونه خواهد بود که دين افراد اين چنين در معرض تهديد واقع خواهد شد؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت از بررسيها چنين برمي آيد عوامل گوناگوني در پيدايش اين وضع موثر است و از جمله آنهاست :


الف ) غيبت امام معصوم

صرف نظر از علت غيبت امام عصر (ع) به يک اعتبار ، ريشه تمام گرفتاريهاي مردم در دوران غيبت به عدم دسترسي به امام معصوم (ع) بر مي گردد. لذا مهمترين وظيفه اين منتظران دعا براي فرج امام زمان (ع) است چون با ظهور آن حضرت مشکلات برطرف شده و موانع موجود بر سر راه تکامل انسانها تا حدود زيادي برطرف خواهد شد. گرفتاريهاي دوره غيبت و برکات حکومت حضرت مهدي (عج) در دعاي افتتاح وارد شده است:
اللهم انا نشکوا اليک فقد نبينا صلواتک عليه و آله و غيبه ولينا و کثره عدونا ... پروردگارا به تو شکايت مي کنيم و از نبود پيامبرمان و از غيبت ولي مان و از فزوني دشمنانمان، از کمي نفرات پيروان اهل بيت (ع) و سختي هاي فتنه ها و هجوم حوادث بر عليه ما ...
و در بخشهاي قبلي اين دعا آرزوي حاکميت يافتن دولت کريمه اهل بيت (ع) که با ظهور منجي عالم بشريت تحقق پيدا خواهد کرد با اين عبارات مطرح مي شود که : پروردگارا درود بفرست بر ولي امرت حضرت قائم (ع) که چشم اميد همگان به دوست و عادلي است که جهانيان در انتظار اويند. خداوندا در روي زمين به او تمکن بخش و او را گرامي ساز و بوسيله او عزيز و گرامي بودن را به بندگانت ارزاني دار ... به وسيله او دين و سنت پيامبرت را پيروزي بخش. خداوندا! ما مشتاق آن دولت کريمه هستيم که به وسيله آن اسلام را عزيز ساخته اهل نفاق را خوار و ذليل خواهي نمود ...
با دقت در اين قبيل از تعابير به خوبي معلوم مي شود که دشمنان در غيبت امام (ع) با انواع دسيسه ها و تهاجمات در مسير هدايت مردم موانع ايجاد مي کنند و دينداران واقعي را با انواع توطئه هاي فکر و فرهنگي و اعتقادي دچار مشکل مي سازند.


ب) پيدايش اختلافات فکري و عقيدتي

پيدايش فتنه هاي فکر و اعتقادي از خطرناکترين وقايع دوران غيبت است. بسياري از افراد پي تقوا در اين دوره با اهداف دنيا پرستانه اي که دارند گروههايي از مردم را با ايجاد برخي مسلکهاي غلط و منحرف از مسير صحيح مکتب اهل بيت (ع) دور مي سازند و اين کار موجب تفرقه و بهم خوردن صفوف متحد توده هاي مردم مي شود و رواج مرامها و مسلکهاي نادرست در نهايت به تشتت ديني و در مواردي به افتادن زمام امور دين مردم به دست افراد ناصالح منجر مي گردد.

امام باقر (ع) در اشاره به چنين پيش آمدي مي فرمايند:
در دوران غيبت اختلافهاي شديد در ميان مردم پديد مي آيد و وحدت ديني آنان خدشه دار مي شود. [4] و در نتيجه اين اختلافات اعتقادي گاهي مکاتبي پديد مي آيند و تعداد زيادي از مردم را آن چنان به خود جذب مي کنند که راه اهل بيت (ع) که همان اسلام راستين است بي رهرو مي گردد.

امام صادق (ع) در اين باره مي فرمايند:
در زمان غيبت مردمان را مي نگري که به پيروي از عقايد و بافته هاي ذهني يکديگر و به پيروي از افراد بد کردار مي پردازند و در اعمال و رفتارشان از آنان تبعيت مي کنند و راه مستقيم و مسلک صحيح شريعت اسلام بي رهرو شده است. [5]


ج ) فريفتگي مردم به زرق و برق دنيا

يکي ديگر از گرفتاريهاي مردم در دوره غيبت گرايش آنان به زرق و برق دنياست. تعداد زيادي از مردم به جهت کوتاهي کردن در انجام وظايف مربوط به دوره غيبت و دسيسه هاي پي در پي دشمنان ، کم کم از ارزشهاي ديني و فضايل اخلاقي و انساني دور و در مقابل در لذات مادي و زينتهاي دنيوي غرق مي شوند و تقريباً تمام کارهاي ناپسند که از ديد تعاليم شريعت ممنوع دانسته شده است مرتکب مي شوند.

رسول اکرم (ص) در اين باره مي فرمايند:
براي مردم زماني فرا مي رسد که هم وغم آنها فقط شکمشان و ارزش و اعتبارشان به تجملات زندگيشان و ... دين و آيين شان ثروت و مالشان مي شود. بدانيد که اينان بدترين خلايق اند و در نزد خداوند براي آنها هيچ گونه ارج و منزلتي وجود ندارد. [6]

و باز در توصيف اين عصر از آن حضرت روايت شده است:
در آن زمان وبا شيوع پيدا مي کند، کارها از طريق پرداخت رشوه انجام مي گيرد و ارزش و اعتبار دين به شدت تنزل مي يابد و در مقابل دنيا در نظر مردم بسيار ارزشمند مي شود. [7]

و همچنين مي فرمايند:
زماني بر امت من مي آيد که در آن زمان دلهاي آنها پليد و آلوده شده و در مقابل ظاهرشان به طمع دنيا آراسته مي گردد، به آنچه در پيشگاه خداوند است دل نمي بندد ، کار آنان ريا و تظاهر است، خوف از خدا در دل آنان راه نمي يابد ... خداوند دعاهاي آنان را مستجاب نمي کند. [8]
پرواضح است همانگونه که امام صادق (ع) فرمودند در چنين شرايطي اهل باطل بر اهل حق چيره مي شوند و منکر و بديها به صورت آشکار در سطح جامعه مشاهده مي شود و کسي جرأت نهي کردن از آن را پيدا نمي کند. اگر کسي به مرتکب منکر اعتراض کند همه به طرفداري از او برمي خيزند و افراد فاسق در ارتکاب به کارهاي ناپسند روز به روز گستاخ تر مي شوند و بر اين کار تشويق مي گردند.
در مقابل، پيروان حق، خوار و کوچک شمرده مي شوند. [9]


چه بايد کرد؟

اگر اوضاع جهان و افکار و عقايد و اخلاق توده هاي مردم، در دوره غيبت امام(ع) اغلب رو به انحطاط خواهد بود پس چه بايد کرد؟ آيا تلاش براي دينداري و حاکميت بخشي به ارزشهاي ديني کاري عبث و بيهوده است ؟ در نتيجه ما نيز همانند برخي مفسران ناصواب انتظار که معتقدند در دوره غيبت بايد از هر گونه کار اصلاحي خودداري کنيم بايد فقط منتظر باشيم تا امام (ع) خود ظهور کنند و اوضاع را به سامان برسانند؟!...

حقيقت اين است که چنين تفکري با روح تعاليم اسلامي منافات دارد، چون اولاً در هيچ مقطعي از تاريخ احکام و قوانين اسلامي تعطيلي نمي پذيرند ثانياً بر طبق مجموعه رهنمودهاي اولياي الهي ، ما مسئوليت زمينه سازي براي ظهور را از طريق عمل به تعاليم اسلامي بر عهده داريم؛ يعني نه تنها جايز نيست که از انجام تکاليف ديني ذره اي کوتاهي کنيم بلکه با توجه به مشکلات دوره غيبت و شرايط خاصي که در اين دوره پيش مي آيد به مراتب بيشتر و دقيقتر از دوران حضور علي امام (ع) بايد به انجام وظيفه بپردازيم و در برخي روايات به اين حقيقت تصريح شده است تا آمادگي لازم فکري و اعتقادي و اجتماعي در توده هاي مردم فراهم نشود و ياران با ايمان و شجاع و مخلص تربيت نشوند زمينه براي ظهور فراهم نخواهد شد.

بنابراين آن دسته از روايات که از سختيها و نابسامانيهاي دوران غيبت سخن به ميان مي آورند با هدف ايجاد انگيزه بيشتر براي پايبندي به احکام و هشدار نسبت به حل نشدن در وقايع اين کار را انجام مي دهند.
و از قضا، در رواياتي که از مؤمنان دوران سخت غيبت سخن به ميان آمده است از آنها با اوصاف بسيار نيکويي ياد شده است ؛ از جمله پيامبر اکرم (ص) مي فرمايند:
هر يک از آنان (مومنان واقعي دوره غيبت) اعتقاد و دين خويش را با هر سختي حفظ مي کنند چنان که گويي درختان خار مغيلان را در شب تاريک با دست پوست مي کنند يا آتش پر دوام را با دست نگاه مي دارند. [10]
معلوم مي شود آنها با توجه به اين قبيل از روايات، علاوه بر افزودن بر تلاش و کوشش، با موانع و مشکلات نيز آشنا مي شوند و پيشاپيش آمادگيهاي لازم را در خود ايجاد مي کنند و درنتيجه در سخت ترين پيشامدها بر ايمان و عقايد خود پاي مي فشارند و در حد توان به زمينه سازي ظهور کمک مي نمايند. امام سجاد(ع) در توصيف مومنان عصر غيبت مي فرمايند: مردم زمان غيبت مهدي (ع) که به امامت آن حضرت پاي بندند و همواره در حال انتظار ظهور به سر مي برند از مردم همه زمانها برترند، زيرا خدا چنان درک و فهم و نيروي تشخيص آنان را قوت مي بخشد که غيبت نزد آنان همانند زمان ظهور باشد... آنان به حق اخلاص ورزانند... [11]

انسان دين دار عصر غيبت که دسترسي عادي به امام زمان (عج) ندارد بر اساس درک عقلي و تهذيب اخلاق و انديشه به يقين والايي دست مي يابد و همواره به دفاع از احکام و عقايد ديني مي پردازد و اين در شرايطي است که اغلب مردم در زرق و برق و لذات مادي خود را غرق ساخته اند و به احکام و ارزشهاي ديني و فضيلت هاي انساني بي توجه شده اند.

امام صادق (ع) مي فرمايد:
پيامبر (ص) و علي (ع) فرمودند ياعلي ! بزرگترين مردمان در ايمان و يقين کساني هستند که در آخر الزمان زندگي مي کنند ، آنها پيامبرشان را نديده اند و امامشان در غيبت به سر مي برد، با اين همه آنان از روي علوم و معارف و کتابهايي که در اختيار دارند ايمان آورده و در ايمان خود پايداري مي ورزند... [12] بنابراين يکي از راههاي مهم در امان ماندن از فتنه هاي آخر الزمان ،عمل به وظايف ديني و وظايف و مسئوليتهاي مربوط به دوران غيبت است که به طور خلاصه اين وظايف عبارتند از :
1 تلاش براي شناخت بيشتر امام عصر (ع)
2 خودسازي و تهذيب نفس
3 انتظار فرج امام زمان (ع)
4 سعي در اصلاح وضع جامعه
5 حفظ و تحکيم پيوند معنوي با امام عصر (ع)
6 پيروي از نائبان امام زمان (ع)
7- ...

پی نوشت:

1- اصول کافي ، ج 1 ، صص 6 و 335.

2 - همان.

3 - کتاب الغيبه ، ص 104

4- همان ، ص 235.

5- بحارالانوار ، ج 52 ، ص 259

6 - منتخب الاثر، ص 438

7 - بشاره الاسلام ص 26

8 - بحارالانوار ، ج 52 ص 190

9- همان ، ج 52 ص 256

10- همان ، ج 52 ص 256

11 - کمال الدين ، ج 1، ص 320

12- بحارالانوار ج 52 ص 125

برنامه عملي شيعيان و ياوران حضرت در دوران غيبت


 برنامه عملي شيعيان و ياوران حضرت در دوران غيبت



اشاره:

بزرگان و دانشمندان شيعه به ويژه صاحبان قلم كه درمورد وجود حضرت مهدي كتاب نوشته اند، با بهره گيري از كلمات نوراني و روايات وارده در اين باب ، براي شيعه و دوستان امام عصر (عجل الله تعالي فرجه) تكاليف ووظايفي را مقرر داشته اند ، تكاليفي كه يك فرد شيعه بايد درعصر غيبت نسبت به آنها اهتمام ورزد . البته هر كسي در حد وسع خود اموري را به عنوان وظايف تعيين كرده اند . در اين مورد ، بهترين كتاب ، مكيال المكارم  است كه مؤلف آن (سيد محمد تقي موسوي ) در باب هشتم كتاب ، هشتاد امر را به عنوان تكاليف عباد نسبت به امام عصر ، بر شمرده است . ما در اين نوشتار درصدد بررسي و جمع تمامي تكاليف نيستيم ، بلكه تنها به برخي تكاليف ووظايف عباد مخصوصاً شيعه اشاره مي كنيم ، چرا گه بررسي تمام وكمال آن نه در وسع فهم مؤلف است و نه در اين نوع نوشتار مي گنجد .
البته معلوم است كه اين تكاليف ، دستوراتي هستند كه از طرف مبادي عاليه و ائمه معصومين : صادر شده اند كه عبارتند از :


1-‌ ياد امام زمان (عليه السلام)

وظيفه ي يك شيعه و يك عاشق دلسوخته قبل از هر چيز ياد امام زمان است نه در هر صبح و شام ، بلكه درتمايم ساعات عمر خود و درهر حال ازحالات و در هر مكاني از مكانها بايد به ياد امام زمام باشد ، نه آنكه هر گاه مريض يا گرفتار شد ويا در مركزي از مراكزديني ، مانند حرم ائمه (عليه السلام) قرار گرفت به ياد امام بيافتد ، زيرا عاشق آن است كه آني از ياد معشوق غافل نشود . تأسف آن است كه نه تنها ديگران به ياد امام نيستند . بلكه شيعيان نيز امامشان را به فراموشي سپرده اند ، در حالي كه از ياد بردن ولي نعمت عيب و زشت است . ياد اما نه تنها يك وظيفه است كه آرام بخش و نشاط آور ، سازنده و تربيت كننده ، اصلاح گر وشور آفرين ووسيله تقرب به خدا و توشه لحظه پر وحشت مرگ نيز هست .

بنابراين ، اي دوستان امام زمان اگر صفاي روح مي طلبيد ، اگر تزكيه نفس مي خواهيد . اگر قدرت مبارزه با تمايلات نفساني ووسوسه هاي شيطاني را جويا هستيد ، اگر از گناهان و خطاها پشيمان شده در پي وسيله استغفار به فكر درمان بيماري هاي روحي وناهمواريهاي معنوي افتاده ايد ، اگرتعالي رواني و نور باطني مي خواهيد و بالاخره اگر كاميابي دنيا و آخرت را خواستاريد ، راه اصلي و مسير حقيقي آن است كه به ياد امام زمان باشيد و به او روي آوريد ودست به دامان او شويد ، در تمام ساعات عمرتان به ياد او باشيد ، از او بخواهيد ، او را بجوئيد ، راه او را به پيمائيد و در خانه او را بزنيد ، چرا كه همه چيز انجاست و همه كمالات در سايه مهر او و در پرتو اطاعت و كسب خوشنودي او و سرانجام از ياد اوست . شما در هر مقام و موقعيتي كه هستيد ، اگر مي خواهيد در تمام شئون زندگي و در همه مسائل اجتماعي ، به خصوص سازندگي روح انساني وشكوفايي انديشه ، به جائي برسيد و به موقعيتهائي نايل شويد پيوسته به ياد او باشيد و پيوندتان را با او محكم كنيد كه در غير اين صورت . تلاشها بي ثمر مي ماند . راههاي به ياد امام بودن ، تكاليف بعدي است كه ذيلاً اشاره مي شود .



2-‌ دعا براي شناخت امام زمان (عليه السلام)

 معرفت و شناخت امام زمان ، امري حتمي و ضروري است ، چرا كه طبق حديث نبوي مرگ كسي كه نسبت به امام زمانش آگاهي ندارد ، مرگ جاهليت است . بنابراين يكي از وظايف مسلم عبد اين است كه امام زمانش را بشناسد و در اين راه از هيچ كوششي دريغ نورزد . از جمله كوششها دعا و مسئلت شناخت امام از حضرت حق تعالي است كه از خدا استعانت بجويد و بخواهد كه معرفت امام را براي اوميسر و مقدورنمايد . در اين مورد دعاي معروفي است كه مرحوم كليني در باب غيبت ازكتاب الحجه اصول كافي و نعماني در كتاب غيبت خود و شيخ صدوق در كتاب كمال الدين و سيد بن طاووس در جمال الاسبوع و شيخ طوسي در مصباح المتهجد نقل كرده اند .در اين دعا پس از درخواست معرفت خدا ومعرفت رسول خدا . معرفت امام مسئلت مي شده ودستور مواظبت آن به مؤمنان و منتظران ظهور حضرت داده شده است :

اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك ( لم ارعف رسولك ) اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفتي رسولك لم اعرف حجتك . اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني ؛ خداوندا خودت را به من بشناسان كه اگر خودت را به من نشناساني رسولت رانخواهم شناخت، خداوندا رسولت را به من بشناسان ، چرا كه اگر رسولت را به من نشناساني ، حجتت را نخواهم شناخت . خداوندا حجت خود را به من بشناسان كه اگر حجتت را به من نشناساني ، در دين گمراه خواهم شد .

بزرگان دين به دوستان و مؤمنان و عاشقان حضرت مهدي دستور مواظبت اين دعا را براي هميشه داده اند ، بنابراين مي توان آن را يكي از وظايف شمرد .



3- دعا براي سلامت امام زمان (عليه السلام) :

يكي ازوظايف دوستان امام اين است كه براي سلامت و صيانت حضرت از خطرات و بلايايي كه جان امام را تهديد مي كند ، با هر زباني كه بدان مسلطند ، دعا كنند و بهتر آن است كه دعاهاي مأثور را بخوانند ،مانند :

 اللهم كن لويك الحجه بن لحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه الساعه و في كل ساعه ولياً و حافظاً و قائداً وناصراً و دليلاً و عينا حتي تسكنه ارضك طوعاً وتمتعه فيها طويلاً 1. يا مانند  اللهم اعده من شر جميع ما خلقت و ذرات و برات و انشات و صورت . و احفظه من بين يديه و من خلفه و عن عينه و عن شماله و من فوقه ومن تحته بحفظك الذي لا يضيع من حفظته و احفظ فيه رسولك و وصي رسولك عليهم السلام . اللهم ومد في عمره وزد في اجله و اعنه علي ما وليته و استرعيته ...2

البته كل اين دعا را محدث قمي درمفاتيح الجنان در ملحقات آن تحت عنوان دعا در غيب امام زمان آورده است .

و مانند دعايي كه تحت عنوان  صلوات بر ولي امر منتظر (عجل الله تعالي فرجه)  در مفاتيج الجنان در ضمن صلوه بر حجج طاهره : آمده است :  ... اللهم اعذه من شر كل باغ و طاغ و من شر جميع خلقك و احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و احرسه و امنعه من ان يوصل اليه بسوء ... . و يا مانند دعايي كه با اين عبارت شروع مي شود :  اللهم ادفع عن وليك و خليفتك ... كه مرحوم محدث قمي آن را از سيد ين طاووس در جمال الأسبوع و شيخ الطايفه در مصباح المتجهد نقل كرده و درامر چهارم از دعا براي امام عصر (عليه السلام) قرار داده است . طالبان مي توانند به مفاتيح الجنان مراجعه كنند .

در اينكه به دوستان توصيه شده براي سلامتي امام زمان (عليه السلام) دعاكنند و اينكه دعاهاي بسيار در مورد اين مورد ثبت و ضبط شده ، تا آنجا كه در دعاهايي كه براي امام زمان نقل شده به اين موضوع توجه شده ، بحثي نيست و كسي نمي تواند در آن ترديد كند ، حتي دستور داده شده كه دوستان براي حفظ جان امام صدقه بدهند، نخست قصد و نيتش سلامتي امام زمان ، سپس سلامتي خود و اعضاي خانواده اش ، آنهم در پناه امام زمان را لحاظ كند كه اين به قبول نزديكتر است تا آنكه بخواهد صرفاً براي سلامتي خود صدقه بدهد .



4-‌ دعا براي تعجيل در ظهور امام زمان (عليه السلام) :

يكي از وظايف مسلم شيعيان در زمان غيبت امام زمان ، دعا برا ي قرب ظهور و درخواست تعجيل در قيام آن حضرت است . شيعه راستين و دلباخته امام زمان كسي است كه در هر صبح و شام و با هر نماز ونياز دست حاجت به پيشگاه خداي رؤف دراز كرده و از او ظهور مولايش را بطلبد .

كسي كه شيفته واقعي امام زمان (عليه السلام) است در دعا براي ظهور مولايش اسير الفاظ و گرفتار عبارت پردازي نيست ، بلكه از عمق جان دعا مي كند و با تمام وجود گمشده اش را مي طلبد ، تنها زبانش سخن نمي گويد ، بلكه قلبش در هجران يار مي سوزد ، دلش در فراق محبوب مضطرب است و ديدگانش در انتظار ديدار اشكبار است . گردش زبانش در گام ، همچون اشكهاي غلطانش برگونه ، نشانه محبت دروني و علاقه قلبي او به مولا و محبوب اش است .

شيعه شيفته ، بسان انساني فارغ و بي سوز ، نيايش نمي كند . بلكه مانند عاشقي دلباخته با دلي پر سوز و گداز و با تمام وجود براي ظهور امامش دعا ميكند . انساني كه دردريا گرفتار توفان شده و كشتي اش شكسته به دريا افتاده و در حال غرق شدن است ، چگونه براي نجات خويش دعا مي كند ؟ و با چه حالي خدا را ميخواند و چطور از ته دل به پيشگاهش التماس مي كند ؟

شيعه دلباخته نيز در زمان غيبت ، ميان موجهاي پرخروش حكومتهاي خود كامه در دل درياي توفان زده و تاريك اجتماعات فاسد بشري ، كشتي سعادتش را شكسته مي بيند ، دل را در فراق امام ومولايش مضطرب و پريشان مي يابد و بدون ذره اي ظاهر سازي و خودنمايي ، از صميم قلب فرياد مي كشد : اين بقيه الله ؟ و با اشك و آه جان سوز مي گويد : اين المنتظر لاقامه الامت والعوج ؛ كجاست مصلحي كه انتظار مي كشيم انحرافها و كجيها را راست گرداند ؟ اين المرتجي لازاله الجور و العدوان ؛ كجاست مايه اميدي كه ستم و بي عدالتي را از جهان برچيند ؟ اين معز الاولياء ومذل الاعداء ؟ كجاست عزت بخش دوستان و ذليل كننده دشمنان ؟ اين ابن النبي المصطفي و ابن علي المرتضي وابن خديجه الغراء و ابن فاطمه الكبري ؛ كجاست پسر محمد مصطفي (صل الله عليه و اله) وعلي مرتضي (عليه السلام) و خديجه غراء (عليه السلام) و فاطمه كبري (عليه السلام) ؟

آري ، عاشق دلباخته صبح و شام نمي شناسد و درتمام ساعات منتظر ظهور يار و مشتاق ديدار جمال محبوب است . امام صادق (عليه السلام) فرمود :  فتوقعو الفرج صباحاً و مساءً3 ؛ بايد در هر صبح و شام در انتظار ظهور صاحب خود باشي .

و در حديث ديگر فرمود :.... و توقع امر صاحبك ليك و نهارك4 ؛ بايد شب و روز منتظر فرار رسيدن ظهور صاحب خود باشي .

بنابراين ، بر همه شيفتگان آن حضرت لازم است دائم به ياد آن امام همام بوده و برا ي تعجيل در ظهورش دعا كنند و از خدا ظهور او را هر چه سريعتر بخواهند ، چرا كه با آمدن او تمام ملل نجات مي يابند و شيعه به اوج عزت وعظمت خود مي رسد . به قول امام صادق :لكل اناس دوله و دولتنا في آخر الدهر يظهر5 .

يقيناً در دولت اهل بيت پيامبر شيعيانشان به اوج عزت خواهند رسيد و دشمنانشان به حضيض ذلت ، چنانكه حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه) فرمود :  و اكثر و الدعا ، بتعجيل الفرج فان ذالك فرجكم 6؛ براي فرج ما بسيار دعا كنيد چرا كه فرج شما در آن است .



5-‌ ندبه بر امام زمان (عليه السلام) :

ندبه بر حضرت مهدي اظهار شوق به لقاي او ، گريه و ابراز نگراني از مفارقت ومحروم بودن از فيض حضور او ، دعا براي تعجيل فرج وظهور او ، ذكر مناقب وفضايل واقدامات و برنامه هاي انقلابي و اصلاحي آن وجود مبارك و اظهار تأسف از اوضاع ناهنجار و روي كار بودن حكومتهاي باطل ومستبد و روشهاي بيداگرانه ، سنت حسنه اي است كه همواره شيعه بر آن مداومت داشته و آن راشعار خود قرار داده و تا ظهور دولت حق و تأسيس حكومت جهاني اسلام ، و آزادي و نجات تمام انسانها ، اين شعار بر قرار بوده و روشنگر خواسته هاي ارزنده و با ارج و هدفهاي مترقي و نجات بخش‌اسلام‌است .

اين ندبه را شيعه از امامان معصوم خود كه كار و عملشان سرمشق و پيروي از گفتار و رفتارشان ( بر حسب حديث متواتر ثقلين و احاديث ديگر ) وظيفه هر مسلماني است ، آموخته اند .

پيامبر اكرم (صل الله عليه و اله) و ائمه معصومين (عليه السلام) بر حسب روايات ، كراراً ضمن آنكه از اوضاع آخر الزمان و فتنه هاي كه ظاهر ميشود و فشار هايي كه براهل حق وارد مي گردد ،خبر مي دادند ، نگراني و تأثر خود را نيز اظهار مي كردند .

شيخ صدوق و شيخ طوسي (رحمه الله ) هر يك به سند خود حديث مفصلي را از سدير صيرفي  روايت كرده اند كه در آن ، گريه و ندبه امام ششم حضرت جعفر بن محمد (عليه السلام) بر غيبت صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه) بيان شده است ، در اينجا براي رعايت اختصار قسمتي از اين حديث را كه ارتباط با بحث ما ( ندبه ) دارد ؟ نقل مي كنيم . سدير صيرفي مي گويد : من و مفضل بن عمر و ابوبصير و ابان بن تغلب به محضر امام صادق (عليه السلام) شرفياب شديم ، ديديم آن حضرت بر روي خاك نشسته و لباسي كه از مو بافته شده و طوقدار و بي گريبان بود ، پوشيده است و مانند فرزند مرده جگر سوخته گريه مي كند ، آثار حزن و اندوه ا زگونه و رخسارش آشكار و اشك كاسه چشمهايش را پر كرده بود و مي فرمود :

 سيدي غيبتك نفت و ضيقت علي مهادي و ابتزت مني راحه فوادي سيدي غيبتك او صلت مصابي بفجايع الابد ، و فقد الواحد بعد بعد الواحد يقني الجمع و العدد ، فما احس بدمعه ترقي من عيني و انين يقتر من صدري عن دوارج الرزايا و سوالف البلايا الا مثل بعيني عن غواير اعظمها و افظعها و بواقي اشدها و انكرها ونوائب مخلوطه بغضبك و نوازل معجونه بسخطك 7؛ آقاي من ، غيبت تو خوابم را گرفته و خوابگاهم رابر من تنگ كرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است . آقاي من ، غيبت تو مصيبتم را به مصيبتهاي دردناك ابدي پيوسته و ازدست دادن يكي پس از ديگري جمع و عدد را فاني مي سازد ، پس احساس نمي كنم به اشكي كه در چشمم خشك مي گردد و ناله اي كه در سينه ام آرام مي گيرد ، مگر آنكه مصايب بزرگتر و دلخراش تر وپيشامدهاي سخت تر و ناشناخته تر در برابر ديده ام ، مجسم مي شود .

سدير گفت : عقل از سر ما پريد و دلهاي ما از غم و اندوه اين پيشامد هولناك و حادثه خطرناك پاره شد و گمان كرديم از اتفاق ناگوار كوبنده اي اين چنين گريان و سوگوار است يا از روزگار به او مصيبتي رسيده است .

عرض كرديم خدا ديدگانت را نگرياند اي پسر خير الوري ،از چه پيش آمدي اينگونه گرياني ، و از ديده اشك مي باري ؟ چه حالي روي داده كه اين گونه سوگواري ؟ حضرت چنان آه عميقي كشيد كه ناراحتيش از آن افزون شد . از روي تعجب فرمود :  واي بر شما . بامداد امروز نگاه كردم در كتاب  جفر  و آن كتابي است كه علم مرگها و بلاها ، وآنچه واقع شده و واقع مي شود تا روز قيامت ، در آن مندرج است . خدا ،محمد (صل الله عليه و اله) وائمه اطهار (عليه السلام) بعد از او را به آن اختصاص داده است و تأمل كردم در موضوع ولادت غايب ما و غيبت و طول عمر او و گرفتاري مؤمنان در آن زمان وشك هايي كه از جهت طول غيبت در دلهايشان پيدا مي شود و اينكه بيشتر آنها از دين برگردند و رشته اسلام را از گردن بردارند . 8

بنابراين ، ندبه ناله وزاري و گريه بر امام عصر (عليه السلام) كه در بين شيعه رائج است امري بي مأخذ و موضوعي بي سند نيست ، بلكه امري است كه شيعه ازاولياي خود گرفته است .

در تضرع و زاري بر امام عصر و ندبه بروجود مقدس او شيعه دلباخته اسير الفاظ نيست ، با هر لفظي و با هر سوز و گدازي انجام گيرد ، صحيح است ، لكن بهتر آن است كه شيعه در اين موضوع نيز ببيند كه از مبادي عاليه چه دستوري رسيده است ، شايد بهترين آنها  دعاي ندبه  باشد كه هم از لحاظ سند طبق بررسي بزرگان فن, محكم ومتين است و هم از لحاظ متن ودلالت مطابق قرآن و روايات وارده است . اساساً جذبه اين دعا محتواي بلند آن ، بهترين گواه بر صحت صدور آن است . ذكر اين نكته لازم است كه اگر شخصي ميخواهد براي امام زمان تضرع و ندبه اي داشته باشد بايد با حالي مخصوص و قلبي محزون و چشمي گريان و ادبي مطابق شأن امام معصوم باشد . در اين مورد ،دعاي ندبه بهترين راهنماست ، زيرا با دقت در آن دعا روشن مي شود كه از يك جهت دعاي ندبه ، به سه بخش قابل تقسيم است :

نخست : مناجات با خدا و سرسخن باز كردن و گله وشكايت از مردم روزگار نمودن و اقرار به معارف حقه اسلامي كردن تا آنكه محبتش شديد و شديدتر مي شود . سپس مثل كسي كه ميخواهد محبوب و معشوق عزيزش را در گوشه و كنار دنيا پيدا كند با سفري روحي به همه جاي عالم سري مي زند و به گفتن اين كلمات مي پردازد :  اين الحسن اين الحسين (عليه السلام)  تا مي رسد به  اين بقيه الله ؟  و همچنان ادامه مي دهد و به تجسس مي پردازد، ناگهان مانند كسي كه محبوبش را درگوشه اي يافته و او را ديده، به اوخطاب مي كند :  بابي انت وامي ونفسي لك الوقاؤ والحمي  و در پايان مي گويد :  اللهم انت كشاف الكرب والبلوي ؛ يعني كسي كه غم و اندوه را از دلها مي زدايد و بلاها را رفع ميكند و غم هجران را به سرور و صال مبدل مي سازد ، خداست .

بنابراين ، عاشق دلسوخته وقتي براي حضرت ندبه مي كند ، خواه دعاي ندبه بخواند ، خواه خود زمزمه داشته باشد ، ابتدا بايد توجه به حضرت حق داشته و عرض حاجت و شكايت به او ببرد و سپس توجه به گمشده خويش نمايد ، و سرانجام ، به گونه اي باشد كه خود را در محضر امام بيند و در پايان نيز شكر خدا را به جا آورده و رسيدن به وصال يار را از امداد او بداند .



6-‌ زيارت امام زمان (عليه السلام) :

از جمله وظايف دوستان امام عصر (عجل الله تعالي فرجه) اين است كه درهر روز به ويژه در روز جمعه به زيارت امامشان بپردازند وبه يكي از زيارتنامه هايي كه براي آن حضرت در كتب دعا معرفي شده . آقايشان را زيارت كنند .

زياراتي كه در كتب ادعيه از قبيل مصابح المتجهد شيخ طوسي و جمال الأسبوع و اقبال سيد بن طاووس ، و زاد المعاد و بحار الانوار مجلسي ومفاتيح الجنان محدث قمي و كتب ديگر آمده ، بسيار است .كتاب مفاتيح الجنان محدث قمي كه دردسترس همگان قرار دارد ، عاشقان مي توانند براي زيارت امام عصر (عليه السلام) به همان كتب مراجعه كنند . زيارتي كه در اوايل مفاتيح مربوط به روز جمعه است ودعاي ندبه و آل ياسين ودعاي عهد و چندين زيارت ديگر كه دراواخر آن كتاب در بخش زيارت حضرت صاحب الامر آمده است، همه زيارت نامه آن حضرت است . بهترين زيارت براي هر امامي از جمله امام عصر (عليه السلام) زيارت جامعه كبيره است .

نكته : چه قدر زيباست كه انسان هر شب هنگام استراحت وضو گرفته ، دو ركعت نماز به جا آورد . سپس تسبيح حضرت زهرا (س) وحداقل سه مرتبه سوره توحيد را بخواند و يكي از زيارات حضرت را هر چند مختصر بخواند و هر مقدار كه آمادگي دارد به قرآن و اذكار بپردازد و در پايان مجموعه آن عمل را به عنوان هديه به محضر آن حضرت تقديم نمايد، زيرا حداقل فايده اين كار اين است كه در هر 24 ساعت يكبار هم كه شده به ياد مولايش افتاده است . امكان ندارد كه ما متوجه مولايمان بشويم ، ولي او به ما توجه نكند ، چون آنان خاندان كرمند :عادتكم الاحسان‌و‌سجيتكم الكرم 



7-‌ توسل به امام زمان (عليه السلام):

همانگونه كه هر عبدي اگر مبتلا به مشكلي شود به مولايش پناه مي برد و رفع شدايد ومشكلات را از او مي طلبد ، مخصوصاً اگر آن مولا توان رفع مشكل راداشته باشد ، شيعه نيز بايد در همه حالات به ويژه درهنگام شدايد وتهاجم دشمن ، به امام زمان (عجل الله تعالي فرجه)متوسل شود و رفع مشكل را از مولاي خود بخواهد . در طول تاريخ شيعه از صدر غيبت تاكنون مواردي كه مؤمنان به آن امام همام متوسل شه و نتيجه گرفته اند ، قابل احصا نيست . شفا يافتگان درگاه او ونجات يافتگان پناهجويان او بسيارند كه در كتابهاي متعدد به آنها اشاره شده است. كساني كه در مسجد جمكران قم با توسل به امام زمان (عليه السلام) شفا گرفته و يا از آنان رفع مشكل شده ، تعداد بي شماري هستند كه ما در اينجا بناي نقل آنها را نداريم .

گرچه همه ائمه سرور ومولاي ما هستند و همگان صاحب كرامات ومعجزات اند و تمامي آنان در درگاه پروردگار صاحب عزت و جاه و جلالند و انسان به هر كدام كه متوسل شود به پناهندگان خود ، پناه مي دهند . لكن طبق قاعده امروزه هر كاري كه بخواهد انجام گيرد وهر مشكلي كه بخواهد رفع شود و هر بليه اي كه بخواهد از ميان برداشته شود و سرانجام ، هر عزت و ذلتي بايد زير نظر ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه) باشد و با صلاح ديد آن حضرت انجام گيرد . شايد معصومين ديگر كارها را به آن حضرت ارجاع دهند ، چرا كه فعلاً دوران حكومت و حكمروايي اوست ، لذا توسل به او لازم است .



8-‌ ارجاع مردم به امام زمان (عليه السلام) :

صرف اينكه انسان به ياد امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) و متوسل به اوست ودرهر صبح و شام او را زيارت مي كند كافي نيست ، بلكه تكليف ديگري هست كه (البته اين تكليف عمدتاً متوجه روحانيت ورهبران ديني و متدينان صاحب نفوذ در جامعه است ) بايد سعي كرد تا جامعه را جامعه امام زماني (عليه السلام) قرار داد و مردم را متوجه امام زمان كرد . درايام تبليغ محرم وصفر وماه رمضان و درهر فرصت متناسب از امام عصر(عليه السلام) سخن به ميان آورد و بخشي از منبر و وعظ و خطابه خود را به آن حضرت اختصاص داد ومردم را نسبت به اصل وجود او و عظمت و جلال و جمال او آگاه ساخت . دستور توسل به آن حضرت را به مردم آموخت و مردم را نسيت به آن امام همام اميدوار كرد . هم چنين شبهات رادر مورد وجود آن حضرت برطرف نمودو در مورد طول عمر آن حضرت وغيبت و فوايد وجودي او ، در عين اينكه در پرده غيبت است ، سخن گفت و ابهامات را بر طرف نمود تاهمه افراد شيعه نسبت به امام آگاهي پيدا كرده و مبلغ او شوند . در اين راه يك بسيج عمومي لازم است كه همه اهل سخن و قلم يكصدا شوند ، همنوا شوند و به مردم بفهمانند كه ما بي صاحب نيستيم تا جامعه ، يكپارچه جامعه امام زماني شود ،نه آنكه تنها دعاي ندبه بخوانند ، آنهم پس از مدتي در اثر گرايشهاي نابجا مورد طعن ديگران قرار گيرند . يا يك روحاني و واعظ در ميلاد آن حضرت به چند جمله يا داستان اكتفا نمايد ، بلكه بايد كاري كرد كه زن و مرد شيعه دائم به فكر امامشان بوده و مبلغ او باشند و درهر حادثه قبل از هر كسي به ياد امام زمان بيفتند و از او كمك بخواهند . نه آنكه پس از آنكه نزد همه اطبا رفته و تمام اموالشان را در اين راه تباه كردند . و پاسخ منفي و مأيوس كننده شنيدند ، تازه به ياد مسجد جمكران و امام زمان بيفتند . ما بايد مردم را به گونه اي بسازيم كه در تمام زمينه ها نخست به ياد امام زمان افتاده ،سپس با توسل به آن حضرت به طبيب مراجعه كنند و دارو مصرف نمايند ، نه آنكه نخست به دارو پناه ببرند ، آنگاه به امام زمان (عليه السلام) مراجعه نمايند . البته ما منكر اسباب و علل طبيعي نيستيم و نمي خواهيم بگوييم هر كه بيمار شد، و با اينكه مثلاُ نياز به عمل جراحي دارد به دكتر مراجعه نكند ، و فقط به امام زمان متوسل شود ، بلكه مي گوئيم نخست توسل براي اينكه امام عصر عنايتي بفرمايد كه طبيب درست مرض را تشخيص دهد و داروي مناسب تحويز نمايد و عمل جراحي موفقيت آميز باشد . به هر حال ، دارو از طبيب ، ولي شفا از خدا با وساطت امام عصر (عليه السلام) است .



9-‌ هديه براي امام زمان (عليه السلام) :

از جمله وظايف شيعه آن است كه هدايايي به محضر امام زمانش تقديم دارند . منظور از هداياي مادي نيست كه مثلاُ براي امام يك دست لباس بخرند ، بلكه مقصود از هديه اعمال صالحه است از قبيل : قرائت قرآن . حج ، طواف ، زيارت قبور ائمه معصومين (عليه السلام) به نيابت از آن حضرت و سرانجام هر كار خيري كه از انسان سر زند مي تواند آن را به محضر امام هديه كند يا به نيابت امام زمان حج انجام دهد و طواف نمايد و امثال اينها و يا براي سلامتي او صدقه دهد و ...



10-‌توبه :

گرچه توبه درهر عصر و زماني ممدوح ومورد توجه و لازم بوده است ، ولي در عصر غيبت اهتمام به آن دليل اينكه از جمله اسباب غيبت حضرت گناهان ماست ، مورد توجه يشتر قرار گرفته است و اساساً اگرمي خواهيم امام زمان ظهور كند بايد از گناه و‌آلودگي پاك باشيم . زيرا با ظهور امام گنه كاران از ميان برداشته مي شوند ، چون آلودگان نمي توانند در اطراف امام جمع شوند ، بلكه درمقابل امام قرار مي گيرند و هر كسي هم كه عليه امام و درمقابل او قرا رگيرد ، از دم تيغ اوخواهد گذشت .



11-‌‌خودسازي :

شيعه درطول غيبت كبري به انتظار نشسته كه كي يوسف گم گشته باز آيد و غم هجران يعقوبي آنها به سرور وصال مبدل شود و عزت از دست رفته باز گردد . همه اميد شيعه اين است كه روزي در زير پرچم امام عصر به جهاد عليه دشمنان خدا و دين پرداخته و از جمله ياران امام و شهداء در ركاب حضرت باشد . مي دانيم كه اين مقامات با آلودگي و پليدي سازگار نيست و از سوي ديگر . چون آمدن امام معلوم نيست و ممكن است ناگهان صداي دلرباي او طنين انداز شود ، پس شيعه منتظر بايد در تمام ابعاد زندگي خودسازي كند ، هم در بعد عقيده و هم در بعد نفسانيات و اخلاق و هم در بعد عمل ، چرا كه نه شخص فاسد العقيده در حريم امام راه دارد و نه شخص فاسد الاخلاق و نه انسان آلوده به گناه .

بنابراين اگر مي خواهيم امام هر چه زودتر ظهور كند و ما از ياران و دوستان او باشيم بايد خود رااز هر جهت بسازيم و يك انسان خود ساخته و عبد صالح خدا باشيم و گرنه نه تنها نمي توانيم از ياوران و اصحاب امام زمان باشيم . بلكه ممكن است از دشمنان او بشمار آمده و زير پرچم مخالفان در آييم و از قهر امام در امان نمانيم ، چنانكه خيلي ها قبل از انقلاب دم از دوستي با امام خميني را مي‌زدند ، ولي وقتي كه امام آمد نه تنها با امام خميني همكاري نكردند ، بلكه نتوانستند قوانين اسلامي او را تحمل كنند ، در رديف مخالفان قرار گرفتند .



12-‌ آمادگي براي ظهور امام زمان (عليه السلام) :

يكي از وظايف مهم عباد موضوع آمادگي براي پذيرش حكومت واحد جهاني حضرت وليعصر (عليه السلام) است و تا آن آماگي حاصل نشود ظهور حضرت واقع نخواهد شد ، زيرا بدون آمادگي ظهور بي فايده خواهد بود . ما هر قدر خوشبين و اميدوار باشيم باز بايد بدانيم كه رسيدن به مرحله اي از تاريخ كه در آن همه انسانها زير يك پرچم گرد آيند ، سلاحهاي وحشتناك از جهان برچيده شود ، طبقات به مفهوم استعمارگر و استعمار شده از ميان برود كشمكشها و بازيهاي خطرناك سياسي ونظامي ابرقدرتها براي هميشه به دست فراموشي سپرده شود ، دنيا از نام چندش آور ابر قدرت وكابوس شوم نيروهاي جهنمي آنها رهايي يابد ، و رقابتهاي ناسالم وويرانگر اقتصادي جاي خود را به تعاون همگاني انسانها در راه بهتر و پاكتر زيستن دهد . هنوز زود است و دنيا نياز به يك آمادگي عمومي دارد . اما از آنجا كه درعصر اخير تحولها و ديگرگونيها به سرعت رخ مي دهد نبايد آن را هم زياد دور بدانيم وهمانند يك رؤيا وخواب شيرين بپنداريم .

ولي درهر حال , براي اينكه دنيا حكومتي را بپذيرد بايد از جهات مختلف ذيل آمادگي داشته باشد9:


الف ) آمادگي فكري وفرهنگي :

به اين معنا كه سطح افكار مردم جهان آن چنان بالا رود كه بدانند مثلاُ نژاد يا  مناطق مختلف جغرافيايي  مسأله قابل توجهي در زندگي بشريت نيست ، تفاوت رنگها , زبانها و سرزمينها نمي تواند نوع بشر را از هم جدا سازد ، تعصبهاي قبيله اي و گروهي بايد براي هميشه از ميان برود و فكر مسخره آميز نژاد برتر  را بايد به دور انداخت ، مرزهاي ساختگي با سيمهاي خاردارد . و ديوارهايي همچون ديوار باستاني چين . نمي تواند انسانها را از هم دور سازد .

بلكه همانگونه كه نورآفتاب ونسيم روح بخش . ابرهاي باران زا و ساير مواهب ونيروهاي جهان طبيعت به مرزها ابداً توجهي ندارند و همه روي كره زمين را دور مي زنند و دنيار را عملاً يك كشور مي دانند .ما انسانها نيز به همين مرحله از رشد فكري برسيم و اگر خوب دقت كنيم مي بينيم كه اين طرز تفكر در ميان آگاهان و روشنفكران جهان در حال تكوين و تكامل است و روز به روز بر تعداد كساني كه به مسأله جهان وطني  مي انديشند افزوده مي شود ، لذا مسأله زبان واحد و پول وحكومت واحد جهاني علناً در جهان مطرح است .


ب ) آمادگيهاي اجتماعي :
مردم جهان بايد از ظلم وستم و نظامهاي موجود خسته شوند و تلخي اين زندگي مادي و تك بعدي را احساس كنند ،حتي از اينكه ادامه اين راه تك بعدي ممكن است در آينده مشكلات كنوني را حل كند ، مأيوس شوند .

مردم جهان بايد بفهمند آنچه در قرن هيجده ، نوزده و بيست ميلادي درباره آينده درخشان تمدن بشري در پرتو پيشرفتهاي ماشيني به آنها نويد داده مي شد، در واقع , باغ سبزي بيش نبود و يا همچون سرايي بود در يك بيابان سوزان ، در برابر ديدگان مسافران تشنه كام .

نه تنها صلح ، رفاه و امنيت مردم جهان تأمين نشد ، بلكه دامنه مناقشات و نا امنيهاي مادي ومعنوي گسترش يافت ، نه تنها وضع قوانين به ظاهر جالب ، ظلم ، تبعيض ، استعمار وشكافهاي عظيم طبقاتي را از جهان برنچيد . بلكه مفاسد پيشين در مقياسهاي عظيم تر و اشكال خطرناكتر بروز كرد .

پي بردن به عمق وضع خطرناك كنوني ،نخست حالت تفكر ، سپس ترديد و سرانجام ، يأس از وضع موجود جهان و آمادگي براي يك انقلاب همه جانبه بر اساس ارزشهاي جديد به وجود مي آورد و اين چيزي است كه تا حاصل نشود . رسيدن به چنان مرحله اي ممكن نيست . درست همانند دمل چركيني مي ماند كه تا نضح نگيرد ، لحظه نشتر زدن آن فرا نخواهد رسيد .


ج) آمادگيهاي تكنولوژي و ارتباطي :
علي رغم آنچه بعضيها مي پندارند كه رسيدن به مرحله تكامل اجتماعي و جهاني آكنده از صلح و عدالت ، حتماً بايدهمراه بانابودي تكنولوژي جديد امكان پذير شود ، وجود اين صنايع پيشرفته نه تنها مزاحم يك حكومت عادلانه جهاني نيست ؟ بلكه شايد بدون آن وصول به چنين هدفي محال باشد ، زيرا براي ايجاد كنترل يك نظام جهاني ، يك سلسله وسايل مافوق مدرن لازم است كه با آن بتوان جهان را درمدت كوتاهي در نورديد و به همه جا سركشي كرد . از همه جا آگاه شد ، و در صورت نياز امكانات لازم را از يك سوي جهان به سوي ديگر برد و پيامها ، اطلاعات و آگاهيهاي مورد نياز را در كمترين مدت به همه نقاط دنيا رساند . اگر زندگي صنعتي به وضع قديم برگردد و مثلاً براي فرستادن يك پيام از يكسوي جهان به سوي ديگر يكسال يا بيشتر وقت لازم باشد چگونه مي توان بر جهان حكومت كرد و عدالت را در همه جا گسترد ؟ ! اگر براي سركوب كردن يك فرد يا يك گروه كوچك متجاوز كه مسلماً حتي در چنين جهاني نيز امكان وجود دارد ، مدتها وقت براي مطلع شدن وفرستادن نيروي تأمين كننده عدالت لازم باشد، چگونه ميتوان حق ، عدالت و صلح را در سراسر دنيا تأمين كرد ؟ !

بدون شك چنين حكومتي براي برقرار ساختن نظام وعدالت در سطح جهان نياز به آن دارد كه در آن واحد از همه جا آگاه بوده و بر همه جا تسلط كامل داشته باشد تا مردم آماده اصلاح را تربيت ورهبري كند نياز به چنين تكنولوژي دارد .

آنها كه غير از اين فكر مي كنند ، گويا به مفهوم حكومت واحد جهاني نمي انديشند و آن را با حكومت در محدوده كوچك مقايسه ميكنند به هر حال ،تا اين نوع آمادگيها درجهان پيدا نشود ، امام عصر ظهورنمي كنند . زيرا بدون اين نوع آمادگيها امكان پياده كردن آن حكومت واحد جهاني كه نويد بخش عدالت و صلح و آزادي است ميسر نخواهد بود .



13-‌ اطاعت و پيروي از نايب امام زمان (عليه السلام):

يكي از مهمترين وظيفه شيعه در عصر غيبت گوش دادن به فرمان نماينده ونايب امام عصر است ، به اين معنا كه درتمام كارها و حوادث كه درصورت حضور امام ، با نظارت وولايت او انجام ميگرفت . در عصر غيبت بايد با نظارت فقيه جامع الشرايط انجام گيرد ، چنانكه خود امام زمان (عليه السلام) در پاسخ به نامه اسحق بن يعقوب فرمود :  و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي روات حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجه الله 10؛ در حوادث واقعه به راويان حديث ما مراجعه كنيد ، چرا كه آنان حجت و نماينده من ومن حجت خدا مي باشم .

امام عسكري(عليه السلام) نيز درضمن توقيعي ، مردم را به فقها ارجاع داده و فرمود است : مقلد و تابع بي چون و چراي فقيه جامع الشرايط باشيد 11.

امام صادق (عليه السلام) هم فرمود : من فقها را حاكم بر شما قرار دادم و آنها منصوب ما هستند و شما موظفيد در زماني كه به ما دسترسي نداريد ، به آنها رجوع كرده ، و به گفته آنها عمل كنيد و ابداً حق رد قول آنها را نداريد ، چرا كه رد آنها رد ماست و رد ما رد خداست 12.

بنابراين ، يكي از وظايف مسلم شيعه طبق دستور ائمه هدي (عليه السلام) اطاعت از فقها در تمام شئون زندگي ، اعم از زندگي فقهي . عبادي ، اجتماعي و سياسي و ... است و اين چيزي است كه خود حضرت فرمانش را صادر فرموده است اينجاست كه صحت قول من به ولايت فقيه اثبات مي شود .



14-‌ ايجاد زمينه براي آمدن امام زمان (عليه السلام) :

منظور از ايجاد زمينه صرفاً آمادگي شخصي نيست كه هر فردي موظف باشد خود را در بعد عقيدتي . اخلاقي و عملي آماده سازد ، بلكه مقصود آن است كه افراد صالح و ذي نفوذ ، مانند مراجع تقليد ودانشمندان ، خطيبان و صاحبان قلم ، دست به يك اقدام اصلاحي در جامعه بزنند ومردم را باتبليغات از خطر دشمنان آگاه كرده و به آثار وجودي امام زمان و بيان زندگي سعادتمندانه وشرافتمندانه در عصر ظهور توجه دهند و آنها رامهيا و آماده سازند و به تعبير نظامي در آماده باش كامل نگه دارند ، چرا كه هر ساعت امام زمان (عليه السلام) ظهور كرد آنان آماده باشند يعني سردمداران بايد طوري عمل كنند كه جامعه از هر جهت (عقيدتي ، فرهنگي ، اجتماعي ، سياسي ، نظامي و اقتصادي ) آماده ظهور حضرت وتشكيل حكومت واحد جهاني و اجراي فرامين ديني به طور كامل باشد . اين چيزي است كه در حديثي از پيامبر اكرم (صل الله عليه و اله) در مورد ملل شرق به آن اشاره شده است ، چنانكه فرمود : يخرج ناس من المشرق فيوطون للمهدي سلطانه ؛13 مردمي از مشرق زمين قيام مي كنند و زمينه ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) را فراهم مي سازند .

البته منظور اين نيست كه قبل از ظهور حضرت ، مردم آنچنان صالح شوند كه ديگر گرد هيچ گناه و خلافي نگردند تا گفته شود كه ديگر چه نيازي به آمدن حضرت است . بلكه ممكن است مردمي از لحاظ ديني يك زندگي صالح نداشته باشند ولي از لحاظ فكري و جهات ديگر آمادگي براي پذيرش يك حكوكت صالح را داشته باشند . مثل اينكه مردم ايران درطول مدت 15 سال تبعيدي امام خميني آمادگي پذيرش حكومت اسلامي و فرامين او را پيدا كردند . و امام آمد درحالي كه قبلاً در بين اين مردم بود .



15-‌ رعايت ادب :

به اين معنا كه حضرت مهدي را به نام صدا نزند ، بلكه با القاب شريفه ، مانند حجت . قائم ، مهدي ، صاحب الزمان و امثال آن خطاب كند .



16-‌ اظهار علاقه :

يكي از وظايف نه تنها علاقه شديد ومحبت قوي نسبت به آن حضرت است ، بلكه اظهار علاقه وشوق ديدار لازم است .



17-‌ ذكر فضايل ومناقب :

يكي از وظايف اين است كه انسان درهر جا و به هر مناسبتي كه سخني از امام زمان به ميان آورده مي شود، از فضايل ،مناقب ، معجزات ؟ كرامات و آثار وجودي او بگويد .



18-‌اظهار حزن :

يك شيعه شيفته دائم از فراق مولايش در غم واندوه به سر مي برد ، به گونه اي كه وقتي با ملاقات كني او را به طوري بيابي كه چيزي را از دست داده و محزون است . وقتي از او سوال شود كه چرا ناراحتي . به گونه اي بفهماند كه چگونه ناراحت نباشد عبدي كه مولايش ازاو روي گردان است .



19-‌ شركت در جلسات آن حضرت :

انسان وقتي به كسي علاقه مند باشد دلش مي خواهد در همه جا و ازهمه كس سخن نغز و دلپذير از محبوبش بشنود و هر جا سخن ازمحبوبش باشد . شركت كرده و گوش فرا مي دهد ، لذا بر يك شيعه امام عصر لازم است هر جا جلسه اي تشكيل مي شود كه سخن از فضايل ومناقب آن حضرت گفته مي شود ، حضور يابد واز فضايل امامش بشنود .



20-‌ تشكيل جلسات :

نه تنها در جلساتي كه ديگران تشكيل مي دهند شركت كند ، بلكه خود نيز اقدام به تشكيل جلسات براي آن حضرت نمايد و خطبا وگويندگان را براي بحث در مورد آن حضرت و ذكر فضايل ومناقب ا واز مردم براي شركت در جلسات دعوت كند .



21-‌ انتظار فرج آن حضرت :

از جمله وظايف شيعه انتظار ظهور و فرج آن حضرت است . در اين مورد . روايات بسياري وارد شده است ، گرچه مسأله انتظار، همانند ساير واژه هاي اسلامي از قبيل : زهد ، توكل و صبر و ... مورد سوء استفاده قرار گرفته و به معناي واقعي و مثبت خود بكار گرفته نشده ، غالباً انتظار به معناي منفي آن رواج دارد . ما انشاء الله در يكي از درسهاي آينده در مورد آن به تفصيل بحث خواهيم كرد .



22-‌ ترك توقيت :

نبايد براي آمدن امام وقت مشخص كرد و اگر كسي راديديم كه براي ظهور امام وقت مشخص كرد تكذيبش كنيم . چراكه از اين كار در روايات اهل بيت (عليه السلام) به شدت نهي شده و مكرر فرموده اند : كذب الوقاتون 14 .



23-‌‌رعايت حقوق امام زمان (عليه السلام):

از جمله وظايف آن است كه حقوق حقه امام زمان (عليه السلام) را ناديده نگيرد ، به عنوان مثال خمس , از جمله حقوق مالي آن حضرت است كه بر عهده صاحبان ثروت و مكنت قرار دارد ، حقي كه از جمله فروع دين است وبر هر فرد لازم است براي خود حساب سال مالي داشته باشد و در پايان هر سال به حساب مالش برسد و اگر مازاد بر مونه زندگي خود داشت بايد خمس آن را به دست نواب عام آن حضرت و يا به اجازه آنها به مصرف برساند ، ولي متأسفانه اكثريت جامعه شيعه اهل حساب سال مالي نيستند و اهل سنت به تبعيت از خلفاي مورد قبول خود اساساً به خمس معتقد نيستند .

البته حقوق امام بر رعيت منحصر به حقوق مالي نيست ، حقوق مالي يكي از حقوق هاست . چنانكه حضرت علي (عليه السلام) فرمود :  يا ايها الناس ان لي عليكم حقاً و لكم علي حق ... و اما حقي عليكم فالوفاء بالبيعه و النصيحه في المشهد و المغيب ، والاجابه حين ادعوكم و الطاعه حين آمركم 15 ؛ اما حق من بر شما اين است كه در بيعت خويش با من وفادار باشيد ودر آشكار ونهان خيرخواه من باشيد و هر وقت شما را بخوانم اجابت كنيد و هرگاه فرمان دادم اطاعت نماييد .

چنانكه ملاحظه مي كنيد امام (عليه السلام) در اين چند جمله به چهار حق اساسي اشاره فرموده است . همين كه معتقد به امامت امام عصر شديم بايد براي هميشه بر اين عقيده باقي بمانيم ، بادهاي تند مخالف ما را نلرزاند و دعوتهاي باطل ما را از مسير امامت منحرف نكند وتنها در جلسات و از ديدگاه مردم طرفدار امام زمان نباشيم ، بلكه در پنهاني نيز به آن حضرت عشق بورزيم و براي سلامت و تعجيل فرجش دعاكنيم ، نسبت به دوستانش دوست و در مقابل دشمنانش بايستيم ، چنان آماده ومهيا شويم كه هر ساعت آن امام همام صداي انا بقيته الله  سر داد و ما فهميديم كه امام نياز به يار وياور دارد ، فوراً اجابت كنيم . در عصر غيبت نسبت به دستوراتش لبيك گويان بوده وتمامي فرمانش را اطاعت كنيم و سرانجام . حق امام بر رعيت تسليم بي چون و چرا در برابر او و مطيع محض بودن است .  اللهم و فقنا لما تحب وترضي  .



24-‌ احترام به منتسبين به امام زمان (عليه السلام) :

از جمله وظايف اين است كه كساني راكه منتسب به امام عصر (عليه السلام) هستند محترم شمرده و نسبت به آنها بخاطر امام زمان احترام خاصي قائل باشيم ، حال آن شخص نسبت جسماني به امام زمان داشته باشد ، مانند . سادات و يا نسبت روحاني ، مانند علما ، فقها كه نماينده اوهستند و طلاب علوم ديني كه سربازان آن حضرتند ومؤمنان كه دربين مردم معروف به امام زماني بوه و واقعاً علاقه مند به آن حضرت اند . چرا كه احترام به آنان بخاطر آن حضرت ، احترام به امام زمان است .



25-‌ توجه و تعظيم اماكن منتسب به امام زمان (عليه السلام) :

برخي اماكن كه از جهتي نسبت به امام زمان (عليه السلام) دارند : مانند مسجد سهله و مسجد اعظم در كوفه ، مسجد جمكران در قم و سرداب مقدسه در سامراء به دليل انتساب به آن حضرت در بين شيعه در طول تاريخ از قداست خاصي برخوردار بوده و شيفتگان آن حضرت چه بسا در اين اماكن مقدس به محضر امامشان شرفياب مي شدند ، مبتلايان رهايي يافته ، بيماران شفا گرفته ومحتاجان به حوايجشان مي رسيدند . لذا لازم است شيعيان نسبت به اين اماكن مقدسه توجه خاصي داشته باشند ، به آن مكانها بروند و آداب و دستوراتي كه در آن اماكن وارد شده . بجا آورنده كه شايد عزيز فاطمه (س) روزي پرده از چهره بردارد و ديدگان رمد ديده عاشقي را با ديدار جمالش نوراني فرمايد .



26-‌ رعايت حقوق برادران ديني :

كسي كه مي خواهد از شيعيان و ياران حضرت مهدي باشد بايد نسبت به حقوق برادران ديني خود همت بگمارد و بي مبالات نباشد ، چرا كه رعايت ديگران از اهم وظايف است . در اينكه حقوق برادران ديني نسبت به يكديگر چيست ؟ و به چه تعداد است ؟ خود نياز به بررسي جداگانه دارد . ما در اينجا صرفاً به نقل يك روايت از امام صادق (عليه السلام) اكتفا مي كنيم . منظور ما تنها اين است كه يك شيعه منتظر نمي تواند به گونه اي زندگي كند كه حقوق ديگران بر عهده اش باشد ، زيرا چنين كسي نمي تواند به عنوان يار و ياور آن حضرت شناخته شود .

 معلي بن خنيس  مي گويد : به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم حق مسلمان بر مسلمان چيست ؟ فرمود ، هفت حق واجب است كه اگر يكي از آنها راتباه كند از ولايت و اطلاعت خداوند خارج شده و خداوند از او بهره (طاعت و بندگي ) ندارد .

عرض كردم آنها چيست ؟ فرمود ، من بر تو نگرانم ، مي ترسم آنها راتباه سازي و بداني و عمل نكني . عرض كردم لا قوه الا بالله  فرمود : آسانترين آنها اين است كه :

1-‌ هر آنچه براي خود دوست داشته و مي پسندي براي برادر مسلمانت بپسندي وبراي او نپسندي آنچه برا ي خود نمي پسندي .
2-‌ از ناراضي وخشمگين كردن برادر مسلمانت پرهيز كني و آنچه مورد رضايتش مي باشد انجام دهي و اوامرش را اطاعت نمايي .
3-‌ با جان و مال و دست و پايت او را ياري كني .
4-‌ چشم و راهنما و آئينه او باشي .
5-‌‌ تو سير نباشي و او گرسنه ، تو سيراب نباشي و او تشنه و تو پوشيده نباشي و او برهنه .
6-‌ اگر داراي خدمتكار باشي و برادر مسلمنانت خدمتكار نداشته باشد ، بر توواجب است كه خدمتكارت را بفرستي تا لباسهاي او را بشويد و غذايش را آماده كند و فرشش را بگستراند .
7-‌ او را از مسئوليتهاي سوگندهايش رها ساز ي ودعوتش را اجابت كني ، در بيماري او را عيادت نمايي ، بر جنازه اش براي تشييع ،حاضر شوي ، اگر دانستي او حاجتي دارد در اداي حاجت اوشتاب كني ، تأخير در رواي حاجتش نكني كه او اظهار آن كند . بكله زودتر براي رفع نيازش بپردازي .

سپس امام صادق فرمود : وقتي كه چنين كردي دوستي خود را به دوستي او و دوستي او را به دوستي خود پيوند داده اي . 16

اين است كه گفته ايم يكي از وظايف مؤمن و شيفته امام عصر (عليه السلام) رعايت حقوق برادران ايماني است .



27-‌ ترك تسميه :

از جلمه وظايف دوستان اين است كه امام را با نام نخوانند . بلكه با القاب شريفه نام ببرند . در اين مورد . رواياتي وارد شده كه بردن نام حضرت را ممنوع دانسته است . معمولاً در توجيه اين دستور مي گويند : براي حفظ جان و سلامت امام چنين دستوري داده شده است . اگر فلسفه اين دستور اين باشد . معلوم است كه امروزه اين تقيه و ترس معنا ندارد . چراكه كسي به امام دست رسي ندارد و اين حكم مخصوص زمان امام عسكري و حداكثر دوران غيبت صغراست كه در آن زمانها حكام بني عباس در صدد دستگيري امام بودند، تا حدي كه دوستان امام را نيز تحت فشار قرار مي دادند كه چون از جايگاه امام باخبريد بايد ما را آگاه نماييد . اما امروزه كه احدي از مكان او خبر ندارد ، اگر به القاب نيز خوانده شود باز مقصود معلوم است . ظاهراً‌ اين دستور جاري نباشد، و ما طبق روال معمول كه همه كس ترك تسميه را از وظايف دانسته اند نوشته ايم . 17



برگرفته از کتاب سيماي آفتاب

 


پي نوشت:

1- مفاتيح الجنان، اعمال شبهاي قدر.

2- منتخب الاثر، ص 503 به نقل از مصباح المتهجد ذيل دعاي اللهم عرفني نفسک.

3- کمال الدين، ص 337.

4- مکيال المکارم، ج 2، ص 157.

5- بحارالانوار، ج 51، ص 143 .

6- طبرسي،احتجاج، ج 2، ص 284 .

7- ر.ک: کمال الدين، ص 352 تا ص 357؛ غيبت شيخ طوسي؛ ص 104 تا ص 108 و بحارالانوار،
ج 51؛ ص 219، حديث 9 .

8- امامت و مهدويت، فروغ ولايت در دعاي ندبه؛ ج 1، ص 261 .

9- ر.ک: مکارم شيرازي، مهدي انقلابي بزرگ، چاپ ششم، ص 82 به بعد .

10- احتجاج، ج 2، ص 283 .

11- همان، ص 263 .

12- کافي؛ ج 1، باب اختلاف حديث، حديث10، ص 54 .

13- کنز العمال، حديث38675 .

14- منتخب الاثر، ص 463 .

15- نهج البلاغه، خطبه34 .

16- اصول کافي، ج 2، ص 169 .

17- براي توضيح بيشتر ر.ک: به انوارنعمانيه، ج 2، ص 52، بحارالانوار؛ ج 51، ص 31 به
بعد .

18- الزام الناصب، ج 1، ص 271 .

19- الزام الناصب، ج 1، ص 271 .

20- دادگستر جهان، ص 125 به نقل از الزام الناصب، ج 1، ص 271 .

21- الزام الناصب، ج 1، ص 271 .



ولايت در زمان غيبت‏ حضرت ولى عصر(عج)

ولايت در زمان غيبت‏ حضرت ولى عصر(عج)

 آيت الله جواد آملى

برهان عقلى بر ضرورت ولايت فقيه در عصر غيبت نظير برهان بر نبوت و امامت است. زيرا آنچه كه اثبات كننده نبوت عامه است، يكى نياز بشر به قوانين الهى است، و ديگر نياز به وجود فردى است كه به دليل مسانخت و هم جنسى با انسانها، ضمن اسوه بودن، توان تدبير و اجراى همه قوانين الهى را داشته باشد. وگرنه اگر جامعه بشرى نياز به قانون الهى نداشته باشد، و يا آن كه قوانين الهى به تنهايى براى اداره زندگى اجتماعى، آنچنان كه مقتضاى حيات انسانى است، كفايت نمايند، ضرورتى براى نبوت اثبات نخواهد شد.

دليل مطلب اين است كه در صورت بى‏نيازى نسبت به قوانين الهى، دليل ارتباط انسان با خداوند منتفى مى‏گردد، و در صورت كفايت قوانين الهى براى گذران حيات اجتماعى، راهى براى اثبات نبوت باقى نمى‏ماند. زيرا اگر قوانين به تنهايى براى رفع حاجت‏هاى زندگى انسانى كفايت كنند، فرشتگان نيز مى‏توانند از راه الهام، عهده‏دار ابلاغ اين قوانين گردند، به طورى كه هر فرد صالحى به قانونى از قوانين الهى آشنا گردد. گرچه همين معنا به نوبه خود سهمى از نبوت محسوب مى‏گردد.

بنابراين سر اين مطلب كه نبى حتما بايد انسانى از جنس ديگران باشد، اين است كه فرشته نه اسوه آدميان است، و نه مدير و مدبر امور اجتماعى انسان.

اثبات امامت عامه نيز با همان دو اصل يعنى احتياج انسان به قوانين الهى، و نياز به رهبرى اجتماعى است، زيرا هر چند كه با رحلت پيامبر اسلام صلى الله عليه و اله و سلم تشريع قوانين الهى به اتمام مى‏رسد، ليكن بسيارى از عمومات و اطلاقات، تخصيص و يا تقييد يافته، و علم به آنها در نزد كسى است كه به منزله جان نبى، در ارتباط باطنى با نبى اكرم صلى الله عليه و اله و سلم مى‏باشد. از اين رو بعد از رحلت پيامبر نياز به شخصى است كه هم آگاه به قوانين اسلامى باشد، و هم عهده دار ولايت و سرپرستى اجتماع باشد.

و اما در زمان غيبت بعد از آن كه بيان مقيدات و مخصصات شريعت نبوى به حد نصاب رسيد، ديگر كمبودى در بخش قوانين احساس نمى‏شود. ليكن اين مقدار، جوامع انسانى را از انسان قانون شناس و امينى كه عهده دار سرپرستى و اجراى قوانين باشد، بى‏نياز نمى‏كند. اين نياز همان امرى است كه ضرورت ولايت فقيه عادل مدير و مدبر را در زمان غيبت امام زمان عليه السلام اثبات مى‏نمايد.

از مقايسه مقدمات براهينى كه بر نبوت و امامت عامه اقامه مى‏شود با آنچه كه ضرورت ولايت فقيه را اثبات مى‏نمايد، تفاوتى كه در نتايج اين براهين وجود دارد دانسته مى‏شود. زيرا در دو برهان اول يكى از دو اصلى كه مثبت ضرورت نبوت و يا امامت است، احتياج به اصل تشريع قوانين الهى و يا آگاهى و علم به خصوصيات اين قوانين مى‏باشد، ليكن در برهان اخير، با پايان گرفتن تشريع در طول حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و با تبيين خصوصيات قوانين الهى توسط وارثان علوم نبوى، آنچه كه اين احتياج را رفع مى‏كند حاصل است، از اين رو تنها امرى كه براى اثبات ولايت فقيه بدان تمسك مى‏شود، همان اصل دوم، يعنى نياز به ولايت و رهبرى كسى است كه ضامن اجراى قوانين باشد.

نتيجه متفرع بر اين اصل اين است كه حوزه مسؤوليت ولايت فقيه همان گونه كه در مباحث قبلى نيز بدان اشارت رفت، تنها در محدوده اجراى احكام است. در حاليكه نبى و امام علاوه بر اجرا، عهده‏دار ابلاغ شريعت و يا تبيين مقيدات و مخصصات قوانين الهى نيز مى‏باشند. بنابراين هرگز به وسيله ولى فقيه، در احكام الهى حكمى افزوده و يا كاسته نمى‏شود. و اگر در مواردى حكم ولى فقيه، مقدم بر حليت‏يك حلال و يا حرمت‏يك حرام مى‏باشد، اين از باب تقييد يا تخصص حكم الهى نيست، بلكه از باب حكومت برخى از احكام الهى بر بعضى ديگر است.

به عنوان مثال حكم مرحوم ميرزاى شيرازى به حرمت استعمال تنباكو به اين بيان كه: «اليوم استعمال تنباكو باى نحو كان در حكم محاربه با امام زمان - عليه السلام - است‏»، از باب تقييد و يا تخصيص قاعده حليت نمى‏باشد، بلكه به مصداق آيه شريفه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» از باب حكومت‏حكم خداوند مبتنى بر ضرورت اطاعت از اولى الامر، بر ديگر احكام الهى است.

حكومت‏حكم به اطاعت از اولى الامر بر ديگر احكام، نظير حكومت مفاد قاعده «المؤمنون عند شروطهم‏» يعنى نظير حكومت وجوب رعايت‏شروط بر احكامى است كه محكوم به آنند، مانند اباحه خياطت و كتابت كه به شرط ضمن عقد ضرورت مى‏يابند. زيرا شخصى كه در ضمن عقد لازم، كتابت را شرط مى‏كند، گرچه عملا مباحى را واجب مى‏نمايد، ليكن به دليل آن كه دخالت و تصرف او در محدوده عمل است نه در محدوده قوانين، هرگز بر واجبى از واجبات الهى نمى‏افزايد. از اينرو اگر شرطى از محدوده عمل تجاوز كند، و در حوزه قانون گذارى تصرف نمايد، به دليل مخالفت با مقتضاى كتاب و سنت، و تجاوز به حريم قانونگذارى باطل مى‏شود.

به عنوان مثال، اگر كسى در ضمن عقد لازم، شرط بر عمل به خياطت و يا كتابت نكند، بلكه شرط حرمت‏يا وجوب اين دو را نمايد، بدين نحو كه در ضمن عقد بگويد، به شرط آن كه شما خياطت را واجب بدانيد، و يا آن كه كتابت را حرام نماييد در اين صورت، اين شرط به دليل ورود به منطقه قانونگذارى باطل مى‏باشد. مثال ديگرى كه مى‏تواند تفاوت دخالت در محدوده عمل و تصرف در محدوده قانونگذارى را بيان كند، مثالى است كه در مورد احكام ثانويه مطرح است. زيرا در مورد احكام ثانويه نيز اگر تصرفى واقع مى‏شود، در محدوده اجراء و عمل است نه قانونگذارى. مثلا بيمارى كه راه علاجش منحصر به مصرف داروى نجس و حرام است، طبيب در هنگام تجويز دارو، هرگز نمى‏تواند به بيمار بگويد من اين دواى آلوده را حلال مى‏كنم، چنانكه بيمار نيز نمى‏تواند حكم به حليت آن دارو را از طبيب دريافت نمايد. آنچه كه طبيب و مريض بر آن ماذونند، بيان ضرورت مصرف دارو جهت صحت و دستور عملى به مصرف آن است.

ولايت ولى فقيه نيز همانند آنچه كه در مساله شروط و يا در محدوده احكام ثانويه گفته شد مى‏باشد. فقيه جامع الشرائط هيچ گاه و در هيچ حالتى اذن دخالت در محدوده قانونگذارى را ندارد، بلكه آنچه كه او انجام مى‏دهد اجراى قوانين است. پس اگر قوانين در هنگام اجرا بدون تزاحم قابل عمل باشند، مطابق آن فرمان خواهد داد اما اگر اجراى قوانين به تزاحم منجر شد همان گونه كه طبيب براى حفظ مصالح اشخاص، شرب داروى حرام را تجويز مى‏نمايد، ولى فقيه نيز براى حفظ نظام اسلامى، بر انجام آنچه كه اهم است دستور مى‏دهد، و در عين حال حكم هر واقعه براى غير مورد تزاحم به همان حال اولى باقى، است، چنانكه حكم آن داروى حرام براى غير مضطر، به حرمت اصلى خويش باقى است.

پس ضرورت ولايت فقيه به همان برهان كه ضرورت نبوت و امامت عامه را اثبات مى‏كند، ثابت مى‏شود، با اين تفاوت كه آن برهان معروف، ضرورت نبوت و ولايت را از دو جهت، وليكن ضرورت ولايت فقيه در عصر غيبت را از يك جهت اثبات مى‏نمايد.

و به دليل همين امتياز است كه عمومات و اطلاقات كتاب و سنت، و هم چنين مخصصات و مقيدات شريعت را از نبى اكرم صلى الله عليه و اله و سلم و اهل بيت عصمت و طهارت - عليه السلام - كه وارثان علوم نبوى هستند اخذ مى‏نماييم، و حال آن كه از غير آن بزرگواران جز انتظار عمل به مقتضاى آنچه كه از جانب آنان مقرر شده است، نداريم.

نكته ‏اى كه در پايان اين برهان، تذكر آن لازم است اين است كه آنچه از شواهد نقلى ذكر شد، از جهت تقريب مطلب به ذهن است، والا برهان عقلى محض، در صورتى كه آمادگى ذهنى براى دريافت آن وجود داشته باشد نيازى به شواهد نقلى ندارد.

نواب اربعه

نواب اربعه

در زمان غيبت صغرى چهارتن از بزرگان شيعه وكيل و سفير و نايب خاص امام زمان عليه السلام بودند كه خدمت آن حضرت مى‏رسيدند و وكالتشان به خصوص مورد تاييد بود و پاسخهاى امام در حاشيه نامه‏هاى سوالى توسط آنان بدست مردم مى‏رسيد.

البته غير از اين چهار نفر وكلاى ديگرى هم از طرف امام عليه السلام در بلاد مختلف بودند كه يا بوسيله همين چهار نفر امور مردم را بعرض امام زمان عليه السلام مى‏رساندند و از سوى امام در مورد آنان توقيعهايى صادر شده بود (1) و يا به گفته مرحوم آيه الله سيد محسن امين سفارت اين چهار نفر سفارت مطلق و عام بوده ولى ديگران در موارد خاصى سفارت داشتد از قبيل «ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى‏» و «احمد بن اسحاق اشعرى‏» و «ابراهيم بن محمد همدانى‏» و «احمد بن حمزه بن اليسع‏» (2)

نواب اربعه به ترتيب عبارتند از:

1 - جناب ابو عمر و عثمان بن سعيد عمرى (به فتح عين و سكون ميم).

2 - جناب ابو جعفر محمد بن سعيد عمرى.

3 - جناب ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى.

4 - جناب ابوالحسن على بن محمد سمرى (بفتح سين و ميم)

«ابو عمر و عثمان بن سعيد» مورد اعتماد مردم و جليل القدر و وكيل حضرت هادى و حضرت عسكرى بود (3) و به امر امام عليه السلام متصدى كفن و دفن امام گرديد (4) وى در سامرا در محله عسكر سكونت داشت و به همين مناسبت‏به او نيز «عسكرى‏» گفته مى‏شد و براى آنكه ماموران دربارى پى به كارها و خدمات او نسبت‏به امام عليه السلام نبرند روغن فروشى مى‏كرد (5) و زمانى كه تماس با امام عسكرى (ع) براى شيعه مشكل بود اموال توسط او براى امام ارسال مى‏شد و جناب عثمان بن سعيد اموال را در ظرفهاى روغن مى‏ريخت و نزد امام مى‏برد (6)

«عثمان بن سعيد» پيش از وفات به فرمان امام عصر (عج) فرزند خود «ابو جعفرمحمد بن عثمان‏» را به جانشينى خود و نيابت امام معرفى كرد.

«محمد بن عثمان‏» نيز همچون پدر از بزرگان شيعه و در تقوى و عدالت و بزرگوارى مورد اعتماد و احترام شيعيان بود و قبلا نيز حضرت عسكرى عليه السلام نسبت‏به او و پدرش اظهار اعتماد و اطمينان فرموده بود و مرحوم شيخ طوسى مى‏نويسد شيعه بر عدالت و تقوى و امانت او اتفاق داشتند (7) .

پس از در گذشت نائب اول جناب «عثمان بن سعيد» توقيعى (8) از جانب امام زمان عليه السلام در مورد وفات او و نيابت فرزندش «محمد» صادر شد.

«عبد الله بن جعفر حميرى‏» مى‏گويد از محمد بن عثمان پرسيدم صاحب الامر را ديده‏اى؟

فرمود: آرى و آخرين ملاقاتم با او كنار بيت الله الحرام بود كه مى‏گفت «اللهم انجز لى ما وعدتنى‏» (9) و نير او در در مستجار (10) ديدم كه مى‏گفت «اللهم انتقم بى اعدائى‏» (11)

و نيز محمد بن عثمان مى‏فرمود: صاحب الامر (ع) هر سال در حج‏حاضر مى‏شود او مردم را مى‏بيند و مى‏شناسد و مردم او را مى‏بينند ولى نمى‏شناسند. (12)

محمد بن عثمان براى خود قبرى ترتيب داده و آنرا با ساج (نوعى پارچه و لباس) پوشانده بود و روى آن آياتى از قرآن كريم و اسامى ائمه اطهار را نوشته بود و هر روز داخل آن مى‏شد و يك جزو از قرآن را قرائت مى‏كرد و بيرون مى‏آمد (13)

اين بزرگوار پيش از مرگ از روز وفات خود خبر داد و در همان روز در گذشت (14) و پيش از رحلت گروهى از بزرگان شيعه نزد او آمدند و «ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى‏» را به امر امام زمان عليه السلام براى سفارت و ارتباط با امام معرفى كرد و فرمود او قائم مقام من است‏به او مراجعه كنيد (15)

جناب ابو جعفر محمد بن عثمان عمرى در سال 305 هجرى قمرى رحلت كرد (16) رحمه الله عليه رحمه واسعه.

حسين بن روح نوبختى

جناب ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى نزد موافق و مخالف عظمت و بزرگى ويژه‏اى داشت و به عقل و بينش و تقوى و فضيلت مشهور بود و عموم فرقه‏هاى مختلف مذهبى به او توجه داشتند در زمان نائب دوم محمد بن عثمان عمرى و از جانب او متصدى پاره‏اى از امور بود در ميان ياران ويژه محمد بن عثمان «جعفر بن احمد بن متيل قمى » بيش از ديگران با او خصوصى و مرتبط بود چنانكه حتى در اواخر زندگى محمد بن عثمان غذاى او در خانه جعفر بن احمد و پدرش تهيه مى‏شد و ميان اصحاب نائب دوم احتمال جانشينى «جعفر بن احمد بن متيل) از ديگران بيشتر بود در آخرين ساعات زندگى و بهنگام احتضار محمد بن عثمان جعفر بن احمد بالاى سر او و حسين بن روح پايين پايش نشسته بودند (17) محمد بن عثمان به جعفر بن احمد رو كرد و فرمود: مامور شده‏ام كه امور را به ابوالقاسم حسين بن روح واگذار نمايم.

جعفر بن احمد از جا برخواست و دست‏حسين بن روح را گرفت و او را بالاى سر محمد بن عثمان نشاند و خود در پايين پاى او نشست. (18)

ابوالحسن سمرى

مؤلف كتاب «منتهى المقال‏» درباره نائب چهارم جناب ابوالحسن على بن محمد سمرى مى‏نويسد: «جلالت قدر او آنچنان زياد است كه نيازى به توصيف ندارد» (19) .

آن بزرگوار به فرمان امام عصر ارواحنا فداه پس از جين بن روح عهده دار نيابت امام (ع) و رسيدگى به امور شيعيان گرديد.

مرحوم محدث قمى مى‏نويسد: ابوالحسن سمرى روزى به جمعى از مشايخ كه نزد او بودند فرمود خداوند به شما در مصيبت على بن بابويه قمى اجر عنايت فرمايد در اين ساعت از دنيا رفت.

آنان ساعت و روز و ماه را ياد داشت كردند 17 يا 18 روز بعد خبر رسيد كه در همان ساعت على بن بابويه قمى در گذشته است (20)

«على بن محمد سمرى‏» در سال 329 هجرى در گذشت (21) و پيش از وفاتش گروهى از شيعان نزد او گرد آمدند و پرسيدند پس از تو چه كسى جانشين تو خواهد بود؟

پاسخ داد: من مامور نشده‏ام در اين مورد به كسى وصيت كنم (22)

و نيز توقيعى را كه از سوى امام غائب عليه السلام در اين باره صادر شده بود به شيعيان نشان داد آنان از روى توقيع استنساخ كردند.

پى‏نوشتها:

(1) المهدى ص 182.

(2) اعيان الشيعه، ج 4 بخش سوم، ص 21

(3) منتهى المقال - المهدى ص 181

(4 و 5) اعيان الشيعه، ج 4 بخش سوم، ص 16.

(6) بحار، ج 51 ص 344.

(7) بحار ج 51 ص 345 - 346 غيبت‏شيخ طوسى، ص 216 و 219 الكنى والالقاب، ج 3 ص 230.

(8) «توقيع‏» يعنى حاشيه نويسى و اصطلاحا به دستورات و نامه‏هاى خلفا و پادشاهان نيز گفته مى‏شد و در كتب علماى شيعه به نامه‏ها و فرمانهايى كه در زمان غيبت از طرف امام غائب به شيعيان رسيده «توقيعات‏» مى‏گويند.

(9) بحار، ج 51، ص 351

(10) مستجار محلى است نزديك ركن يمانى و مقابل در كعبه و جائى است كه گنهكاران به آنجا پناه مى‏برند.

(11) بحار، ج 51، ص 351

(12) بحار، ج 51، ص 351

(13) الكنى و الالقاب چاپ نجف ج 3 ص 267 - 268

(14) الكنى و الالقاب ج 3 ص 268

(15) بحار ج 51، ص 354 - 355، غيبت‏شيخ طوسى، ص 326 - 327.

(16) بحار ج 51، ص 352

(17) بحار ج 51، ص 353 - 354

(18) بحار ج 51، ص 354

(19) منتهى المقال

(20) الكنى و الالقاب، ج 3 ص 231 - بحار، ج 51 و ص 361.

(21) غيبت‏شيخ طوسى، ص 242 - 243.

(22) بحار ج 51، ص 360.

اين‌ ماييم‌ كه‌ غايبيم‌

اين‌ ماييم‌ كه‌ غايبيم‌

آيت‌الله جوادي‌ آملي‌

جريان‌ مهدويت‌، نظير پنج‌ جريان‌ ديگري‌ است‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ مطرح‌ كرده‌ و از حكم‌ عام‌ آن‌ پنج‌ جريان‌ جدا نيست‌. اين‌ جريان‌ خمسه‌ عبارت‌ از ربوبيت‌، نبوت‌، امامت‌، روحانيت‌ و ايمان‌ است‌. قرآن‌ كريم‌ ذكر مي‌كند كه‌ وقتي‌ هر كدام‌ از اين‌ پنج‌ جريان‌ در جامعه‌ مطرح‌ شده‌ است‌، عده‌اي‌ در برابر اينها موضع‌ گرفته‌، انكار و نفي‌ كرده‌اند، اول‌ اعراض‌ و بعد اعتراض‌ كرده‌اند و سپس‌ به‌ معارضه‌ برخاسته‌اند. ولي‌ صاحب‌ آن‌ سمت‌، تلاش‌ و پيگيري‌ داشت‌ و اين‌ را در جامعه‌ تثبيت‌ كرد. نكول‌ اينها به‌ قبول‌ و انكارشان‌ به‌ اقرار تبديل‌ شد، گفتند چنين‌ چيزي‌ حق‌ است‌ لكن‌ مصداقش‌ ماييم‌، نه‌ آنكه‌ شما مي‌گوييد!

در تمام‌ پنج‌ جريان‌، اين‌ بحث‌ مطرح‌ بود.
جريان اول‌ ‌ ربوبيت‌ بود كه‌ انبيا(ع‌) مسئله‌ ربوبيت‌ خداي‌ سبحان‌ را مطرح‌ كردند كه‌ جامعة‌ بشري‌ نيازمند پرورنده‌، سيد، مالك‌، مولا و رب‌ است‌. اينها در برابر تفكر ربوبيت‌ ايستادند و گفتند: «ما ربّ العالمين‌؟» 1 ، اين‌ رب‌العالمين‌ كه‌ شما (موسي‌ و هارون‌) ما را به‌ آن‌ دعوت‌ مي‌كنيد، كيست‌؟ تعبير به‌ «ما» كردند، نگفتند «من‌ ربّ العالمين‌» ، گفتند: «ما ربّ العالمين‌؟» وقتي‌ موسي‌ كليم‌(ع‌) با برهان‌ ثابت‌ كرد «ربنّا الذي‌ أعطي‌ كلّ شي‌ء خلقه‌ ثمّ هدي‌» 2 آن‌ برهان‌ را با معجزه‌ تثبيت‌ كرد، دستگاه‌ فراعنة‌ مصر، ربوبيت‌ را پذيرفتند و قبول‌ كردند كه‌ جامعة‌ بشري‌ محتاج‌ ربّ است‌ ولي‌ گفتند آن‌ ربّ ماييم‌! «أنا ربّكم‌ الاعلي‌» 3 «ما علمت‌ لكم‌ من‌ إله‌ غيري‌» 4 ، يعني‌ اول‌ اعراض‌ و اعتراض‌ و معارضه‌ بود، بعد كه‌ اين‌ تفكر جا افتاد جعل‌ بدل‌ شد و ربّ نما را به‌ جاي‌ ربّ گذاشتند.

جريان‌ دوم‌ جريان‌ نبوت‌ و رسالت‌ انسان‌ كامل‌ از طرف‌ ذات‌ اقدس‌ اله‌ است‌. وقتي‌ انسانهاي‌ صالح‌ و سالك‌، مدعي‌ نبوت‌ و رسالت‌ بودند. اينها مي‌گفتند مگر بشر مي‌تواند پيام‌آور از طرف‌ خدا و رابط‌ بين‌ خلق‌ و خدا باشد. اگر رسالتي‌ هست‌ مال‌ فرشته‌ها است‌. بشر اين‌ سمت‌ را ندارد، وقتي‌ با برهان‌ و معجزه‌، مسئلة‌ نبوت‌ تثبيت‌ شد، اينها ناچار شدند از انكار به‌ اقرار منتقل‌ شوند و قبول‌ كنند كه‌ بشر مي‌تواند پيامبر باشد و جامعه‌ هم‌ نيازمند پيامبر است‌. ولي‌ گفتند، پيامبر شما نيستيد، مثلاً «مسيلمه‌» است‌! آمار متنبّيان‌ كم‌تر از آمار انبيا نيست‌. اگر 124 هزار يا كم‌تر يا بيشتر نبي‌ از طرف‌ ذات‌ اقدس‌ اله‌ براي‌ اصلاح‌ فرد و جامعه‌ مأموريت‌ پيدا كرده‌اند، به‌ همان‌ رقم‌ و عدد، متنبّي‌ داريم‌؛ «لكلّ موسي‌ فرعون‌» همين‌جاست‌.

جريان‌ سوم‌ جريان‌ امامت‌ و خلافت‌ است‌. وقتي‌ رسول‌ خدا(ص‌) رحلت‌ كرده‌ است‌، جانشين‌ دارد. براي‌ تعيين‌ جانشين‌ هم‌ غدير و امثال‌ غدير تشكيل‌ شده‌ است‌. اينها در درجه‌ اول‌ منكر مسئله‌ خلافت‌ نصبي‌ و امثال‌ ذلك‌ مي‌شدند و مي‌گفتند چنين‌ چيزي‌ در كار نيست‌ و پيامبر كسي‌ را به‌ عنوان‌ خليفه‌ نصب‌ نكرده‌ است‌. اين‌ همان‌ مردم‌ سالاري‌ است‌ و ديگر مردم‌سالاري‌ ديني‌ نداريم‌، هر كس‌ را مردم‌ انتخاب‌ كردند، مشروعيت‌ و مقبوليتش‌ هر دو به‌ دست‌ مردم‌ است‌. اين‌ همان‌ است‌ كه‌ عامه‌ مي‌گويند كه‌ اجماع‌ مردم‌ حجت‌ است‌. به‌ گفتة‌ مرحوم‌ شيخ‌ انصاري‌: «هوالاصل‌ لهم‌ و هم‌ الاصل‌ له‌» همين‌ است‌. هر كه‌ را مردم‌ انتخاب‌ كردند رهبر جامعه‌ مي‌شود. امامت‌ به‌ آن‌ معنا كه‌ معصوم‌ و منصوص‌ باشد نيست‌!
اينها مسئله‌ امامت‌ را خيلي‌ نازل‌ كردند و آن‌ را پايين‌ آوردند. عصمت‌ را انكار كردند تا خودشان‌ بتوانند به‌ جاي‌ پيامبر بنشينند و همين‌ كار را هم‌ كردند. بعد از اين‌ بود كه‌ جامعه‌ فهميد. وقتي‌ وجود مبارك‌ رسول‌ اكرم‌(ص‌) كه‌ در مسائل‌ جزيي‌ وموارد اختلاف‌، خليفه‌ و جانشين‌ تعيين‌ مي‌كردند، چگونه‌ مي‌شود براي‌ حكومت‌ ديني‌، نظام‌ اسلامي‌، و اصل‌ دين‌ خليفه‌ تعيين‌ نكنند، آمدند و پذيرفتند كه‌ نصب‌، حق‌ است‌ ولي‌ منصوص‌، درباره‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) نيست‌! نسبت‌ به‌ ديگري‌ است‌!
سيدنا الاستاد، مرحوم‌ علامه‌ طباطبايي‌(ره‌) مي‌فرمودند: اخيراً ما به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ايم‌ هر روايتي‌ كه‌ در فضيلت‌ وجود مبارك‌ حضرت‌ امير پيدا شده‌، يقين‌ داريم‌ كه‌ مشابه‌ آن‌ درباره‌ اولي‌ و دومي‌ جعل‌ شده‌ است‌، منتظر بودند ببينند چه‌ فضيلتي‌ از طرف‌ پيامبر(ص‌) درباره‌ حضرت‌ امير(ع‌) هست‌، فوراً مشابه‌ اين‌ را براي‌ آنها جعل‌ مي‌كردند. اگر پژوهشگري‌ جست‌وجو كند، پيدا مي‌كند. پس‌ اينها اول‌ جريان‌ منصوص‌ بودن‌ و منصوب‌ بودن‌ را نمي‌پذيرفتند بعد كم‌كم‌ ديدند كه‌ جامعه‌ مي‌پرسد، چگونه‌ مي‌شود آن‌ كسي‌ كه‌ عقل‌ كل‌ است‌، امور را رها كند؟ اينها هم‌ گفتند: بله‌، درست‌ است‌، ولي‌ منصوص‌ و منصوب‌ زيد است‌ نه‌ عمرو.

چهارمين‌ جريان‌ جريان‌ روحانيت‌ است‌ كه‌ وجود مبارك‌ پيامبر(ص‌) فرمود و ائمه‌(ع‌) نيز فرمودند: علما وارثان‌ انبيا هستند 5 . حالا بحث‌ لفظي‌ نيست‌ كه‌ علما هستند يا روحانيون‌؟ شما بگوييد علما، آن‌ كه‌ مي‌گويد اسلام‌ منهاي‌ روحانيت‌، نمي‌گويد عالمان‌ دين‌، حوزه‌ها و مراجع‌ باشند ولي‌ به‌ نام‌ علما باشند نه‌ به‌ نام‌ روحانيت‌. او با اصل‌ جريان‌ مخالف‌ است‌ نه‌ اين‌ كه‌ اسمش‌ عوض‌ شده‌ باشد. مي‌گويند: خدا كه‌ واسطه‌ نمي‌خواهد. بله‌! خدا واسطه‌ نمي‌خواهد، ولي‌ معلم‌ مي‌خواهد يا نه‌؟! مفسر مي‌خواهد يا نه‌؟! مبين‌ مي‌خواهد يا نه‌؟! در جريان‌ چهارم‌، تا جايي‌ كه‌ امكان‌ داشت‌، با مسئله‌ روحانيت‌ و علماي‌ دين‌ و امثال‌ ذلك‌ مبارزه‌ كردند، بعد ديدند كه‌ نه‌! نمي‌توان‌ گفت‌ مكتب‌، مفسر، مبين‌ و مبلغ‌ نمي‌خواهد، و اين‌ نياز، ضرورت‌ جامعة‌ ديني‌ و اسلامي‌ است‌، پذيرفتند كه‌ چنين‌ چيزي‌ بايد باشد. منتها علماي‌ دربار را ساختند، وعاظ‌ سلاطين‌ درست‌ كردند و گفتند: اينها علماي‌ راستين‌ هستند. اين‌ علماي‌ مشايخ‌ و خود فروخته‌هاي‌ درباري‌ يا مسئله‌ بلعم‌ باعورا كه‌ قرآن‌ كريم‌ مطرح‌ مي‌كند، از همين‌ قبيل‌ هستند.

جريان‌ پنجم‌ جريان‌ ايمان‌ است‌. در جامعه‌ افرادي‌ هستند كه‌ به‌ خدا، قيامت‌، وحي‌، نبوت‌، كتاب‌ و سنت‌ معتقدند. عده‌اي‌ در برابر ايمان‌، اعراض‌ و اعتراض‌ و معارضه‌ داشتند. گفتند: ايمان‌ چيست‌؟ بعد وقتي‌ ايمان‌ به‌ انبيا در جامعه‌ جا افتاد همين‌ها گفتند ما مؤمنيم‌ نه‌ شما! اينجا مسئله‌ نفاق‌ پديد آمد. نفاقي‌ كه‌ قرآن‌ مطرح‌ مي‌كند اين‌طور نيست‌ كه‌ مثلاً آنها واقعاً از اول‌ ايمان‌ را قبول‌ داشتند كه‌ بگويند ايمان‌ حق‌ است‌ و بعد منافق‌ شده‌ باشند. بيان‌ نوراني‌ اميرالمؤمنين‌(ع‌) در اين‌ باره‌ چنين‌ است‌: «ما أسلموا و لكن‌ استسلموا...» 6 . اينها كه‌ مسلمان‌ نشدند بلكه‌ به‌ ظاهر تسليم‌ شدند. يعني‌ ابوسفيان‌ و معاويه‌ و امثال‌ اينها، زندگيشان‌ به‌ دو بخش‌ تقسيم‌ شد، قبل‌ از فتح‌ مكه‌، كافر مطلق‌ بودند بعد از فتحه‌ مكه‌ منافق‌ مطلق‌ شدند. اينها لحظه‌اي‌ هم‌ مسلمان‌ نبودند و تا ممكن‌ بود در برابر ايمان‌ و مؤمنان‌ مبارزه‌ كردند. بعد وقتي‌ ديدند ايمان‌ در جامعه‌ حاكم‌ شد، گفتند: ما مؤمنيم‌!

اين‌ جريان‌ خمسه‌اي‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ ذكر مي‌كند شامل‌ جريان‌ مهدويت‌ هم‌ مي‌شود. در جريان‌ مهدويت‌، كم‌ نبودند عده‌اي‌ كه‌ مي‌گفتند چگونه‌ مي‌شود كسي‌ به‌ نام‌ امام‌ زمان‌ باشد و ظهور كند. بعد كم‌كم‌ مهدويت‌ شخصي‌، تبديل‌ به‌ مهدويت‌ نوعي‌ شد و مدعيان‌ فراواني‌ پيدا كرد. جريان‌ بابيت‌ و بهائيت‌ و امثال‌ ذلك‌ از اين‌ قبيل‌ است‌.
مي‌بايست‌ پژوهشگران‌ و محققان‌ بسيار ژرف‌انديشي‌ داشته‌ باشيد تا آنچه‌ را درباره‌ وجود مبارك‌ حضرت‌(ع‌) است‌ از هم‌ تفكيك‌ كنند. بايد مدعيان‌ رؤيت‌، بساطشان‌ را جمع‌ كنند، چون‌ افراد به‌ شدت‌ به‌ حضرت‌ علاقه‌مند و ارادتمندند، اگر كسي‌ ادعاي‌ رويت‌ كند و ظاهرالصلاح‌ هم‌ باشد ممكن‌ است‌ مقبول‌ قرار بگيرد و اين‌ مشكلات‌ فراواني‌ دارد. در جريان‌ رؤيت‌ بايد اين‌ كارها روشن‌ شود، خيلي‌ از موارد است‌ كه‌ انسان‌ بيمار دارد شفا پيدا مي‌كند يا گمشده‌اي‌ دارد، پيدا مي‌كند. اما آيا اينها به‌ وسيله‌ شخص‌ حضرت‌ است‌ يا اولياي‌ فراواني‌ كه‌ زير نظر حضرت‌ هستند و يا شاگردان‌ فراواني‌ كه‌ حضرت‌ دارد؟ يا اين‌ كه‌ يكي‌ از اولياي‌ خود را اعزام‌ مي‌كند؟ هيچ‌ برهاني‌ بر مسئله‌ نيست‌ كه‌ مثلاً آن‌ كسي‌ كه‌ شخص‌ گمشده‌ را به‌ منزل‌ مي‌رساند يا مشكل‌ كسي‌ را حل‌ مي‌كند، شخص‌ حضرت‌ باشد. اولياي‌ فراواني‌ در خدمت‌ و تحت‌ تدبير حضرت‌ هستند. حضرت‌ ممكن‌ است‌ به‌ يكي‌ از اينها دستور داده‌ باشند و آن‌ مشكل‌ حل‌ شود. در بعضي‌ از موارد آن‌ تمثلات‌ نفساني‌ را انسان‌ مشاهده‌ مي‌كند و خيال‌ مي‌كند واقعيت‌ است‌. اين‌ بخش‌ اول‌ كه‌ مشهود است‌ تمثلات‌ نفساني‌ بوده‌، بايد از واقعيت‌بيني‌ جدا شود.
در بخش‌ دوم‌ كه‌ حقيقتاً كسي‌ را مي‌بيند و مشكل‌ او حل‌ مي‌شود يا شفاي‌ مرضي‌ بوده‌ يا گمشده‌اي‌ را به‌ مقصد مي‌رساند؛ در اين‌جا نيز هيچ‌ برهاني‌ ندارد كه‌ حضرت‌ باشد يا شاگردي‌ از شاگردان‌ او. حضرت‌، شاگردان‌ فراواني‌ دارد. اين‌ سيصد و سيزده‌ نفري‌ كه‌ هستند الان‌ ممكن‌ است‌ افراد فراواني‌ باشند كه‌ تحت‌ تدبير آن‌ حضرت‌ مأموريتهايي‌ را انجام‌ مي‌دهند.
بخش‌ سوم‌ آن‌ است‌ كه‌ نظير مرحوم‌ بحرالعلوم‌ خدمت‌ خود حضرت‌ مي‌رسد. اين‌ را هم‌ بعضي‌ منكر هستند، ] ولي‌ [ اين‌ هيچ‌ استبعادي‌ ندارد، بلكه‌ امكان‌ هم‌ دارد. اما در اين‌ بخش‌ دو مسئله‌ وجود دارد: 1. فرد حق‌ ندارد بگويد من‌ خدمت‌ حضرت‌ رسيده‌ام‌؛ 2. ما حق‌ نداريم‌ قبول‌ كنيم‌. به‌ ما گفته‌اند كه‌ شما تكذيب‌ كنيد، يعني‌ نگوييد او دروغ‌ مي‌گويد، بلكه‌ اثر عملي‌ بار نكنيد، تكذيب‌، به‌ معناي‌ اين‌ كه‌ شما دروغ‌ مي‌گوييد و حضرت‌ غير قابل‌ ديدن‌ است‌، نيست‌.

چند وقت‌ قبل‌، چند نفري‌ از تهران‌ آمده‌ بودند ـ غالباً بانوان‌ بيش‌ از آقايان‌ به‌ مسئله‌ رؤيت‌ و خدمت‌ حضرت‌ رسيدن‌ و اين‌ مسائل‌ دل‌ مي‌سپارند ـ اينها به‌ قدري‌ ساده‌ بودند كه‌ خيال‌ مي‌كردند خدمت‌ حضرت‌ رسيدن‌، مثل‌ خدمت‌ يك‌ مرجع‌ رسيدن‌ است‌. نامه‌اي‌ آوردند كه‌ دوشنبه‌ كه‌ خدمت‌ حضرت‌ مي‌رسي‌! اين‌ نامه‌ را خدمت‌ حضرت‌ بده‌! اين‌ يك‌ آفتي‌ است‌، در چنين‌ زمينه‌اي‌ است‌ كه‌ «سيدعلي‌ محمد باب‌»ها رشد مي‌كنند.

امام‌(ع‌) وحيد دهر است‌، مثل‌ شمس‌ آسمان‌ است‌، همانطور كه‌ شما با دستتان‌ نمي‌توانيد به‌ آفتاب‌ برسيد، نمي‌توانيد به‌ اين‌ راحتي‌ به‌ امام‌ برسيد. در اين‌ فضا و بازار آشفته‌، نحله‌ها پيدا مي‌شود. «مِلَل‌» را انبيا(ع‌) آوردند و «نِحَل‌» را همين‌ها، اگر آمار متنبيان‌ كمتر از انبيا نيست‌، منحولها و مجعولها نيز كم‌تر از مثبت‌هاي‌ معقول‌ نيستند؟. حالا اگر شيادي‌ اينها را ببيند، چه‌ بازي‌ درمي‌آورد. اينها يكي‌ دو بار باورشان‌ مي‌شود و بعد، وقتي‌ كشف‌ خلاف‌ شد از اصل‌ برمي‌گردند. اين‌ قصه‌ را شما هم‌ گفته‌ايد و شنيده‌ايد كه‌ در روز مرگ‌ ابراهيم‌، پسر پيامبر(ص‌) خورشيد گرفت‌. عده‌اي‌ گفتند: مرگ‌ پسر پيامبر در آسمان‌ اثر كرده‌ است‌، پيامبر همه‌ را در مسجد جمع‌ كرد و فرمود: «إنّ الشمس‌ و القمر آيتان‌ من‌ آيات‌ الله... لاينكسفان‌ لموت‌ أحد» 7 . سوء استفاده‌ از ضعف‌ فهم‌ مردم‌ خطر فراواني‌ به‌ دنبال‌ دارد، چون‌ در اين‌ صحنه‌ آن‌ كس‌ كه‌ عوام‌تر و بازيگرتر است‌ پيروز است‌.
در سالهاي‌ دفاع‌ مقدس‌ در وجب‌ به‌ وجب‌ صحنه‌ جنگ‌، بسيجيها مي‌گفتند «يا اباصالح‌ المهدي‌» و كشور را حفظ‌ مي‌كردند. او كمك‌ مي‌خواهد، نه‌ مثل‌ اين‌ عوام‌ كه‌ مي‌گويد روز دوشنبه‌ خدمت‌ حضرت‌ مي‌رسي‌، نامه‌ را به‌ ايشان‌ بده‌.
دربارة‌ غيبت‌ حضرت‌ مهدي‌، اين‌ ماييم‌ كه‌ غايبيم‌، اعمي‌ از بصير غايب‌ است‌ نه‌ بصير از اعمي‌. اگر يك‌ نابينايي‌ دوست‌ خودش‌ را نمي‌بيند آن‌ دوست‌ غايب‌ نيست‌. اين‌ نابينا غايب‌ است‌. اين‌ چنين‌ نيست‌ كه‌ حضرت‌ غائب‌ باشد.

اصل‌ اميدواري‌ بشر به‌ آيندة‌ خوبي‌ كه‌ جز عدل‌ و احسان‌ چيزي‌ حكومت‌ نكند، در درون‌ همه‌ هست‌. يك‌ مقدار محققانه‌تر و علمي‌تر در فطرت‌ مسلمانها اين‌ است‌ كه‌ اينها به‌ دنبال‌ مهدي‌ منتظر موعودند، نه‌ مهدي‌ موجود موعود. اين‌ خصيصه‌، مال‌ شيعه‌ است‌ كه‌ او مهدي‌ موجود موعود را به‌ انتظار نشسته‌ است‌. اگر موجود موعود است‌، ما غير از انتظار و اميد، مسئله‌ مراقبه‌ و مرابطه‌ هم‌ داريم‌. ديگران‌ اميدوارند كه‌ در پايان‌ زندگي‌ و روزگار، يك‌ عصري‌ برسد كه‌ عدل‌ و احسان‌ حكومت‌ كند. خيلي‌ها در انتظار اين‌ عصر به‌ سر مي‌برند، اينها منتظر مهدي‌ موعودند. ما منتظر ظهور مهدي‌ موجود موعوديم‌ و غير از انتظار و اميد مسئله‌اي‌ به‌ نام‌ مراقبت‌ و مرابطه‌ هم‌ داريم‌ كه‌ آنها ندارند. اگر معتقديم‌ كه‌ يك‌ شخصي‌ امام‌ زمان‌ است‌ و ما بايد به‌ او تعهد بسپاريم‌ و او ولي‌ ماست‌، بايد مراقب‌ باشيم‌ كه‌ خلاف‌ نكنيم‌. اين‌ كه‌ فرمود: «و قل‌ إعملوا فسيري‌ الله عملكم‌ و رسوله‌ والمؤمنون‌» 8 . ائمه‌ هم‌ مي‌بينند، وجود مبارك‌ حضرت‌ نيز مي‌بيند. بايد مواظب‌ گفتارمان‌، رفتارمان‌، سيره‌ و صفتمان‌ باشيم‌، غير از مراقبه‌، مسئله‌ مرابطه‌ مطرح‌ مي‌شود. مراقبت‌ اين‌ است‌ كه‌ خلاف‌ نكنيم‌. مرابطه‌ اين‌ است‌ كه‌ علاوه‌ بر اين‌ كه‌ خلاف‌ نكنيم‌، خودمان‌ را نزديك‌ كنيم‌ و كمك‌ و فيض‌ بگيريم‌. نه‌ اين‌ كه‌ فقط‌ مواظب‌ باشيم‌ كه‌ نلغزيم‌، بلكه‌ رابطه‌ برقرار كنيم‌ كه‌ دستمان‌ را بگيرد. ذيل‌ آيه‌ كريمه‌ «يا أيّها الذين‌ آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا» 9 . اين‌ حديث‌ شريف‌ هست‌ كه‌ «رابطوا مع‌ إمامكم‌ المهدي‌ المنتظر» 10 . يعني‌ با او مرابطه‌ برقرار كنيم‌.


پي‌نوشتها :


* متن‌ سخنان‌ حضرت‌ آيت‌الله جوادي‌ آملي‌ در ديدار با اعضاي‌ ستاد برگزاري‌
گفتمان‌ مهدويت‌. برگرفته‌ از ويژه‌نامه‌ ششمين‌ گفتمان‌ مهدويت‌، هفته‌نامة‌ افق‌
حوزه‌، دوشنبه‌ 13 مهر 1383.

1. سوره‌ شعراء(26) آيه‌ 23.

2. سوره‌ نازعات‌(79) آيه‌ 24.

3. سوره‌ طه‌ ( ) آيه‌ 50.

4. سوره‌ قصص‌(28) آيه‌ 38.

5. محمدبن‌ يعقوب‌ كليني‌، الكافي‌، ج‌1، ص‌32، ح‌2.

6. نهج‌البلاغه‌، ص‌374 خطبه‌ 16.

7. محمدبن‌ يعقوب‌ كليني‌، همان‌، ج‌3، ص‌208، ح‌7.

8. توبه‌(9) آيه‌ 105.

9. سوره‌ آل‌ عمران‌(3) آيه‌ 200.

10. محمدبن‌ ابراهيم‌ نعماني‌، كتاب‌ الغيبه‌، ص‌199، ح‌12.

غيبت صغرى و كبرى

غيبت صغرى و كبرى

 

پس از شهادت امام يازدهم (عليه السلام) از سال 260 قمرى تا سال 329 يعنى حدود 69 سال دوره (غيبت صغرى) بود و از آن پس تا كنون و تا آنگاه كه امام قائم (عليه السلام) ظهور فرمايد دوره (غيبت كبرى) است.

در غيبت صغرى رابطه مردم با امام (عليه السلام) بكلى قطع نشد اما محدود بود و هر فردى از شيعه مى‏توانست ‏بوسيله (نواب خاص) كه از بزرگان شيعه بودند مشكلات و مسائل خود را بعرض امام برساند و توسط آنان پاسخ دريافت دارد و احيانا به حضور امام شرفياب شود اين دوره را مى‏توان دوران آمادگى براى غيبت كبرى دانست كه در آن ارتباط قطع شد و مردم موظف شدند در امور خود به نواب عام يعنى فقهاء و آگاهان به احكام شرع مراجعه كنند.

اگر غيبت كبرى يكباره و ناگهان رخ مى‏داد ممكن بود موجب انحراف افكار شود و ذهنها آماده پذيرش آن نباشد اما به تدريج و در طول مدت غيبت صغرى ذهنها آماده شد و بعد غيبت كامل آغاز گرديد و نيز ارتباط با امام توسط نواب خاص در دوران غيبت صغرى و همچنين شرفيابى برخى از شيعان به خدمت امام قائم (عج) در آن دوره مساله ولادت و حيات آن گرامى را بيشتر تثبيت كرد و اگر غيبت كبرى بدون اين مقدمات شروع مى‏شد شايد اين مسائل تا اين حد روشن نمى‏بود و ممكن بود براى برخى ايجاد ترديد و اشكال نمايد خداى متعال به حكمت‏خويش غيبت امام زمان (عج) را - همانطور كه از پيش پيامبر صلى اللّه عليه و آله و ائمه (عليهم السلام) خبر داده بودند - به دو گونه قرار داد غيبتى خفيفتر طى مدتى كوتاه‏تر جهت آمادگى براى غيبت كامل كه آن (غيبت صغرى) است و پس از آن غيبت ‏بزرگ و طولانى كه آن (غيبت كبرى) است تا بدين ترتيب پيروان اهل بيت (عليهم السلام) بر ايمان و پيروى خويش استوار و ثابت قدم بمانند و اعتقاد قلبى خود را نسبت ‏به امام خويش از دست ندهند و در انتظار او و فرج الهى بسر برند و در مدت غيبت‏به دين الهى تمسك جويند و خودسازى كنند و به وظايف مذهبى خود عمل نمايند تا فرمان الهى در مورد ظهور و قيام امام عصر (عج) در رسد و به سعادت و نجات كامل نائل آيند.

 نگرشى بر دوران غيبت صغرى و نقش


   نگرشى بر دوران غيبت صغرى و نقش نواب خاص

على ‏غفارزاده

 


يكى از مسائلى كه پيروان اديان‏و مذاهب گوناگون ، اعم از يهوديان ،مسيحيان ، زرتشتيان و مسلمانان وهمه ملل عالم بر آن اتفاق نظر دارند،مساله ظهور يك مصلح حقيقى ومنجى اعظم در آخرالزمان است. همه‏اديان و مذاهب حاكم بر جهان، ازكسى كه نجات‏دهنده بشريت وخاتمه‏دهنده به ظلم و ستم ، جنگ،فساد، فقر و ناامنى است، سخن به‏ميان آورده و آمدن او را نويدداده‏اند. همه، چشم به راه و آماده‏اندكه شايسته‏ترين انسان روى زمين،پا به عرصه ظهور گذاشته ، كمال‏واقعى انسان را ارزانى بدارد، كژيهاو كاستى‏ها را ريشه‏كن سازد،فضيلت و تقوى را بگستراند و پرچم‏هدايت و ايمان را در همه جهان‏برافرازد. محروميت و ناكامى را ازميان برداردو بشر را از نعمت‏آسايش بهره‏مند سازد. چرا كه اين‏وعده الهى تخلف‏ناپذير است.

علامه طباطبايى رحمه الله در اين زمينه‏مى‏نويسد:

?بشر از روزى كه روى زمين‏سكنى گزيده ، پيوسته در آرزوى‏يك زندگى اجتماعى مقرون به‏سعادت مى‏باشد و به اميد رسيدن‏چنين روزى قدم برمى‏دارد و اگر اين‏خواسته تحقق خارجى نداشت،هرگز چنين آرزو و اميدى در نهادوى نقش نمى‏بست ; چنانچه اگرغذايى نبود، گرسنگى نبود، اگر آبى‏نبود تشنگى تحقق نمى‏يافت و ... ازاين روى ، به حكم ضرورت (جبر)آينده جهان روزى را در برخواهدداشت كه آن روز جامعه بشرى پر ازعدل و داد شده و با صلح و صفازندگى خواهند كرد و افراد انسانى‏غرق فضيلت و كمال مى‏شوند و البته‏استقرار چنين وضعى به دست‏خودانسان خواهد بود و رهبر چنين‏جامعه‏اى منجى جهان بشرى و به‏لسان روايات ?مهدى‏? خواهد بود.? (1)

بنابراين ، اعتقاد به ?مهدى‏? تنهايك باور اسلامى نبوده و رنگ خاص‏دينى ندارد، بلكه عنوانى ست‏براى‏خواسته‏ها و آرزوهاى همه انسانهابا كيشها و مذاهب گوناگون وهمچنين ، بازتاب الهام فطرى تمامى‏مردم است كه با همه اختلافاتشان‏در عقيده و مذهب ، دريافته‏اند كه‏براى انسانيت در روى زمين، روزموعودى خواهد بود كه با فرارسيدن آن ، هدف نهايى و مقصدبزرگ رسالتهاى آسمانى تحقق‏مى‏يابد و طومار ستمگران درهم‏پيچيده مى‏شود.

آرى ، جهان به سوى آينده‏درخشان و تكامل روحانى و عقلانى‏و نظام واحد و مستحكم دينى وغيبت صغرى از زمان‏شهادت‏امام‏حسن‏عسكرى‏عليه السلام‏در هشتم ربيع‏الاول‏سال‏260ق‏كه حضرت‏ولى‏عصر عليه السلام متولى امرامامت گرديد، آغاز شده وبا وفات ?على بن محمدسمرى ? چهارمين و آخرين‏نايب حضرت، در نيمه‏شعبان سال 329 ق پايان‏يافته است.

الهى،و عصر صلح و صفا و برادرى‏و همكارى پيش مى‏رود . روز موعودنزديك است ، نشانه‏هايش يكى پس‏از ديگرى ظاهر مى‏شود و ما درآستانه فرا رسيدن روز رهايى‏انسانها از زير يوغ استعمار واستبداد هستيم.

على‏رغم اتفاق‏نظر تمام ملل دراصل وجود ?مصلح‏? در مصداق وتطبيق آن اختلاف وجود دارد.روايات نقل شده درباره حضرت‏مهدى عليه السلام و بحث از نواب خاص آن‏حضرت كه در طول هفتادسال‏واسطه بين شيعيان و حضرت‏بوده‏اند و همچنين تجزيه و تحليل‏دوران غيبت صغرى ، اين اعتقاد رااز محدوده ?ذهن‏? به دنياى‏?واقعيات‏? مى‏آورد; يعنى: او يك‏حقيقت فرضى و خيالى نيست‏بلكه‏يك موجود واقعى است و وجود او رااز آينده به حال انتقال داده است تا به‏جاى باور داشتن و چشم دوختن به‏نجات دهنده‏اى كه در آينده‏ناشناخته و دور پديد مى‏آيد ، به‏رهايى‏بخشى ايمان داشته باشيم كه‏اكنون هست و خود نيز همانند ديگرمنتظران ،چشم به راه رسيدن روزموعود است. بنابراين ، موضوع‏مهدى عليه السلام، نه انديشه چشم به راه‏نشستن كسى است كه بايد زاده‏شود ونه، يك پيشگويى است كه بايددر انتظار مصداقش ماند. بلكه‏واقعيت استوار و فردمشخصى است‏كه در ميان ما زندگى مى‏كند، ما رامى‏بيند و مانيز او را مى‏بينيم و دراندوه و شاديهامان شريك است. احاديث و نيز تاريخ غيبت صغرى،اين باور را در جان مازنده مى‏كند كه‏مصداق آن مصلح و موعود منتظر ،كسى جز فرزند امام حسن عسكرى‏عليه السلام و امام دوازدهم شيعيان حضرت‏مهدى عليه السلام نيست; كه وجودش به‏تجربه تاريخى ثابت‏شده است.

درباره مصلح جهان ، مسائل بس‏فراوانى وجود دارد كه بيان و تحليل‏علمى و فلسفى آن ظرافت و دقت‏خاصى لازم دارد و محققان اسلامى‏در اين مورد كتابهاى فراوان ومقاله‏هاى متنوع به زبانهاى مختلف‏دنيا نوشته‏اند كه هر يك گوشه‏هاى‏مختلف اين حادثه را روشن‏مى‏سازد.

در ميان اين مسائل ، موضوع‏?غيبت‏? و مسائلى كه ارتباط مستقيم‏و غيرمستقيم با مساله غيبت دارند ،از اهميت‏خاصى برخوردار است ،لذاضرورى به نظر مى‏رسيد اين‏موضوعات را به عنوان مباحث‏مقدماتى به صورت اجمالى بررسى‏كنيم و در مراحل بعدى به مباحث‏مورد نظر كه بررسى زندگانى نواب‏خاص امام زمان عليه السلام است، بپردازيم.

غيبت
امام مهدى عليه السلام بنابر قول‏مشهور، در سال 255 ق چشم به‏جهان گشود . پنج‏سال بعد، پس ازشهادت امام حسن عسكرى عليه السلام‏ماموران دستگاه عباسى ، به خانه‏امام عليه السلام هجوم برده و در جستجوى‏فرزند و جانشين آن حضرت‏برآمدند. از اين حادثه و پيشامد،معلوم شد كه خطر جدى جان امام‏آينده را تهديد مى‏كند. لذالازم بودجهت محفوظ ماندن جان باقيمانده‏سلسله امامت و سلاله نبوت ومصلح بزرگ بشريت ، اقدامى جدى‏به عمل آيد و به همين خاطر حضرت‏از تيررس چشمان كارگزاران خلفاى‏عباسى پنهان گرديد.

غيبت امام زمان عليه السلام براى‏شيعيان بسيار سخت و دشوار بود واحتمال قوى بود كه در اين دوران‏دچار حيرت و سرگردانى و تشتت‏شوند، ولى براى اين كه شيعيان به‏غيبت امام عليه السلام عادت كنند و باغيبتش دچارشك و ترديد نشوند واحساس وحشت نكنند، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و ائمه معصومين عليهم السلام ازسالها قبل ، تدابير لازم را انديشيده‏بودند و در بيانات نورانى و پرمحتواى خويش ، مساله غيبت را به‏طور گسترده يادآورى نموده وافكار عمومى را جهت پذيرش غيبت‏مهيا ساخته بودند. (2)

برخى از محدثين شيعه ، اخبارمربوط به امام زمان عليه السلام و غيبت آن‏حضرت را از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ازائمه معصومين عليهم السلام به ترتيب نقل‏كرده‏اند. (3)

در آن احاديث اوصاف وويژگيهاى غيبت ، بيان شده و درطول تاريخ طبق آن به وقوع پيوسته‏كسانى كه در دوره غيبت‏صغرى، نيابت داشتند و بااسم و مشخصات معرفى‏شده بودند ، ?نايب خاص‏?ناميده شده و نايبان خاص‏امام زمان عليه السلام را نواب خاص‏?نواب اربعه‏? مى‏گويند.

است. وقوع غيبت‏حضرت ، خود ،يكى از دلايل قطعى صدق اين‏احاديث و صدق اين احاديث هم ، دليل‏قطعى بر صحت امامت او، و دليل‏روشنى بر اين كه ?مهدى موعود?جز او كس ديگرى نيست، زيرا چنين‏ويژگيهايى در غير او ديده نشده‏است.

غيبتى كه در احاديث پيشگويى‏شده بود، در دو مرحله به وقوع‏پيوست:

غيبت صغرى
به دوره‏اى از غيبت اطلاق‏مى‏شود كه امام زمان عليه السلام از انظارعمومى غايب بوده و نايبانى راانتخاب كرده بود، تا توسط آنان باشيعيان در ارتباط باشد. براى آغازغيبت صغرى ، مبدا دقيقى، در دست‏نداريم كه بتوانيم بدان اشاره كنيم وبگوييم مثلا در فلان روز يافلان‏ساعت آغاز شده است، بلكه به طوركلى مى‏توان گفت: غيبت صغرى اززمان شهادت امام حسن عسكرى‏عليه السلام در هشتم ربيع‏الاول سال 260 ق‏كه حضرت ولى عصر عليه السلام متولى‏امر امامت گرديد، آغاز شده و باوفات ?على بن محمد سمرى ?چهارمين و آخرين نايب حضرت، درنيمه شعبان سال 329 ق پايان يافته‏است.

مدت غيبت صغرى
طبق آنچه كه بيان شد، مدت‏غيبت صغرى نزديك به 70 سال‏است. ليكن برخى مدت آن را 74 سال‏نوشته‏اند. (4) اين دسته از علما، مبداغيبت صغرى را، سال تولد آن‏حضرت; يعنى سال 255 ق، به‏حساب آورده‏اند. به نظر مى‏رسد،70 سال نزديك به واقع باشد; زيرا باوجود اينكه امام زمان عليه السلام در زمان‏حيات پدرش، غايب از ديدگان بود،ليكن اين غايب بودن از غيبت صغرى‏محسوب نمى‏شود; چون در زمان‏حيات پدربزرگوارش، منصب ومسؤوليت امامت را به عهده نگرفته‏بود و بعد از وفات پدر متولى امامت‏گرديد و وقتى ما از غيبت او بحث‏مى‏كنيم ، مراد ما آن غيبتى است كه‏همراه و ملازم با امامت‏باشد نه هرغيبتى . بنابراين ، غيبت صغرى;يعنى: غيبتى كه وصف امامت وداشتن نواب خاص ، همراه و ملازم‏آن باشد و چنين غيبتى از هشتم‏ربيع‏الاول سال 260 ق شروع و درنيمه شعبان سال 329 ق خاتمه يافته‏است. (5)

غيبت كبرى
پس از سپرى شدن دوره غيبت‏صغرى ، غيبت كبرى و طولانى باخاتمه نيابت‏خاصه و مكاتبات‏حضرت با نواب ، شروع شده و تا به‏امروز ادامه دارد. ويژگيهاى اين‏غيبت در ادامه بحث روشن خواهدشد.

پيشگويى دو نوع غيبت
احاديث‏بسيارى از ائمه هدى‏عليهم السلام‏و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نقل شده ، كه درآنها براى حضرت دو نوع غيبت‏پيش‏بينى كرده‏اند. اين بخش از بحث‏و روايات مربوط به آن و تحقق عينى‏آنها در خارج، براى ما شيعيان‏اهميت‏خاصى دارد و جواب برخى ازاشكالات و ايرادهايى است كه برخى‏نويسندگان معاصر ، در اثربى‏توجهى يا از روى غرض واردكرده‏اند. بنابراين ، براى روشن شدن‏حقيقت‏به دو نمونه از آن احاديث‏اشاره مى‏كنيم.

1.امام على عليه السلام به نقل از پيامبراكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى‏فرمايد:

?... ثم يغيب عنهم امامهم ماشاءالله و يكون له غيبتان: احدهمااطول من‏الاخرى، ثم التفت الينارسول‏الله فقال رافعا صوته : الحذرالحذر اذا فقدالخامس من ولدالسابع‏من ولدى‏?

...سپس امامشان تا مدتى كه خدابخواهد از ديدگان پنهان مى‏گردد ، و براى‏او دو غيبت‏خواهد بود كه يكى از آنهاطولانى‏تر از ديگرى است . سپس رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم نگاهى به ما كرد و با صداى بلندفرمود: هشيار و آگاه باشيد هنگامى كه‏پنجمين از نسل هفتمين فرزندم از ديده‏هاناپديد شود. (6)

2.امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

?للقائم غيبتان: احداهما طويلة‏والاخرى قصيرة، فالاولى يعلم‏بمكانه فيها خاصة من شيعته،والاخرى لايعلم بمكانه فيهاالاخاصة مواليه فى دينه‏? (7)

براى قائم عليه السلام دو غيبت است:يكى‏طولانى و ديگرى كوتاه، در اولى تنهاخواص شيعيان از جايگاه او مطلع خواهندبود، در دومى فقط نزديكترين خواص اوكه متصدى خدمت او هستند (8) از جايگاه‏وى باخبر خواهند بود.

احاديث زيادى درباره پيشگويى‏دو نوع غيبت وارد شده است كه فقطنه حديث در ?غيبت نعمانى‏? نقل شده‏است. محمد بن‏ابراهيم‏نعمانى، كه ازاعلام قرن چهارم هجرى است، بعداز نقل اين احاديث، چنين نتيجه‏گيرى‏مى‏كند:

?اين احاديثى كه بيانگر دو غيبت‏براى قائم عليه السلام است ، احاديثى است‏كه بحمدالله نزد ما از صحت‏برخوردار است و خداوند گفتارامامان راروشن نموده و دليل‏راستگويى ايشان را در آن آشكارساخته است.? (9) در عين حال ?ساشدنيا? ازنويسندگان معاصر، مى‏نويسد:

?قابل توجيه است‏بپذيريم كه‏دوران غيبت صغرى، كه‏نواب خاص امام زمان عليه السلام‏در آن دوره ، مسؤوليت‏نيابت را به عهده داشتند ونزديك به هفتادسال ازتاريخ را به خوداختصاص دادند، مصادف‏و مقارن با خلافت‏شش تن‏از خلفاى عباسى بوده‏است.

تقسيم غيبت كوتاه و طولانى ، ابداع‏فقهاى اماميه باشد، در تاييد اين‏تقسيم‏بندى ، احاديث‏ياابداع شده ياتفسير گرديده‏اند تا وضعيت راآنچنان كه ظاهر شده باآن تطبيق‏دهند.? (10)

چنين نظريه‏اى بسى ناانصافى‏است، چون اعتقاد به دو غيبت ، پس‏از رحلت نايب چهارم به وجودنيامده و توسط علماى شيعه ابداع‏نشده است، بلكه اين موضوع ، سالهاقبل از غيبت صغرى در گفتارنورانى‏پيامبر اكرم و امامان پيشين ما بيان‏شده‏بودوعلماى‏شيعه‏آن‏راجمع‏آورى‏كرده و تبيين نمودند. (11)

نيابت
در هيچ يك از دو غيبت ، صغرى‏و كبرى، پيوند امام دوازدهم حضرت‏حجة‏بن‏الحسن‏المهدى عليه السلام با مردم،به طور كلى، گسسته نبوده است;زيرا در هر دو غيبت، امر ?نيابت‏?وجود داشته و دارد و از طريق‏نايبان، ارتباط امام بامردم برقراربوده است.

همان طورى كه گفتيم ، غيبت‏امام دوازدهم عليه السلام به دو مرحله‏تقسيم گشت و به تبع آن ، نيابت نيزهمين گونه است; يعنى ، داراى دومرحله است و دوگونه: نيابت‏خاصه،در غيبت صغرى ، و نيابت عامه ، درغيبت كبرى. (12)

نيابت‏ خاصه و نيابت عامه
نيابت ‏خاصه ، آن است كه امام‏اشخاص معين و مشخصى را نايب‏خود قرار دهد و به اسم و رسم او رامعرفى كند، همان طورى كه امام‏حسن عسكرى عليه السلام اين كار را انجام‏داد و فرمود:

?العمرى وابنه ثقتان ، فمااديااليك عنى فعنى يؤديان و ما قالا لك‏فعنى‏يقولان‏? (13)

عمرى (عثمان بن سعيد) و پسرش(محمدبن عثمان) مورد اعتماد هستند، هرچه آنها به تو برسانند از من مى‏رسانند وآنچه به تو بگويند از جانب من مى‏گويند.

و در جاى ديگر فرمود :

?و اشهدوا على ان عثمان بن‏سعيدالعمرى وكيلى و ان ابنه‏محمدا وكيل ابنى مهديكم‏? (14)

گواه و شاهد باشيد كه عثمان بن‏سعيد عمرى (نايب اول) وكيل من است وفرزندش محمد بن عثمان (نايب دوم) وكيل‏فرزند من، مهدى شمااست.

حضرت‏حجة‏بن‏الحسن‏المهدى‏عليه السلام‏نايبان بعد از عثمان بن سعيد (نايب‏اول) رابه وسيله نايب قبلش معين‏مى‏كرد و به مردم معرفى مى‏نمود.

نيابت عامه ، آن است كه امام عليه السلام‏ضابطه‏اى كلى و صفات ومشخصاتى را معرفى و بيان مى‏كند،در هر عصرى آن صفات وويژگيهاى معين در هر فردى از افرادوجود داشته باشد ، نايب عام امام‏عليه السلام شناخته مى‏شود. همان‏طورى‏كه در احاديث اين ضابطه كلى بيان‏شده است.

امام زمان عليه السلام در توقيع اسحاق‏بن يعقوب كه به دست‏محمدبن‏عثمان (نايب دوم) صادرگشت، فرمود:

?و اما الحوادث الواقعة فارجعوافيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى‏عليكم و انا حجة‏الله‏? (15)

و اما رويدادها و پيشامدهايى كه درآينده روى خواهد داد، درباره آنها به‏راويان حديث ما رجوع كنيد; زيراكه آنهاحجت من‏برشمايند ومن‏حجت‏خدامى‏باشم.

و امام صادق عليه السلام فرمود:

?و اما من كان من‏الفقهاء صائنالنفسه حافظا لدينه مخالفا لهواه‏مطيعا لامر مولاه فللعوام ان‏يقلدوه‏? (16)

هر كس از فقها نفس خود را از معاصى‏و محرمات نگهدارى كند و دين خود را حفظنمايد و مخالف هواى خود و مطيع مولاى‏خود باشد، پس عوام (كسى كه فقيه نيست‏و قدرت استنباط ندارد) بايد از آن تقليدبكنند.

بنابراين ، كسانى كه در دوره‏غيبت صغرى، نيابت داشتند و بااسم و مشخصات معرفى‏شده‏بودند،?نايب خاص‏? ناميده شده و نايبان‏خاص امام زمان عليه السلام را نواب خاص‏?نواب اربعه‏? مى‏گويند. و كسانى كه‏از آغاز غيبت كبرى نيابت داشته‏اندو بر طبق ضابطه معين شده از طرف‏ائمه معصومين عليهم السلام به نيابت‏رسيده‏اند، ?نواب عام‏? ناميده‏مى‏شوند.

خلفاى دوران غيبت صغرى
دوران غيبت صغرى، كه نواب‏خاص امام زمان عليه السلام در آن دوره ،مسؤوليت نيابت را به عهده داشتند ونزديك به هفتادسال از تاريخ را به‏خود اختصاص دادند، مصادف ومقارن با خلافت‏شش تن از خلفاى‏عباسى بوده است.

در اين دوره از تاريخ ، حوادث وجريانهاى بزرگ و جنگهاى مكررى‏به وقوع پيوسته است كه بررسى‏آنها كتاب مستقلى را مى‏طلبد. مااكنون درصدد بيان اين جريانها ونگارش شرح حال و تاريخ تفصيلى‏هنر عباسى‏ها آن بود كه‏خودشان را جزء آل محمدبه قلم آوردند تا جنبش ونهضت را به نفع خود اداره‏كنند.

اين افراد نيستيم ، بلكه جهت آگاهى‏اجمالى به ذكر اسامى، بعضى‏ويژگيها و مدت خلافت هر كدام و آن‏قسمت از زندگانيشان كه مرتبط باجريان غيبت صغرى، و نواب خاص‏و شيعيان باشد، اكتفا خواهيم نمود.

قبل از ورود به شرح اجمالى‏خلفا، لازم است‏به عنوان مقدمه،مطالبى را درباره خلفاى عباسى‏يادآور شويم.

نخستين‏خليفه ابوالعباس (17) ملقب به سفاح (خونريز)، روزدوازدهم ربيع‏الثانى سال 132 ق دركوفه، به اتفاق آراء طرفداران خود،بر كرسى خلافت نشست.

وى بر منبر ايستاده، خطبه‏اى‏خواند و در طى آن خود و خانواده‏خود را اهل‏بيت پيامبر و آل محمد وذوى‏القربى و عشيرة‏الاقربيين ناميدو آيات راجع به اهل بيت و حقوق آنهارا ذكر كرد.

هنر عباسى‏ها آن بود كه‏خودشان را جزء آل محمد به قلم‏آوردند تا جنبش و نهضت را به نفع‏خود اداره كنند. (18)

سرانجام ، بنى‏عباس به نام اهل‏بيت عليهم السلام خلافت را، بعد از سرنگونى‏بنى‏اميه به دست گرفتند، و در ابتداى‏كار، روزى چند به مردم و علويين‏روى خوش نشان دادند; حتى به نام‏انتقام علويين، بنى‏اميه را قتل عام‏كردند و قبور خلفاء بنى‏اميه راشكافتند و هر چه يافتند، آتش‏زدند. (19) اما ديرى نگذشت كه شيوه‏ظالمانه و خصمانه بنى‏اميه را پيش‏گرفتند و در بيدادگرى وبى‏بندوبارى ، هيچ گونه فروگذارنكردند و علويين را دسته دسته‏گردن زدند و يا زنده زنده دفن‏كردند. (20)

يكى از ويژگيهاى خلفاى عباسى‏كه در همه آنها مشترك است،مشغول بودن و پرداختن به لهوولعب ، خوشگذرانى شراب خوارى،شب‏نشينى‏ها و بى‏توجهى به شؤون‏زندگى مردم است. خوشگذرانى ،شراب خوارى ، محفل و مجلسهاى‏كذايى اينان روشنتر از آن است كه‏احتياج به استشهاد داشته باشد;زيرا كتب تاريخ مملو از اين گونه‏شواهد است.

بهترين موردى كه مى‏توان دراين‏باره ذكر كرد، جريان برخوردمتوكل با امام هادى عليه السلام است.درباره امام هادى عليه السلام نزد متوكل،سخن‏چينى و سعايت‏شد كه نامه‏هاو سلاحهاى مهمى از شيعيان درمنزل حضرت وجود دارد و آن‏حضرت انگيزه خلافت داشته و فكرزمامدارى را در سر مى‏پروراند . به‏همين خاطر، متوكل عده‏اى از تركهارا مامور كرد كه شبانه به خانه‏حضرت، هجوم برده و تفتيش‏نمايند. آنان شبانه به خانه امام‏ريختند، امام را در اطاقى ديدند كه‏عبا بر دوش ، عمامه به سر و رو به‏قبله ، بر روى زمين بدون فرش‏نشسته است و آياتى از كلام‏الله‏مجيد، پيرامون عذاب و وعد و وعيد،قرائت مى‏كند. به همان وضع‏حضرت را گرفته و پيش متوكل‏بردند، وقتى وارد شدند، متوكل‏جامى از شراب در دست داشت ومشغول ميخوارگى بود، تا حضرت‏را ديد، احترام كرد و كنار خود نشاندوجامى كه در دست داشت‏به‏حضرت تعارف كرد ، حضرت‏فرمود: ?مرا معذور و معاف دار،گوشت و خون من هرگز به شراب‏آلوده نشده است.? (21)

نمونه‏هاى ديگر از اين قبيل درتاريخ بسيار است. بلى فقط‏?المهتدى بالله‏? از اين روش مستثنى‏است و از نظر راه و روش بهتر ازهمه آنها بود; ميان عباسيان اين‏شخص مانند عمربن عبدالعزيز درميان بنى‏اميه به شمار مى‏رفت. (22)

يكى ديگر ، از ويژگيهاى خلفاى‏عباسى، دشمنى با خاندان رسالت،ايجاد نفرت نسبت‏به علويين، تبعيد،زندانى كردن ، كشتن و فشار بر آنان‏است. در اين فكر ميان خليفه ، سران‏قوم، ارتش و وزرا، فرقى نبود و همه،هم عقيده بودند. اين تفكر درسراسرتاريخ خلافت عباسى به‏چشم مى‏خورد، ليكن بر حسب‏اختلاف اشخاص و روحيه‏ها درادوار مختلف شدت و ضعف پيدامى‏كرد.

شواهد تاريخى زيادى داريم كه‏اين مطلب را اثبات مى‏كند، ولى ما به‏چند نمونه از آنها اشاره مى‏كنيم.

1. جنايات متوكل نسبت‏به‏آل على عليهم السلام
متوكل در دشمنى با خاندان‏رسالت ، در ميان خلفاى عباسى‏نظير نداشت، بويژه با على عليه السلام‏دشمنى سرسختى داشت و آشكاراناسزا مى‏گفت و در بزمهاى شبانه‏كسى را وا مى‏داشت كه تقليد آن‏حضرت كند و خود هم مى‏خنديد درسال 236 ق امر كرد قبه ضريح‏حضرت امام حسين عليه السلام را در كربلاو همچنين خانه‏هاى بسيارى كه دراطرافش ساخته بودند، خراب و بازمين يكسان نمودند و دستور دادآب به حرم امام عليه السلام بستند و زمين‏قبر مطهر را شخم و زراعت كنند تابه كلى اسم و رسم مزار فراموش‏شود. (23)

در زمان متوكل، وضع زندگى‏سادات علويين كه در حجاز بودند ،به مرحله رقت‏بارى رسيده بود; به‏گونه‏اى كه زنهاى ايشان ساترنداشتند و عده‏اى از ايشان، چادرى‏كهنه داشتند كه در اوقات نماز آن راءبه نوبت پوشيده ، نماز مى‏خواندند.نظير اين فشارها را ، به سادات علوى‏كه در مصر بودند، نيز ، واردمى‏ساخت. (24)

2. تحت نظر گرفتن ائمه‏عليهم السلام‏وسركوبى‏نهضتهاى‏علوى
اين سختگيريها و فشارها هر چه‏به طرف دوران غيبت صغرى نزديك‏مى‏شد، زيادتر مى‏گرديد. ائمه ما،بويژه در زمانهاى نزديك غيبت‏صغرى مدت زيادى در دنيانمى‏ماندند، در عنفوان جوانى به‏پيشگاه خدا مى‏شتافتند.امام جوادعليه السلام (طبق روايات شيعه) در سال‏220 ق به تحريك معتصم ، خليفه‏عباسى، به دست همسر خود، كه‏دختر مامون بود، در سن 25 سالگى‏مسموم و شهيد شد. (25)

امام هادى عليه السلام در سال 254 ق(بر طبق روايات شيعه) در سن 41سالگى ، به دست معتز خليفه عباسى‏با سم به شهادت رسيد. (26) امام حسن‏عسكرى عليه السلام را در سال 260 ق (بنابه بعضى از روايات شيعه) به‏دسيسه معتمد، خليفه عباسى، درسن 28 سالگى مسموم كردند وشهيد شد. (27) عمر كوتاه اين امامان‏راستين ، نشانه اين است كه خلفابراى سركوبى و مخفى نگاه داشتن‏وجود امامان ، گر چه به صورت غيرمستقيم ، تا چه اندازه كوشش‏داشته‏اند.



پى‏نوشتها:


1.طباطبايى ،سيد محمد حسين، شيعه دراسلام، ص 220.

2. براى اطلاع يافتن به مضامين اين روايات‏ر.ك: اثبات‏الهداة، ج 6، ص 386، حديث 97;فيض الاسلام، نهج‏البلاغه، كلمات قصار،شماره 139; كلينى، محمدبن‏يعقوب، اصول‏كافى، ج 2، باب غيبت، ح‏1،15; طوسى، محمدبن حسن، كتاب‏الغيبة، ص 160، ح 118.

3. ر.ك: صدوق، محمدبن على بن بابويه ،كمال‏الدين، صص 256 به‏بعد.

4. طبرسى، فضل‏بن‏حسن، اعلام‏الورى ،ص‏616;سليمان،كامل،يوم‏الخلاص،ص‏147.

5.صدر،سيدمحمد،تاريخ‏الغيبة‏الصغرى ،ص 417.

6. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 52،ص‏380.

7. مقصود خادمان و اهل بيت آن حضرت ويا همان سى نفرى كه همراه حضرت هستندكه در روايات به آنها اشاره شده است.

8. نعمانى، محمدبن ابراهيم، كتاب‏الغيبة، ص‏170 ، حديث اول; بشارة‏الاسلام، ص 164 ;كلينى، محمدبن يعقوب، همان، ص 140 ;صافى،لطف‏الله،منتخب‏الاثر،ص‏251،باب‏26.

9. نعمانى، محمدبن‏ابراهيم، همان، ص 173.

10. sachedia, Op. Cit,125 ، به نقل ازتاريخ سياسى غيبت‏امام دوازدهم، ص 219.

11. براى روشن شدن اين موضوع دراحاديث منقوله، دقت‏شود و به تاريخ‏سياسى غيبت‏امام‏دوازدهم، صص‏220-219مراجعه گردد.

12. حكيمى، محمدرضا، خورشيدمغرب،ص‏44.

13. كلينى ،محمدبن يعقوب ،همان ،باب فى‏تسميه من‏رآه عليه السلام، ح 1.

14.طوسى، محمدبن‏حسن، همان، ص‏356،ح‏317.

15. صدوق ، محمدبن على بن بابويه، همان،ج 2، ص 483 ، ح 4; طوسى ، محمدبن حسن ،همان ، ح 247 ; طبرسى ، احمدبن‏على‏بن‏ابى‏طالب، الاحتجاج، ج 2، ص 469 .

16. مجلسى، محمدباقر، همان، ج 2، ص 88 .

17. كتابهايى كه در قرون اوليه غيبت‏نگاشته شده است، به جاى ?نواب‏? بيشتر?سفراء?و?ابواب‏? و ?وكلا? تعبير شده است.

18.عبدالله بن محمد بن على بن عبدالله بن‏العباس بن عبدالمطلب.

19. فياض، على‏اكبر، تاريخ اسلام، ص 207.

20. ابوالفداء، عمادالدين اسماعيل، المختصرفى‏اخبارالبشر، ج 1، ص 212.

21.صدر، سيد عيسى، تشيع و ستمگران وجنايتكاران تاريخ، ص 219; به نقل از تاريخ‏يعقوبى، ج 3، ص 198.

22. مسعودى ، على بن حسين، مروج الذهب،ج 4، ص 11; تاريخ ابن‏الوردى، ج‏1 ، ص 232;الشيعه فى التاريخ، ص 206.

23. همان ، ص 103.

24. همان، ص 51; اصفهانى، ابوالفرج،مقاتل‏الطالبين، ص‏395; ابوالفداء، همان، ج‏2،ص‏38; طباطبايى، سيدمحمدحسين، همان،ص 26.

25. اصفهانى، ابوالفرج، همان، صص‏396-395; طباطبايى، سيدمحمدحسين،همان، ص 216.

26. كلينى، محمدبن يعقوب، همان، ص 413.

27. همان، ص 432.

28. مفيد ، محمدبن‏محمدبن‏نعمان، الارشاد،ص 345.


 

 

نگرشى بر دوران غيبت صغرى و نقش نواب خاص-2




اشاره:
در قسمت اول مقاله حاضر مفاهيم ?غيبت صغرى‏? و ?غيبت كبرى‏? و تفاوتهاى اين دو بيان گرديد. همچنين در مورد مفاهيم ?نيابت عام‏? و ?نيابت‏ خاصه‏? مطالبى بيان شد. در ادامه نيز باختصار وضعيت‏خلفاى دوران غيبت صغرى مورد بررسى قرار گرفت. در اين قسمت از مقاله به بررسى شيوه برخورد خلفاى عباسى با موضوع تولد امام عصر عليه‏السلام، و بعد از آن با نواب آن حضرت پرداخته و پرسشهايى را كه در اين ريشه مطرح است پاسخ مى‏گوييم.

خلفاى دوران غيبت صغرى عبارت بودند از:

1. المعتمد بالله (279 -256 ق ) 2. معتضد بالله (289 -279 ق ) 3. مكتفى بالله ( 295 -289 ق ) 4. مقتدر بالله ( 320 - 295 ق ) 5. قاهر بالله ( 322 - 320 ق ) 6.راضى بالله (329 - 322 ق )

هنگامى كه انسان با ذهنى بسيط و ساده، كلام و گفتار مورخان را مورد مطالعه قرار مى‏دهد; خوش‏بينى قابل ملاحظه‏اى نسبت‏به اين خلفا حاصل مى‏شود و چنين تصور مى‏شود كه اينان، محب اهل بيت‏بودند و در حق آنها نيكى و خوبى مى‏كردند.

در چندين مورد، خود مورخان ، اين مطلب را با صراحت اعلام داشته‏اند. ?ابن طقطقا? مؤلف كتاب ?الفخرى‏? كه شيعى مذهب و نقيب علويان در حله، نجف و كربلا بوده است و نسب او با بيست واسطه به حسن بن على، عليه‏السلام، مى‏رسد (1) ،درباره معتضد مى‏نويسد:

?معتضد به عموزادگان خود; يعنى آل ابوطالب نيكى روا مى‏داشت.? (2)

اگر يك مورخ شيعه ، چنين برداشتى از تاريخ داشته باشد، به طريق اولى، مردم عادى و مورخان غير شيعه، برداشتى بهتر از آن نخواهند داشت، همان طورى كه در ?الكامل‏? و ?مروج‏الذهب‏? و تواريخ ديگر مشاهده مى‏گردد.

دركتابهاى ?تاريخ عمومى‏? كه مورد بررسى قرار داديم، درباره اين خلفاى ششگانه، گزارشى كه حاكى از دشمنى اينان با عموم شيعيان و خط مشى ولايت و امامت‏باشد، مشاهده نمى‏گردد. مورخان درباره بعضى از خلفا و عملكرد آنان نسبت‏به شيعيان و آل على ،عليهم‏السلام، سكوت كرده و گزارشى نداده‏اند و درباره برخى از آنها، اخبارى نقل كرده‏اند كه دال بر طرفدارى آنها از اهل بيت است.

همان طورى كه ذكر شد، درباره ?معتضد? نوشته‏اند كه او دستور داد بر معاويه در منابر لعن كنند و يا اينكه اموالى كه محمد بن زيد علوى از سهم امام و غيره، جهت تقويت‏شيعيان فرستاده بود، به صورت علنى در بين علويان تقسيم گردد. مورخان درباره ?راضى‏? مى‏نويسند كه او عقايد حنابله را تخطئه كرد و در مقابل آنان از على ،عليه‏السلام، و اهل بيت و شيعيان دفاع نمود. همچنين كارهايى در زمان اينها صورت مى‏گرفت كه به نفع شيعيان تمام مى‏شد. مثل به قتل رسيدن ?حلاج‏? در زمان ?مقتدر? و ?شلمغانى‏? در زمان راضى كه از مدعيان دروغين نيابت‏بودند و فعاليت آنان باعث پراكندگى و تزلزل و انحراف شيعيان و منجر به تضعيف ?نواب خاص‏? مى‏گرديد.

تاريخ عمومى و بعضى قرائن ديگر نشان مى‏دهند كه اينان با شيعيان زندگى مسالمت‏آميز داشته و هيچ نوع سختگيرى و فشارى را به آنان روا نمى‏دانستند.

ليكن نمى‏توانيم گفتار مورخان را بپذيريم، زيرا وقتى كه به روايات و احاديث‏بيان‏كننده دوران غيبت صغرى و خلفاى آن دوره مراجعه مى‏كنيم، درست عكس و نقطه مقابل تاريخ را گزارش مى‏دهد و چهره ديگرى ارائه مى‏نمايد كه ذهنيت انسان را نسبت‏به آنان تغيير مى‏دهد. براى روشن شدن موضوع ، احاديث زير را با دقت مطالعه كنيد:

1. حكومت عباسى براى يافتن امام مهدى ،عليه‏السلام، تلاش زيادى كرد و به همين خاطر، حاكمان آن زمان، زندگى امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، را به طور دقيق تحت كنترل خود داشتند و لذا تولد حضرت مهدى ، عليه‏السلام، به صورت مخفى صورت گرفت. شيخ مفيد، در آغاز شرح حال امام زمان ، عليه‏السلام، مى‏نويسد:

?ولادت آن حضرت به دليل مشكلات آن زمان و جستجوى شديد حكومت و كوشش آنان براى يافتن آن حضرت، مخفى ماند.? (3)

وقتى كه ?معتمد? شنيد، حضرت امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، بيمار است; پنج تن از خدمتگزاران خويش را كه ?نحرير? خادم مخصوص خليفه هم، در ميان آنان بود به همراه چند نفر پزشك و قاضى‏القضات نزد امام حسن عسكرى ، عليه‏السلام، فرستاد و به وزيرش دستور داد كه ده تن از اصحاب مطمئن خود را احضار كند و به منزل حضرت بفرستد تا شبانه‏روز در آنجا بمانند. همه اين اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات نمود و شهر سامرا يكپارچه عزادار شد. سلطان مامورى را به خانه حضرت فرستاد، مامور اتاقها را بررسى كرد و هر چه در آنجا بود، مهر و موم نمود و در جستجوى فرزند او برآمد و دستور داد تا زنانى كه آبستنى را تشخيص مى‏دادند، آوردند و كنيزان آن حضرت را بازرسى كردند و يكى از كنيزها كه احتمال آبستنى داشت، در اتاقى نگه داشتند و بر او نگهبان گماردند. بعد از دفن آن حضرت، سلطان و مردم به جستجوى فرزندش برخاستند و منزلها و خانه‏ها را بسيار تفتيش نمودند و بعد از مايوس شدن از آبستنى آن كنيز، اموالش را بين مادرش و برادرش جعفر تقسيم كردند. (4)

و همچنين هنگامى كه برخى از شيعيان قم، براى دادن وجوهات خويش، به سامرا آمده بودند،آنان خبر وفات امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، را شنيدند، بعضى‏ها آنها را به نزد جعفر راهنمايى كردند. شيعيان نيز بعد از آزمايش ، از تحويل اموال به جعفر خوددارى كردند و به پيكى كه امام زمان ، عليه‏السلام، فرستاده بود، وجوهات را تحويل دادند.

پس از آن، جعفر، خبر اين امر را به معتمد عباسى داده و او نيز دستور داد تا به جستجوى مجدد خانه امام‏حسن‏عسكرى ، عليه‏السلام، و حتى خانه همسايگان بپردازند. در آن هنگام بود كه كنيزى به نام ?صيقل‏? كه گويا به خاطر حفظ جان امام زمان ،عليه‏السلام، ادعاى باردارى كرده بود، دستگير كردند و به مدت دو سال نگاه داشتند، تا آنكه به باردار نبودن وى مطمئن شده و او را رها ساختند. (5)

2. شيخ طوسى در ?تهذيب‏? روايتى نقل مى‏كند، حاكى از آن است كه مرقد مطهر امام حسين ،عليه‏السلام، در سال‏273 ق در دوران خلافت معتمد، در اثر خرابكارى ويران شد و همچنين مقارن آن از طرف حكومت دستور داده شد تا مرقد مطهر على ، عليه‏السلام، نيز خراب گردد.

وقتى انسان جزئيات اين حديث - بويژه در مورد ويران كردن قبر على ،عليه‏السلام - را مى‏خواند ، لرزه بر اندامش حكمفرما مى‏شود و نهايت كينه و دشمنى اينان را نسبت‏به على ،عليه‏السلام، درمى‏يابد. (6)

3. روايات بصراحت‏بيان مى‏كنند كه در زمان خلافت معتضد اختناق بى‏سابقه‏اى بر جامعه ، بويژه نسبت‏به شيعيان حكمفرما بود و از روزگاران سخت‏به شمار مى‏رفت.

شيخ طوسى حديثى را درباره حمل اموال به سوى محمد بن عثمان، نايب دوم امام زمان ،عليه‏السلام، نقل مى‏كند و مى‏گويد:

حامل اموال نامه‏اى همراه نداشت كه به محمد بن عثمان بدهد، بلكه بدون نامه ، اموال را تحويل داد.

سپس مى‏گويد:

?لان الامر كان حادا جدا فى زمان المعتضد و السيف يقطر دما لما يقال‏?زيرا اين واقعه در زمان معتضد عباسى و موقعى بود كه كار شيعيان بسيار سخت‏شده بود; و چنانكه مى‏گويند از شمشير دشمن خون مى‏چكيد. (7)

دكتر ?جاسم حسين‏? مى‏نويسد: ?دوران معتضد (289-279 ق)به عنوان دوره پيگرد و سركوبى اماميه مشخص مى‏شود. ? (8)

ما نمونه‏هايى از كارهايى را كه در دوره معتضد انجام گرفته ، ذكر مى‏كنيم تا اين موضوع واضح گردد.

4. ?حسين‏بن‏حسن علوى‏? مى‏گويد: مردى از نديمان ?روز حسنى‏? و مرد ديگرى كه همراه او بود، به او گفتند: اكنون او (يعنى حضرت صاحب الزمان ،عليه‏السلام)، اموال مردم را [به عنوان سهم امام] جمع مى‏كند و وكلايى دارد و وكلاى آن حضرت را كه در اطراف پراكنده بودند، نام بردند.

اين خبر به گوش عبيداله بن سليمان (9) وزير رسيد، وزير، همت گماشت كه وكلا را بگيرد، سلطان گفت: جستجو كنيد ببينيد خود اين مرد (امام ،عليه‏السلام) كجاست، زيرا اين كار سختى است.

عبيداله بن سليمان گفت: وكلا را مى‏گيريم، سلطان گفت: نه ، بلكه اشخاصى را كه نمى‏شناسند به عنوان جاسوس با پول نزد آنها مى‏فرستيم ، هر كس از آنها پولى قبول كرد، او را مى‏گيريم; در همان موقع توقيعى از ناحيه مقدسه امام زمان ، عليه‏السلام، صادر شد كه هيچ كس از وكلا چيزى از مردم نپذيرند و از آن امتناع ورزند و خود را بى‏اطلاع نشان دهند. مردى ناشناس به عنوان جاسوسى نزد محمدبن‏احمد (قطان) آمد و در خلوت به او گفت: مالى همراه دارم كه مى‏خواهم آن را به امام برسانى، محمد گفت: اشتباه كردى، من از اين موضوع خبرى ندارم، جاسوس همواره مهربانى و حيله‏گرى مى‏كرد، ولى محمد بن احمد تجاهل مى‏نمود; به همين ترتيب هر جاسوسى نزد وكلاى حضرت فرستادند، وكلا از پذيرفتن آنان و اموالشان خوددارى كردند; زيرا مطلب قبلا به اطلاع آنها رسيده بود. (10)

احتمال دارد حضرت در دستگاه عباسى افرادى را مامور كرده بودند تا اخبار را به وى و نواب ايشان اطلاع دهد و اين خبر از طريق آنها به حضرت رسيد و احتمال دارد از طريق غيب، حضرت مطلع گرديدند. ولى بعيد نيست‏حضرت و نواب خاص جاسوسانى را در دستگاه عباسى گماشته باشند.

5. ?احمد بن نظر? از قنبرى كه از فرزندان قنبر، غلام حضرت رضا ، عليه‏السلام، بود، روايت كرده كه گفت: با كسى درباره جعفر كذاب صحبت مى‏كرديم و طرف من جعفر را دشنام داد. من گفتم: غير از جعفر، اكنون امامى نيست. آيا تو غير از جعفر را ديده‏اى؟ گفت: من نديده‏ام، ولى كسى را مى‏شناسم كه او را ديده است. گفتم: او كيست؟ گفت: كسى است كه جعفر او را دوبار ديده است و او داستانى دارد. سپس گفت: رشيق دوست مادرانى (11) نقل مى‏كرد كه ما سه نفر بوديم. روزى معتضد خليفه عباسى ما را خواست و امر كرد كه هر يك سوار اسبى شده و اسبى ديگر با خود ببريم، و جز آذوقه مختصرى، چيزى حمل نكنيم و گفت: به سامرا مى‏رويد، سپس نشانى محله و خانه‏اى را داد و گفت: وقتى به آن محله و خانه رسيدند، غلام سياهى را مى‏بينيد كه دم در نشسته است، فورا وارد خانه شويد و هر كس را در آن خانه ديديد، بكشيد و سر بريده‏اش را براى من بياوريد.

ما هم وارد سامرا شديم و همان طورى كه نشانى داده بود، خانه‏اى را پيدا كرديم و ديديم كه: خادم سياهى در دهليز نشسته و بند شلوارى را مى‏بافد، پرسيدم: اين خانه كيست و چه كسى در داخل آن است؟ گفت: صاحبش! به خدا قسم خادم توجهى به ما نكرد و از ما چندان نترسيد. ما هم يكباره وارد خانه شديم، ديديم مثل اينكه خانه امير لشكرى است. در جلو اطاق پرده‏اى ديديم كه بهتر و بزرگتر از آن نديده بوديم و گويى تا آن موقع دست كسى به آن نرسيده بود. وقتى پرده را بالا زديم، ديديم خانه بزرگى است كه دريايى در آن است و در انتهاى خانه ، حصيرى انداخته‏اند كه فهميديم روى آب است و شخصى كه از همه كس زيباتر بود، بالاى آن ايستاده، نماز مى‏خواند و توجهى به ما ندارد و هم اعتنا به آنچه با خود داشتيم نمى‏كند. احمدبن‏عبدالله بر ما پيشى گرفت و رفت كه وارد خانه شود ولى در آب فرو رفت و مضطرب شد و دست وپا زد تا من دستش را گرفته و او را از آب بيرون آمد ، غش كرد و مدتى به اين حال باقى ماند .بعد از او رفيق دوم من هم جلو رفت و دچار همان سرنوشت‏شد . من مبهوت ماندم ، ناچار به صاحبخانه گفتم: از شما عذر تقصير به پيشگاه خدا مى‏برم . به خدا قسم نمى‏دانستم موضوع چيست ؟ و نمى‏فهميدم براى دستگيرى چه كسى مى‏آيم ؟ اكنون به سوى خدا توبه مى‏كنم . ولى او به آنچه من مى‏گفتم توجهى نكرد، و از حالتى كه داشت‏بيرون نيامد. اين وضع او ، ما را به وحشت انداخت، ناچار برگشتيم ، معتضد منتظر ما بود و به دربان گفته بود هر وقت ما آمديم ، نزد وى ببرد، دربان هنگام شب ما را نزد او برد. معتضد پرسيد: چه كرديد؟ ما هم آنچه ديده بوديم براى او نقل كرديم. گفت: آيا قبل از من كسى شما را ديده و اين ماجرا را به كسى گفته‏ايد؟ گفتيم:نه، گفت: من ديگر ، از سعى خود درباره او مايوسم. سپس قسم‏هاى شديد ياد كرد كه اگر اين مطلب به كسى برسد، گردن شما را مى‏زنم. ما هم ، تا او زنده بود، جرات نكرديم جريان را به كسى بگوييم. (12)

6. از كيفيت نقل و انتقال اموال و تحويل آن به محمد بن عثمان عمرى، فهميده مى‏شود كه چه اندازه حكومت مراقب بوده و آنان را تعقيب مى‏كرده تا ردپايى پيدا كند و نايبان حضرت را دستگير نمايد.

ابوجعفر محمد بن عثمان براى آنكه از دست جاسوسان حكومت، در امان باشد، با وكلاى ساير بلاد به طور مستقيم تماس نمى‏گرفت. اموالى كه از نواحى مختلف به سوى او سرازير مى‏شد، حاملان اموال نمى‏دانستند تحويل‏گيرنده چه كسى است و محمد بن عثمان را نمى‏شناختند، همان گونه كه تجار اموال را به وسيله افراد موثق به همكاران خود تسليم مى‏كنند، آنچنان اموال به او تسليم مى‏شد، و به وكلاى خود دستور داده بود به حاملان اموال نامه ندهند و همچنين در هنگام تحويل ، مطالبه قبض ننمايند. (13)

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد، كسى كه فرمان قتل امام زمان ، عليه‏السلام، را صادر مى‏كند و چنان سختگيرى شديدى را در نقل اموال به سوى ?نواب خاص‏? دارد و طرح مخفيانه براى دستگيرى وكلاى حضرت با همكارى وزيرش مى‏ريزد به چه مناسبتى دستور مى‏دهد اموال و سهم امام به طور آشكار ميان علويان تقسيم گردد؟! بلى ممكن است چنين دستورى را داده باشد تا از آن طريق افراد و وكلاى امام زمان، عليه‏السلام، را شناسايى بكند. بنابراين، حاكمان عباسى، هركارى را انجام داده‏اند كه در نتيجه، به نفع شيعه تمام شده، از آن اهدافى داشته‏اند و براى رسيدن به اغراض و نيات پليد خودشان بوده است، نه به‏خاطر خدمت‏به اهل بيت ، عليهم‏السلام، و شيعيان .

از رواياتى كه منعكس‏كننده عكس‏العمل ?معتضد? در مقابل اماميه بود، معلوم مى‏شود محمدبن عثمان كه مدتى از نيابت آن بزرگوار، در آن دوره بوده، در چه شرايط زمانى هول‏انگيزى به فعاليت‏خود ادامه داده است و در عين حال، دركارهاى خود موفق نيز بوده است. هنگام مطالعه زندگانى محمد بن عثمان اين مسائل بايد مدنظر خواننده‏محترم قرار بگيرد.

دكتر ?جاسم حسين‏? در اين زمينه چنين اظهار نظر مى‏كند:

?موضع خصمانه عباسيان نسبت‏به وكلاى سفير دوم (محمدبن عثمان)، پس از مرگ عبيدالله بن سليمان در سال 288 ق ادامه يافت. مسؤوليت او به پسرش قاسم تفويض شد. قاسم در خصومت‏با اماميه و به‏طور كلى با شيعه شهره بود. وى در طول خدمتش در اين سمت همان سياستهاى پدر را در قبال اماميه دنبال كرد و حتى شرارت بيشترى از خود نشان داد. به روايت ?ابن جوزى‏? قاسم بسيارى از علويان بى‏گناه را به بهانه گرايشهاى قرمطى دستگير و بازداشت مى‏كرد كه دستگير شدگان تا سال 291 ق در زندان ماندند. از زمان حكومت معتضد به بعد، امام براى احتياط، چندين بار محل اقامت‏خود را تغيير داد.? (14)

7. در ادامه خط مشى ?معتضد?، در زمان ?مقتدر? براى دستگيرى وكلا و نزديكان و دوستداران امام طرحهايى مى‏ريختند. يكى از آن طرحها، اين بود كه دستور داده شد كسانى كه به زيارت مرقد امام حسين ،عليه‏السلام، و مقابر قريش، كه مرقد امام هفتم و امام نهم در آنجا است، مى‏روند، دستگير شوند تا اطلاعات لازم از آنها كسب گردد، ولى اين نقشه شوم، نقش برآب شد. مرحوم كلينى، اين موضوع را در ضمن حديثى چنين بيان مى‏كند:

على بن محمد در اين‏باره گويد:

?توقيعى از ناحيه مقدسه بيرون آمد كه از زيارت مقابر قريش و حائر (كربلاى معلى) نهى فرموده بود. بعد از چند ماه ، وزير ، ?باقطانى‏? را خواست و گفت: طايفه ?بنى‏فرات‏? (15) و ?برسى‏ها? را ملاقات كن و به آنها بگو: نبايد مقابر قريش (كاظمين) را زيارت كنيد; زيرا خليفه دستور داده است، كسى كه مقابر قريش را زيارت كند، در كمينش باشند و او را دستگير كنند.? (16)

و همچنين در زمان ?مقتدر? در سال 312 ق ، حسين بن روح ، به خاطر عللى كه در بخش مربوط به زندگانى اوبيان خواهيم كرد، به مدت پنج‏سال زندانى شد و درسال‏317 ق آزاد گرديد. دوران ?راضى‏? هم ، كه آخرين خليفه دوران غيبت صغرى بود، مملو از ظلم و ستم و خونريزى بود و به قدرى بر نايب چهارم ، على بن محمد سمرى ، سخت گرفت كه او نتوانست‏به فعاليت‏خود ادامه دهد و غيبت كبرى آغاز گرديد. اين موضوع را در زندگانى نايب چهارم بررسى كرده‏ايم.

ما فقط نمونه‏هايى را باختصار ذكر كرديم، وليكن موارد زيادى شبيه آنها وجود دارد كه ما جهت اختصار از بيان آن خوددارى نموديم و ذكر همه آنها رساله مستقلى را مى‏طلبد. اينها بروشنى جو حاكم بر آن زمان و عكس‏العمل خلفاى آن دوره را نسبت‏به شيعيان ، نواب خاص وامام، عليه‏السلام، نشان مى‏دهد.

پرسش
اگر خلفاى حاكم در اين دوره، چنين روش و خط مشى خصمانه و كينه توزانه‏اى داشتند، اين سؤال مطرح مى‏شود كه: چرا نواب خاص امام‏زمان ،عليه‏السلام، و نيز كارگزاران و وكلاى آنها در بغداد، كه مركز خلافت عباسى‏ها بود، در غير بغداد توسط دستگاه عباسى دستگير و زندانى نشدند؟ و چرا خلفاى عباسى آنها را قتل عام نكردند و از دم شمشير نگذرانيدند و جلو فعاليتهاى آنها را به طور جدى و قطعى متوقف ننمودند؟

درست است كه طبق گزارش ابوالفرج اصفهانى در ?مقاتل الطالبين‏?، تعداد زيادى از شيعيان و علويان و حتى بعضى از فقها و بزرگان زير شكنجه‏هاى حاكمان ستمگر جان سپردند و شهيد شدند، ليكن هسته و شبكه مركزى نيابت و وكالت توانستند به فعاليت‏خود ادامه دهند و دچار چنين گرفتاريهايى نگردند. اين سؤالى است كه ذهن انسان را به خود مشغول كرده است و شايد يكى از نكات مهم در زندگانى نواب و وكلاى آنها به شمار مى‏رود.

پاسخ
حقيقت اين است كه دستگاه عباسى نتوانست‏به اين تشكيلات منظم و منسجم پى ببرد و ماهيت ?نيابت‏? با آن همه فعاليتهاى عريض و طويل كشف نگرديد. و به خاطر نداشتن اطلاعات دقيق از ?نواب‏? و مكان آنها و كيفيت تلاشهاى آنان، براى خلفا مقدور نشد، اقداماتى در جهت دستگيرى و متوقف نمودن كارهاى نايبان انجام بدهند.

يكى از نويسندگان مى‏نويسد:

?شيوه تربيت‏سفيران ، بقدرى دقيق و عجيب بود كه هرگز اين اسرار فاش نشد و كسى به دست رژيم گرفتار نشد حتى در مدت 74 سال هيچ‏يك از سفيران توسط جاسوسان رژيم شناخته نشد ! و در عين حال ، همه شيعيان مورد اعتماد، در تمام اقطار و اكناف جهان نايب امامشان را مى‏شناختند و با آنها تماس مى‏گرفتند و پرسشهاى خود را به آنان مى‏دادند و پاسخهاى لازم رابه‏خطحضرت‏ولى‏عصر،عليه‏السلام، دريافت مى‏كردند. (17)

با مطالعاتى كه در زندگانى نواب خاص امام زمان ،عليه‏السلام، و كارگزاران آنها و روش فعاليت آنان، صورت گرفته، به نظر مى‏رسد، مسائل مندرج در ذيل ، علت فاش نشدن اسرار آنها گرديد.

1. زندگانى نواب و وكلاى آنها طورى تنظيم شده بود كه توجه كسى را به خود جلب نمى‏كرد. زندگانى و تجارت آنها به شكل طبيعى و عادى بود. بدون اينكه اشعارى در خطمشى و زندگى آنان به مخالفت‏با دولت مشاهده گردد. چنانچه در آينده ، در زندگانى ?نواب‏? مطالعه خواهيد كرد، اولين نايب ، عثمان بن سعيد در زمان امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، به صورت تاجر روغن ، زندگى مى‏كرد و لقب ?سمان‏? به خود گرفته بود و سهم امام را داخل ظروف روغن به امام مى‏رسانيد. در زمان غيبت صغرى نيز ، زندگى خود را به همين روش ادامه داد، بدون اينكه كوچكترين تغييرى در روش زندگى وى حاصل گردد. در نهايت‏سادگى و در خانه‏هاى محقر و كوچك زندگى مى‏نمودند، و از خدام و كنيزكان و زندگى مفصل و رفت و آمد خبرى نبود و هكذا وكلاى آنها چنين بودند. پدر مرحوم صدوق ، على بن بابويه قمى مغازه‏اى در قم داشت و مثل تجار معمولى هر روز در محل كار حاضر و به كار خود مشغول مى‏گشت.

2. نواب و وكلا، همه ، ملتزم به ?تقيه‏? بودند و به صورت كامل تقيه را مراعات مى‏نمودند. اگرزندگى حسين بن روح را مطالعه كنيد، به زندگى همراه با تقيه آنان پى خواهيد برد و خواهيد ديد كه كار به جايى مى‏رسد كه حسين بن روح در مجامع عمومى نه تنها ابوبكر و عمر، بلكه عثمان را بر على ،عليه‏السلام، مقدم داشته و افضل مى‏داند.

3. شبكه ?نيابت‏? و ?وكالت‏? به قدرى قوى و از آنچنان كارايى برخوردار بود كه وكلا بلافاصله از نقشه‏هاى خلفا آگاه مى‏شدند و نقشه آنها را با شكست مواجه مى‏كردند. نيروهاى اطلاعاتى را در همه جاى اركان حكومت گماشته بودند، كه از اطلاع‏رسانى منسجمى برخوردار بودند. فعاليتهاى اينها به قدرى مخفيانه و حساب شده بود كه دولت و حكومت از ناحيه اينها ، احساس خطر نمى‏كرد و در طول اين مدت، هيچ بهانه‏اى به دست دشمن ندادند تااز آن طريق در چنگال حكومت قرار گيرند. همان‏طور كه بيان شد، محمدبن‏عثمان درسخت‏ترين‏شرايط با وكلاى استانهاى دوردست، مانند قم در تماس بودند و آن وكلا از طريق بازرگانانى كه اطلاعى از رابطه محمدبن‏عثمان به عنوان نايب دوم و فرستادگان كالا نداشتند و فكر مى‏كردند بين اشخاص روابط تجارى حاكم است، روابطشان را طورى تنظيم كرده بودند كه فرستادگان، نامه‏اى به حاملان اموال نمى‏دادند و هنگام تحويل اموال، مطالبه قبض نمى‏كردند. اينها همه حاكى از ارتباطات تشكيلاتى قوى و نيرومند است و اين يكى از علتهاى اساسى موفقيت آنها در دوران فعاليتشان به شمار مى‏رود كه با مطالعه زندگانى آنان، بيشتر روشن مى‏شود.

4. رهبرى غير مستقيم و ازپشت صحنه امام زمان ،عليه‏السلام، و استفاده از امدادهاى غيبى در صورت لزوم و اقتضاى مصلحت.



پى‏نوشتها:



1. تاريخ فخرى ، ص‏19.

2. همان ، فصل دوم ، 351.

3. مفيد ، محمد بن محمد نعمان ، الارشاد ، ص 345.

4. كلينى ، محمدبن يعقوب ، اصول كافى، ج‏2، مولدابى‏محمدالحسين‏بن‏على،
عليه‏السلام، ص 430.

5. صدوق ، محمد بن على بن بابويه ، كمال‏الدين و تمام النعمة ، ج 2، ص‏476 ، ح‏26;
حيات فكرى،سياسى امامان شيعه ، ص 215.

6. طوسى ، محمد بن حسن ، تهذيب‏الاحكام ، ج‏6، ص 111، حديث 200.

7. طوسى ، محمدبن حسن، الغيبه ، ص‏296 .

8. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ،عليه‏السلام، ص‏179.

9. اولين وزير معتضد بود و كينه خاصى نسبت‏به شيعيان داشت.

10. كلينى ، محمدبن يعقوب ، همان ، ج 2، باب‏مولدالصاحب، حديث 30، ص‏467.

11. احتمالا احمد بن حسن مادرانى باشد.

12.طوسى ، محمدبن حسن ، همان ، ص 248، 218 و217 ; مجلسى ، محمدباقر ، بحارالانوار،
ج 52 ، ص 51.

13.طوسى، محمد بن حسن، همان ، ص 294 ص 270 ، 338.

14. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ، عليه‏السلام، ، ص 181.

15. علامه مجلسى مى‏گويد: بنى فرات قبيله وزير ابوالفتح فضل بن جعفر بن فرات است كه
از وزراء بنى‏عباس [احتمالا مقتدر] بود، و هم اوست كه سلسله سند خطبه شقشقيه حضرت
امير، عليه‏السلام، را تصحيح نمود. احتمال هم دارد كه بنى فرات مردمى باشند كه در
كنار شط فرات منزل كردند. ?برس‏? قريه‏اى واقع ميان دجله و كوفه است.[معلوم مى‏شود
اين دو طايفه شيعه بوده‏اند] و مقصود از زيارت مقابر قريش ، زيارت
كاظمين،عليهماالسلام، است ; همان ، ج 51 ، ص 312.

16. كلينى ، محمد بن يعقوب ، همان .

17. مطابق نظر ايشان ، دوران غيبت صغرى 74 سال است .
 

 

  نگرشى بر دوران غيبت صغرى و نقش نواب خاص-3




علل‏ محفوظ ماندن مكتب تشيع ازاثرات منفى غيبت

 

پس از شهادت امام‏ حسين، عليه السلام، درسرزمين‏كربلا، امامان بعد از او هميشه نسبت‏به خلفاى حاكم با تقيه رفتار مى‏نمودند و از آن تاريخ به بعد، به شيعيان فرصت داده نشد به طور آزاد به ترويج و تبليغ مبانى عقيدتى و فكرى خويش، در سطح گسترده بپردازند. البته، رفتار همراه با تقيه ائمه معصومين ،عليهم‏السلام، به‏اين معنى‏نبود كه حقانيت‏حكومت و خلافت امويان و عباسيان را پذيرفته باشند،بلكه‏ازهر فرصت‏مناسبى‏براى بيان عدم صلاحيت‏حكومت آنها استفاده مى‏نمودند.

در طول تاريخ حكومت امويان و عباسيان، تا زمان غيبت صغرى، هيچ خليفه و حاكمى پيدا نشد كه از شيعيان جانبدارى نموده و عرصه فعاليت را براى آنان باز بگذارد. امويان كه دشمن سرسخت آل على ،عليه‏السلام، بودند در دشمنى با آنان از هيچ تلاشى مضايقه نكردند. عباسيان هم، در ابتدا به عنوان خانواده اهل‏بيت ،عليهم‏السلام، به خاطر رسيدن به پيروزى در برابر امويان، بر سر كار آمدند، وليكن بعد از اندك زمانى همان خط مشى امويان را تعقيب كردند.

آنها بعد از پيدا شدن فرقه‏هاى كلامى گاهى طرفدار معتزله و زمانى طرفدار اهل حديث و حنابله بودند و اگر شيعيان را در حال ضعف مى‏ديدند، نسبت‏به آنها بى‏اعتنايى مى‏كردند، و اگر قدرت آنها رو به فزونى مى‏گذاشت و خطرى احساس مى‏كردند، براى تضعيف و نابودى آنها اقدام مى‏نمودند.

على‏رغم چنين‏شرايط خاص زمانى، مكتب تشيع با رهبرى ستارگان درخشان امت، خود را از بحرانهاى ناگوار و خصمانه نجات داد و با تمام مبانى، بدون كمترين انحرافى، خود را حفظ كرد. اينكه بقاى مكتب تشيع در طول تاريخ، با وجود مخالفتها و دشمنيهاى‏سرسختانه‏صاحبان‏قدرت و حكومت، وابسته به چه علل و عواملى است، نيازمند بحثى ريشه‏دار و تخصصى است تا اينكه به طور كامل واضح و روشن گردد; ليكن بحث ما به يك مقطع زمانى خاص يعنى دوران غيبت صغرى اختصاص دارد.

با وجود اينكه، در زمانهاى قبل، امام معصوم در ميان مردم حضور داشت و به‏طور مستقيم جامعه و شيعيان را رهبرى مى‏نمود، دشمنان باايجاد تفرقه و فرقه‏سازى در ميان امت فرصت فعاليت‏به آنها نمى‏دادند، ولى حالا كه شيعيان در غيبت صغرى، بحران و شرايط سخت‏ترى كه همان عدم حضور مستقيم امام ، عليه‏السلام، در ميان آنان است، رو به رو شده‏اند، چگونه مى‏توانند خود را حفظ كنند. و هيچ آبى از آب تكان نخورد؟

درست است‏شيعيان در اوايل غيبت، به فرقه‏هاى مختلفى انشعاب يافتند و بعضى‏ها منحرف گشتند; همان طورى كه اشاره خواهد رفت، ولى بعد از اندك مدتى همه جبران گرديد و همه فرقه‏ها منحل شد.

چه عواملى باعث گرديد كه مكتب تشيع و شيعيان از اثرات منفى غيبت جان سالم به در برند و پراكنده و متلاشى نگردند و تا اين زمان با كاملترين مبانى عقيدتى، فكرى و احكام و فروع فقهى پا برجا بمانند و در اوج قدرت و عظمت در افق تاريخ بدرخشند؟

به نظر مى‏رسد كه عوامل و علل مختلفى در اين مساله نقش داشته است، كه ما در اينجا به سه عامل از آنها اشاره خواهيم كرد و چون، عامل سوم، محور و اساس تحقيق ما را تشكيل مى‏دهد، به طور مفصل به آن خواهيم پرداخت.

1. آمادگى افكار عمومى

اولين نقش را در خنثى سازى آثار منفى‏غيبت، پيامبراكرم ،صلى‏الله عليه وآله، و ائمه معصومين ،عليهم‏السلام، ايفا نموده و زمينه را براى غيبت آماده و مهيا كرده‏اند. اين بزرگواران از دو طريق به اين آماده سازى پرداخته‏اند:

الف)زمينه‏سازى‏وآمادگى افكارعمومى‏ازطريق‏پيشگويى

ازهمان‏اوايل رشد و گسترش اسلام شخص رسول اكرم، صلى‏الله‏عليه وآله، و به پيروى از ايشان ائمه بارها مساله غيبت را يادآورى مى‏كردند و اين‏وضع تا زمان امام‏حسن‏عسكرى، عليه‏السلام، ادامه يافت، و اين خود، به نوعى تفكر شيعه را براى پذيرش غيبت آماده ساخت. احاديث، درباره اين موضوع، در حد تواتر است، وليكن برخى از آنها را به عنوان نمونه نقل مى‏كنيم:

پيامبر اكرم ،صلى‏الله عليه وآله، فرمود:

?على بن ابى‏طالب امام امت من، و جانشين بعد از من است، مهدى منتظر، كه خداوند به دست او زمين را از عدل و داد پر مى‏كند بعد از اينكه از ظلم و ستم پر شده باشد، از نسل اوست; به حق آن كسى كه مرا به پيامبرى مبعوث كرد، ثابت قدمان در ولايت آن حضرت در زمان غيبتش، از ياقوت سرخ كميابتر هستند. جابر برخاست و عرض كرد: يا رسول الله! مگر قائم از فرزندانت غايب مى‏شود؟ فرمود: ?آرى، به خدا سوگند براى اينكه خداوند افراد با ايمان را خالص گرداند و كافران را تدريجا نابود سازد? (1) اى جابر، اين تقديرى از تقديرات خداوند، و سرى از اسرار اوست كه از بندگان پوشيده است. مبادا در امر خدا شك و ترديد كنى كه چنين شكى كفر است.? 2

اميرمؤمنان على، عليه‏السلام، مى‏فرمايد:

?بار خدايا! همواره بايد حجتى در روى زمين باشد كه بندگانت را به سوى دين تو رهنمون شود و تعاليم تو را به آنها بياموزد تا حجت تو باطل نگردد و بندگانت پس از هدايت تو، گمراه نشوند. حجت تو يا ظاهر و آشكار خواهد بود كه اطاعت نخواهد شد و يا از دغ‏يده‏ها غايب خواهد بود كه انتظارش را خواهند كشيد. اگر چه جسم او از ترس مخفى باشد، علم و آدابش در قلوب مؤمنان ثابت و استوار خواهد بود و به آنها عمل خواهند كرد.? 3

امام‏حسين،عليه‏السلام،مى‏فرمايد:

?قائم هذه الامة هو التاسع من ولدى، و هو صاحب الغيبة، و هو الذى يقسم ميراثه و هو حى‏?

قائم اين امت، نهمين فرزند من است. او صاحب غيبت است، و او كسى است كه در حال حياتش ميراث او را تقسيم مى‏كنند. 4

امام كاظم ،عليه‏السلام، مى‏فرمايد:

?براى صاحب امر، بناچار غيبتى است كه بيشتر معتقدان به او، از اعتقاد خود باز گردند. آن امتحان بزرگى است كه خداوند بندگان خود را با آن آزموده است. اگر پدران شما صحيح تر از اين، راهى مى‏يافتند، از آن پيروى مى‏كردند.? (5)

بايد توجه داشت كه پيشوايان دين، با بيان اين گونه روايات درباره غيبت، نظرشان اين بود كه هرگونه شك و ترديد را از دل شيعيان برطرف سازند و آنان را براى غيبت طولانى امام خود، آماده نمايند تا با غيبت انس بگيرند و عادت كنند; و با وظايف خود در دوران غيبت آشنا شوند و از روى دلايل قطعى، به وجود غيبت امام خود ايمان راسخ و استوار پيدا كنند.

ب ) ايجاد آمادگى و زمينه سازى عملى

شرايط بحرانى كه ائمه ،عليهم السلام، در زمان عباسيان، با آن روبرو شدند، ايشان را واداشت، تا ابزار جديدى را براى ارتباط با اعضا جامعه‏خود،جستجوكنند.مآخذ شيعه اماميه، حاكى از آن است كه امام ششم حضرت صادق، عليه‏السلام، نخستين امامى است كه نظام زير زمينى ارتباطات را در جامعه به كار گرفت. 6

هدف اصلى وكالت [در اوايل ]جمع آورى خمس، زكات و انواع ديگر خيرات و مبرات براى امامان از ناحيه شيعيان بود. گرچه امكان دارد اهداف ديگرى در آن زمان در برداشته باشد، ليكن مآخذ بندرت آنها را ثبت كرده‏اند. امام صادق ، عليه‏السلام، آنچنان‏هوشيارانه‏فعاليتهاى‏سازمان را هدايت مى‏كرد كه عباسيان به هيچ عنوان‏قادر نبودند از وجود آن آگاهى يابند. آن حضرت، از روى تقيه، از پيروانش مى‏خواست تا وظايفى را نسبت‏به سازمان انجام دهند، بى‏آنكه بدانند در واقع كارگزاران او هستند. 7

شيخ طوسى روايت‏مى‏كند: ?نصر بن قابوس لخمى بيست‏سال وظيفه وكالت او را انجام داد، بدون آنكه بداند واقعا به عنوان وكيل حضرت منصوب است‏?. 8)

خلفاى‏عباسى، از سال 197 ق. به بعد، از زمان مامون، سياست و روش جديدى را براى نظارت و مراقبت‏بيشتر و دقيقتر امامان اتخاذ نمودند، و آن عبارت از اقامت اجبارى آنها در پايتخت‏بود. اين سياست‏برامام رضا، امام جواد، امام هادى و امام حسن عسكرى ،عليهم‏السلام، تحميل شد. لذا آنها جهت ارتباط با پيروان خودمجبورشدندبه‏گسترش سازمان كالت‏بپردازند; تا در هر شرايطى بتوانند اهداف الهى خود را كه هدايت و راهنمايى مردم باشد پيگيرى كنند. به مرور زمان ائمه ،عليهم‏السلام، به علت عدم امكان تماس مستقيم با پيروانشان، مسؤوليت‏بيشترى را به وكلا واگذار كردند.

كامل سليمان در اين زمينه مى‏نويسد:

?اين نكته ناگفته نماند كه بعد از امام هشتم، ديگرامامان معصوم، براى همگان ظاهر نمى‏شدند. بلكه براى خواص شيعه، آن هم در موارد خاص ظاهر مى‏شدند، حتى پاسخ سؤالات و رفع نيازمنديهاى آنها را غالبا از پشت پرده انجام مى‏دادند، تا شيعيان را براى غيبت ولى عصر آموزش دهند و آماده كنند. در پرتو همين تجربه و تمرين بود كه غيبت امام براى شيعيان گران نبود، در صورتى كه براى ديگران سخت و دشوار بود; زيرا آنها از چنين دوران تمرين، بى‏بهره بودند.? 9

هر چه دوران غيبت صغرى نزديكتر مى‏شد، استتار ائمه بيشتر مى‏گرديد; و لذا مى‏بينيم در زمان امام هادى و امام حسن عسكرى ،عليهماالسلام، اين مساله محسوستر و ملموستر است. مسعودى مى‏نويسد:

روايت‏شده كه امام هادى ، عليه‏السلام، غير از عده كمى از ياران خود از نظر اغلب شيعيان غايب بود، موقعى كه امر امامت‏به امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، واگذار شد، آن حضرت با خواص شيعيان خود و غير آنان از پشت پرده صحبت مى‏كرد. علت اين كه آن حضرت و پدر بزرگوارش اين عمل را انجام مى‏دادند، اين بود كه مقدمه غايب شدن امام زمان را فراهم كرده باشند تا گروه شيعيان با اين موضوع مانوس شوند و منكر غايب شدن امام نشوند و مردم به پنهان بودن امام عادت كنند.? 10

بنابراين، پيشوايان دين با استتار و پنهان زيستى و با به كارگيرى نظام وكالت‏به طور عملى و عينى، خواص و عموم شيعيان را جهت پذيرش غيبت صغرى آماده و مهيا ساختند.

2. بيدارى و هشيارى شيعيان

دومين نقش را جهت‏خنثى‏سازى آثار منفى غيبت و حفظ مكتب تشيع، خود شيعيان ايفا نمودند. اين گروه، چون ربيت‏يافته مكتب اهل‏بيت عصمت و طهارت‏اند، لذا آموزشها و راهنماييهاى آن بزرگواران موجب گرديده، يك‏نوع‏خصايص‏وويژگيهايى در وجود آنها متبلور گردد كه از ديگران متمايز شوند.

شيعيان‏وشاگردان‏واقعى‏اين مكتب، از روشن‏بينى، بصيرت و آگاهى ويژه‏اى برخوردارند و لذا در طول تاريخ عادت داشته و دارند كه هميشه به معيار عمل كنند، نه به تلقين‏ها، اينان اهل‏استدلال و منطق‏اند نه تقليد كوركورانه، و محك امتحان و آزمايش يكى از روشهاى اينها در زندگى است. به طور خلاصه مى‏توان گفت كه نحوه ساختار تفكر شيعى، مبتنى بر يك تفكرمنطقى است.

بعد از شهادت امام حسن عسكرى ، عليه‏السلام، كه يك موقعيت‏بحرانى ويژه، به خاطر عدم حضور مستقيم و فقدان امام معصوم ،عليه‏السلام، به وجود آمده بود و از طرف ديگر اهل حديث و حنابله كه دشمنان سرسخت‏شيعه به حساب مى‏آمدند، در اوج قدرت بوده و حتى گاهى در مقابل حكومت‏نيزدست‏به اقداماتى مى‏زدند - چه برسد به شيعيان - و طرفداران مكتب تشيع را ملحد و كافر قلمداد مى‏نمودند، شيعيان، از همين ابزار و روش عقلايى و منطقى بهره‏جسته و توانستند در مرحله اول، جانشين واقعى امام حسن عسكرى ،عليه السلام، را كه حضرت حجة‏بن الحسن المهدى ، عليه‏السلام، بود، تشخيص داده و در مرحله دوم، مدعيان دروغين نيابت را، از مدعيان راستين تمييز دهند و خط ولايت و امامت را دنبال نمايند.

در آن دوران، فريبنده‏ترين و گمراه كننده‏ترين‏جريان،ادعاى‏جعفر، برادر امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، براى جانشينى آن حضرت و مدعيان دروغين نيابت‏بود. علاوه بر دشمنان خارجى كه سعى و تلاش در متلاشى كردن شيعيان داشتند. ولى اينها دشمنان داخلى بودند كه تاثير آنها در منحرف كردن اذهان عمومى بيشتر و مبارزه با آنها مشكل‏تر است. تاريخ نشان داده است كسانى كه با اسم اسلام‏به‏مخالفت‏با اسلام پرداخته‏اند، از موفقيت‏بيشترى برخوردار بوده و توانستند عده‏اى از عموم مردم را فريب بدهند.

لذا شخصى چون ?جعفر كذاب‏? كه پسر امام هادى و برادر امام حسن عسكرى ،عليهم‏السلام، بود، ادعاى جانشينى برادر خود را مى‏كند، و همچنين كسانى كه مدتى را با اصحاب امام هادى يا امام حسن عسكرى و يا امام مهدى ،عليهم السلام، بوده‏اند و بعدا به خاطر تبعيت از هواى نفس و دنياطلبى و شهرت طلبى، مدعى دروغين نيابت امام زمان شدند و تشخيص نيات پليد آنان و مبارزه با آنها بمراتب سخت‏تر از دشمنان خارجى و شمشير به‏دست‏بود; ولى به حول قوه الهى شيعيان بيدار و هوشيار، بخوبى اين مرحله را پشت‏سر گذاشته و همه آنها را با همان روش منطقى رسوا كردند و شك و ترديد ايجاد شده توسط آنان را از قلوب مردم زدودند.

وقتى كه زندگانى نواب خاص را مطالعه‏مى‏كنيم،شواهد زيادى درباره اين مطلب مى‏يابيم. ليكن مقام، گنجايش‏ذكرتفصيلى‏مواردومصاديق اين موضوع را ندارد و لذا ما به دو مورد اكتفا مى‏كنيم و برخى موارد ديگررادرشرح‏حال نايبان خاص امام زمان ،عليه‏السلام، گزارش خواهيم كرد.

2-1. ?حلاج‏? كه يكى از مدعيان دروغين نيابت‏بود و با حيل مختلف، مردم‏رافريب‏مى‏داد،چون‏مى‏خواست كه در ميان شيعيان از مقبوليت‏بالاترى برخوردار باشد، به ?ابوسهل اسماعيل‏بن على نوبختى‏? كه از رهبران شيعه در آن زمان به شمار مى‏رفت و از نفوذ فوق‏العاده‏اى در ميان آنها بهره‏مند بود، نامه‏اى نوشت و به او پيغام داد كه من وكيل حضرت صاحب‏الزمان هستم و از طرف امام غايب مامورم كه به تو نامه بنويسم كه هرگونه نصرت و يارى خواسته‏باشى براى تو آشكار سازم تا مطمئن شوى و در نيابت من ترديد نكنى!

ابوسهل هم به وى پيغام داد كه من در مقابل آن همه معجزات و كرامات كه از تو به ظهور رسيده، فقط موضوع‏مختصرى‏راپيشنهادمى‏كنم، و آن اين است كه: من گرفتار محبت كنيزكان هستم و به ايشان عشق مى‏ورزم و عده‏اى از آنان را در تملك; دارم و قادر به چيدن ميوه‏اى از بستان وصل ايشان نيستم و اگر هر جمعه موى خويش را به خضاب رنگين نسازم، پيرى من آشكار مى‏گردد و كنيزكان از من دور مى‏شوند و از اين جهت‏سخت در زحمت مى‏باشم. اگر كارى كنى كه از رنج‏خضاب رها شوم و موى سفيد من سياه گردد، دست اطاعت‏به سمت تو دراز مى‏كنم و با تو هم عقيده مى‏شوم و از مبلغين مذهب تو شده و اموالم را در راه تو صرف مى‏نمايم. وقتى حلاج به اشتباه خود پى برد كه با چه كسى مكاتبه كرده است، از او منصرف شد و جوابى به او نداد.

ابوسهل بعد از آن، در هر محفلى به عنوان مسخره اين داستان را نقل مى‏كرد و اسرار او را فاش مى‏نمود و اين قصه باعث نفرت عموم مردم از او گرديد. (11)

2-2. ?ابو الحسن على بن سنان موصلى‏? از پدرش روايت مى‏كند كه :?هنگامى كه امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، وفات يافت، جماعتى از قم و جبل، با اموال زيادى كه مرسوم بود، آمدند و از رحلت آن حضرت اطلاع نداشتند; وقتى به سامرا رسيدند، جوياى حال امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، شدند. به آنها گفته شد كه: حضرت وفات كرده است. پرسيدند: وارث او كيست؟ گفتند: وارث او جعفر، پسر امام هادى،عليه‏السلام، است (يعنى، جعفر كذاب). پرسيدند: او كجاست؟ گفتند: او اكنون براى تفريح، سوار قايقى شده و در دجله به ميگسارى مشغول و جمعى از خوانندگان و نوازندگان براى‏اوخوانندگى‏ونوازندگى‏مى‏كنند.

وقتى كه آنها، اين حرفها را شنيدند، با خود گفتند: اين اعمال اوصاف امام نيست. بعضى از آنها گفتند: اين اموال را برگردانده و به صاحبانش مسترد مى‏داريم. ولى ?ابوالعباس احمدبن جعفر حميرى قمى‏? گفت: نه ! صبر مى‏كنيم تا اين مرد برگردد و كاملا درباره او تحقيق مى‏كنيم.

وقتى جعفر برگشت‏به وى سلام نموده و گفتند: سرور ما! ما مردمى از اهل قم هستيم و جماعتى از شيعه و غير شيعه نيز با ما هست، اموالى را براى امام حسن‏عسكرى،عليه‏السلام، آورده‏ايم. جعفر پرسيد: آن اموال اكنون كجاست؟ گفتند: نزدماست. گفت: آنها را پيش من بياوريد. گفتند: اين اموال داستانى دارد. گفت: آن داستان چيست؟ گفتند: اين اموال از شيعيان جمع شده و هر دو يا سه دينارى از آن يك نفر است، كه اينها را جمع‏كرده و در كيسه‏اى گذاشته و سرآن كيسه‏را مهر و موم نموده‏اند. و رسم‏چنين بوده كه ما هر وقت مالى را خدمت امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، مى‏آورديم مقدار اموال را به‏طور معين بيان مى‏كرد و سپس هر اندازه آن، مال چه كسى بود، نام مى‏برد و نقش سكه‏ها را هم بيان مى‏فرمود. جعفر گفت: شما دروغ مى‏گوييد و چيزى را (علم غيب) به برادرم، نسبت مى‏دهيد كه در وى نبود. وقتى آنها سخنان جعفر را شنيدند، به يكديگر نظر افكندند، باز جعفر گفت: اموال را به من تحويل بدهيد. آنها گفتند: ما اجير و وكيل صاحبان اين اموال هستيم و آن را جز با نشانه‏هايى كه به وسيله آن امام را مى‏شناسيم، به كسى تسليم نمى‏كنيم. اگر تو امام هستى، آن نشانه‏ها را بيان كن والا ما آن را به صاحبانش برمى‏گردانيم تا هر گونه صلاح ديدند عمل كنند. جعفر نزد خليفه رفت و از آنها شكايت كرد، وقتى خليفه آنها را احضار كرد; گفت: اموالى را كه با خود آورده‏ايد به جعفر بدهيد. آنها گفتند: ما مردمى هستيم كه اجير و وكيل صاحبان اين اموال هستيم، و صاحبان آن هم، به ما دستور داده‏اند فقط به كسى بدهيد كه با نشانه و دليل استحقاق خود را در اخذ آن، ثابت نمايد; چنانكه با امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، نيز به همين گونه رفتار مى‏كرديم.

خليفه پرسيد: علامتى كه در امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، بود، چيست؟ آنهاگفتند: امام دينارها و صاحبان آن و نوع و مقدار اموال را (قبل از تسليم) بيان مى‏داشت، وقتى اين نشانه‏ها را مى‏گفت، ما هم اموال را به وى تسليم مى‏نموديم. بارها به حضورش مى‏رسيديم و همين علامت و دليل را از او مشاهده مى‏كرديم. اكنون آن حضرت رحلت فرموده، اگر اين مرد جانشين اوست، مانند برادرش علائم و نشانه‏هاى اين اموال را بگويد تا به او تسليم نماييم; و گرنه به صاحبانش برمى‏گردانيم. هنگامى كه جعفر اين را شنيد، به خليفه گفت: اينها مردمى دروغگو هستند و بر برادرم دروغ مى‏بندند و آنچه آنها درباره او معتقدند، علم غيب است (كه جز خدا نمى‏داند) خليفه گفت: اينها فرستادگان مردم هستند و ماعلى الرسول الا البلاغ.

جعفر از حرف خليفه مات و مبهوت ماند و جوابى نداد. سپس آنها از خليفه خواستند كسى را همراه آنها بفرستد كه تا بيرون شهر آنها را بدرقه كند، خليفه هم راهنمايى همراه آنان فرستاد كه تا بيرون شهر آنها را مشايعت كند; هنگامى كه از شهر دور شدند، ناگاه جوان زيبايى را ديدند كه به نظر خدمتكار و خادم مى‏رسيد، جوان زيبا صدا زد: اى فلانى پسر فلانى و فلانى پسر فلانى! دعوت مولاى خودتان را بپذيريد. آنها پرسيدند: آقا و مولاى ما توهستى؟ گفت: خير! من خادم مولاى شما هستم، با من بياييد تا به خدمت او برويم.

آنها هم با او رفتند تا وارد خانه امام حسن عسكرى ،عليه‏السلام، شدند. ديدند فرزند آن حضرت، قائم، عليه‏السلام، مانند پاره ماه، در حالى كه لباس منبرى پوشيده، روى تختى نشسته است.آنهابه وى سلام كردند و او هم جواب داد. سپس فرمود: تمام اموالى كه آورده‏ايد، فلان مقدار است. سپس مشخصات آورندگان ومقدار اموالى را كه همراه آنان بود، بيان كرد.

آنگاه اوصاف لباسها و توشه‏ها و چهارپايانى كه داشتيم، بيان فرمود. در برابر امام ،عليه‏السلام، به سجده افتاده و شكر خدا كرديم و زمين جلو روى امام را بوسه زديم. سپس سؤالاتى كه داشتيم، نموديم و اموالى را كه آورده بوديم تسليم كرديم و حضرت به ما دستور داد: بعد از اين اموال را به سامرا نياوريد و فرمود: شخصى (وكيلى) براى شما در بغداد تعيين مى‏كنم كه اموال را به او بدهيد و گرفتاريهاى خود و نامه‏ها را به او داد. و به وسيله او با من تماس گرفته و مشكلات خود را برطرف نماييد. آنگاه هيات قمى‏ها از خدمت امام ، عليه‏السلام، مرخص شدند و بيرون رفتند. (12)

 

 


پى‏نوشتها


1. سوره آل عمران(3)، آيه 141.

2. الحرالعاملى، محمدبن الحسن، اثباة‏الهداة، ج 6، ص 39، ح 107.

3. الصدوق، محمدبن على‏بن الحسين، كمال‏الدين و تمام‏النعمة، ج 1، ص 302 حديث 11.

4. سليمان، كامل، يوم‏الخلاص، ص 150، به نقل از: اليزدى الحائرى، على، الزام‏الناصب فى اثبات‏الحجة‏الغائب، ص 67.

5. همان، ص 156، به نقل از: الصافى الگلپايگانى، لطف‏الله، منتخب‏الاثر فى‏الامام الثانى عشر، ص 205.

6. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ، عليه‏السلام، ص 134، به نقل از:

javed ilA. Op.cit.Indr lsam ,(1939)212

7. همان، ص 135.

8. الطوسى، محمدبن الحسين، الغيبة، ص 347.

9. سليمان، كامل، همان، ترجمه على‏اكبر مهدى‏پور، ج 1، ص 266.

10.المسعودى، على‏بن الحسين، اثباة‏الوصية لعلى‏بن ابى‏طالب، ص 231.

11. الطوسى، محمدبن الحسن، همان.

12. الصدوق، محمدبن‏على‏بن‏الحسين، همان، ج 2، ص 476، ح 27.(اين حديث‏با استفاده ازكتاب‏?مهدى‏موعود?ترجمه‏شده است

غيبت و حيرت

غيبت و حيرت

استاد سيد محمد جواد مهرى

او را چگونه بستايم كه بزرگتر از ستايش است و درباره او چه بگويم كه هرچه گويم نمى از يم و قطره‏اى از درياى بى كران فضل و كمال او بيش نيست.

او است‏حجت‏بزرگ خدا، ولى اعظم پروردگار، نجات دهنده بشر، وارث تمام‏انبيا و اوصيا و جانشين همه پيامبران و امامان، خلف صالح، قائم به حق،مبين احكام دين، پروراننده عدل و داد، سمبل حق و حقيقت، تالى تلو قرآن،بقيه الله فى الارض، صاحب الزمان و خليفه الرحمن. او است: منصور.. مويدبه تاييدات خداوند.. حجت.. نور.. فرقان.. صاحب امر..

پناهگاه امت.. انتقام گيرنده مظلومان..

پشتيبان محرومان.. برهان الهى.. سيد و سرور همگان.. امير اميران.. قاتل‏ستمگران.. نور چشم مستضعفان.. نابود كننده تمام بدعت‏ها، ضلالت‏ها،گمراهى‏هاو گمراهان و خلاصه او است احيا كننده ميراث رسول خدا و معصومان عليهم‏صلوات الله. او پرچمدار حق است كه هر كه زير لوايش قرار گرفت‏به كرانه‏نجات مى‏رسد و هر كه از او دورى جست، در ظلمتكده گمراهى غرق خواهد شد.

مهدى طاووس اهل بهشت است و از سيماى درخشانش فروغ نور خدا بر آسمان وزمين مى‏تابد.. او همان كوكب درى و ستاره درخشان است كه شرق و غرب جهان‏به او فروزان است.

امام رضا عليه السلام چنين مى‏ستايدش: «او شبيه من و شبيه حضرت موسى است.بر او جامه‏اى از نور پوشانده شده كه از شعاع قدس الهى مى‏افروزد. اوخلقتى معتدل و ميانه دارد و رنگى روشن و درخشان. خوى و منشش مانند رسول‏خدا است.»

وجود مباركش رحمت است‏بر مومنان و صالحان و نقمت است‏بركافران و تبهكاران. خداوند بوسيله او مردگان را زنده و كوردلان را بينا وگمراهان را هدايت مى‏كند.

نقش امام زمان عليه السلام در دوران غيبت

شايد برخى چنين بيانديشند كه اكنون در دوران‏غيبت، امام زمان سلام الله عليه هيچ نقشى در هدايت مردم ندارد و هيچ‏استفاده‏اى از وجودش نيست و العياذ بالله ولى اين گمان باطلى است چراكه زمين بدون حجت هرگز نمى‏ماند «لولا الحجه لساخت الارض باهلها; پس بايدهمواره حجت‏خدا بر روى زمين و در ميان مردم باشد.» ولى اكنون كه امام‏ما غايب است چگونه از حضرتش بهره مى‏گيريم؟ اين همان سوالى است كه جابربن عبد الله انصارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله كرد كه: «هل‏ينتفع الشيعه بالقائم فى غيبته؟; آيا شيعيان در دوران غيبت از وجود قائم‏عليه السلام استفاده مى‏كنند؟»

حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود:

«اى والذى بعثنى بالنبوه، انهم لينتفعون به، و يستضيئون بنور ولايته فى‏غيبته كانتفاع الناس بالشمس و ان جللها السحاب.;آرى به همان خدايى كه‏مرا به پيامبرى مبعوث فرمود سوگند، كه شيعيان از وجود او بهره و از نورولايتش در دوران غيبتش پرتو مى‏گيرند چنانكه مردم از آفتاب بهره مى‏برند هرچند پشت ابرها پنهان شده باشد.»

آرى! در دوران غيبتش، پيوسته منتظرقدومش هستيم. و براى رسيدنش و انتقام گرفتن از دشمنان الهى و دشمنانمان،لحظه شمارى مى‏كنيم. نمى‏شود خود در حالت انتظار بسر بريم و براى رسيدنش‏كه هر لحظه ممكن است تشريف بياورد خود را آماده نسازيم و به ولايتش‏مسلح نباشيم و به عدالتش عشق نورزيم و به اوامرش تمسك نجوئيم و از آنچه‏نزد او ناپسند است دورى نكنيم. گو اينكه او پيوسته در راه و مسجد وبازار و همه جا ممكن است‏حاضر شود و ما او را نشناسيم; پس بايد كاملامواظب اخلاق و رفتار و كردار و منش و خوى خويش باشيم، نكند سرورمان از مابرنجد و قلب مباركش از تيرگى دلهاى آكنده به گناهانمان، اندوهناك گردد.

پس حضرت مهدى موجود است و در هر حال مراقب اعمال ماست هر چند از ديدگان‏آلوده ما پنهان باشد.

راز طول عمر امام عليه السلام

و شايد برخى از روى جهل و نادانى به راز طول عمر امام‏جهالت ورزند و سوالى در ذهنشان بوجود آيد كه چگونه امام زمان را چنين‏عمرى دراز است؟ علما و تاريخ‏نگاران در اين باره مقاله‏ها، بحث‏ها و كتابهانوشته‏اند و ما را در اين خلاصه گويى مجال سخن نيست، ولى هيچ سخنى برتر ازسخن پيشوايان ما نمى‏باشد، پس ببينيم آنان چه پاسخ مى‏دهند.

روايت است كه امام صادق عليه السلام وقتى ديد يكى از اصحابش از طول دوران‏غيبت، شگفت زده است، فرمود:

«ان الله تعالى ادار فى القائم ثلاثه، ادارها لثلاثه من الرسل: قدر مولده‏تقدير مولد موسى، و قدر غيبته تقدير غيبه عيسى، و قدر ابطائه تقديرابطاء نوح، و جعل له من بعد ذلك عمر العبد الصالح دليلا على عمره;خداى‏تبارك و تعالى سه مطلب را درباره قائم آل محمد ايفا نموده كه درباره سه‏پيامبر انجام داده بود: ولادتش مانند ولادت حضرت موسى، و غيبتش مانند غيبت‏حضرت عيسى و طول عمرش مانند طول عمر نوح تقدير كرد، سپس عمر حضرت خضر رادليلى بر عمر درازش قرار داد.»

آنگاه حضرت، علت غيبت آن سه پيامبر راطى حديثى طولانى بيان مى‏فرمايد، و چنين نتيجه مى‏گيرد:

«و اما العبد الصالح الخضر، فان الله تبارك و تعالى ما طول عمره لنبوه‏قدرها له و لا لكتاب ينزل عليه و لا لامامه يلزم عباده الاقتداء بها، و لالطاعه يفرضها له، بل ان الله تبارك و تعالى لما كان فى سابق علمه ان‏يقدر فى عمر القائم فى ايام غيبته، و علم من انكار عباده لمقدار ذلك‏العمر فى الطول، طول عمر العبد الصالح من غير سبب، فما اوجب ذلك الا لعله‏الاستدلال على عمر القائم، و ليقطع بذلك حجه المعاندين لئلا يكون للناس على‏الله حجه;و اما در مورد بنده شايسته، حضرت خضر، پس بى‏گمان خداى تبارك وتعالى عمر او را دراز نگردانيد به خاطر پيامبرى ويژه‏اى كه براى او درنظر داشت و نه به خاطر كتابى كه بر او مى‏خواست نازل كند و نه شريعتى كه‏شريعتهاى پيامبران پيش از او را نسخ نمايد و امامتى كه بندگانش را ملزم‏به پيروى از او كند، و نه به خاطر اطاعتى كه براى او بر بندگانش واجب‏گرداند، بلكه خداى تبارك و تعالى چون قبلا در علمش نهفته بود كه عمر حضرت‏قائم را در دوران غيبتش طولانى گرداند، و مى‏دانست كه بندگانش نسبت‏به آن‏عمر دراز اعتراض و انكار خواهند نمود، لذا بدون هيچ علتى عمر خضر راطولانى كرد تا به آن بر عمر حضرت قائم عليه السلام استدلال نمايد و راه‏انكار را بر دشمنان و مخالفان ببندد و حجت را بر مردم تمام كند تااعتراضى به كار خدا نداشته باشند.»

و اصلا در روايتهاى گوناگونى ملاحظه‏مى‏كنيم كه امامان ما به عمر حضرت نوح كه در قرآن نيز از آن ياد شده‏است در اين مورد استدلال مى‏كنند و گاهى با تندى و تعجب آن را بيان‏مى‏كنند.

امام صادق عليه السلام در حديثى با ناراحتى مى‏فرمايد: «ماتنكرون ان يمد الله لصاحب هذا الامر فى العمر كما مد لنوح عليه السلام فى‏العمر;چه جاى انكار است كه خداوند همچنانكه عمر حضرت نوح را طولانى قرارداد، عمر صاحب اين امر را نيز دراز گرداند.»

و اصلا كجاى اين امر تعجب‏آور است! خدائى كه توانست‏حضرت مسيح را بدون پدر به دنيا آورد و او رادر گهواره به سخن گفتن وا دارد و نبوت را به كودك شيرخواره واگذار نمايدو عزير را صد سال بميراند و زنده نمايد و يونس را در شكم ماهى مدتهازنده نگه دارد و ابراهيم را در ميان كوهى از آتش و دود، حفظ كند و حضرت‏موسى را در تابوتى از سعف خرما در ميان نهر نيل به سلامت دارد و هزاران‏هزار امر خارق العاده را براى اظهار قدرت خود در جهان دنيا انجام دهد،آيا نمى‏تواند حضرت قائم را هزار و اندى سال عمر دهد در حالى كه نه اين‏امر محال است و نه غير ممكن. وانگهى بعيد نيست‏يكى از اين انگيزه‏هاى اين‏عمر دراز، آزمايش و امتحان مسلمانان باشد، تا اينكه خوبان از بدان وصالحان از طالحان شناخته شوند. آنان كه ايمانى ضعيف دارند بايد جاى راخالى كنند و به مومنان راستين واگذار نمايند.

امام كاظم عليه السلام فرمود:

«انما هى محنه من الله عزوجل امتحن بها خلقه...;علت غيبت طولانى امام زمان عليه السلام چيزى جز آزمايش الهى براى امتحان بندگانش نيست.»

در حديثى يافتم‏كه راوى از امام عسكرى عليه السلام مى‏پرسد: اى فرزند رسول خدا! آيا غيبت‏فرزندت طولانى مى‏شود؟ حضرت پاسخ مى‏دهد:

«اى و ربى، حتى يرجع عن هذاالامر اكثر القائلين به، فلا يبقى الا من اخذالله عهده بولايتنا و كتب فى قلبه الايمان و ايده بروح منه;آرى به خدايم‏سوگند، تا آنگاه كه بيشتر معتقدان به اين امر (شيعيان) از آن روى‏برگردانند (آن را انكار كنند) و كسى نماند جز آنانكه خداوند از آنها برولايتمان پيمان گرفته است و ايمان را در دلهايشان مستحكم گردانيده و باروح خودش در آنان دميده است.»

و رسول خدا صلى الله عليه و آله طى‏حديثى فرمود:

«تكون له غيبه و حيره تضل فيها الامم;براى او غيبتى باشد و سر گردانى وحيرتى كه امتها را به گمراهى افكند.»

همينطور هم هست. امروز بسيارى ازمسلمانان متاسفانه در گمراهى از شناخت‏حجت و امام زمانشان هستند واز او روى برگردانده‏اند هر چند خود بارها و بارها متذكر شده‏اند كه «هركس امام زمانش را نشناسد و از دنيا برود،مانند اهل جاهليت از دنيا رفته‏است‏». امروز بيشتر مردم، با اينكه احساس نياز به رهبرى مقتدر مى‏كنند كه‏مشكلات بى‏شمارشان را حل كند و آنان را از سر در گمى و گمراهى بيرون آوردو انتقام ظالمان را از مظلومان بگيرد، با اين حال، نسبت‏به امام زمان‏شناختى ندارند و او را از ياد برده‏اند و آن همه روايتهاى رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله را ناديده مى‏گيرند جز زبدگان و نخبگانى كه خداوندبر آنها منت گذارده و نعمت‏بزرگ ولايت را به آنها عطا كرده است كه‏اميدواريم ما نيز جزء آن اندك مخلصان و صديقان باشيم.

امام باقر عليه السلام فرمود:

«يخرج بعد غيبه و حيره، لا يثبت فيها على دينه الا المخلصون المباشرون‏لروح اليقين الذين اخذ الله ميثاقهم بولايتنا و كتب فى قلوبهم الايمان وايدهم بروح منه.»

او پس از غيبت و سرگردانى طولانى مردم، ظهور مى‏كند ودر دوران غيبتش كسى بر دينش باقى نمى‏ماند جز مخلصانى كه با روح يقين‏پيوند دارند (در ولايتشان پابرجا هستند و به غيبت و ظهور پس از غيبت،اطمينان كامل دارند) آنان كه خداوند پيمان ولايتمان را با آنها بسته است‏و ايمان را در درون قلبهايشان قرار داده و با روح خويش تاييدشان نموده‏است.

پس اكنون كه در سخت‏ترين دوران دورى از امام و پيشواى معصوممان قرارداريم، و ملت‏هاى مسلمان در سرگردانى و حيرت به سر مى‏برند، لازم است ماطبق پيمانى كه در روز الست‏با خداى خود بستيم در اين عهد و پيمان،ثابت و پا بر جا باقى بمانيم و خداى نخواسته روى از اماممان برنگردانيم‏و به حجت و ولى اعظم خدا پشت نكنيم و ولايت را پيوسته پاس بداريم و دراين راستا چاره‏اى جز صبر نيست و انتظار فرج در اين زمان از هر عملى برترو فضيلتش بيشتر و پاداشش افزون‏تر است. امير مومنان عليه السلام مى‏فرمايد:

«انتظروا الفرج و لاتياسوا من روح الله، فان احب الاعمال الى الله عزوجل‏انتظار الفرج.. و المنتظر لامرناكالمتشحط بدمه فى سبيل الله;منتظر فرج باشيد و از رحمت‏خدا نوميد مگرديد زيرا محبوب‏ترين و پسنديده‏ترين اعمال‏نزد خداوند، انتظار فرج است.. و همانا كسى كه منتظر امر ما است، مانندكسى است كه با خون خود در راه خدا پيكار كند». آرى! شيعيان مخلص و صديق‏خداوند و آنها كه در پنهانى و آشكار، دعوت به سوى دين حق مى‏كنند،منتظران فرج هستند.

و يكى از مهمترين و برجسته‏ترين دست آوردهاى انتظار، همين است كه در اين‏دنياى وانفسا كه مشكلات از هر سوى گريبانگير انسانهاى متعهد مى‏شود و بلاهابر او همچون ابر بهارى مى‏بارد و مومنان واقعى در تنگناى اقتصادى ومحاصره سياسى و يورش بى‏رحمانه تبليغاتى دشمنان قسم خورده اسلام قرارگرفته‏اند، روحيه اميد را در آنان زنده نگه مى‏دارد و در سايه همين اميداست كه انسان مومن روبروى خويش ميدان گسترده‏اى از فضل و كرم الهى مى‏بيندو حقيقت ظهور برايش مجسم مى‏شود، و به خاطر همين روزنه اميد است كه‏آرزويش از غير خدا منقطع مى‏گردد و به انتظار گشايش زندگى مادى و معنوى،جز فضل الهى را نمى‏طلبد و جز او را نمى‏خواند و به جز او كه معشوق تمام‏صديقان و اوليا و اصفيا و برگزيدگان است‏به ديگرى دل نمى‏بندد، و اين‏سرآمد آرزوهاى هر انسان است.

بار الها! ما را دلبند و شيفته خود قرار ده و قلوبمان را جز از حب خويش،تهى گردان و پيوند ما را با ولايت و با ولى الله اعظمت ارواحنا فداه،مستحكم‏تر ساز و عيد سعيد ميلادش را بر همه ما و شيعيانش و محبانش مبارك‏گردان و چشمهاى مارا به ديدار جمال دل آرايش روشن ساز و كشورش را از شرتمام دشمنانش حفظ فرما و رهبر و ملت را تا روز رسيدنش در كنف حمايت‏خوداز بلايا و حوادث مصون ساز.

غيبت صغرى و وضعيت علمى و فرهنگى شيعه


  غيبت صغرى و وضعيت علمى و فرهنگى شيعه

قسمت اول


حسن حسين‏ زاده شانه‏ چى



درآمدى بر مسأله غيبت
بررسى تاريخى دوران غيبت فرازهايى از حيات پر فراز و نشيب تشيع را آشكار مى‏سازد؛ حياتى كه بويژه در بعد علمى و فرهنگى از جايگاه و منزلتى خاص در حيطه تاريخ اسلام برخوردار است. دوران غيبت صغرى به واسطه شرايط اجتماعى خاص پديد آمده، از موقعيت ويژه‏اى برخوردار بود كه اوضاع فرهنگى جامعه شيعى نيز تحت تاثير اين موقعيت قرار گرفت و بر اساس عناصر تعيين كننده آن، دستخوش تحولاتى شد. تحولاتى بنيادين كه اساس فعاليتهاى علمى گسترده‏اى را پى‏ريزى كرد و در كمتر از يك قرن به اوج شكوفايى خود رسيد و سير پيشرفت آن تا به زمان حال با روندى گاه تند و شتابان و گاه كند و آهسته ادامه يافته است و اينك ما از دستاوردهاى ارزنده آن بهره‏مند هستيم.
در سال 260 ق. امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، پس از دوران كوتاه شش ساله امامت در سن 27 سالگى رحلت كرد و تنها فرزند او كه پنج سال از عمرش مى‏گذشت از جانب خداى متعال و با نص آن حضرت به امامت منصوب گرديد.اما به دلايلى كه پرداختن به آنها خارج از مجال بحث ما است، امام دوازدهم، عليه‏السلام، از همان زمان از ديدگان پنهان شد و دوران غيبت حضرتش پس از پنج سال حضور در ايام حيات پدرش، كه تنها عده‏اى از خواص شيعيان موفق به ديدار وى شدند، آغاز گرديد. غيبت صغرى كه در سال 260 ق. آغاز شد و پس از 69 سال در سال 329 ق. با درگذشت چهارمين و آخرين نائب خاص امام، عليه‏السلام، پايان يافت، در واقع مقدمه و آغازى براى غيبت طولانى بود، تا شرايط پذيرش موقعيت جديد براى مردمان فراهم گردد و شيعيان آمادگى درك دورانى را داشته باشند كه در آن از حضور امام معصوم به طور مستقيم بى‏بهره‏اند.
درك اين موقعيت جديد مستلزم عبور از يك مرحله واسط بود كه فراهم كننده شرايط و آمادگى مذكور باشد. اين مرحله ميانى كه با روندى تدريجى از اوايل قرن سوم هجرى و در واقع پس از شهادت امام رضا، عليه‏السلام، آغاز شده بود با حركتى رو به تزايد بتدريج تا نيمه اين قرن ادامه يافت. در واقع اين حركت به طور غير مستقيم از زمانى آغاز شد كه هارون‏الرشيد، خليفه عباسى شرايط دشوارى را بر امام هفتم، موسى بن جعفر، عليه‏السلام، تحميل كرد و آن حضرت را بشدّت تحت مراقبت قرار داد و سالها در زندانهاى بغداد محبوس كرد. گر چه پس از آن در زمان حيات امام رضا، عليه‏السلام، آن سختگيرى و فشارها به حداقل خود رسيد ولى در آغاز قرن سوم هجرى شرايط به گونه‏اى ديگر تغيير يافت. معتصم خليفه جانشين مأمون امام جواد، عليه‏السلام، را شديداً تحت نظر قرار داد و وى را به بغداد - مركز حكومت - احضار كرد و در نهايت در سال 320 ق. امام را مسموم نموده و به شهادت رسانيد.
شهر سامرا كه در واقع پادگان نظامى بود كه معتصم آن را تأسيس كرد، پس از او محل حبس و تبعيدگاه امام هادى و امام عسكرى، عليهماالسلام، شد. متوكل خليفه سفاك عباسى كه از وجود امام در مدينه بيمناك بود ايشان را به شهر سامرا آورده و تحت‏الحفظ نگاه داشت. در طى اين دوران روابط مستقيم شيعيان با امامان به حداقل خود رسيد. آنان در واقع امكان دسترسى به امام، عليه‏السلام، را نداشتند مگر به طور مخفيانه و از طريق مكاتبه و يا با كمك خدمتكاران ايشان، يا در قالب فروشندگان دوره‏گرد يا عابران رهگذر يا...
وضعيت مذكور بتدريج و به طور غيرمستقيم اين آمادگى را در مردم پديد مى‏آورد كه در زمان عدم حضور و يا عدم دسترسى مستقيم به امام چه بايد كرد؟ از طرفى امامان، عليهم‏السلام، نيز در چنين شرايطى، ملاكهاى راهيابى و مصادر مراجعه شيعيان را مشخص مى‏كردند. نظام وكالت كه از ديرباز وجود داشت در اين زمان هر چه بيشتر گسترش يافت. ائمه، عليهم‏السلام، وكيلانى از جانب خود در شهرها و بلاد مختلف تعيين مى‏كردند كه محل رجوع مردم و رابط آنها با ايشان بودند. شيعيان در شهرهاى دور و نزديك با اين وكيلان ارتباط يافته، مسايل خود را مى‏پرسيدند نيازهاى خود را بيان مى‏كردند و وجوهات شرعى را به آنها مى‏پرداختند تا آنها را به ائمه، عليهم‏السلام، ردّ كنند. اين نظام وكالت در واقع مرحله ابتدايى نظام نيابتى بود كه در دوران غيبت صغرى شكل گرفت. با اين حال با آغاز دوران غيبت صغرى وضعيت به گونه‏اى خاص تغيير يافت. با وجود اين كه اولين نائب خاص امام، عليه‏السلام، مدتها قبل از طرف امام عسكرى، عليه‏السلام، به شيعيان معرفى شده بود ولى حيرت و سردرگمى فراوانى شيعيان را فراگرفت. راه ارتباط با امام، عليه‏السلام، منحصر به نائب خاص حضرت گرديد و حتى وكيلان امام، عليه‏السلام، نيز قادر به دسترسى به امام نبودند. اگر چه امكان ديدار با امام به طور كلى منتفى نبود و چه بسا كسانى به ديدار حضرت نايل مى‏شدند. در واقع غيبت صغرى براى فراهم شدن شرايط لازم جهت درك دوران غيبت كبرى امرى ضرورى بود؛ چرا كه در طى آن مردم مى‏آموختند كه مصدر رجوع آنها در امور دينى فقيهان و عالمان دينى هستند كه مورد نياز و مراجعه مردم‏اند و علماى شيعه نيز به ضرورت اين نكته پى بردند كه مصادر و مراجع علمى كه مورد نياز و مراجعه مردم هستند بايستى به گونه‏اى متقن و ثابت در دسترس مردم قرار گيرند.
مسأله غيبت امرى نبود كه بتازگى مطرح شده باشد بلكه در سخنان معصومين، عليهم‏السلام، بارها به آن اشاره شده بود و مردم كمابيش با آن آشنا بودند. در رواياتى كه از نبى اكرم، صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله، نقل شده بود حضرت ضمن بيان خصوصيات امام مهدى، عليه‏السلام، به مسأله غيبت حضرتش نيز اشاره كرده بود. در يكى از اين روايات پيامبر، صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله، چنين فرمود:
مهدى از فرزندان من است نام او نام من و كنيه او كنيه من است و شبيه‏ترين مردم به من از حيث آفرينش و خلق و خوى است. او غيبت و دوران حيرتى دارد كه مردمان در آن به گمراهى مى‏افتند سپس همانند شهاب تندرو، مى‏آيد و زمين را از عدل و داد پر مى‏كند، همان طور كه از ظلم و جور پر شده باشد.
2و در روايت ديگر فرموده است:
خوشا به حال كسى كه قائم اهل‏بيت من را درك كند در حالى كه در دوران غيبت او پيش از قيامش به او اقتدا كرده باشد...
3ائمه، عليهم‏السلام، نيز در گفتار خود به مسأله غيبت امام مهدى، عليه‏السلام، و سختيها و نابسامانيها آن دوران اشاره كرده‏اند و از تك‏تك ايشان رواياتى به اين مضامين نقل شده است. ?اصبغ‏بن نُباته? مى‏گويد:
به نزد اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب رفتم و او را در حالى يافتم كه متفكرانه با پاى خود بر روى زمين خط مى‏كشيد...
فرمود: نه به خدا سوگند هرگز يك روز هم در آن و در دنيا رغبت نكردم ولى درباره نوزادى كه در پشت من است فكر مى‏كردم يازدهمين نفر از فرزندان من همان مهدى است كه زمين را از عدل پر مى‏كند همانطور كه از ظلم و جور پر شده باشد.
براى او غيبت و حيرتى است كه در آن گروهى گمراه شده و گروهى ديگر هدايت مى‏شوند.
4و در روايتى كه احمد بن اسحاق قمى از امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، نقل مى‏كند حضرت صراحتاً به غيبت فرزندش اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد:
... به خدا قسم آن چنان غيبتى خواهد داشت كه در آن از هلاكت نجات نخواهد يافت مگر كسى كه خداى عزّوجلّ او را به اقرار بر امامت او ثابت‏قدم داشته باشد.
5اساساً مسأله غيبت در گفتار معصومين، عليهم‏السلام، به عنوان يك سنت الهى مطرح شده كه در ميان انبياى پيشين و اوصياى آنها معمول بوده است. بنا به روايات، صالح پيامبر در سن پيرى از ميان قومش غايب شد و غيبت او مدتى به طول انجاميد به طورى كه چون به ميان قومش بازگشت وى را نشناختند. موسى، عليه‏السلام،6نيز مدتى غايب بود و در طى اين مدت بنى‏اسرائيل در حيرت و سرگردانى و رنج بسيار به سر مى‏بردند تا بار ديگر موسى به نزد آنها بازگشت. چنين7غيبتهايى درباره حضرت يونس، يوسف و برخى ديگر از پيامبران ذكر شده است. بنابراين مسأله غيبت به مانند8سنت جاريه‏اى تلقى شده است كه درباره امام مهدى، عليه‏السلام، در امت خاتم‏الانبياء نيز مصداق پيدا مى‏كند.
طرح مسأله غيبت از همان دهه‏هاى اول تاريخ اسلام چنان شايع و معمول شده بود كه بسيارى از فرقه‏هايى كه از تشيع منشعب مى‏شدند به گونه‏اى به مسأله غيبت معتقد مى‏گرديدند. ?كيسانيه? اولين فرقه‏اى كه از شيعه جدا شدند قائل به امامت محمد حنفيه و معتقد بودند كه وى از ميان آنها غايب شده و در كوه رضوى مخفى گرديده و روزى ظهور خواهد كرد. ?ابومسلميّه? همين9عقيده را درباره ابومسلم داشتند. به10طور كلى هر يك از فرقه‏هاى شيعى كه در امامت يكى از ائمه، عليهم‏السلام، توقف كردند و مسير خود را از تشيع اثنى‏عشرى جدا كردند به نوعى غيبت درباره امام خود متعقد شدند.
?اسماعيليان? اسماعيل پسر امام صادق، عليه‏السلام، را امام بعد از وى مى‏دانستند كه از ديده‏ها غايب شده بود. در اين ميان ?واقفيه? بيش از11همه كس بر مسأله غيبت تأكيد مى‏كردند. آنها كه از پذيرش امامت امام رضا، عليه‏السلام، امتناع كرده بود ناچار بودند تا براى توقف خود بر امامت امام كاظم، عليه‏السلام، توجيهى به دست دهند از اين رو مسأله غيبت امام، عليه‏السلام، را مطرح و سرسختانه از آن دفاع مى‏كردند، حتى كتابهايى12بوسيله سران اين فرقه در باب غيبت نوشته شد كه در آن به اثبات نظريه خود پرداختند.
13اين امر حاكى از آن است كه مسأله غيبت امام مهدى، عليه‏السلام، كاملاً در بين مسلمانان و شيعيان شناخته شده و شايع بوده است. آن چه اين مطلب را تأييد و تأكيد مى‏كند تأليف و تصنيف كتابهايى در موضوع غيبت، پيش از آغاز غيبت صغرى و در زمان حضور ائمه، عليهم‏السلام، است. چنانكه گفتيم واقفيان از پيشگامان تأليف اين كتابها بودند؛ ابراهيم بن صالح انماطى، على بن حسن طاطرى و ابن سماعه كه از سران واقفيه بودند هر يك كتابى در اين باب داشتند. اما در ميان علماى14اماميه على بن مهزيار اهوازى نخستين كسى بود كه در اين باب كتاب نوشت. او از وكيلان امام نهم و امام دهم، عليهماالسلام، بود و دو كتاب به نام ?الملاحم? و ?كتاب القائم? داشت.15حسن بن محبوب سرّاد (م 224 ق.) در اثر خود در موضوع غيبت با عنوان ?المشيخة? رواياتى را در اين باب مى‏آورد. اما كتاب فضل بن شاذان16نيشابورى (م 260 ق.) با عنوان ?اثبات‏الرجعة (و يا الغيبة)? برترين اثرى
ائمه، عليهم‏السلام، وكيلانى از جانب خود در شهرها و بلاد مختلف تعيين مى‏كردند كه محل رجوع مردم و رابط آنها با ايشان بودند. شيعيان در شهرهاى دور و نزديك با اين وكيلان ارتباط يافته، مسايل خود را مى‏پرسيدند نيازهاى خود را بيان مى‏كردند و وجوهات شرعى را به آنها مى‏پرداختند تا آنها را به ائمه، عليهم‏السلام، ردّ كنند.17

 

تاريخ غيبت صغرى
زمانى كه در سال 260 ق. امام حسن عسكرى، عليه‏السلام، وفات يافت فقط عده اندكى از شيعيان خاص و برخى وكيلان حضرت از وجود فرزند ايشان، امام مهدى، عليه‏السلام، مطلع بودند. خليفه عباسى احمد المعتمد (256 - 279 ق.) در پى آن بود تا فرزند و وارث امام، عليه‏السلام، را بيابد از اين رو مدتى منزل و خانواده امام را تحت مراقبت قرار داد از طرفى جعفر بن على برادر امام عسكرى، عليه‏السلام، به دنبال آن بود كه منزلت و مقام برادر را به دست آورد و حتى در اين كار از خليفه عباسى كمك خواست وليكن توفيفى نيافت.
18امام عسكرى، عليه‏السلام، پيش از رحلت خود عثمان بن سعيد عمرى را كه از وكيلان و اصحاب خاص بودند در چند مجلس به اصحاب خود معرفى و او را به عنوان نائب امام دوازدهم پس از خود تعيين كرد. عثمان بن سعيد مدت ده سال وكيل امام هادى، عليه‏السلام، بود و پس از آن وكالت امام عسكرى، عليه‏السلام، را داشت و پس از رحلت امام بظاهر مراسم تغسيل و تكفين وى را انجام داد. او پس از چندى به بغداد نقل مكان كرد كه از شهرهاى شيعه‏نشين عراق بود و در ضمن به شهر كوفه كه پايگاه اصلى تشيع در عراق بود نزديكتر بود. تاريخ وفات وى بدرستى معلوم نيست ولى گويا پس از سال 267 ق. درگذشته است. در طى اين مدت كوتاه كه او نيابت خاص امام دوازدهم را به عهده داشت شيعيان به وى رجوع مى‏كردند و توقيعات صادر شده از ناحيه امام به دست وى به شيعيان مى‏رسيد.
19عثمان بن سعيد پيش از وفاتش مأمور شد تا پسرش محمد را به عنوان دومين نائب امام به شيعيان معرفى كند. دوران نيابت محمدبن عثمان دورانى طولانى و سخت بود فشار و اختناق اعمال شده از جانب عباسيان، انحرافات دينى و فرقه‏اى، القاء شبهات گوناگون و حركتهاى رو به گسترش اسماعيليان از مهمترين مشكلاتى بودند كه وى با آنها درگير بود. محمدبن عثمان در سال 305 ق. درگذشت و حسين بن روح نوبختى به نيابت منصوب شد. او از مردم قم و مدتها از دستياران محمدبن عثمان بود. او با تدبير و كياست خود توانست در اوج بحران، اوضاع مساعدى را براى جامعه شيعى فراهم سازد و تا حد ممكن از فشارهايى كه از طرف حكومت بر آنهإ؛ اعمال مى‏شد بكاهد. سياست دينى وى به گونه‏اى بود كه هيچ تنش و عكس‏العملى را عليه شيعيان پديد نمى‏آورد. او توانسته بود با اعمال تقيّه شديد چنين جوّى را به وجود آورد. يك بار در مجلسى در حضور علماى اهل سنت به گونه‏اى درباره ابوبكر و عمر سخن گفت كه همگان را به تعجب واداشت و هر گونه بدبينى و سوءظن سنّيان را نسبت به او برطرف ساخت. او در همين راستا يكى از خدمتكارانش را كه عادت به ناسزاگويى به معاويه داشت، اخراج كرد. بدين ترتيب دوران20طولانى نيابت وى بهترين ايام غيبت صغرى براى شيعيان بود. روابط او با دربار عباسيان و نفوذ او در ميان وزرا و اميران موجب گرديد كه سخت‏گيريها و اعمال فشارها بر شيعيان به حداقل برسد.
با درگذشت حسين بن روح نوبختى در 326 ق. محمد بن على سَمَرى به نيابت منصوب شد. وى آخرين نائب امام، عليه‏السلام، بود و در سال 329 ق. درگذشت. آخرين توقيعى كه يك هفته پيش از وفاتش به دست او رسيد وى را مأمور ساخته بود كه شخصى را به عنوان نائب امام بعد از خود معرفى نكند. اين توقيع در واقع اعلامى بر آغاز غيبت كبراى امام، عليه‏السلام، بود.
يكى از مشكلات اساسى كه نايبان امام و شيعيان با آن درگير بودند ظهور مدعيان نيابت بود. كسانى كه به علل مختلف ادعا مى‏كردند نائب امام، عليه‏السلام، هستند. ظهور اين افراد غالباً با انحرافات و القاء شبهاتى همراه بود و اين بزرگترين خطرى بود كه در اين عصر شيعيان را تهديد مى‏كرد مشهورترين اين افراد محمد بن على شلمغانى بود كه معاصر حسين بن روح بود و توقيعى از ناحيه امام، عليه‏السلام، مبنى بر برائت از او، لعن بر او و چند تن ديگر صادر شد.
21جامعه اسلامى در دوران غيبت صغرى از وضعيت سياسى آشفته‏اى برخوردار بود. دستگاه خلاف عباسيان در نهايت ضعف و سستى خود بود. امراى ترك‏نژاد كه از دوران خلافت معتصم به دربار راه يافته و داراى مناصبى شده بودند همچنان نفوذ شديدى بر خليفه و درباريان داشتند به طورى كه در بسيارى امور خليفه را تحت فشار قرار مى‏دادند و گاه عزل و نصب خليفه نيز به وسيله آنها انجام مى‏شد. ضعف خليفه و عدم اراده وى22در رسيدگى به امور گاه موجب دخالت زنان دربار در اين امور مى‏شد به طورى كه مادر خليفه همراه با قضات و اعيان در مجلس مظالم مى‏نشست و حكم صادر مى‏كرد. درگيريهاى داخلى23ميان خليفه و وابستگانش بر سر تصاحب قدرت امرى عادى بود؛ اين امر حتى در ميان وزيران نيز شايع بود.24عدم كفايت و صلاحيت وزيران موجب شده بود كه پيوسته عزل و نصب شوند و هر كس قادر بود با پرداخت اموال بيشترى به دارالخلافه خود را به مقام وزارت برساند. منصب اميرالامرايى كه خليفه الراضى بالله (322 - 329 ق.) پديد آورد تا نفوذ بيش از حد وزيران را محدود سازد نيز نه تنها مشكلى را رفع نكرد بلكه درگيريها و جنگهاى سختى بر سر تصاحب اين منصب به دنبال داشت. در طى اين دوران شش تن از25عباسيان به حكومت رسيدند كه برخى از آنها توسط درباريان از خلافت خلع و برخى به قتل رسيدند.
ضعف و سستى دستگاه خلافت كه از نيمه اول قرن سوم هجرى آغاز شده بود، فرصت خوبى براى مخالفان و اميران محلى بود تا دولتهاى مستقلى در نواحى مختلف سرزمينهاى پهناور اسلامى پديد آورند؛ به طورى كه در عصر غيبت صغرى نواحى مختلف سرزمينهاى اسلامى هر يك تحت اختيار دولتى مستقل بود كه خليفه اساساً هيچ نفوذ و سلطه‏اى بر آن نداشت. سرزمين اندلس كه از سالها پيش، تقريباً همزمان با روى كار آمدن عباسيان، از پيكره خلافت جدا شد. پس از آن ادريسيان حسنى در مغرب اقصى - مراكش كنونى - نخستين دولت شيعى را تأسيس كردند. اغلبيان بر شمال آفريقا حكمرانى داشتند و مصر تحت اختيار طولونيان و سپس اخشيديان بود. طاهريان، صفاريان، علويان، سامانيان و... دولتهاى خودمختارى بودند كه در طى اين دوران در نواحى ايران امارت داشتند و به همين ترتيب در هر ناحيه دولت و امارتى مستقل برپا بود.
با اين حال شيعيان در عصر غيبت از موقعيت سياسى نسبتاً خوبى برخوردار بودند. نفوذ شيعيان در دربار عباسيان ثمرات خوبى بخصوص در دوران حساس غيبت به همراه داشت. در دوره ده ساله خلافت معتضد عباسى (279 - 289 ق.) جوّ اختناق شديدى عليه شيعه ايجاد شده بود كه به تعبير شيخ طوسى در زمان او از شمشيرها خون مى‏چكيد. اما اين وضعيت در زمان خلافت مقتدر (295 - 320 ق.) تا حدودى دگرگون شد و در برخى موارد چرخش گردونه سياست به نفع شيعيان بود و آنها مى‏توانستند با آزادى بيشترى به فعاليت بپردازند. اين دگرگونى با نفوذ خاندان بنى فرات كه از خاندانهاى شيعه‏مذهب و برجسته بغداد بودند، در دستگاه خلافت آغاز شد. افراد اين خانواده توانستند پس از نفوذ در دربار در مناصب بالا و در امور ادارى به كار مشغول شوند. حتى چند تن از اين افراد به مقام وزارت رسيدند كه مشهورترين آنها ابوالحسن على بن محمد بن فرات بود. او معروف به ابن فرات اول (241 - 312 ق.) بود و در فاصله سالهاى 296 تا 312، سه بار به وزارت رسيد. در دوران او آزادى نسبى براى شيعيان فراهم شد و آنها از اين فرصت جهت احياى مذهب تشيع سود مى‏بردند. اين امر كمابيش همزمان با دوره نيابت حسين بن روح نوبختى نايب سوم امام، عليه‏السلام، بود، او كه خود از خاندان نوبختى و از موقعيت سياسى خوبى برخوردار بود و توانسته بود در دربار عباسيان راه يابد و بنا به قولى مسؤول املاك خاصّه خليفه بود.
26حسين بن روح از نفوذ خود بر شيعيانى كه در دربار عباسيان بودند استفاده و آنها را تشويق مى‏كرد تا كسان ديگرى از شيعيان را در دستگاههاى دولتى به كار گيرند تا به نيازمندان شيعه كمك كنند. رهنمودهاى او توسط على بن محمد، ابن فرات اول به اجرا درمى‏آمد، ابن خلكان گفته است: ?او - ابن فرات - پنج هزار نفر را تحت حمايت مالى خويش داشت.? او در27زمان وزارتش، ابوسهل نوبختى وكيل امام را به حكومت قريه مبارك و محمدبن على بزوفرى را به حكومت برخى قريه‏هاى واسط گمارد. همچنين محسن بن فرات را بر نواحى ديگرى امارت داد.
28فرد ديگرى از خاندان نوبختى كه به وزارت دست يافت ابوالفتح فضل بن جعفر (279 - 327 ق.) معروف به ابن فرات دوم بود او در بين سالهاى 320 تا 324 وزارت دو تن از خلفا را بر عهده داشت. دوران وزارت او همزمان با29آخرين سالهاى زندگى حسين بن روح بود. اگر چه نفوذ و قدرت وى همانند ابن فرات اول نبود با اين حال نبايستى تأثير و موقعيت آن را ناديده گرفت.
در همين راستا بايد به دولتهاى شيعه مذهبى كه در اين عصر تشكيل شده و يا امارت داشتند، اشاره كنيم. چنانكه گفتيم دولت ادريسيان، اولين دولت شيعى بود كه در سال 172 ق. تأسيس شد. مؤسس اين دولت ادريس پسر عبدالله محض از نوادگان امام حسن مجتبى، عليه‏السلام، بود كه پس از واقعه فخّ به مغرب اقصى گريخت و امارتى در آنجا تشكيل داد. ادريسيانِ زيدى مذهب تا اوايل قرن چهارم هجرى امارت داشتند و سپس به دست فاطميان برچيده شدند. آثار فرهنگى و تمدنى باز مانده از آنها در مغرب قابل توجه است.
30فاطميان كه از سال 296 ق. در تونس به قدرت رسيدند پس از اندك‏زمانى بر تمام مغرب استيلا يافتند و پس از استيلا بر مصر پس از نيمه قرن چهارم تنها قدرت مطرح در سراسر شمال افريقا بودند. فاطميان مذهب اسماعيلى داشتند و مدتى نزديك به سه قرن حكمفرمايى كردند. نفوذ آنها در سراسر جهان اسلام سبب تأسيس دولتهاى اسماعيلى متعددى در نواحى مختلف از جمله در يمن و سند شد. فاطميان خلافت را حق خود مى‏دانستند و از اين رو خود را خليفه مى‏خواندند.
حسن بن زيد از نوادگان امام حسن، عليه‏السلام، مؤسس دولت علويان در طبرستان (250 - 355 ق.) بود. وى كه به دعوت مردم طبرستان براى مقابله با ظلم و جور اميران طاهرى به اين ناحيه آمده بود پس از تحت فرمان درآوردن طبرستان به نواحى رى و قزوين دست يافت، اما بزودى آنها را از كف داد. از معروفترين امراى علوى، حسن بن على معروف به ?ناصرالحق? و ملقب به اطروش (301 - 304 ق.) بود كه بار ديگر طبرستان را به طور يكپارچه تحت فرمان درآورد. آخرين امير آنها ?الثائر بالله? بود كه در سال 355 ق. درگذشت.
31دولت زيديان يمن نيز از نخستين دولتهاى مستقل شيعى بود كه در عصر غيبت شكل گرفت. يحيى بن حسين الهادى الى الحق از نوادگان قاسم الرسى (م 246 ق.) و از سادات حسنى بود. او امارت خود را در شهر صعده يمن در سال 280 ق. برپا كرد و پس از 19 سال امارت درگذشت او خود عالمى مجتهد در فقه و احكام بود و تصنيفاتى در اين زمينه داشت بازماندگان او تا چندين قرن در اين نواحى امارت داشتند.32شهرهاى مكه و مدينه و نواحى يمامه و حجاز نيز مدتها در اختيار زيديان بود. بنى‏اُخيضر و سليمانيان از سادات حسنى بودند كه در فاصله سالهاى 251 تا 305 بر اين نواحى امارت داشتند.
33حمدانيان، شيعيان دوازده امامى از قبيله بنى‏تغلب بودند كه از اوايل قرن چهارم هجرى در نواحى شمال عراق و بخشهايى از شام حكومت مى‏كردند. گرايشهاى شيعى از ديرباز در ميان آنها وجود داشت. حسين بن حمدان (م 306 ق.) از جانب خليفه وقت امارت كاشان و قم را يافت. او روابط حسنه‏اى با علماى شيعه در قم داشت. در سال 293 ق. ?ابوالهيجاء عبدالله? به امارت شهر موصل و توابع آن گمارده شد. با مرگ او در سال 317 پسرش حسين كه به نيابت از طرف پدر حكومت موصل را داشت، امارت را به دست گرفت. او كه بعدها به لقب ناصرالدوله معروف شد مؤسس حقيقى دولت حمدانيان بود. او بر موصل، ديار ربيعه و ديار مضر (به مركزيت شهر رقّه) حكمرانى داشت و در سال 358 ق. درگذشت.
34ادامه دارد




پى‏نوشتها:

1. ابن بابويه قمى، محمدبن على، كمال‏الدين و تمام‏النعمة، انتشارات جامعةالمدرسين،
قم، ج1، ص287، باب 52.

2. همان، ص286.

3. همان، ص298.

4. همان، ص384.

5. همان، ص136.

6. همان، ج2، ص340.

7. همان، ج1، ص327.

8. ر.ك: نوبختى، حسن بن موسى، فرق‏الشيعه، ترجمه: جواد مشكور، انتشارات علمى و
فرهنگى، ص88.

9. همان، ص114.

10. همان، ص101.

11. همان، ص118.

12. ر.ك: حسين، جاسم، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، انتشارات اميركبير، ص22.

13. همان.

14. الطوسى، محمدبن حسن، الفهرست، مكتبة المحقق الطباطبايى، 1420 ق. ص226؛ النجاشى،
احمدبن على، الرجال، جامعةالمدرسين، قم، 1416 ق. ص119.

15. حسين، جاسم، همان، ص23.

16. النجاشى، احمد بن على، همان، ص235.

17. الطبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى، مؤسسه آل‏البيت، 1417 ق. ج2، ص150.

18. ر.ك: الطوسى، محمد بن حسن، كتاب الغيبة، مكتبة نينوى الحديثه، تهران 1385 ق.
ص215.

19. همان، ص237.

20. همان، ص226.

21. ر.ك: السيوطى، جلال‏الدين، تاريخ الخلفاء، منشورات الشريف الرضى، ص370؛ ابراهيم‏حسن،
حسن، تاريخ الاسلام، مكتبة النهضة، مصر، ج3، ص16 و ابن اثير، عزالدين على، الكامل
فى التاريخ، ج7، ص156.

22. ر.ك: السيوطى، جلال‏الدين، همان؛ ابراهيم‏حسن، حسن، همان، ج3، ص22.

23. همان، ص370 و 382؛ ابراهيم‏حسن، حسن، همان، ج13.

24. ر.ك: ابراهيم‏حسن، حسن، همان، ج3، ص23.

25. جاسم حسين، همان، ص198، به نقل از الوزراء جهشيارى، ص300.

26. ابن خلكان، وفيات الاعيان، دارالفكر، بيروت، بى‏تا، ج3، ص199.

27. جاسم حسين، همان، ص198.

28. زامباور، نسب‏نامه خلفاء و شهر ياران، ترجمه: مشكور، نشر خيام، ص123.

29. لين پول، استانلى، دولتهاى اسلامى و خاندانهاى حكومتگر، ترجمه سجادى، نشر تاريخ
ايران، ص44؛ ابن خلدون، العبر، دارالفكر، 1408 ق. ج4، ص5.

30. ابن خلدون، همان، ج4، ص36.

31. همان، ص142.

32. همان، ص127.

33. لين پول، همان، ص202؛ ابن خلدون، همان، ج4، ص80.

غيبت صغرى و وضعيت علمى و فرهنگى شيعه-2



 

جغرافياى انسانى شيعه در عصر غيبت


اشاره:
در قسمت اول مقاله حاضر، سابقه بحث از غيبت در كلام معصومين (ع) زمينه‏هاى اجتماعى و سياسى غيبت امام عصر (ع)، تاريخ غيبت صغرى و وضعيت سياسى جامعه اسلامى در اين عصر مورد بررسى قرار گرفت. در اين قسمت، نويسنده جغرافياى انسانى شيعه و تركيب جمعيتى مهمترين شهرهاى اسلامى در عصر غيبت صغرى را به اجمال مرور خواهد كرد.

در دوران غيبت صغرى شيعيان در شهرهاى مختلفى در بلاد اسلامى مى‏زيستند. تراكم جمعيتى شيعيان در برخى شهرها به‏گونه‏اى بود كه قشر غالب جمعيتى را تشكيل مى‏دادند و به‏واسطه كثرت جمعيت شيعى و غلبه اين مذهب، آن شهر به عنوان شهرى شيعه مذهب و يا داراى گرايش‏هاى شيعى، شناخته و معروف مى‏شد، مانند شهرهاى قم و كوفه. در بسيارى از شهرها جمعيت شيعيان به صورت اقليت وجود داشتند. در گزارش‏هاى تاريخى پراكنده‏اى كه نقل شده به‏وجود شيعيان در شهرهاى مختلف اشاره شده است. اين‏جا به‏طور مختصر پراكندگى شيعيان در سرزمين‏هاى اسلامى را در اين عصر بررسى مى‏كنيم.

قم: اين شهر مهمترين شهر شيعيان و پايگاه تشيع در ايران محسوب مى‏شد. سابقه تشيع در شهر قم، كه شهرى اسلامى بود و به‏قولى در زمان حجاج بن يوسف ثقفى در سال 83 هجرى احداث شده بود، به زمان مهاجرت عده‏اى از اشعريان كوفه به شهر قم مى‏رسد. در اواخر قرن اول هجرى، گروهى از خاندان اشعرى، كه از ديرباز داراى گرايش‏هاى شيعى بودند، به شهر قم هجرت كردند و با آمدن آنها اولين بارقه‏هاى تشيع در اين شهر درخشيد1. تشيع قم از چنان شهرتى برخوردار بوده كه در تمامى آثار جغرافى‏دانان قرن چهارم و پس از آن، بدان اشاره شده است، بلخى در المسالك و الممالك نوشته است كه ?اهل قم همه مذهب تشيع دارند و اصل ايشان بيشتر از عرب است2?.
 مقدسى نيز گفته است: ?و اهل قم شيعه غاليه هستند3?
 آدام مِتز در تمدن اسلامى در قرن چهارم شهر قم را به‏عنوان يكى از شهرهاى مهم شيعى ذكر كرده است4.
 روابط گسترده شيعيان قم با ائمه (ع)حاكى از اين است كه از نيمه قرن سوم هجرى اين شهر مهمترين مركز تشيع در فلات ايران بوده است.
روايات بسيارى از امام صادق (ع) و ساير ائمه(ع) در فضيلت قم و اهل آن بيان شده است كه مبين همين موضوع است. در روايتى امام صادق(ع) فرموده است: قم سرزمين و ما و سرزمين شيعيان ماست.5
 همچنين نقل شده است كه امام عسكرى(ع) براى مردم ?قم? و مردم ?آبه? نامه نوشته و براى آنها آرزوى هدايت الهى كردند.6
 در دوران امام عسكرى (ع) مكاتبات و مراودات اهل قم با امام بسيار زياد بود. معمولاً گروه‏هايى به خدمت امام مى‏رسيدند تا مسائل خود را بپرسند و وجوهات خود را بپردازند.7
 تشيع يكپارچه مردم قم در تمام ممالك شناخته شده بود و دليل عمده‏اش اين بود كه هيچ شهرى در آن زمان وجود نداشت كه مردمش اين چنين به‏طور كامل شيعه دوازده امامى باشند و از همين‏رو بود كه اين شهر پناهگاه و مأواى علويانى بود كه از ظلم و ستم حكام و امراء عباسيان گريزان بودند و به اين شهر پناه مى‏آوردند. نمونه بارز اين امر آمدن فاطمه معصومه دختر موسى‏بن جعفر(ع) و موسى مبرقع فرزند امام جواد (ع) به اين شهر بود كه مورد توجه خاص مردم اين شهر قرار گرفتند8. در كتاب تاريخ قم شرح مفصلى از ساداتى كه به قم عزيمت كرده و خاندان‏هايى به وجود آوردند ذكر شده است. مؤلف كتاب چنين به دست مى‏دهد كه گويا سادات، شهر قم را حتى به طبرستان و رى نيز ترجيح مى‏دادند.

كوفه: اين شهر از ديرباز به داشتن جمعيت شيعى معروف بود، سابقه تشيع شهر كوفه به دوران خلافت امام على (ع) مى‏رسد، اگرچه طبق شواهدى گرايش‏هاى شيعى پيش از آن نيز در اين شهر وجود داشت ولى دوران چند ساله اقامت امام در اين شهر اين امر را تشديد كرد، به‏طورى كه در پايان قرن اول هجرى كوفه شهرى شيعى تلقى مى‏شد كه محل تجمع سران شيعه در عراق و مركز مخالفت با امويان بود. در زمان امام صادق (ع)تشيع كوفه بسيار حايز اهميت بود و امام(ع) برآن تأكيد داشتند، دليل اين امر را شايد بتوان رويارويى اين شهر با شهر بصره كه داراى تمايلات شديد عثمانى بود، دانست.
مراودات و مكاتبات كوفيان با ائمه (ع) گوياى فعاليت و نشاط علمى و اجتماعى جامعه شيعى در اين شهر است كه انتقال امام جواد(ع) در اواخر عمر به بغداد و امام هادى و امام عسكرى(ع) به عراق در تقويت آن بى‏تأثير نبود. در دوران غيبت صغرى اكثريت مردم كوفه شيعه مذهب بودند. ?مقدسى? جغرافى‏نويس قرن چهارم تأكيد مى‏كند كه: ?برترى جمعيتى در كوفه با شيعيان است به‏جز در محله كنّاسه كه آنها سنى مذهبند?. 9
 
بغداد: اين شهر نيز از شهرهاى شيعه‏نشين بود، مجاورت بغداد با كوفه كه مركز اصلى تشيع در عراق بود سبب شده بود تا گرايش‏هاى شيعى در اين شهر نيز شايع شود. در قرن سوم و چهارم، بخش عمده‏اى از مردم شهر بغداد شيعه بودند، مقدسى دراين‏باره مى‏گويد: ?برترى جمعيتى در شهر بغداد با حنبليان و شيعيان است?.10
 محله ?كرخ? معروف‏ترين محله شيعه‏نشين بغداد بود، عثمان بن سعيد عمروى اولين نائب امام(ع)پس از رحلت امام عسكرى (ع) به بغداد آمده و در اين محله سكنى گزيد11. ساير نائبان چهارگانه نيز در بغداد سكنى داشتند. محله ?باب‏الطاق? نيز از محلاتى بود كه شيعيان در آن اقامت داشتند.
يكى از خصوصيات شهر بغداد درگيرى‏هاى دائمى ميان شيعيان و سنيان اين شهر بود كه برخى اوقات با زد و خورد همراه بود.12
 
ديگر ايالات مهم شيعه‏نشين: خراسان از نواحى‏اى بود كه جمعيت بسيارى از شيعيان را درخود جاى داده بود، گرايش‏هاى شيعى از قديم در نواحى خراسان وجود داشت. حضور خراسانيان در قيام ابومسلم خراسانى و نهضت بنى‏عباس كه با نام ?الرضا لآل محمد? برپا شد، خود حاكى از وجود گرايش‏هاى شديد شيعى در اين نواحى است، همچنين در ميان اصحاب ائمه (ع) و كسانى كه از ايشان روايت كرده‏اند به‏نام بسيارى از اهل خراسان برمى‏خوريم. 13
 در ميان شهرهاى خراسان، مشهد و نيشابور به داشتن جمعيت شيعى بيشتر ممتاز بودند. چندتن از اصحاب بزرگ ائمه(ع) و مؤلفان برجسته شيعه از اين شهر برخاستند. خاندان ?فضل‏بن شاذان? از معاريف شهر بودند. فضل بن شاذان خود از چهره‏هاى ممتاز شيعه و از اصحاب امام هادى (ع) بود كه كتاب پرارج ايضاح را نوشت. او همچنين كتابى در باب غيبت امام (ع) داشته است14. وجود وكيلان امام (ع) در عصر غيبت نشان‏دهنده كثرت جمعيت شيعى و اهميت آن در اين شهر است. از جمله اين وكيلان كه از وى نام‏برده شده ?محمدبن شاذان نيشابورى? است15. مقدسى نيز در اواخر اين عصر اظهار مى‏دارد كه در نيشابور برترى جمعيتى با شيعيان است.16
 ولايت ?بيهق? در خراسان كه بزرگترين شهر آن سبزوار بود نيز داراى جمعيتى شيعى بود. نويسنده كتابى ادعا كرده است كه مذهب غالب مردمان اين شهر تشيع افراطى بوده است و حتى برخى از دانشمندان اهل سنت در اين شهر نيز به شيعه‏گرى متهم شده بودند17. در واقع تشيع سبزوار تحت‏تأثير نيشابور و همچنين مهاجرت علويان از طبرستان بود.
مقدسى همچنين از شهرى به نام ?رقّه? در خراسان نام برده كه اهالى آن شيعه بودند18. در طى دوران غيبت وكيلان متعددى از ناحيه امام(ع) در خراسان تعيين شدند كه اين امر گوياى آن است كه جمعيت شيعيان در خراسان تا چه حد توسعه داشته است19. در ساير شهرهاى خراسان نيز شيعيان به‏طور پراكنده وجود داشتند. در كتب رجالى از عده‏اى از علماى شيعه كه از اين شهرها برآمدند نام برده شده است.
در ماوراءالنهر در حوالى ?سمرقند? و ?كش? تشيع امامى از اواخر قرن سوم؛ يعنى آغاز غيبت صغرى رواج يافت. عامل اساسى در اين امر وجود برخى عالمان بزرگ شيعه در اين ناحيه بود. ?محمدبن مسعود سمرقندى عياشى? مؤلف تفسير عياشى از برجسته‏ترين عالمان شيعه بود كه در سمرقند مجلس درس داشت و خانه او مركزى علمى و آموزشى بود. وى شاگردان بسيارى داشت كه مكتب تشيع در اين ناحيه را پديد آوردند20. از وكيلان امام (ع) در ماوراءالنهر نامى برده نشده است، شايد امور شيعيان اين نواحى نيز توسط وكيلان خراسان رسيدگى مى‏شد. به‏نظر مى‏رسد كه در عصر غيبت تشيع در ماوراءالنهر رشد و توسعه بيشترى داشته به‏طورى كه شيخ صدوق كه در چند دهه بعد به اين نواحى سفر مى‏كند از ديدار خود با شيعيان آن‏جا سخن مى‏گويد. ديدارى كه نهايت آن منجر به تأليف كتاب معروف وى من لايحضره الفقيه گرديد.21
 منطقه ?سيستان? گرچه پناهگاه و مأواى خوارج بود، وليكن از وجود شيعيان در اين منطقه اخبارى به‏دست رسيده است. در ميان اصحاب ائمه (ع) مردمانى از سيستان بودند. شيخ طوسى نيز از عالم بزرگ شيعى در سيستان به نام ?محمدبن بحر رهنى? ياد مى‏كند كه بيش از 500 كتاب داشت22. همچنين در عصر غيبت وكيلانى از جانب امام براى رسيدگى به امور شيعيان در اين ناحيه تعيين شده بودند.23
  در ?گرگان? و ?طبرستان? نيز شيعيان بسيارى زندگى مى‏كردند. مقدسى تأكيد مى‏كند كه: ?شيعيان در گرگان و طبرستان داراى عظمت و شكوهى هستند24.? بى‏ترديد اين امر به‏واسطه امارت علويان در طبرستان بوده است كه از سال 250 هجرى بر نواحى طبرستان استيلا داشتند. گزارش‏هاى ديگرى حاكى از وجود شيعيان دوازده امامى در گرگان پيش از اين زمان است.
?جعفربن شريف جرجانى? مى‏گويد: ?اموالى را از طرف شيعيان گرگان به سامراء بردم، امام عسكرى (ع) فرمود آنها را به مبارك بدهم. پس از آن خدمت ايشان عرض كردم: شيعيان شما در گرگان به خدمت شما سلام رسانيدند25.? همچنين از عده‏اى از راويان اخبار و مؤلفان برجسته گرگانى در اين عصر در كتب رجالى نام برده شده است، از جمله ?ابويحيى احمد بن داوود جرجانى? كه داراى تأليفاتى بود.26
 در ?اهواز? شيعيان نيمى از ساكنان اين شهر را تشكيل مى‏دادند كه به‏نام ?مروشيين? معروف بودند در مقابل سنى‏ها كه به نام ?فضلى? شناخته مى‏شدند.27 چهره‏هاى شاخصى از شيعيان و اصحاب ائمه (ع) در اهواز مى‏زيستند از جمله ?على‏بن مهزيار اهوازى? كه از اصحاب امام جواد و امام هادى (ع) بود و بيش از سى‏كتاب داشت. همچنين نام عده‏اى از وكيلان امام مهدى (ع) در اهواز ذكر شده است: از جمله ?محمدبن ابراهيم بن مهزيار?، اين امر حاكى از كثرت جمعيت شيعى در اهواز و اهميت آن است. 28
 در ايالت فارس شيعيان بيشتر در نواحى ساحلى سكونت داشتند، بنا به گزارش مقدسى آنها عادت داشتند كه وقتى نماز عصر را مى‏گزاردند علما در مجلس نشسته و براى مردم صحبت مى‏كردند تا موقع غروب و همين‏طور پس از نماز صبح تا به هنگام ظهر، و در روزهايى كه مراسم اجتماعى داشتند در نواحى مختلف گرد مى‏آمدند.29
 شهر ?رى? داراى گرايش‏هاى شيعى قوى بود كه از آغاز قرن سوم هجرى در اين شهر نمودار شد و با به امارت رسيدن شخصى به نام ?مادرائى? در دهه‏هاى ميانى اين قرن در اين شهر، بروز و ظهور آشكارى يافت. وجود راويان و محدثان و عالمان برجسته‏اى كه در عصر غيبت در اين شهر ظهور كردند حاكى از جوّ شيعى اين شهر است كه نمونه بارز آن را مى‏توان در محمد بن يعقوب كلينى نويسنده كتاب الكافى يافت. وجود وكلاى ناحيه مقدسه در اين شهر نيز ارتباط نزديك شيعيان اين شهر با امام (ع) را نشان مى‏دهد.
يكى از اين وكيلان محمد بن جعفر اسدى (م. 312 ق.) است كه به عدالت و وثاقت شناخته شده بود و امام (ع) مردم را به‏وى ارجاع مى‏دادند30. رويكرد علويان به اين شهر نيز خود دليلى بر غلبه جوّ شيعى بر اين شهر است. نمونه مشخص آن ?عبدالعظيم حسنى? است كه در اين شهر سكونت گزيد و همان‏جا درگذشت. درباره شهرهاى ?كاشان? و ?آبه? نيز گفته شده است شيعيان بسيارى داشته‏اند.31
 مقدسى گزارش‏هايى از وجود شيعيان در نيمه قرن چهارم در نواحى مختلف به‏دست مى‏دهد. بنا به گزارش او در شمال عراق شهر ?جبله? شيعه‏نشين بوده 32و در شام مردمان ?طبريه? و ?نابلس? و ?قدس? و اكثر مردم ?اَمّان? بر مذهب تشيع بودند33. شهر ?حمص? نيز با تشكيل  دولت حمدانيان در شام به تشيع روى آورد34. در ?مصر? گويا شيعيان در شهر ?صَندَفا? و ?اسكندريه? بودند. از وجود شيعيان در ساير شهرهاى مصر خبرى به دست نرسيده است. با اين حال درباره وكلاى امام (ع) در مصر گزارش‏هايى در دست است35. مقدسى همچنين مردم ?هجر?، ?صعده? و ?عمان? را كه تحت نفوذ ?قرامطه? بودند شيعه مى‏داند.36
 تشيع در ?سند? نيز كمابيش رواج داشت. داعيان اسماعيلى از سال 270 ق. در اين ناحيه فعاليت داشتند. در شهر ?مُلتان? به نام خليفه فاطمى خطبه خوانده مى‏شد و اذان و اقامه را به‏ترتيب مذهب تشيع مى‏گفتند37. گذشته از اين نواحى نام بسيارى از وكيلان امام (ع) در عصر غيبت در نواحى مختلفى چون حجاز، قزوين، همدان، آذربايجان و كرمانشاه در منابع ذكر شده است.38
 ادامه دارد






پى‏نوشت‏ها:


1. ر.ك: جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، انصاريان،
قم، 1375، ج1، ص186.

2. البلخى، احمدبن سهل، المسالك و الممالك، ليدن، بريل،
1935 م، ص305.

3. المقدسى، محمدبن احمد، احسن‏التقاسيم، دار صادر،
بيروت، 1411 ق، ص 395.

4. متز، آدام، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ترجمه
عليرضا ذكاوتى، اميركبير، تهران، 1364، ج1، ص77.

5. قمى، عباس، سفينةالبحار، ج447 2.

6. همان، ج1، ص55.

7. ر.ك: كمال‏الدين و تمام‏النعمة،476.

8. ر.ك: جعفريان، رسول، همان، ج1، ص 198، به‏نقل از
تاريخ قم، ص98 و 209.

9. المقدسى، ص120.

10. همان.

11. الطوسى، الغيبة، ص235.

12. ر.ك: جعفريان، رسول، جغرافياى تاريخى و انسانى شيعه
در جهان، انصاريان، قم، 1368، ص54.

13. ر.ك: الطوسى، محمدبن حسن، الرجال، جامعةالمدرسين،
قم، 1407 ق، ص200، 216، 218، 343، 376، 386.

14. الطوسى، محمدبن حسن، اختيار معرفة الرجال المعروف
برجال‏الكشى، دانشگاه مشهد، 1348، ص539.

15. الطبرسى، اعلام الورى، ص499؛ التفرشى، مصطفى‏بن
حسين، نقدالرجال، مؤسسه آل البيت، 1418 ق، ج4، ص228.

16. المقدسى، ص323.

17. جعفريان، رسول، تشيع در ايران، ج1، ص261.

18. المقدسى، ص323.

19. ر.ك: كمال‏الدين و تمام‏النعمة،504؛ رجال‏كشى ص542؛
تنقيح‏المقال، ج2، ش 6470؛ جاسم حسين، ص135.

20. النجاشى، الرجال، ص372.

21. ر.ك: ابن‏بابويه، محمدبن على، من لايحضره الفقيه،
مقدمه مؤلف.

23. الطوسى، فهرست، ص132.

24. ر.ك: جاسم حسين، ص78.

25. المقدسى، احسن‏التقاسيم، ص365.

26. جعفريان، رسول، همان، ج1، ص294.

27. الطوسى، فهرست، ص33 و 193؛ النجاشى، الرجال، ص454 و
381.

28. المقدسى، احسن‏التقاسيم، ص415 و 417.

29. ر.ك: الطوسى، فهرست، ص88؛ التفرشى، ج4، ص95؛ الطوسى،
الغيبة،211.

30. المقدسى، احسن‏التقاسيم، ص439.

31. الطوسى، الغيبة، ص415-416.

32. جعفريان، رسول، جغرافياى تاريخى و انسانى شيعه و
جهان، ص98.

33. المقدسى، احسن‏التقاسيم، ص142.

34. همان، ص179.

35. جعفريان، رسول، همان، ص27، به نقل از خطط مقريزى،
ج4، ص46.

36. المقدسى، همان، ص200 و ر.ك: جاسم حسين ص78؛ الطوسى،
الغيبة،43.

37. همان، ص96.

38. همان، ص481.

39. ر.ك: جاسم حسين، ص78؛ الطوسى، الغيبة، ص210؛
رجال‏كشى، ص67؛ نجاشى، ص 243؛ شيخ حر عاملى، وسايل‏الشيعه، ج2، ص9.

 

 

 


غيبت صغرى و وضعيت علمى و فرهنگى شيعه-3





مراجع، فعاليت‏ها و حوزه‏هاى علمى در عصر غيبت صغرى



اشاره

در قسمت‏هاى پيشين اين مقاله تاريخ غيبت و جغرافياى انسانى و تركيب جمعيتى مهمترين شهرهاى اسلامى در دوران غيبت صغرى مورد بررسى قرار گرفت. در اين قسمت از مقاله، نويسنده به بررسى مراجع، فعاليت‏ها و حوزه‏هاى علمى شيعه در دوران ياد شده خواهد پرداخت .

1. مراجع علمى شيعيان در دوران غيبت صغرى
در دوران حضور ائمه(ع) مرجع اصلى و نخستين شيعيان در مسائل علمى امامان معصوم(ع) بودند، شيعيان به‏طرق گوناگون در نواحى مختلف با ائمه(ع) ارتباط داشتند و مسائل علمى خود را مى‏پرسيدند. علما و محدثان علوم اهل بيت(ع) را فرا گرفته و آنها را براى ديگران نقل مى‏كردند و به‏اين ترتيب اين علوم در بلاد مختلف در ميان شيعيان منتشر مى‏شد. مرجع علمى آنانى كه دسترسى به امام(ع) نداشتند همين علما، محدثان و راويان اخبار اهل بيت بودند.
با شكل گرفتن نظام وكالت، وكلاى ائمه(ع) در شهرهاى دور و نزديك محل رجوع مردم و رفع و حل مسائل و مشكلات علمى آنان بودند. وكيلان درواقع رابطان ميان مردم و ائمه(ع) بودند كه فاصله ميان اين دو قشر را كوتاه مى‏كردند.
آغاز غيبت صغرى وضعيت را دگرگون ساخت. عدم حضور امام(ع) را، كه ركن اصلى شيعيان و تكيه‏گاه آنها در مسائل علمى بود؛ مى‏توان بحرانى در بُعد علمى فرهنگى در مذهب تشيع تلقى كرد. طبيعى بود روبرو شدن با چنين بحرانى پيامدهاى سخت و دشوارى‏هاى بسيارى به‏همراه داشت، از اين‏رو تأسيس نظام نيابت در اين دوران در واقع حركتى در جهت كاهش صدمات حاصل از اين بحران بود. نائبان خاص امام (ع) كه از عالمان برجسته؛ اصحاب ائمه (ع) و كسانى بودند كه سال‏ها با ايشان ارتباط داشتند اينك معتبرترين مصدر علمى محسوب مى‏شدند؛ زيرا آنها تنها راه ارتباطى با امام (ع) بودند. درواقع يكى از شؤون مهم آنها حل همين مشكلات و مسائل مستحدثه براى شيعيان بود. آنان در در اين عصر كه امكان دسترسى به امام معصوم(ع) براى همگان ميسر نبود مرجع پاسخگويى به مسائل كلامى و اعتقادى و تعيين حقانيت و جلوگيرى از انحرافات بودند. مثلاً زمانى كه شيعيان از محمدبن عثمان عمرى، نائب دوم امام (ع) درباره گفتار مفوضه و عقايد آنها استفسار كردند وى در پاسخ نقطه نظرات مفّوضه را در نسبت دادن خلق و زرق به ائمه(ع) تكذيب و آنها را از شؤون ذات مقدس الهى برشمرد. 1
 توجه به اين نكته كه نائبان خاص در ارتباط با امام(ع) و قادر به رفع مشكلات و مسائل علمى و عقيدتى از طريق آن حضرت هستند نوعى يقين و اطمينان را براى شيعيان در گفتار آنها پديد مى‏آورد كه پذيرش سخنان ايشان را براى آنها بدون هيچ شك و ترديد ميسر مى‏ساخت.
وقتى كه يكى از شيعيان درباره علت تسلط دشمنان بر امام حسين (ع) از حسين‏بن روح نوبختى نائب سوم امام، سؤال مى‏كند وى پاسخ مفصل و قانع‏كننده‏اى ارائه مى‏كند، به‏نحوى كه راوى اين جريان مى‏گويد:
در اين كه او اين پاسخ‏ها را از جانب خود مى‏گويد ترديد كردم ولى بدون آن كه سختى بگويم او رو به من كرد و گفت كه اين را از اصل - حضرت حجت (ع) - شنيده است.
2 اين اطمينان و يقين آرامشى را پديد مى‏آورد كه از شدت بحران پيش آمده مى‏كاست. همين امر دقيقاً در ساير فعاليت‏هاى علمى عصر غيبت به جهت اشراف نسبى نائبان خاص نيز مصداق پيدا مى‏كرد.
نوّاب خاص در راستاى جلوگيرى از انحرافات عقيدتى، بر روايت احاديث و تأليف كتاب‏هاى دينى و امورى از اين قبيل كمابيش نظارت داشتند.
پس از صدور توقيع از ناحيه مقدسه مبنى بر ذّم و لعن ?شلمغانى?، يكى از مسائلى كه راويان با آن مواجه شدند نقل روايات شلمغانى بود وليكن حسين‏بن روح با استناد به گفتار ائمه (ع) اين مشكل را بدين‏گونه رفع كرد كه گفت:
من همان جوابى را به‏شما مى‏دهم كه امام حسن عسكرى (ع) در پاسخ به كسانى گفت كه پرسيدند: ما با كتاب‏هاى بنى‏فضال چه كنيم كه خانه‏هاى ما پر از آنهاست و حضرت فرمود: هرچه را روايت كرده‏اند بگيريد و آن‏چه را كه خود نظر داده‏اند رها كنيد.3
 همچنين كتاب‏هايى كه توسط برخى علما نوشته مى‏شد گاه با نظارت نائبان خاصه بوده و در4 مواردى آنها صحت و سقم كتاب‏هاى نوشته شده را بررسى مى‏كردند.
5 گذشته از اين امور دفع شبهات مخالفان و پاسخگويى به سخنان ساير فرقه‏هاى شيعى و مقابله با مدعيان نيابت و بابيّت از وظايف خطيرى بود كه برعهده نائبان خاصه بود.
علاوه بر نوّاب خاص، وكيلان امام (ع) در هر شهرى مرجع علمى مردمان در آن ناحيه بودند. نظام وكالت در عصر غيبت صغرى به‏طور گسترده‏اى به‏كار خود ادامه مى‏داد. امام (ع) در كليه نواحى كه شيعيان سكونت داشتند، وكيلانى داشت كه به امور آنها رسيدگى مى‏كردند و رابط آنها با نوّاب اربعه بودند. نام بسيارى از اين وكيلان در ضمن اخبارى كه نقل شده ذكر گرديده است. اين6 وكيلان به‏طور عمده از كسانى بودند كه از حيث شناخت و معرفت به‏خصوص در زمينه شناخت امام، نسبت به ساير مردم برترى داشتند.
سومين مرجع علمى شيعيان در عصر غيبت، فقيهان و محدثان بودند. درواقع مرجعيت اين گروه امرى بود كه بايد در اين دوران تثبيت و تحكيم مى‏شد. اگرچه در زمان حضور، گاه فقيهان و محدثانى ازطرف ائمه(ع) به‏عنوان مرجع مردم معرفى مى‏شدند، با اين حال حضور امام(ع) 7مانع از آن بود كه آنها به چنان موقعيت ممتازى دست يابند وليكن دوران غيبت شرايط را براى اين امر مهيّا ساخت، به‏طورى كه اين امر تا پايان دوران غيبت صغرى به‏قطعيت نسبى رسيد و درنهايت با صدور توقيعى كه ازطرف امام (ع) در پايان اين دوران صادر شد، كه مردم را در حوادث پديد آمده به محدثان و فقيهان ارجاع داده بود، تثبيت شد.
2. فعاليت‏هاى علمى در عصر غيبت صغرى
فعاليت‏هاى علمى در اين عصر در دو قالب كلى فعاليت‏هاى آموزشى و تأليف و تصنيف صورت مى‏گرفت. امور آموزشى كه عبارت بود از يك سلسله درس و بحث‏هاى علمى در خانه علما انجام مى‏شد؛ زيرا تا اين زمان نهاد خاص آموزشى شكل نگرفته بود، البته به‏ندرت حلقه‏هاى درسى در مساجد نيز تشكيل مى‏شد، وليكن با توجه به اين كه در اكثر شهرها مساجد تحت اختيار متوليان اهل سنت بود، شيعيان از اين‏نظر در محدوديت قرار داشتند.
خانه‏هاى علما مهمترين مركز آموزشى بود و خانه‏هاى عالمانى كه استادان بنام شهر بودند همواره محل آمد و شد طلاب و اهل علم بود، به‏طورى كه گاه از كثرت جمعيتى كه براى فراگيرى و يا نوشتن مطالب استاد در آن‏جا گرد مى‏آمدند همانند مسجدى مى‏شد كه مردم براى اقامه نماز در آن ازدحام مى‏كردند.
8 بخش عمده آموزش را آموزش انفرادى تشكيل مى‏داد، بدين ترتيب كه بدون تشكيل جلسه يا حلقه درسى، طلبه در محضر استادش حاضر مى‏شد و ازطريق سماع و يا قرائت به فراگيرى مى‏پرداخت، علما غالباً شاگردان خصوصى داشتند و اغلب همين شاگردان اجازه نقل روايات و كتاب‏هاى استاد را دريافت مى‏كردند. و شيوه ?سماع? به‏معنى گوش دادن به گفتار استاد، و ?قرائت? به‏معنى تقرير مطالب علمى از حفظ يا از روى كتاب بر استاد، مهمترين شيوه‏هاى فراگيرى بودند. البته شيوه ?املا? نيز كمابيش رواج داشت كه در آن استاد به تقرير مطالبى مى‏پرداخت و طلاب - كه به آنها مستملى گفته مى‏شد - تقريرات وى را مى‏نوشتند، كتاب‏هاى حاصل از اين شيوه به كتاب‏هاى امالى معروف بود.
فعاليت‏هاى علمى در شهرهاى شيعه‏نشين و يا شهرهايى كه داراى جمعيتى شيعه مذهب بودند به فراخور حال و شرايط موجود با شدت و ضعف نسبى انجام مى‏شد. هر شهر بسته به جوّ مذهبى و سياسى و فرهنگى آن و با توجه به موقعيت مكانى، از حيث دورى يا نزديكى به شهرهايى كه مراكز علمى و فرهنگى محسوب مى‏شدند يا محل تمركز و تجمع شيعيان بودند، موقعيت خاصّى در زمينه فعاليت‏هاى علمى و فرهنگى داشت. شهرها و مناطقى كه تراكم جمعيت شيعى در آنها زياد بود اوضاع اجتماعى و فرهنگى‏شان تحت تأثير اين جمعيت غالب قرار مى‏گرفت و در مواردى كه امور سياسى و نظامى شهر نيز دردست همين جمعيت غالب بود و يا متوليان امر داراى گرايش‏هايى همسو با آنها بودند، آن شهر داراى موقعيت ممتازى مى‏شد.

3. حوزه‏هاى علمى در عصر غيبت صغرى
جوّ فكرى و علمى شهرها با توجه به عوامل تأثيرگذار مختلف، متفاوت بود. در برخى شهرها انديشه‏هاى كلامى رواج داشت و در برخى اهل حديث و محدثان عنصر تعيين‏كننده محيط فكرى بودند و بعضى نيز جوّى آميخته از انديشه‏هاى مختلف داشتند.
مهمترين حوزه‏هاى علمى آن عصر به قرار زير بودند:
3-1. مكتب علمى قم
قم نخستين شهر ايران بود كه مذهب تشيع را پذيرا شد. با مهاجرت چندتن از خاندان اشعرى كوفه به قم و توطن آنها در اين شهر مذهب تشيع نيز در اين شهر ريشه دوانيد. اشعريان از خانواده‏هاى برجسته كوفه و از ديرباز داراى تمايلات شيعى بودند. شواهد و اخبار حاكى از حضور مالك‏بن عامر - جدّ اشعريان قم - در جنگ صفين و همراهى پسر او با مختار در قيام كوفه و شركت بعدى اين خاندان در قيام‏هاى ضد اموى است.
9 بنا به نقلى نخستين كسانى كه از اين خاندان به قم آمدند پسران سعدبن مالك بودند و به گفته حسن بن محمد قمى نويسنده تاريخ قم موسى‏بن عبداللَّه بن سعد اولين كسى بود كه مذهب شيعه را در اين شهر اظهار كرد و بقيه به او اقتدا كردند. وى را از اصحاب امام صادق و امام باقر(ع) دانسته‏ اند. 10
 با گسترش تشيع در قم، مناسبات مردم قم با ائمه(ع) گسترش يافت و به‏زودى به‏صورت يكى از مراكز اصلى تشيع و قطب‏هاى علمى آن درآمد. روابط گسترده شيعيان قم با ائمه معصومين(ع) موجب شد تا علوم اهل بيت(ع) به طور وسيعى در اين شهر رواج پيدا كند تا آن‏جا كه شمارى از عالمان برجسته و راويان جليل‏القدر كه به‏طور مستقيم احاديث را از ائمه(ع) دريافت مى‏كردند در اين شهر مى‏زيستند. نقش اساسى‏اى كه عالمان قم در حفظ و اشاعه دين داشتند به‏گونه‏اى بود كه در روايتى چنين آمده است :
لولا القميّون لضاع الدين 11
 اهميت شهر قم و مركزيت يافتن آن موجب شد تا عده‏اى از راويان و عالمان شيعه بار سفر بسته و به‏اين شهر بيايند. نخستين اين كسان ابراهيم‏بن هاشم كوفى بود. گفته شده است او، كه زمان امام رضا (ع) را درك كرده بود، اولين كسى بود كه احاديث كوفيان را در قم نشر داد.
12از سوى ديگر مردم قم كه تشنه فراگيرى علوم اهل‏بيت(ع) بودند از علماى شيعه در ساير شهرها درخواست مى‏كردند تا به شهر آنها بيايند. از جمله آنها از ابواسحاق ثقفى مؤلف كتاب الغارات كه به اصفهان رفته بود خواستند تا به قم آيد، امّا او به‏دليل آن كه سنى‏گرى در اصفهان بيشتر بود، مايل بود آنجا بماند و احاديث اهل بيت(ع) را در آنجا ترويج كند.13
 بدين‏ترتيب شهر قم مجمع علما و راويان احاديث اهل بيت(ع) بود به‏طورى كه در آغاز غيبت صغرى چندين خانواده علمى، علاوه بر عده كثيرى از دانشمندان شيعه در اين شهر مى‏زيستند.
مهمترين خاندان علمى شهر همان خاندان اشعرى بود كه قديمى‏ترين خاندان شيعه شهر نيز محسوب مى‏شدند. معروف‏ترين فرد اين خاندان كه در اوايل عصر غيبت مى‏زيست احمدبن محمدبن عيسى بود. وى بنا به گفته شيخ طوسى چهره شاخص و فقيه مطلق شهر قم بود. رياست و زعامت دينى وى به‏گونه‏اى بود كه حتى حاكم شهر به‏ديدن وى مى‏آمد. او امام رضا (ع) را درك كرده و روايات بسيارى از ايشان نقل كرده است. همچنين داراى تأليفات عديده‏اى بوده، ازجمله كتاب التوحيد، كتاب فضل‏النبى، صلّى اللّه‏عليه‏وآله، و كتاب الناسخ والمنسوخ. تاريخ وفات وى ظاهراً14 پس از 280 ق. بود.
از ديگر بزرگان اين خاندان محمدبن احمد بن يحيى اشعرى است كه روايات بسيارى را نقل كرده است. وى صاحب تأليفات بسيارى است. از جمله موسوعه نوادرالحكمة كه مشتمل بر مباحث مختلفى در ابواب فقهى بود و مجموعاً شامل 23 كتاب فقهى مى‏شد و در بين مردم بسيار معروف و مشهور بود. از ديگر كتاب‏هاى او كتاب المزار، كتاب الامام و مقتل‏الحسين است. وفات وى را در حدود 280 ق. دانسته‏اند.15
 از همين خاندان، بايد به سعدبن عبداللَّه بن ابى خلف اشعرى (متوفا 299 يا 301 ق.) اشاره كنيم. او از عالمان بزرگ قم بود و به او عنوان ?شيخ و فقيه شيعيان? داده بودند. دانش وسيع و شخصيت ممتاز، از ويژگى‏هاى وى بود. او داراى تصنيفات متعدد در موضوعات گوناگون بود كه عبارتند از: موسوعه فقهى كتاب الرّحمة (اين كتاب شامل ابواب طهارت، صلاة، زكاة، صوم و حج بود. بنا به گفته شيخ صدوق در ابتداى كتاب من لا يحضره الفقيه، اين كتاب از كتب مشهور فقهى بوده است كه فقيهان برآن اعتماد كرده و بدان مراجعه مى‏كردند)، كتاب الضياء16 فى‏الامامة و كتاب مقالات الامامية در باب امامت كتاب‏هاى مثالب رواة الحديث و مناقب رواة الحديث درباره راويان حديث، كتابى در فضيلت ابوطالب و عبدالمطلب و عبداللَّه، كتاب المنتخبات كه حدود 1000 صفحه بود و كتاب بصايرالدرجات كه در 4 جلد نوشته بود. 17
 از ديگر عالمان برجسته خاندان اشعرى مى‏توان به‏اين افراد اشاره كرد: محمدبن على بن محبوب مراد (متوفا بعد از 280 ق.) كه صاحب تصانيف متعددى در ابواب فقهى بود ازجمله دو موسوعه فقهى به نام الجامع و كتاب الضياء والنور.18 احمدبن ابى‏زاهد كه از دوستان نزديك محمدبن يحيى عطار و از عالمان بزرگ قم بود و كتاب‏هايى در مسائل اعتقادى چون بداء، جبر و تفويض و كتاب‏هايى در فقه داشت19 و ابوعلى احمدبن ادريس (متوفا 306 ق.) كه فقيهى معتمد و صاحب تصانيف بود. علاوه بر اينها نام20 محدثان و فقيهان بسيارى از خاندان اشعرى در كتب فقهى ذكر شده است.
از ديگر خاندان‏هاى بنام قم خاندان بابويه است كه از خاندان‏هاى قديمى شهر بودند. چهره شاخص اين خاندان در عصر غيبت؛ على‏بن حسين بن موسى‏بن بابويه است. تاريخ ولادت وى ذكر نشده ولى گويا در اوايل عصر غيبت بوده است. او فقيهى جليل‏القدر و مورد اعتماد بود و تأليفات عديده‏اى در ابواب فقهى داشت. همچنين كتابى در توحيد و كتابى در تفسير و كتاب امالى از وى نام برده شده است. از ارزنده‏ترين كتاب‏هاى وى كه به‏دست ما رسيده است كتاب الامامة و التبصرة من الحيرة است. اين كتاب از نادر كتاب‏هايى است كه از آن زمان باقى مانده است. موضوع اصلى كتاب بحث در زمينه مسئله غيبت امام مهدى (ع) است. ابن بابويه در ابتداى كتاب، علت تأليف را سرگشتگى مردم در عصر غيبت بيان مى‏كند. او مى‏گويد:
ديدم بسيارى از كسانى كه رشته ايمانشان صحيح بود و بر دين خدا ثابت‏قدم بودند و خشيت آنها در درگاه خداوند ظاهر بود، امر غيبت آنها را به حيرت واداشته و مدت غيبت بر آنها طولانى شده، تا جايى كه وحشت بر آنها مستولى شده و اخبار مختلف و آثار وارده آنها را به فكر واداشته است. لذا من اخبارى را جمع كردم كه حيرت را برطرف سازد و غصه و نگرانى را رفع كند و...
21 شيخ در مقدمه كتاب بحثى را در زمينه بداء و سپس لزوم وجود حجةاللَّه بيان مى‏كند و پس از بيان اين كه امامت عهدى الهى است، امامت تك تك ائمه(ع) را اثبات مى‏كند. بخش عمده‏اى از كتاب در ردّ عقايد فرق شيعه چون كيسانيّه، اسماعيليّه و واقفيّه است و سپس ابوابى را درباره معرفت امام و لزوم آن مى‏آورد. او در بحث از غيبت امام اسلوب اهل حديث و متكلمان را با هم آميخته و ازطريق آن ادله‏اى براى رفع شبهات بيان مى‏كند. متأسفانه بخشى از آخر اين كتاب كه مربوط به بحث غيبت است مفقود شده و به‏دست ما نرسيده است. درهرحال اين كتاب يكى از ذخاير علمى تشيع است كه به‏دست ما رسيده است.
ابن‏بابويه روابط مستمرى با علماى بغداد و كوفه و نائبان خاص داشت و سفرهايى به اين شهرها كرده و در طى آن به تحصيل و تدريس پرداخته بود. عباس‏بن عمر كلودانى مى‏گويد كه در يكى از سفرهاى ابن بابويه به بغداد در سال 328 ق. از او اجازه روايت تمام كتاب‏هايش را گرفت.22
ابن‏بابويه ازطريق مكاتبه با حسين‏بن روح با ناحيه مقدسه نيز درارتباط بود. ضمن يكى از نامه‏هايش از امام درخواست كرده بود كه از خدا بخواهد تا فرزندى صالح به‏وى عطا كند. در توقيعى كه پس از آن براى وى صادر شد بشارت ولادت دو پسر به او داده شد كه يكى از آن دو محمدبن على معروف به شيخ صدوق است.23
خاندان برقى نيز از خاندان‏هاى علمى بزرگ در قم بودند. چهره شاخص اين خاندان احمدبن محمدبن خالد برقى است. خاندان وى كه اصالتاً كوفى و از موالى اشعريان بودند، به دلايلى به ايران مهاجرت كرده و در قريه ?برق‏رود? قم سكنى گزيدند؛ ازاينرو به نام برقى شهرت يافتند. احمدبن محمدبن خالد در اوايل عصر غيبت مى‏زيست و تصانيف بسيارى داشت. شيخ طوسى در فهرست خود نزديك به صد كتاب از وى نام مى‏برد كه در موضوعات مختلف فقهى، آداب و سنن، تفسير و علوم قرآنى، تاريخ و موضوعات كلامى و عقيدتى است. وى در سال 274 و يا 280 ق. درگذشته است.
24 از همين خاندان محمدبن عبيداللَّه برقى ملقب به ماجيلويه است كه داماد احمدبن محمد برقى است و در شعر و ادب سرآمد بوده و رواياتى نيز نقل كرده است. يكى از اصحاب نزديك25 احمدبن محمد برقى كه در نزد وى به آموختن و فراگيرى پرداخت ابن سمكه است. او كتاب مفصلى در تاريخ عباسيان نوشته و آن را كتاب العباسى ناميده بود. اين كتاب نزديك به ده‏هزار صفحه بوده است.
26 ابن قولويه، جعفربن محمد (متوفا 362 ق.) از دانشمندان و محدثان اين عصر بود. او كتاب‏هاى فقهى به تعداد ابواب فقه داشت. از كتاب‏هاى ارزنده وى كتاب جامع‏الزيارات است كه با نام كامل‏الزيارات چاپ شده است. اين كتاب داراى 108 باب در فضيلت زيارت معصومين(ع) است كه از زيارت نبى‏اكرم (ص) شروع و به زيارت امامزادگان ختم مى‏شود. قسمت عمده كتاب - از باب 16 تا باب 98 - درباره فضيلت زيارت امام حسين (ع) كيفيت، آداب و ادعيه آن است.27
 چند تن ديگر از عالمان بزرگ قم در اين عصر عبارتند از:
محمدبن حسن بن فرّوخ الصفّار (متوفا 290 ق.) او از اصحاب امام عسكرى (ع) بود و درباره مسائلى كه براى او پيش مى‏آمد با آن حضرت مكاتبه مى‏كرد. بيش از سى‏كتاب براى وى ذكر شده است كه غالباً در ابواب فقهى است. از مجموع كتاب‏هاى وى كتاب بصايرالدرجات فى فضايل آل محمد(ع) به‏دست ما رسيده است. اين كتاب كه در ده‏جزء مرتب شده است حاوى 1881 روايت است كه هر جزء را به بيان فضيلتى از فضايل اهل بيت(ع) اختصاص داده است.28
 محمدبن حسن بن وليد كه از وى به شيخ اهل قم و فقيه آنها نام برده شده است. وى در نقل روايات بسيار معتبر و موثق بوده و صاحب تأليفاتى است. ابن وليد در سال 343 ق. درگذشت. او از مشايخ روايت شيخ صدوق است.29
 عبداللَّه بن جعفر حميرى قمى (متوفا بعد از 298 ق.) وى از رجال بزرگ شيعه بود كه نه تنها در شهر قم بلكه در كوفه نيز از جايگاه والايى برخوردار بود. مسافرت او به كوفه و استماع محدثان كوفه از وى معروف و مشهور است. او كتاب‏هاى بسيارى تصنيف كرد. 13 تا 17 عنوان كتاب براى او نام برده‏اند كه در موضوعات مختلف عقيدتى چون توحيد و امامت هستند. وى از جمله كسانى است كه كتابى در باب غيبت داشته به نام كتاب‏الغيبة والحيرة. وى همچنين كتابى درباره توقيعات و كتابى درباره مسائلى كه محمدبن عثمان عمرى نائب دوم امام بيان كرده بود، داشت. ارزنده‏ترين كتاب وى كه به30دست ما رسيده است كتاب قُرب‏الاسناد اوست. تأليف كتاب‏هايى تحت اين عنوان همانند كتاب‏هاى امالى در ميان محدثان شايع بود. در اين كتاب‏ها محدثان پاره‏اى روايات را كه از حيث سندى عالى و در عين حال سلسله سند آن كوتاه بود و تعداد راويان در سند حديث تا معصوم كم بود، گرد مى‏آوردند و از اين‏رو آن را قُرب الاسناد مى‏گفتند. اين‏گونه كتاب‏ها و نقل اين‏گونه روايات نوعى افتخار براى محدثان محسوب مى‏شد به‏جز حميرى كسان ديگرى چون على‏بن ابراهيم قمى، ابن بُطّه و ابن‏بابويه، قرب‏الاسناد داشته‏اند.
قرب‏الاسناد حميرى اخبارى است با اسناد نزديك به امام صادق و امام رضا (ع). اين قسمتى از كتاب است كه باقى مانده و ساير اجزاى كتاب ازبين رفته است. نجاشى از برخى اجزاء ديگر كه قرب‏الاسناد به امام جواد و به حضرت صاحب‏الامر است ياد كرده است. قرب‏الاسناد به امام صادق و امام كاظم(ع) همان است كه علامه مجلسى در بحارالانوار تحت عنوان تأليف عبداللَّه‏بن جعفر حميرى از آن نقل مى‏كند.31
 على‏بن ابراهيم قمى از محدّثان و فقيهان قم و از استادان كلينى مؤلف الكافى بود. احاديث بسيارى نقل كرده و تأليفات متعددى داشت ازجمله كتاب اختيارالقرآن و قرب‏الاسناد و كتاب‏هايى در موضوعات تاريخى. از وى جمعاً 15 كتاب نام برده شده است كه از ميان آنها تنها تفسير او32 به‏دست آمده است كه خوشبختانه كامل و بدون افتادگى است. علامه تهرانى در الذريعة تصريح مى‏كند كه على‏بن ابراهيم و كتاب تفسير صغير و كبير نداشته بلكه هر دو يكى است و برگرفته از تفسير امام حسن عسكرى نيز نيست. على‏بن ابراهيم در ابتداى كتاب خود مختصرى از روايات مبسوط و مسند را از امام صادق از جدش اميرالمؤمنين (ع) در بيان انواع علوم قرآن نقل كرده است. او در تفسيرش فقط احاديثى را كه از امام صادق (ع) در تفسير آيات روايت شده، آورده است. شاگرد وى و راوى اين تفسير قسمتى از روايات امام باقر (ع) را كه بر ابوالجارود املا فرموده در اثنا اين تفسير گنجانيده است و نيز روايات ديگرى از ساير استادانش در آن درج كرده است. اين كتاب دوبار چاپ سنگى شده و در سال 1387 ق. در دو جلد به قطع وزيرى چاپ شد.33
شهر قم به‏واسطه وجود محدثان بسيار و موثق، مركز نقل و حفظ احاديث اهل بيت(ع) بود و از اين حيث جايگاه والايى داشت به‏طورى كه حتى ساير مراكز تشيع به محدثان قمّى اعتبارى خاص مى‏بخشيدند و چنانچه يكى از محدثان قم به شهر آنها وارد مى‏شد، مورد توجه اهل علم و حديث واقع مى‏گرديد. مثلاً زمانى كه عبداللَّه بن جعفر حميرى كه از اصحاب امام عسكرى (ع) بود، در سال 292 ق. به كوفه وارد شد، چون خبر به‏گوش مردم رسيد همگى بر گرد او جمع شدند و به استماع حديث از وى پرداختند. درواقع اين امر34 ناشى از اين بود كه قمى‏ها داراى اعتقادات سالم و به‏دور از انحرافات افراطى و تفريطى بودند. ازنظر پاى‏بندى به تشيع دوازده‏امامى ، قم داراى موقعيت ممتاز و برترى نسبت به كوفه بود. درواقع كوفه و بغداد مركز گرايش‏هاى فرقه‏اى و انديشه‏هاى افراطى و غالى بود، درحالى كه در قم از هيچ يك از فرق شيعه چون زيديّه، اسماعيليّه، فطحيّه و واقفيّه اثرى نبود.
مادلونگ، اسلام‏شناس آلمانى دراين‏باره نوشته است: 35
شيعيان قم در وفادارى به امامت دوازده امام باقى ماندند و هيچ‏گونه انشقاق فطحى يا واقفى در ميان تعداد بى‏شمار محدثان امامى اين شهر ياد نشده است...
 شهر قم از نظر عقيدتى يك‏دست بود و تابعيت تك‏تك امامان را پذيرفته بود و در عصر غيبت نيز پيوند خود را با نواب خاص حفظ كرد. عالمان قم بشدت با مظاهر انحراف و افراطى‏گرى مقابله مى‏كردند؛ به عنوان مثال احمدبن محمدبن خالد برقى راوى موثق و عالم بزرگ به‏جهت نقل برخى روايات ضعيف مورد اعتراض علماى قم قرار گرفت و احمدبن محمدبن عيسى كه زعامت دينى شهر را داشت او را از شهر اخراج كرد. البته پس از چندى كه حقيقت آمر آشكار شد وى را بازگردانيده و از او دلجويى كرد.36 همين قضيه براى سهل‏بن زياد آدمى پيش آمد. احمدبن محمدبن عيسى كه به غلّو و دروغگويى وى در نقل روايات شهادت مى‏داد وى را از قم رانده و از وى اظهار برائت كرد و مردم را از شنيدن احاديثش نهى كرد و او ناچار به رى رفت. محمدبن37 اُورمه از ديگر كسانى بود كه متهم به غلّو شد و نزديك بود اهل قم وى را بكشند.
38 جو مقابله با افراطى‏گرى به‏گونه‏اى بود كه حتى اجازه ورود چنين انديشه‏هايى به شهر داده نمى‏شد، محمدبن على بن ابراهيم صيرفى كه در كوفه به كذب و غلّو مشهور بود. زمانى كه به قم آمد به‏همين اتهام از شهر اخراج شد.39 حتى علماى قم از نقل رواياتى كه بوى غلّو مى‏دادند نيز خوددارى مى‏كردند. ابن وليد محدث بزرگ حاضر نبود برخى روايات ابن‏صفّار را كه در كتاب‏هايش نقل كرده روايت كند؛ زيرا در آنها شائبه غلّو درباره ائمه(ع) وجود داشت.
40 مامقانى در تنقيح‏المقال از قول وحيد بهبهانى درباره اين شيوه اهل قم مى‏نويسد:
... آنها جايگاه خاصى از رفعت و جلال و مرتبت معينى از عصمت و كمال را برحسب اجتهاد و رأى خود قايل بودند كه تعدّى از آن را جايز نمى‏شمردند و بنا به عقيده‏شان اين تعدّى را ارتفاع و غلّو مى‏دانستند...
وى سپس مواردى را كه آنها از مصاديق غلّو درباره ائمه(ع) مى‏دانستند برمى‏شمرد.
41به هرحال اين جوّ قم چنان موقعيت علمى ثابت و مقبولى را براى آن پديد آورده بود كه مى‏توانست مرجع حل و فصل برخى مسائل و مشكلات شود، به‏طورى كه حتى نائب خاص امام نيز گاه در مشكلات علمى به آنها رجوع مى‏كرد. نقل شده است كه حسين‏بن روح نوبختى كتابى به نام التأديب را به‏نزد گروهى از فقيهان قم فرستاد و از آنها خواست تا كتاب را بررسى كنند و ببينند چه مقدار مطالب آن با نظر آنها مخالف است.42 اين امر نشان مى‏دهد كه مكتب علمى قم مبناى اساسى براى سنجش آرا و اقوال علمى شيعه بود.
ادامه دارد





پى‏نوشت‏ها:


1. ر.ك: الطوسى، الغيبة، ص 178.

2. الصدوق، كمال‏الدين و تمام‏النعمة، ص 507.

3. همان، ص 239.

4. همان، ص 240.

5. در اين باره به بخش جغرافياى انسانى شيعه رجوع كنيد.

6. رجال‏كشى، ص 594؛ التفرشى، مصطفى بن حسين ،نقد
الرجال، ج 2، ص 262؛ قضيه زكريا بن آدم در قم و بعضى اصحاب امام صادق، عليه‏السلام،
در كوفه.

7. ر.ك: النجاشى الرجال ، ص 351؛ شرح‏حال عياشى.

8. ر.ك: جعفريان، رسول، تشيع در ايران، ج 1، ص 191.

9. ر.ك: قمى، محمدبن حسن، تاريخ قم، ص 278؛ رجال طوسى، ص
307.

10. همان، ص 52.

11. الطوسى، فهرست، ص 12.

12. النجاشى، همان، ص 17 (شرح‏حال ابواسحق ثقفى)

13. همان، ص 409؛ نجاشى، رجال، ص 245.

14. ابن‏بابويه، من لايحضره الفقيه، مقدمه مؤلف.

15. الطوسى، فهرست، ص 215؛ الخويى، ابوالقاسم، معجم رجال
الحديث، ج 9، ص 80.

16. همان، ص 411.

17. همان، ص 62.

18. همان، ص 64.

19. ابن‏بابويه قمى، على‏بن حسين، الامامة والتبصرة
من‏الحيرة، مؤسسه آل البيت، قم، ص 142.

20. التفرشى، همان، ج 3، ص 253.

21. نجاشى، رجال، ص 261.

22. الطوسى، فهرست، ص 51 تا 53؛ نجاشى، ص 182؛ الخويى،
معجم رجال الحديث، ج 3، ص 50.

23. التفرشى،همان، ج 4، ص 108.

24. الطوسى، همان، ص 442.

25. همان، ص 141؛ ر.ك: قولويه، جعفربن محمد،
كامل‏الزيارات، نشر الفقاهه، قم، 1417 ق.

26. الصفّار، محمدبن حسن، بصائر الدرجات، منشورات مكتبة
المرعشى، قم، 1404 ه? ق.

27. الطوسى، فهرست، ص 442.

28. همان، ص 102.

29. حميرى، عبداللَّه بن جعفر، قرب‏الاسناد، مؤسسه آل
البيت(ع) قم، 1413 ه? ق.

30. الطوسى، فهرست، ص 89.

31. قمى، على‏بن ابراهيم، تفسير القمى، دارالكتاب
للطباعة والنشر، قم، 1387 ه? ق.

32. النجاشى،همان، ص 219.

33. جعفريان،رسول ، تشيع در ايران، ج 1، ص 209.

34. التفرشى،همان ، ج 1، ص 155، به‏نقل از ابن غضايرى،
138/1.

35. همان، ج 2، ص 384.

36. نجاشى، ص 329.

37. همان، ص 332.

38. همان، ص 345.

39. مامقانى، تنقيح‏المقال.

40. الطوسى، الغيبة، ص 240 و 227.

41. ر.ك: جعفرى، محمد، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه
آيةاللهى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1372، ص 129.

42. ر.ك: المنقرى، نصربن مزاحم، وقعة صفين، مكتبة
المرعشى، 1418، ص 287 و 288.



  غیبت صغری و وضعیت علمی و فرهنگی شیعه-4




اشاره: نويسنده در اين سلسله مقالات پس از بيان تاريخ غيبت، جغرافياى انسانى و تركيب جمعيتى مهمترين شهرهاى اسلامى در دوران غيبت صغرى به بررسى مراجع، فعاليت‏ها و حوزه‏هاى علميه شيعه در اين دوران پرداخت. نخستين حوزه علمى شيعه كه مورد بررسى قرار گرفت حوزه علمى قم بود. در اين حوزه خاندان مهمى مى‏زيستند كه از جمله آنها خاندان ?بابويه? بودند. از اين خاندان علماى بزرگى برخاستند كه يكى از اين علما ?على‏بن موسى‏بن بابويه? است. در شماره قبل موقعيت علمى اين عالم بزرگوار تا حدى مورد بررسى قرار گرفت و اينك ادامه اين بحث را پى مى‏گيريم.

ابن‏بابويه روابط مستمرى با علماى بغداد و كوفه و نائبان خاص داشت و سفرهايى به اين شهرها كرده و در طى آن به تحصيل و تدريس پرداخته بود. عباس‏بن عمر كلودانى مى‏گويد كه در يكى از سفرهاى ابن بابويه به بغداد در سال 328 ق. از او اجازه روايت تمام كتاب‏هايش را گرفت.1
ابن‏بابويه ازطريق مكاتبه با حسين‏بن روح با ناحيه مقدسه نيز در ارتباط بود. ضمن يكى از نامه‏هايش از امام درخواست كرده بود كه از خدا بخواهد تا فرزندى صالح به‏وى عطا كند. در توقيعى كه پس از آن براى وى صادر شد بشارت ولادت دو پسر به او داده شد كه يكى از آن دو محمدبن على معروف به شيخ صدوق است.2
خاندان برقى نيز از خاندان‏هاى علمى بزرگ در قم بودند. چهره شاخص اين خاندان احمدبن محمدبن خالد برقى است. خاندان وى كه اصالتاً كوفى و از موالى اشعريان بودند، به دلايلى به ايران مهاجرت كرده و در قريه ?برق‏رود? قم سكنى گزيدند؛ ازاينرو به نام برقى شهرت يافتند. احمدبن محمدبن خالد در اوايل عصر غيبت مى‏زيست و تصانيف بسيارى داشت. شيخ طوسى در فهرست خود نزديك به صد كتاب از وى نام مى‏برد كه در موضوعات مختلف فقهى، آداب و سنن، تفسير و علوم قرآنى، تاريخ و موضوعات كلامى و عقيدتى است. وى در سال 274 و يا 280 ق. درگذشته است.3
از همين خاندان محمدبن عبيداللَّه برقى ملقب به ماجيلويه است كه داماد احمدبن محمد برقى است و در شعر و ادب سرآمد بوده و رواياتى نيز نقل كرده است.4 يكى از اصحاب نزديك احمدبن محمد برقى كه در نزد وى به آموختن و فراگيرى پرداخت ابن سمكه است. او كتاب مفصلى در تاريخ عباسيان نوشته و آن را كتاب العباسى ناميده بود. اين كتاب نزديك به ده‏هزار صفحه بوده است.5
ابن قولويه، جعفربن محمد (متوفا 362 ق.) از دانشمندان و محدثان اين عصر بود. او كتاب‏هاى فقهى به تعداد ابواب فقه داشت. از كتاب‏هاى ارزنده وى كتاب جامع‏الزيارات است كه با نام كامل‏الزيارات چاپ شده است. اين كتاب داراى 108 باب در فضيلت زيارت معصومين(ع) است كه از زيارت نبى‏اكرم (ص) شروع و به زيارت امامزادگان ختم مى‏شود. قسمت عمده كتاب - از باب 16 تا باب 98 - درباره فضيلت زيارت امام حسين (ع) كيفيت، آداب و ادعيه آن است.6
چند تن ديگر از عالمان بزرگ قم در اين عصر عبارتند از:
محمدبن حسن بن فرّوخ الصفّار (متوفا 290 ق.) او از اصحاب امام عسكرى (ع) بود و درباره مسائلى كه براى او پيش مى‏آمد با آن حضرت مكاتبه مى‏كرد. بيش از سى‏كتاب براى وى ذكر شده است كه غالباً در ابواب فقهى است. از مجموع كتاب‏هاى وى كتاب بصايرالدرجات فى فضايل آل محمد(ع) به‏دست ما رسيده است. اين كتاب كه در ده‏جزء مرتب شده است حاوى 1881 روايت است كه هر جزء را به بيان فضيلتى از فضايل اهل بيت(ع) اختصاص داده است.7
محمدبن حسن بن وليد كه از وى به شيخ اهل قم و فقيه آنها نام برده شده است. وى در نقل روايات بسيار معتبر و موثق بوده و صاحب تأليفاتى است. ابن وليد در سال 343 ق. درگذشت. او از مشايخ روايت شيخ صدوق است.8
عبداللَّه بن جعفر حميرى قمى (متوفا بعد از 298 ق.) وى از رجال بزرگ شيعه بود كه نه تنها در شهر قم بلكه در كوفه نيز از جايگاه والايى برخوردار بود. مسافرت او به كوفه و استماع محدثان كوفه از وى معروف و مشهور است. او كتاب‏هاى بسيارى تصنيف كرد. 13 تا 17 عنوان كتاب براى او نام برده‏اند كه در موضوعات مختلف عقيدتى چون توحيد و امامت هستند. وى از
جمله كسانى است كه كتابى در باب غيبت داشته به نام كتاب‏الغيبة والحيرة. وى همچنين كتابى درباره توقيعات و كتابى درباره مسائلى كه محمدبن عثمان عمرى نائب دوم امام بيان كرده بود، داشت.9 ارزنده‏ترين كتاب وى كه به دست ما رسيده است كتاب قُرب‏الاسناد اوست. تأليف كتاب‏هايى تحت اين عنوان همانند كتاب‏هاى امالى در ميان محدثان شايع بود. در اين كتاب‏ها محدثان پاره‏اى روايات را كه از حيث سندى عالى و در عين حال سلسله سند آن كوتاه بود و تعداد راويان در سند حديث تا معصوم كم بود، گرد مى‏آوردند و از اين‏رو آن را قُرب الاسناد مى‏گفتند. اين‏گونه كتاب‏ها و نقل اين‏گونه روايات نوعى افتخار براى محدثان محسوب مى‏شد به‏جز حميرى كسان ديگرى چون على‏بن ابراهيم قمى، ابن بُطّه و ابن‏بابويه، قرب‏الاسناد داشته‏اند.
قرب‏الاسناد حميرى اخبارى است با اسناد نزديك به امام صادق و امام رضا (ع). اين قسمتى از كتاب است كه باقى مانده و ساير اجزاى كتاب ازبين رفته است. نجاشى از برخى اجزاء ديگر كه قرب‏الاسناد به امام جواد و به حضرت صاحب‏الامر است ياد كرده است. قرب‏الاسناد به امام صادق و امام كاظم(ع) همان است كه علامه مجلسى در بحارالانوار تحت عنوان تأليف عبداللَّه‏بن جعفر حميرى از آن نقل مى‏كند.10
على‏بن ابراهيم قمى از محدّثان و فقيهان قم و از استادان كلينى مؤلف الكافى بود. احاديث بسيارى نقل كرده و تأليفات متعددى داشت ازجمله كتاب اختيارالقرآن و قرب‏الاسناد و كتاب‏هايى در موضوعات تاريخى. از وى جمعاً 15 كتاب نام برده شده است11 كه از ميان آنها تنها تفسير او به‏دست آمده است كه خوشبختانه كامل و بدون افتادگى است. علامه تهرانى در الذريعة تصريح مى‏كند كه على‏بن ابراهيم و كتاب تفسير صغير و كبير نداشته بلكه هر دو يكى است و
برگرفته از تفسير امام حسن عسكرى نيز نيست. على‏بن ابراهيم در ابتداى كتاب خود مختصرى از روايات مبسوط و مسند را از امام صادق از جدش اميرالمؤمنين (ع) در بيان انواع علوم قرآن نقل كرده است. او در تفسيرش فقط احاديثى را كه از امام صادق (ع) در تفسير آيات روايت شده، آورده است. شاگرد وى و راوى اين تفسير قسمتى از روايات امام باقر (ع) را كه بر ابوالجارود املا فرموده در اثنا اين تفسير گنجانيده است و نيز روايات ديگرى از ساير استادانش در آن درج كرده است. اين كتاب دوبار چاپ سنگى شده و در سال 1387 ق. در دو جلد به قطع وزيرى چاپ شد.12
شهر قم به‏واسطه وجود محدثان بسيار و موثق، مركز نقل و حفظ احاديث اهل بيت(ع) بود و از اين حيث جايگاه والايى داشت به‏طورى كه حتى ساير مراكز تشيع به محدثان قمّى اعتبارى خاص مى‏بخشيدند و چنانچه يكى از محدثان قم به شهر آنها وارد مى‏شد، مورد توجه اهل علم و حديث واقع مى‏گرديد. مثلاً زمانى كه عبداللَّه بن جعفر حميرى كه از اصحاب امام عسكرى (ع) بود، در سال 292 ق. به كوفه وارد شد، چون خبر به‏گوش مردم رسيد همگى بر گرد او جمع شدند و به استماع حديث از وى پرداختند.13 درواقع اين امر ناشى از اين بود كه قمى‏ها داراى اعتقادات سالم و به‏دور از انحرافات افراطى و تفريطى بودند. ازنظر پاى‏بندى به تشيع دوازده‏امامى ، قم داراى موقعيت ممتاز و برترى نسبت به كوفه بود. درواقع كوفه و بغداد مركز گرايش‏هاى فرقه‏اى و انديشه‏هاى افراطى و غالى بود، درحالى كه در قم از هيچ يك از فرق شيعه چون زيديّه، اسماعيليّه، فطحيّه و واقفيّه اثرى نبود.
مادلونگ، اسلام‏شناس آلمانى دراين‏باره نوشته است:
شيعيان قم در وفادارى به امامت دوازده امام باقى ماندند و هيچ‏گونه انشقاق فطحى يا واقفى در ميان تعداد بى‏شمار محدثان امامى اين شهر ياد نشده است...14
شهر قم از نظر عقيدتى يك‏دست بود و تابعيت تك‏تك امامان را پذيرفته بود و در عصر غيبت نيز پيوند خود را با نواب خاص حفظ كرد. عالمان قم بشدت با مظاهر انحراف و افراطى‏گرى مقابله مى‏كردند؛ به عنوان مثال احمدبن محمدبن خالد برقى راوى موثق و عالم بزرگ به‏جهت نقل برخى روايات ضعيف مورد اعتراض علماى قم قرار گرفت و احمدبن محمدبن عيسى كه زعامت دينى شهر را داشت او را از شهر اخراج كرد. البته پس از چندى كه حقيقت آمر آشكار شد وى را بازگردانيده و از او دلجويى كرد.15 همين قضيه براى سهل‏بن زياد آدمى پيش آمد. احمدبن محمدبن عيسى كه به غلّو و دروغگويى وى در نقل روايات شهادت مى‏داد وى را از قم رانده و از وى اظهار برائت كرد و مردم را از شنيدن احاديثش نهى كرد و او ناچار به رى رفت.16 محمدبن اُورمه از ديگر كسانى بود كه متهم به غلّو شد و نزديك بود اهل قم وى را بكشند.17
جو مقابله با افراطى‏گرى به‏گونه‏اى بود كه حتى اجازه ورود چنين انديشه‏هايى به شهر داده نمى‏شد، محمدبن على بن ابراهيم صيرفى كه در كوفه به كذب و غلّو مشهور بود. زمانى كه به قم آمد به‏همين اتهام از شهر اخراج شد.18 حتى علماى قم از نقل رواياتى كه بوى غلّو مى‏دادند نيز خوددارى مى‏كردند. ابن وليد محدث بزرگ حاضر نبود برخى روايات ابن‏صفّار را كه در كتاب‏هايش نقل كرده روايت كند؛ زيرا در آنها شائبه غلّو درباره ائمه(ع) وجود داشت.19
مامقانى در تنقيح‏المقال از قول وحيد بهبهانى درباره اين شيوه اهل قم مى‏نويسد:
... آنها جايگاه خاصى از رفعت و جلال و مرتبت معينى از عصمت و كمال را برحسب اجتهاد و رأى خود قايل بودند كه تعدّى از آن را جايز نمى‏شمردند و بنا به عقيده‏شان اين تعدّى را ارتفاع و غلّو مى‏دانستند...
وى سپس مواردى را كه آنها از مصاديق غلّو درباره ائمه(ع) مى‏دانستند برمى‏شمرد.20
به هرحال اين جوّ قم چنان موقعيت علمى ثابت و مقبولى را براى آن پديد آورده بود كه مى‏توانست مرجع حل و فصل برخى مسائل و مشكلات شود، به‏طورى كه حتى نائب خاص امام نيز گاه در مشكلات علمى به آنها رجوع مى‏كرد. نقل شده است كه حسين‏بن روح نوبختى كتابى به نام التأديب را به‏نزد گروهى از فقيهان قم فرستاد و از آنها خواست تا كتاب را بررسى كنند و ببينند چه مقدار مطالب آن با نظر آنها مخالف است.21 اين امر نشان مى‏دهد كه مكتب علمى قم مبناى اساسى براى سنجش آرا و اقوال علمى شيعه بود.
مكتب كوفه :
شهر كوفه را بايد اولين شهرى دانست كه تمايلات شيعى در آن به طور وسيعى بروز و ظهور يافت. اين امر به زمانى برمى‏گردد كه امام على(ع) مركز خلافت خويش را از مدينه به اين شهر منتقل كرد. گرايشات شيعى در ميان قبايل يمنى به خصوص قبايل ربيعه و حمير ومذحج و همدان فراوان بود.22 اين امر را به وضوح از ستايش‏هاى امام(ع) از اين قبايل در جنگ صفين مى‏توان دريافت.23 در دوران امويان شهر كوفه مركز تجمع شيعيان و حركت‏هاى ضد اموى بود. قيام‏هايى كه پس از واقعه كربلا در شهر به وسيله شيعيان و علويان برپا شدگوياى همين مطلب است. در زمان امام صادق(ع) مراودات برخى خاندان‏هاى شيعى و گروهى از محدثان با امام(ع) موجب شد تا جوّ علمى شهر شكل گيرد به زودى شهر كوفه يكى از مراكز حديثى شيعه گرديد. بسيارى از اصحاب ائمه(ع) محدثان كوفى بودند. با انتقال ائمه(ع) به عراق، در نيمه اول قرن سوم، اين شهر به جهت نزديك بودن به محل استقرار امامان و گسترش مراودات شيعيان با ايشان موقعيت ممتازترى يافت.
در عصر غيبت اين شهر گرچه موقعيت علمى خود را كمابيش حفظ كرده بود وليكن همانند گذشته نبود مركزيت يافتن شهر قم به عنوان شهرى علمى كه عالمان آن داراى عقايد درستى بودند از يك سو، و شكل‏گيرى تدريجى مكتب بغداد از سوى ديگر، موجبات ضعف موقعيت علمى كوفه را فراهم ساخته بود.
با اين حال هنوز شهر كوفه به عنوان مركز اصلى تشيع قلمداد مى‏شد و داراى مكتب خاصى بود كه محدثان و فيهان شهر از آن پيروى مى‏كردند. در اين شهر خاندان‏هاى علمى قديمى مى‏زيستند كه تا اين دوران جايگاه علمى خويش را حفظ كرده بودند. از جمله اشعريان كه از قبايل يمنى بودند و شاخه‏اى از آنها در قم زعامت علمى و دينى را داشتند آل‏نُهيك از قبيله نخع، آل جهم از قبيله لخم، آل زربى از بنى‏اسد و آل اَعيَن از ديگر خاندان‏هاى مشهور شهر بودند.
در بين اين خاندان‏ها، آل اَعيَن از همه سرشناس‏تر بودند. اين خاندان كه اصل آنها از اعراب غساسه بود داراى عقيده‏اى راسخ در تشيع و مكانت علمى والايى بودند. آنها بزرگترين خاندان شيعه مذهب درشهر كوفه بودند كه رجال علمى و مذهبى آنها بيش از ديگران و ممتازتر از ديگران بودند. نخستين رجال دينى آنها در زمان امام سجاد وامام باقر(ع) بودند و بازماندگان آنها تا عصر غيبت باقى بودند و در ميان آنها فقيهان و قاريان و اديبان و راويان حديث بسيار بود. در شهر كوفه محله‏اى به آنها اختصاص داشت كه پيش‏تر از آن قبيله بنى‏شيبان بود و مسجدى داشتند كه در آن نماز اقامه مى‏كردند و خانه‏هايشان آنجا بود.24 در عصر غيبت چند تن از اين خاندان شاخص بودند: على‏بن سليمان بن حسن از شاخه بكريون، كه توقيعاتى از ناحيه امام(ع) درباره وى صادر شد. وى از مشايخ روايت ابن‏بابويه قمى است و كتابى به نام النوادر نوشت.25 على‏بن يحيى ابوالحسن زرارى، شيخ طوسى در كتاب الغيبه در فصل مربوط به كسانى كه امام مهدى(ع) را ديده‏اند روايتى از محمدبن حسن قمى نقل مى‏كند كه بر طبق آن امام(ع) راوى را در مسائل دينى‏اش به ابوالحسن زرارى ارجاع داده بود. طوسى اين امر را دليل بر اين مى‏داند كه او وكيل امام بوده است.26 محمدبن سليمان بن حسن كه از اصحاب امام‏عسكرى(ع) بود و در ايام غيبت با امام(ع) در ارتباط بود و گويا وكيل آن حضرت بوده است. او در سال 300 ق. درگذشت و تأليفاتى از خود باقى گذاشت.27 اما چهره شاخص اين خاندان در اين غصر، ابوغالب زرارى است، عبيدالله بن احمدبن محمد (36-25)ق. از شاخه بكريون خاندان اعين بود. او عالمى فرهيخته و صاحب تصنيفاتى بود كه تنها رساله وى در باب رجال خاندان اعين به دست ما رسيده است.
اين كتاب در واقع رساله‏اى است كه وى براى پسرش نوشته و در آن به شرح احوال خاندان اعين ورجال آنها پرداخته است. اين كتاب قديمى‏ترين كتاب رجالى شيعه است كه ما در دست داريم و برخى اين كتاب را پس از پنج كتاب رجالى معتبر و متقدم؛ يعنى رجال ابن غضايرى، رجال نجاشى، فهرست طوسى، رجال طوسى و اختيار معرفةالرجال وى، معتبرترين كتاب رجالى شيعه دانسته‏اند.28 ابوغالب همچنين كتابى در تاريخ نوشته كه نتوانسته آن را به اتمام برساند و تنها هزار صفحه از آن را نوشته بود.29
از ديگر خاندان‏هاى علمى كوفه آل نُهيك از قبيله نخع هستند. نجاشى از آنها تعبير به ?بيت من اصحابنا? دارد. عبيدالله بن احمد بن نهيك از چهره‏هاى برجسته اين خاندان است كه بسيارى از اصول اربعمائه (اصول چهارصدگانه) را گرد آورده بود.30 ابو على احمدبن احمدبن عمار (متوفا 346 ق.) از مشايخ جليل القدر كوفه بودكه احاديث و اصول بسيارى را روايت كرده. وى تأليفاتى داشت از جمله كتابى درباره پدران نبى‏اكرم(ص) و ايمان ابوطالب.31
يكى از چهره‏هاى برجسته علمى كوفه ?ابن عقده? است. وى، احمدبن محمدبن سعيد همدانى (متوفا 333) زيدى جارودى بود اما ارتباط زيادى با فقيهان و محدثان اماميه داشت و روايات بسيارى از ايشان نقل كرده است. از جمله كتاب‏هاى او، كتابى است درباره رجالى كه از امام صادق(ع) روايت كرده‏اند. او از چهار هزار نفر نام برده است و از هر يك حديثى راكه روايت كرده‏اند، ذكر مى‏كند بيشتر كتب او در شرح احوال راويان اماميه است.32 او همچنين كتابى به نام الولاية نوشته بود كه نام راويان حديث غدير را در آن گرد آورده بود. همچنين كتابى در تفسير آيه ?انّما انت منذر و لكّل قوم هاد? و كتابى در طرق حديث منزلت نوشته بود.33
جو علمى كوفه برخلاف قم بسيار آشفته و نااستوار بود. عدم ثبات عقيده از خصوصيات بارز كوفيان بود كه از ديرباز بدان شناخته شده بودند. سستى آنها در عقيده‏شان بارها و در مواضع مختلفى، در زمان امام على(ع) و امام حسن(ع) و در واقعه كربلا و قيام‏هاى پس از آن به ثبوت رسيده بود. گذشته از اين شهر كوفه جو ناآرامى داشت و از ابتدا محل درگيرى‏هاى عقيدتى، گرايشات مختلف افراطى و تفريطى بود. اغلب گرايشات افراطى شيعى برخاسته از همين شهر بود.
گرايشات افراطى و انديشه‏هاى غلوّآميز كه سابقه ديرينه‏اى در اين شهر داشت در عصر غيبت نيز همچنان باقى بود در ميان عالمان و محدثان كوفى در اين عصر به نام كسانى برمى‏خوريم كه به غلو و ارتفاع متهم و يا مشهور بودند.34 شهر كوفه همچنين منشأ پيدايش بسيارى از فرقه‏هاى شيعى چون زيديه، خطابيه، واقفيه و... بود در عصر غيبت نيز غالباً محدثان زيدى، و فقيهان واقفى و فطحى مذهب در كوفه حضور داشتند بر خلاف شهر قم كه حضور چنين افرادى را
برنمى‏تابيد. از آن جمله مى‏توان به على‏بن حسن طاهرى واقفى مذهب و على‏بن حسن بن فضّال، كه به داشتن مذهب فطيحه مشهور بود، اشاره كرد.35 منقول است كه طاطرى در مذهب خود بسيار متعصب بود و كتاب‏هاى زيادى در دفاع و حمايت از آن نوشته بود.
از ويژگى‏هاى عالمان كوفه دسترسى آنها به اصول چهارصدگانه‏اى بود كه در ايام حضور ائمه(ع)، نگاشته شده بود و اساس فقه مكتوب شيعى را تشكيل مى‏داد اكثراصول چهارصدگانه در دست محدثان و راويان كوفى بود و آن‏هارا روايت مى‏كردند درباره على‏بن محمد بن زبير كوفى (متوفا 348ق) كه بيش از صدسال عمر كرد گفته شده است كه اكثر اين اصول را روايت مى‏كرد.36
همچنين ابوعلى احمدبن محمد بن عمار (متوفا 346ق) كه از مشايخ جليل‏القدر كوفه بود نيز بسيارى از اصول را در دست داشت و روايت مى‏كرد.37 در شهر كوفه انديشه‏هاى كلامى و عقلى بسيار رايج بود علماى كلام و متكلمان شيعه در كوفه زياد بودند و تأليف و نگارش در حوزه علوم كلامى كم نبود. اين امر بيشتر ناشى از وجود فرقه‏هاى مختلف و حضور انديشه‏هاى گوناگون بود كه ناخواسته موجب پديد آمدن بحث‏هاى كلامى و عقلى ميان انديشمندان مى‏شد.







پى‏نوشت‏ها :


1. النجاشى، رجال، ص 261.

2. الطوسى، فهرست، ص 51 تا 53؛ النجاشى، همان ص 182؛ الخويى، معجم رجال الحديث، ج
3، ص 50.

3. التفرشى، نقدالرجال، ج 4، ص 108.

4. همان، ص 141؛ ر.ك: قولويه، جعفربن محمد، كامل‏الزيارات، نشر الفقاهه، قم، 1417
ق.

5. الصفّار، محمدبن حسن، بصائر الدرجات، منشورات مكتبة المرعشى، قم، 1404 ه? ق.

6. الطوسى، فهرست، ص 442.

7. همان، ص 102.

8. حميرى، عبداللَّه بن جعفر، قرب‏الاسناد، مؤسسه آل البيت(ع) قم، 1413 ه? ق.

9. الطوسى، فهرست، ص 89.

10. قمى، على‏بن ابراهيم، تفسير القمى، دارالكتاب للطباعة والنشر، قم، 1387 ه? ق.

11. النجاشى،همان، ص 219.

12. جعفريان،رسول ، تشيع در ايران، ج 1، ص 209.

13. التفرشى،همان ، ج 1، ص 155، به‏نقل از ابن غضايرى، ج1، ص138.

14. همان، ج 2، ص 384.

15. النجاشى، همان ص 329.

16. همان، ص 332.

17. همان، ص 345.

18. مامقانى، تنقيح‏المقال.

19. الطوسى، الغيبة، ص 240 و 227.

20. ر.ك: جعفرى، محمد، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه آيةاللهى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى،
1372، ص 129.

21. ر.ك: المنقرى، نصربن مزاحم، وقعة صفين، مكتبة المرعشى، 1418، ص 287 و 288.

22. رك: الزرارى، ابوغالب، رساله ابى‏غالب، مركز البحوث والتحقيقات الاسلاميه، 1411
ه? .ق، ص128.

23. همان، ص 219.

24. الطوسى، الغيبة، ص 163.

25. همان، ص 163؛ رساله ابى‏غالب، ص 226.

26. رك: رساله ابى‏غالب، ص 76.

27. الطوسى، فهرست، ص 75.

28. الطوسى، الرجال، ص 430.

29. الطوسى، فهرست، ص 70.

30. التفرشى، همان، ج 1، ص 158.

31. النجاشى، همان، ص 95.

32. رك: همان، ص 332، التفرشى، همان، ج 4، ص 269؛ النجاشى، همان، ص266.

33. الطوسى، فهرست، ص 391-392.

34. الطوسى، الرجال، ص 430.

35. الطوسى، فهرست، ص 62.

36. همو، الغيبة، ص 221.

37. همو، الرجال، ص 430 و 433.


علت و فلسفه غيبت

 علت و فلسفه غيبت

نگاه اول:

علت غيبت‏حضرت ولى عصر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - يكى از رازهاى الهى بوده و ممكن است ما نتوانيم به كنه آن واقف شويم . غيبت موقت رهبران الهى از ميان مردم ،در امت‏هاى پيشين نيز سابقه داشته است: موسى بن عمران عليه السلام چهل روز از امت‏خود غايب شد و در ميقات به سر برد (اعراف/142). حضرت مسيح عليه السلام به مشيت الهى از ديدگاه امت‏خويش پنهان گرديد، و دشمنان قادر به كشتن او نگشتند (نساء/158). حضرت يونس عليه السلام مدتى از قوم خود غايب گشت (صافات/140). اصولا هرگاه مطلبى از طريق نقل متواتر ثابت‏شود ولى انسان نتواند به راز آن كاملا پى ببرد، نبايد آن را مورد ترديد يا انكار قرار دهد، زيرا در اين صورت بخش عظيمى از احكام الهى، كه از مسلمات و ضروريات دين اسلام به شمار مى‏رود، مورد ترديد واقع خواهد شد. يبت‏حضرت ولى عصر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - نيز از اين قاعده استثنا نيست وعدم اطلاع از سر يا اسرار حقيقى آن، مجوز ترديد يا انكار آن نمى‏تواند باشد. در عين حال بايد گفت كه مى‏توان راز غيبت را در حد فكر بشرى فهميد و آن اينكه:

اين آخرين حجت معصوم الهى براى تحقق بخشيدن به آرمانى بزرگ (گسترش عدل كلى و به اهتزاز درآوردن پرچم توحيد در جهان) در نظر گرفته شده است، و اين آرمان نياز به گذشت زمان و شكوفايى عقل و دانش بشر و آمادگى روحى بشريت دارد، تا جهان به استقبال موكب آن امام عدل وآزادى رود. طبيعى است كه چنانچه آن حضرت پيش از فراهم شدن مقدمات در ميان مردم ظاهر شود، سرنوشتى چونان ديگر حجت‏هاى الهى (شهادت) يافته و قبل از تحقق آن آرمان بزرگ ديده از جهان برخواهد بست. به اين حكمت، در روايات نيز اشاره شده است. امام باقر عليه السلام فرمود: براى حضرت قائم - عجل الله تعالى فرجه الشريف - غيبتى است قبل از ظهور. راوى از علت آن پرسيد، امام فرمود: ?براى جلوگيرى ازكشته شدن‏? (1) . گذشته از اين، در برخى روايات مسئله امتحان و تمحيص خلق مطرح شده است، بدين معنى كه مردم در عصر غيبت در بوته آزمايش الهى قرار مى‏گيرند و مراتب استوارى آنان در ايمان و اعقتاد سنجيده مى‏شود. (2)

پى‏نوشتها:

1. كمال الدين، شيخ صدوق، باب 14، حديث 8،9، 10.

2. مجلسى، بحارالانوار، 52/102-113- 114، باب التمحيص و النهى عن التوقيت.

منشور عقايد اماميه صفحه 178(استاد جعفر سبحانى)

نگاه دوم:

علت غيبت امام زمان (عليه السلام) چيست؟
بنابر آنچه در برخى از روايات آمده است، علت واقعى غيبت امام زمان (عليه السلام) بر ما پوشيده است كمال الدين و تمام النعمة، ص 482.; در عين حال با استفاده از روايات به عواملى چند در اين زمينه پى مى بريم:
1 ـ امتحان و آزمايش: غيبت آن حضرت سبب مى شود تا نفاق پنهان عده اى آشكار شود، و ايمان حقيقى محبان و شيعيان واقعى امام (عليه السلام) در كوره ى ولايت امام غايب (عليه السلام) از ناخالصى ها و دورويى ها جدا و پاك گردد و مؤمن از منافق تميز داده شود.
حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) مى فرمايد: ? هنگامى كه پنجمين فرزند امام هفتم (عليه السلام) غايب شد، مواظب دين خويش باشيد، تا مبادا كسى شما را از دين خارج كند! اى پسرك من! براى صاحب الامر بناچار غيبتى خواهد بود، به طورى كه عده اى از مؤمنان از عقيده ى خود بر مى گردند، همانا خدا به وسيله ى غيبت، بندگانش را امتحان مى نمايد ? بحارالانوار، ج 51، ص 113.
2 ـ بيعت نكردن با ستمكاران: حسن فضّال مى گويد: على بن موسى الرضا (عليه السلام) فرمود: ? گويا شيعيان را مى بينم كه هنگام مرگ سومين فرزندم (امام حسن عسكرى (عليه السلام)) در جست و جوى امام خود همه جا را مى گردند، اما او را نمى يابند ? عرض كردم: به چه دليل؟ فرمود: ? زيرا امامشان غايب مى شود ? عرض كردم: چرا غايب مى شود؟ فرمود: ? براى اين كه وقتى با شمشير قيام نمود بيعت كسى در گردنش نباشد ? بحارالانوار، ج 51، ص 113.
3 ـ حفظ جان حضرت:
زراره مى گويد: حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود: ? اى زراره! قائم ما ناچار است كه غيبت كند ? عرض كردم: براى چه؟ فرمود: ? از جان خود بيم و ترس دارد ? پس حضرت با دست به شكم خود اشاره كرد اثبات الهداة، ج 6، ص 437.
امام زمان (عليه السلام) از كشته شدن و مرگ بيم و هراس ندارند، بلكه حفظ جان ايشان به خاطر اين است كه مبادا پرچمِ هدايت زمين بماند، و رشته ى هدايتى كه به پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) متصل است، قطع شود.